rss feed

  • قطع همکاری با سایت امید یا «تدارک کمونیستی»

    از طریق این یادداشت به‌اطلاع آشنایان و دوستان می‌رسانم که من از دو هفته پیش به‌این نتیجه رسیدم که همکاری‌ام را با «سایت امید» یا آن‌چه اخیراً «تدارک کمونیستی» نامیده می‌شود، قطع کنم. باید با تأکید بگویم که این حدوداً ده سالی را که با سایت امید و به‌ویژه با رفیق بهمن شفیق و بعداً با رفیق وحید صمدی همکاری داشتم، مثل دیگر دوره‌های زندگی مبارزاتی ام مثبت، پرارزش و زیبا برآورد می‌کنم.
    این دهه مثل همه‌ی دوران‌هائی که همه‌ی افراد بشری (‌منهای موقع و موضع طبقاتی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌تاریخی‌شان) پشتِ سر می‌گذارند،

  • آزادی اندیشه و بیان - پیشینه، محدوده‌های زمانی‌ـ‌مکانی و جوهر طبقاتی آن

    بحث حاضر برای اولین‌بار در فروردین سال 1385 و برای سایت دیدگاه نوشته شد و در همان سایت نیز منتشر گردید‌. دلیل بازنویسی، گسترش موضوعی و انتشار دوباره‌ی این نوشته تغییر و تحولاتی است‌که در رابطه‌ی درونی‌ـ‌‌بیرونیِ گروه‌های موسوم به‌چپ در جریان است. عمده‌ترین محورهای مفهومی و ایدئولوژیک‌ این تغییر و تحولاتْ «آزادی بیان» و «حقوق بشر» است. گرچه این تغییر و تحولات پراکنده و در عین‌حال بطئی است، و حتی در اغلب موارد آشکارا و به‌طور علنی به‌بیان درنمی‌آیند؛ اما فضای کلی آنْ از پسِ کنش و برهم‌کنش‌های ملکولی و نیز به‌واسطه‌ی بُروزات ایدئولوژیک و ‌مفهومی‌اش قابل دریافت و بررسی است. به‌هرروی، مهم‌ترین انگیزه بازنویسی و انتشار مجدد این بحث مقابله با حلقه‌ی توطئه‌ای است که به‌نظرمی‌رسد روز به‌روز تنگ‌تر می‌شود تا مردم کارگر و زحمت‌کش را در ایران به‌کام جنگی جانمانسور و بسیار مخرب بکشاند. توجیه ایدئولوژیک این جنگ خانمان‌برانداز دفاع از «حقوق بشر» و «آزادی بیان» است.

    گذشته از تغییر و تحولات درونی‌ و نیز بیرونی گروه‌های چپ که بیش‌تر از وضعیت سیاسی جهان فی‌الحال موجود تأثیر می‌پذیرد و کم‌تر تحت تأثیر موقعیت مبارزه‌ی طبقاتی در کشورهای مختلف و به‌ویژه موقعیت مبارزه‌ی طبقاتی در ایران است؛ اما وجود جمهوری اسلامی (به‌مثابه‌ی سلطه‌ی استبدادی سرمایه) به‌ویژه ‌در شرایط کنونی ‌که جنبش کارگری فاقد ظرفیت اِعمال هژمونیِ طبقاتی خویش است، به‌طور فزاینده‌ای به‌فراطبقاتی‌گرایی میدان می‌دهد و این زمینه را نیز فراهم می‌کند که مقولاتی مانند «آزادی بیان» و «حقوق بشر» جای‌گزین مفاهیم طبقاتی و مارکسیستی گردند و «دیکتاتوری پرولتاریا» به‌سود «دموکراسی همگانی» از دور تبادلات سیاسی خارج گردد. بنابراین، می‌بایست این دو مقوله‌ی ظاهرالصلاح ـ‌اما، فریبنده و بورژوایی‌ (یعنی: «آزادی بیان» و «حقوق بشر») را در پرتو دیدگاه و دست‌آوردهای مارکسیستی، و به‌ویژه با استفاده از روش تحقیق ماتریالیستی‌‌ـ‌دیالکتیکی[1] مورد بررسی قرار داد تا نتیجه‌ی حاصله ـ‌به‌مثابه‌ی پرتو حقیقت در درون ظلمتِ جهل و خرافه‌ـ گام‌های طبقاتی، انقلابی و کمونیستی را راه‌گشا باشد. این نوشته که به‌همین قصد تدوین شده بود، به‌همین قصد نیز بازنویسی شده و با تغییرات و اضافاتی نه چندان ناچیز دوباره منتشر می‌گردد.

