rss feed

10 تیر 1399 | بازدید: 472

در جواب رفیق عباس فرد

نوشته: رضا رخشان

[این نوشته‌ی رضا رخشان در پاسخ به‌یادداشت «رضا جان تند رفتی!»، از عباس فرد است که در فیس‌بوک منتشر شده و به‌منظور جواب متقابل در این‌جا نیز منتشر می‌شود].

نوشته‌ی: رضا رخشان

رفیق عباس(البته من بخاطر ارادت و احترامی که به شما داشتم و البته دارم شما رو عمو صدا می کردم ولی الان در قواره یک رفیق با شما هم کلام شده ام بخاطر اینکه این بحث علنی ،جدی و روبه عموم است) ، برخلاف انتظارم که منتظر فحش بودم شما بحث را به مسیر منطقی بردید و نخواستید از حوزه طبقاتی خارج شوید که جای خوشحالی است.
در نوشتار هر دو ما می تواند جای حرف و حدیث و بقول شما هرمونوتیک و معانی متفاوتی از یک واقعه و نظر وجود داشته باشد. گاهی راوی ما شاید خودش از قصد داستان را عوض کرده باشد و یا شما گمان می کردید جزنی شما را کاریکاتور کرده باشد.
اما درست می گویی که شاید ما را هول بدهند زیر چرخ و دنده تا استخوان هایمان را خرد کنند ولی نمی توانند حیثیت مان را از بین ببرند. شما یادت هست آن اعلامیه شش نفری که امضا کردید و حسین اکبری با شما چکار کرد؟ هیچ کدام از شما شش نفر نتوانستید با هم در یک امتداد کار کنید، اما چنان سخت و بیرحمانه حیثیت همدیگر را زیر سوال بردید که انگار دشمن طبقاتی همدیگر بودید. ( می گفتید، رفاقت فقط تا زمانیست که در یک جبهه با هم هستیم - پس اگر در یک جبهه نباشیم دشمن هستیم. اختلاف دیدگاه را به جبهه مخالف کشاندید و اینچنین به هم سنگ زدید) ولی حسین اکبری، فرج الهی، گیلانی نژاد و آیت توانستند همه کسانی را که شما تا حدودی برایشان احترام قائل بودید و یا مخالفش بودید را به راه خودشان بکشاند. از اتحاد بین المللی که شما رفیقانه نصحیت شان می کردی تا رضا مرزبان (مقدمی) که نوشتی دارد با شلاق بدستان همکاری می کند. از شالگونی ، حسام ، مرتضوی، فرخ قهرمانی ، حمید نوشادی ، رضا چیت ساز ، علی رسولی ، علی اکبر ، هنریک ، بهزاد بارخدایی، سیامک موید زاده ، امیر جواهری، یدی شهشهانی ، تا سایت های آذرخش ، گفتگوهای زندان، اندیشه پیکار، نقد ، نقد اقتصاد سیاسی را با خود هماهنگ کنند . یعنی بخش اصلی مدعیان چپ خارج از کشور را - حالا نمی خواهم اخبار روز، پیک، راه توده، عصرنو و حزب چپ یا راست اکثریت را بیاورم در این بحث.که البته انگشت کوچیکه فریدون نیکوفرد که اکنون بیمارست و پول درمان خود را هم ندارد ،نمی شوند.