    خاستگاه ‌‌بورژوایی‌ـ‌انقلابی «آزادی بیان» و «حقوق بشر»

    منهای پیش‌زمینه‌های افسانه‌گونه، بیرون از چرخه‌ی تبادلِ اندیشه و سیاست ـ‌‌نظیر آن‌چه در مورد منشور حقوق بشر ‌کوروش گفته می‌شودـ و نیز صرفِ‌نظر از تأثیر اندیشه‌های جان لاک و ژان ژاک روسو و دیگران، و طبعاً فراتر از تأثیرات مستقیم اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا (که به‌نوبه‌ی خود حاوی جنبه‌هایی از مفاهیم «حقوق بشر» و «آزادی بیان» می‌باشد)؛ اما حقیقت غیرقابل کتمان و انکار این است‌که آن‌ مناسبات و مختصاتی که ‌مفهوم «حقوق بشر» را به‌یک اصل یا میثاق عینی و حقوقی و جهانی تبدیل نمود، انقلاب بورژوایی فرانسه بود که تحت عنوان «انقلاب کبیر» نیز از آن یاد می‌شود. اعلامیه حقوق انسان و شهروند در سال 1789 سند شورانگیز و نوینی در 17 ماده بود که به‌عنوان پیش‌زمینه‌ی قانون اساسی انقلاب فرانسه تدوین گردید تا ضمن ایجاد مانع در مقابل هرشکلی از ارتجاع فئودالی و درباری به‌انقلاب، دولت مدرن بورژوایی را تأسیس، و برای همیشه به‌ثبیت برساند. غافل از این‌که انقلاب در هرزمینه‌ای با تثبیت و جاودان‌سازی، نه تنها مغایر، که متنافر و متناقض نیز هست.

    به‌هرروی، با حضور روزافزون توده‌های مردم (اعم از کارگر و زحمت‌کش و تهی‌دست شهری و غیره)، انقلابْ روندی رادیکال‌شونده و رو‌به‌تکامل پیدا کرد و مطالبات فراگیرتر و در عین‌حال آرمانی‌تری را به‌‌نیروهایی‌که انقلاب را رهبری می‌کردند، تحمیل نمود. گرچه نه در عرصه‌ی عملِ زندگی، اقتصاد و برخورداری از نعمات تولیدی؛ اما اوج نظری‌ـ‌سیاسی این تحمیل طبقاتی و مبارزاتی آن‌جایی نمایان گردید که روبسپیر طرح اعلامیه حقوق بشر خود را در 21 آوریل 1793 به‌انجمن ژاکوبن‌ها ارائه داد و 3 روز بعد نیز ـ‌با اضافه کردن بعضی توضیحات‌ـ همان طرح را در مقابله با طرحی‌که ژیروندن‌ها و نمایندگان بورژوازی بزرگ طرح کرده بودند، تسلیم کنوانسیون نمود. آن‌چه برای روبسپیر در‌این دوره به‌ویژه اهمیت دارد، قانون اساسی در رژیم جمهوری است. در واقع، او در فکر آن بود که معایب قانون اساسی قبلی به‌واسطه‌ی اعلامیه حقوق بشر جدید در قانون اساسی جدید مرتفع گردد.

    در زیر به‌پاره‌ای از نکات مهم این اعلامیه که اگرچه در جمهوری فرانسه هرگز مبنای عمل دولت قرار نگرفت، اما الهام‌بخش سوسیالیست‌های اوایل قرن نوزدهم بود، اشاره می‌کنیم:

    ماده 1: هدف هرگونه جامعه سیاسی عبارت است از حفظ حقوق طبیعی و لاینفک انسان و ارتقاءِ کلیه استعدادهای وی. (در قانون اساسی نهایی 1793، به‌این عبارت آمده است: «هدف هرجامعه سعادت همگانی است»).

    ماده 2: حقوق اساسی انسان عبارت است از حق او به‌قدرت حفظ زندگی و آزادی خود. (در قانون اساسی 1793، این حقوق عبارتند از: برابری، آزادی، امنیت و مالکیت).

    ماده 5: آزادی عبارت است از قدرتی که به‌انسان تعلق دارد تا به‌میل خود تمام استعدادهای خویش را رشد دهد. عدالت قاعده‌ی آن، حقِ دیگری حد آن، طبیعت اساس آن و قانون تضمین آن است.

    توضیح روبسپیر قبل از ماده 9: «من ابتدا چند ماده ضروری برای تکمیل تئوری مالکیت شما پیش‌نهاد می‌کنم». آن‌گاه، موارد مورد‌ علاقه او می‌آید: «برابری اموال جز خیالی واهی نیست؛ فضیلت در کلبه، بِه که رذیلت در کاخ». او با خشونت لحن بی‌سابقه‌ای به‌مارکی کُندورسه[2] و وکلای بورژوازی ژیروند عتاب می‌کند که:

    «از‌این سوداگر گوشت انسان بپرسید که مالکیت چیست، تا با‌اشاره به‌این تخته قراضه‌هایی که آن‌ها را کشتی می‌نامد و در‌آن‌ها انسان‌هایی را که زنده می‌نامد بسته‌بندی کرده و کنار هم چیده، به‌شما بگوید: این است مالکیت من! از‌این نجیب‌زاده که زمین و کشتی دارد و یا از زمانی‌که دیگر آن‌ها را ندارد گمان می‌کند دنیا وارونه شده، سؤال کنید. او از مالکیت مفهومی تقریباً مشابه خواهد داد. از اعضای محترم خاندان کُپه‌ها[خاندان لویی شانردهم] بپرسید، به‌شما خواهند گفت که مقدس‌ترین مالکیت‌ها بی‌تردید حق موروثی‌ای است که از قدیم‌الایام از آن برای سرکوب، تحقیر و مکیدن قانونی خون و [نیز] سلطنت بر 25 میلیون انسانی که در سرزمین فرانسه تحت اراده‌ی آن‌ها سکنی دارند، برخوردار بوده‌اند».

    «در نظر این اشخاص، مالکیت بر هیچ اساس اخلاقی متکی نیست. چرا اعلامیه حقوق ما، در تعریف آزادی، این مُقدّمِ اموال انسان و مقدس‌ترین حقی که از طبیعت اخذ کرده است، دچار همین اشتباه می‌شود؟ ما به‌حق گفته‌ایم که حد آزادی حق دیگری است؛ چرا همین اساس را برمالکیت که نهادی اجتماعی است اعمال نکرده‌اید؟ گویی قوانین ابدی طبیعت کم‌تر از قراردادهای انسان‌ها خدشه‌ناپذیر است! شما چندین ماده برای تأمین بیش‌ترین آزادی در اعمال مالکیت آورده‌اید و حتی یک کلمه برای تعیینِ طبیعت و مشروعیت آن نگفته‌اید؛ به‌طوری‌که اعلامیه شما به‌نظر می‌رسد نه برای انسان‌ها که برای اغنیا، برای محتکران، برای مال‌اندوزان و برای خودکامگان تنظیم شده است». «من به‌شما پیش‌نهاد می‌کنم که با تأیید حقایق زیر این عیب را اصلاح کنید: 

    ماده 9: مالکیت عبارت است از حق برخورداری هر شهروند به‌تمتع و تملک آن مقدار از اموال که قانون برای او تضمین کرده است.

    ماده 10: حق مالکیت، مانند سایر حقوق، محدود است به‌تعهد رعایت حقوق دیگران.