ما حدود شش نسل جنبش دانشجویی از سال ۸۶ تا به امروز را دیده ایم از عابد توانچه - بهروز کریمی تا جوانانی که امروز در خارج برای عده ای روزالوکزامبورگ شده اند. از هژیر پلاسچی - پریسا نصرآبادی تا میلاد درویش و مهدی توپچی تا جوانانی که به اسم کارگران هفت تپه و مجله گام و دیکریش وووو را دیده ایم. کسانیکه همکاریشان و اخبارشان اول در تلگرام روح الله زم و شیرین نجفی ، سایت عماریون در می آمد تا واسطه گران سر صحنه مهناز افشار تا دست بوسی با فراکسیون امید. دیدی منجنیق ها یا گرامشی ها چطور با یک بحث رختخوابی رفتند هوا، حالا قدیمی و ساعد دنبالشان بدوند.
شما که از سال ۵۱ در بند ۳ بوده ای، حتما یادت هست در سال های ۵۰ تا ۶۰ همه نوشته های جدی در زمینه کارگری بر می گشت به اینکه در منتخب آثار لنین صفحه فلان چه گفته تا گروندریسه ، ایدئولوژی آلمانی و انقلاب فرانسه ، منشا خانواده ووووو ولی امروز دیگر آن نوشته ها وجود ندارد. گیلانی نژاد حیثیت اسکندریه صادقی نژاد و جلیل انفرادی را سوزاند و سندیکای با آن اعتبار را به محاق برد و امدهایش به اوکراین و استانبول ووو تبدیل کرد و کسی هم نیست از او بپرسد شرم یک عمل انقلابی است .خودت می دانی چرا ، بغیر از معدودی که شما هم جز شان بودی اکثرا شوقتی می خواستند از طبقه حرف بزنند ولی کاری نکرده بودند تا از تجربه عینی و مادی خودشان بنویسند. مجبور بودند افاده های تئوریک بیایند تا ثابت کنند که متعلق به طبقه کارگر هستند، حتی بعد از مرگ آن عزیزان که در تاریخ این کشور تکرار نمی شود هم می نوشتند رفیق در خانه کارگری متولد و بزرگ شده بود که اکثر قریب به اتفاق درست نبود و اکثرا از خانواده هایی می آمدند که دستشان به دهانشان می رسید. آن جماعت تا جایی پیش می رفتند که برای هم و خودشان اسم می گذاشتند محمد لنین یا اکبر مائو، عباس پرولتر غیره و ذالک. ما اگر اینجا حرفی می زنیم به اندازه سال ها گرسنگی کشیده ام و هر روز تحقیر شده ایم و هر لحظه بیکاری، زندان وووو تجربه کرده ایم و انتظار بدتر را هم می کشیم. ما اینجا باید زجر بکشیم ولی فلان جوانان شیشه ای که باید به آنها دیکوراسیون گفت نه “ضدساختار” می نویسند که هفت تپه خط قرمز ماست و توکل هفت تیرکش و بسیاری نادان مثل او به تبعیت از آنها ما را نقد می کند. من اگر می نویسم شهریاری ، نیکخواه ، شهبازی به این کسانی که شما هم برایشان روزگاری احترام قائل بودی بدان بسیار کم نوشته ام این آدم ها را باید اسم شان را گذاشت اصغر قاتل چون نه تنها تجاوز می کنند بلکه آدم را هم می کشند.دیدی که حتی به کارگر سالخورده و نابینایی مثل موسی عجمی هم رحم نکردند و محصول یک عمر ،حقوق کارگری اورا خوردند