    ماده 11: این حق نمی‌تواند نه به‌امنیت، نه به‌آزادی، نه به‌بقا و نه به‌مالکیت هم‌نوعان ما ضرر وارد کند.

    ماده 12: هرگونه تصرف و هرگونه معاملاتی که این اساس را نقض کند، اساساً غیرقانونی و غیر‌اخلاقی است. [این 4 ماده در قانون اساسی 1793 حذف شدند].

    ماده 13: [این ماده درعوض، در قانون اساسی حفظ شده است] جامعه تعهد دارد معاش تمام اعضای خود را، چه از طریق تهیه کار برای آن‌ها و چه با تأمین وسایلِ معیشت آن‌هایی که در شرایط کار کردن نیستند، فراهم کند.

    ماده 15: جامعه باید با تمام قوا در ترقی خرد عمومی بکوشد و آموزش را در دسترس همه‌ی شهروندان قرار دهد[....].

    ماده 18: مردم می‌توانند، هرگاه بخواهند، حکومت خود را عوض کنند و وکلای خود را خلع نمایند[....].

    ماده 22: جامعه باید ترتیبی دهد که همه‌ی شهروندانی که از کار خود امرار معاش می‌کنند، بتوانند در مجالسی که قانون از آن‌ها می‌خواهد حضور یابند، بدون این‌که معیشت آن‌ها و یا خانواده‌شان مختل شود. [این بند در قانون اساسی 1793 حذف شد].

    ماده 26: مقاومت در‌مقابل ظلم نتیجه سایر حقوق بشر شهروندان است.

    ماده 27: ظلم به‌ تنها یک عضو جامعه، ظلم به‌کل پیکر آن است.

    ماده 28: وقتی حکومت به‌مردم ظلم می‌کند، قیام تمامی مردم یا هربخشی از مردم، مقدس‌ترین تکالیف است. [در قانون اساسی 1793، این‌طور آمده: «مقدس‌ترین حقوق و ضروری‌ترین تکالیف»].

    ماده 30: [در قانون اساسی 1793، نیامده است]. مقاومت در مقابل ظلم را تابع اشکال قانونی کردن، از تازه‌ترین نازک‌کاری‌های خود‌کامگی است. هرنهادی که مردم را خوب و قضات را فساد‌پذیر فرض نکند، معیوب است.

    ماده 32: جرایم وکلا باید شدیداً و به‌سهولت مجازات شود. هیچ‌کس حق ندارد برای خود، مصونیتی بیش‌تر از سایر شهروندان ادعا کند.

    توضیحِ روبسپیر: «کمیته باز‌هم تکالیف برادرانه‌ای که آحاد همه‌ی ملت‌ها را متحد می‌کند و حق آن‌ها به‌کمک متقابل را مورد تأکید قرار می‌دهد را مطلقاً فراموش کرده است. به‌نظر می‌رسد پایه‌های اتحاد ابدی ملل علیه خود‌کامگان نادیده گرفته شده است. انگار که اعلامیه شما برای گله‌ای از انسان‌ها تنظیم شده که در گوشه‌ای از‌این کُره گرد آمده‌اند، نه برای خانواده عظیمی که طبیعت، زمین را برای بهره‌برداری و سکونت به‌آن اعطا کرده است... مواد زیر ممکن است این عیب را داشته باشند که میانه شما را به‌طور بازگشت‌ناپذیری با خود‌کامان به‌هم بزند! اعتراف می‌کنم که این عیب مرا نمی‌ترساند؛ این مواد کسانی را که نمی‌خواهند با آن‌ها آشتی کنند، نخواهند ترساند...».

    ماده 33: انسان‌های همه کشورها برادرند، و ملل گوناگون باید، در‌حد توان خود، مثل شهروندان کشوری واحد، به‌هم کمک کنند. کسی که به‌یک ملت ظلم می‌کند به‌همه ملت‌ها ظلم کرده است.