آبی هم روش نوش جان کردند. هژیر پلاسچی ، محمد قزوینی، پریسا نصر آبادی و مافی آنجا هنوز هم می کشند و هنوز هم روی کول هم سوار می شوند و با ارتباط با چند شیشه ای وابسته به نهادهای .... یا خریدن افراد ما را می خواهند خراب کنند !!! کسانی که اگر جنبش سبز را بگذاریم کنار، افرادی مانند شادیارعمرانی و بهرنگ زندی ووو را تولید کرد و در بهترین حالت از ماهرویان ، بابک احمدی ، قراگوزلو ، مالجو و بروجنی، مارکس را شناخته اند و پراکسیس شان هم مرده ریگ منصور حکمت است که کمپین های یک میلیون امضا ، مبارزه برای ورود به استادیوم ، دوچرخه سواری و بوسه آزاد در کارنامه شان است و اسم خودشان را چپ می گذارند. من می دانم شما هم خودت به همین دانشجویان در سال ۷۸ در سایت سلام دمکرات گوشه چشمی به شان داشتی، اما بخش عمده اینها از چپ بودن ،لولیدن، کشیدن و کثافت کاری اپیکوری را یاد گرفته اند.
بیخود نیست که می گویم در ایران نیستی ، مشکلاتی که کارگران هر روز در ایران با آن روبرو هستند اگر یک صدم آن را یکی از همین مدعیان خارج نشین داشت اگر پیش روانشناس نمی رفت حتما زنگ می زد یا از هلاکویی و یا یکی مثل او می پرسید چکار کنم و کمک می خواست تا روحیه اش آرام شود.
رفیق عزیز اینجا استخوانی نمانده همه زیر چرخ و دنده خورد شده اند، ولی کسی نیست تکه هایشان را جمع کند.
نه رفیق، لوله اسلحه نقدت را برگرداند به سمت غرب در شرق وضع خراب است. در غرب همه از شنیده های اشتباهی شان تحلیل که چه عرض کنم تفسیر صوتی راه می اندازند و به خود می گویند به به و چه چه و در میان خودشان هم می گویند عجب مرد هنرمندی. هر هفته بهروز فراهانی را می آورند روی خط تلفن و یا تلویزیون، رفیق بهروز از جلیقه زردها بگو ، رفیق از پاریس بگو ولی شرافت ندارند تا از او بپرسند رفیق سهام شرکتت چند است ؟
نه من پیاده هستم و حتی برای موتور هم پولی نیست برای بنزین زدن اش، یکی در میان با کمک کارگران می رویم سر نیزارهای نیشکر و نگاهی به بلندی نی می کنیم و از کوتاهی فکر این چپ درد می کشیم. درست است جای شما امن است ولی ما در جایی زندگی می کنیم که از هر دوزخی بدتر است.
اگر توانستی یکسر به فرانکفورت ، برلین ، هانوفر ، لندن و پاریس به این دوستان سابقت بگو، جنفگیات این جوانان، بقول سوسن خواننده دیگه فایده نداره. دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره.
برو به کمال خسروی بگو حیف خودت نیست که می روی صحبت می کنی در رابطه با “شبح اکتبر بر فراز زمانه ما” . بهش بگو‌ اگر یکی از این شیشه ای ها را از نزدیک ببینی تمامی کتابهای کتابخانه ات که شامل مجموعه آثار انگلیسی لنین هم می شود را به آتش می کشی از فرط خجالت ، چون که این افراد از بس می کشند همه چیز برایشان شبح است و چشم شان چیز واقعی نمی‌ بیند. کمال می تواند یک زنگ به دوست دوران سیته پاریس اش که آلان در تهران است بزند و بپرسد که برو خدا وکیلی کسی که اگر از جوب درش نمی آوردند و فلان روزنامه بهش کار نمی داد تا در جنبش کارگری نفوذ کند برای جمع آوری اخبار و می دانستند چطوری او را زیر فشار بگذارند را از نزدیک ببیند و بپرسد.
کمال اگر در انجمن اندیشه با حبیب کل کل می کردید و با ت ث تا صبح بحث می کردید حداقل با پای پیاده به آنجاها رسیده بودید و شب ها در آن مجتمع های مسکونی که می خوابیدند واقعا برای مبارزه و اصول اش احترام قائل بودید. برای تک‌تک لغات نوشته شان فکر می کردند. دود چراغ می خوردند، حتی برای گرفتن پناهندگی برای لو نرفتن روابط شان می رفتند از حزب دمکرات نامه می گرفتند، نه این جوان هایی که حاضرند مثل آب خوردن همدیگر را بفروشند تا از دست چند ساعت نخوابی و چند بازجوی کوتاه فرار کنند و در ماشین عکس بگیرند و آن عکس را ضمیمه پرونده پناهندگی دروغین خود بکنند.
عباس می دانم وظیفه ات دیگر این حرف ها نیست ولی خواهشا دوباره نظرت را در رابطه با جرینگی بگیرها را بخوان ، زمان زیادی از آن نگذشته است ، یکسال پیش است. داستان ۱۷ سال پیش در ماشین یدالله نیست که شما بروی و از آذر سوال کنی تا مطمئن شوی که روایت چه بود.
ما امروز احترام می گذاریم به افرادی مثل شما، هم صدای مصاحبه کننده ای هستیم که نوشت “اقتدار در مستطیل سبز و روحیه پیروزی • گپی با پرویز قلیچ‌خانی” هنوز این بازی ادامه دارد و خواهد داشت.
موفق باشی
رضارخشان
خرداد۱۳۹۹
ژوئن۲۰۲۰

 

یادداشت‌ها

خاطرات یک دوست ـ قسمت هشتم

آخرین پاراگراف قسمت هفتم

.... او که بی‌سامان بود، جستجوی سامان عاطفی را در بستری دیگر انتظار داشت. اما چنین نشده بود. این‌جا هم یک گریزگاهی بود که بر همه‌ ناتوانی­ ها و سستی­ های او در انتخاب، سرپوش می‌گذاشت.

یک‌بار از او پرسیدم چرا با این خانوم ازدواج کردی؟ گفت: «آقاجون و مامانم رفتن خواستگاری، فامیل بود. می‌گفتن دختر با کمالاتیه». پرسیدم پس چی شد؟ جواب داد «آخه من اسیر عشقم بودم». او اسیر ضعف نفس خودش شده بود. یک‌جای خیلی مهمی نتونسته بود اراده کنه، ولی آدرس غلط را به‌یاد سپرده بود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت هفتم

آخرین پاراگراف قسمت ششم

... البته میزعباس خودش هم بعد مرگ محترم خانم، دوبار دیگر به‌همان سیاق ازدواج کرد. اما دیگر اولادی نیاورد و به‌همان چهار فرزند از همسر اول و پنج فرزند از محترم خانم اکتفا کرد. همسران بعد از محترم خانم هم از وجاهت‌های زنانه‌ی خوبی برخوردار بودند. میزعباس­ قا در مناسباتی بسیار احترام‌آمیز زندگی کرد و از تائید همه ـ‌جز نقد آقا مهدی‌ـ بهره‌مند بود.

ادامه مطلب...

استحاله‌ی برادرزادگی به‌رفاقت!؟

پاسخی به‌نوشته‌ی رضا رخشان در فیس‌بو‌ک‌که برای ماندگاری بیش‌تر در سایت «رفاقت کارگر» منتشر می‌شود.

نوشته‌ی: عباس فرد

رضا جان، از آن‌جاکه گفتگو یا جدل علنی من و تو در صفحه‌ی فیس‌بوک تو جریان یافته ا‌ست، من هم از دوستان سایت «رفاقت کارگری» خواستم‌که نوشته‌ی تو و پاسخ من را در این سایت نیز بازنشر کنند تا ضمن دسترسی عمومی‌تر این نوشته‌ها، از ماندگاری احتمالی بیش‌تری هم برخوردار شوند. امید است‌که مخالفت شدیدی نداشته باشی. این را هم بگویم که فیس‌بوک مطلبی با این حجم را از من نمی‌پذیرد.

ادامه مطلب...

در جواب رفیق عباس فرد

[این نوشته‌ی رضا رخشان در پاسخ به‌یادداشت «رضا جان تند رفتی!»، از عباس فرد است که در فیس‌بوک منتشر شده و به‌منظور جواب متقابل در این‌جا نیز منتشر می‌شود].

ادامه مطلب...

رضا جان، تند رفتی! پاسخ به‌نوشته رضا رخشان (با عنوان از پروکاتور تا آژیتاتور که در فیس‌بوک منتشر شد)

نوشته: عباس فرد

من در تمام 55 سالگی که بی‌وقفه درگیر این‌گونه مسائل (یعنی: مسائلی مانند کتاب خواندن، فکر کردن به‌امورات اجتماعی، مبارزه‌ی کارگری، مناسبات سوسیالیستی و مانند آن) بوده‌ام، لحظه‌ای به‌اعتبار و آبرو اهمیت ندادم و از هیچ فرد و گروهی هم به‌لحاظ اجتماعی حساب نبرده‌ام. به‌بیان روشن‌تر، آن‌قدر مغرور هستم که اگر روزی قدمی را از روی ترس اجتماعی، حفظ آبرو و یا کسب اعتبار بردارم، به‌راحتی می‌توانم به‌این‌گونه زندگی به‌نحوی خاتمه بدهم. پس، برای لحظه‌ای گاز را شل کن تا من پیاده هم به‌شما که سواره‌اید، برسم.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top