    ماده 35: کسانی‌که با یک ملت می‌جنگند تا پیشرفت آزادی را متوقف کنند و حقوق بشر را از بین ببرند، باید از طرف همه‌ی ملت‌ها، نه به‌عنوان دشمنانی عادی، بلکه به‌عنوان قاتلان و راهزنان یاغی مورد پی‌گرد قرار گیرند.

    ماده 36: پادشاهان، اشراف و خود‌کامگان از هر رقم، در‌مقابل حاکم زمین که نوعِ بشر باشد و قانون‌گذار کاینات که طبیعت است، بردگانی یاغی هستند». [این 4 ماده آخر در قانون اساسی 1793، نیامده است][3].

    ***

    همان‌طور که تغییر و تحولات انقلاب کبیر فرانسه (به‌مثابه‌ی عمده‌ترین خاستگاه «آزادی بیان» و «حقوق بشر») نشان می‌دهد، درک و دریافت از این دو مفهوم یا مقوله‌ی به‌هم پیوسته (درست همانند همه‌ی دیگر مفاهیم و مقولات‌) از همان آغاز شکل‌گیری و تحقق اولیه‌شان دست‌خوش تغییر و تحول بوده و متناسب با توازن قوای سیاسی و طبقاتی گستره‌های رادیکال‌تر یا محافظه‌کارانه‌تری را پشتِ‌سر گذاشته‌اند. منهای بررسیِ تحولات پیوسته‌ای‌که به‌پیش‌زمینه‌های تاریخی و صرفاً نظری و فلسفی مسئله برمی‌گردد؛ اما مقایسه‌ی ساده‌ی اعلامیه حقوق انسان و شهروندِ 1789 با آن‌چه ژاکوبن‌ها و روبسپیر (به‌مثابه‌ی میرات‌داران خرده‌بورژوایی انقلاب) در مقابله با قانون اساسیِ ارائه شده از سوی ژیروندن‌ها (به‌مثابه‌ی نمایندگان بورژوازی بزرگ و تثبیت‌گر) در سال 1793 پیش‌نهادند و بالاتر بندهایی از آن نقل شد، و نیز مقایسه‌ی ماحصل آن مبارزه‌ی پیچیده، انقلابی و خونین با آن‌چه امروزه تحت عنوان منشور جهانی حقوق بشر از طرف  سازمان ملل متحد رسمیت دارد، نشان دهنده‌ی این حقیقت است که مفهوم «آزادی بیان» و «حقوق بشر» طی زمان و متناسب با تعادل و توازن‌های طبقاتی و سیاسی دگرگون گردیده و به‌ظن قوی در آینده نیز دراثر تغییر و تحولات ناشی از مبارزه‌ی طبقاتی و شکل‌گیری تعادل و توازن سیاسیِ دیگری جز این‌که هم‌اکنون موجود است، بازهم متحول خواهد شد.

    نکته‌ی دیگری که به‌اندازه‌ی تغییرپذیریِ مفهوم و مضمون «آزادی بیان» و «حقوق بشر» اهمیت دارد، این واقعیت است‌که بستر و خاستگاهِ شکل‌گیری، گسترش و تحقق این دو مفهوم ـ‌از اساس‌ـ بورژوایی و درعین‌حالْ انقلابی بوده است. بدون شکل‌گیریِ امکان خرید و فروش نیروی‌کار (یعنی: بدون شکل‌گیری و گسترش مناسبات نوین و بورژواییِ تولید که رابطه‌ی انسان و طبیعت را نیز دگرگون می‌‌سازد)، گفتگو از «آزادی بیان» و «حقوق بشر» تنها در محدوده‌ی اخلاق نیکو یا نصایح مذهبی و آسمانی متوقف می‌ماند و هیچ‌گاه به‌یک اصل اجتماعی و سیاسی تبدیل نمی‌گردید. این بورژوازی بود که با گسترش انقلابی علم و تکنولوژی، محدودیت‌های طبیعی و جغرافیایی تولید را شکست؛ وابستگی طبیعی و پیش‌بودی به‌زمین، ارباب و نوع محصول را از میان برداشت؛ و در تولیدْ رابطه و مناسبات نوینی را پی‌افکند که به‌نیروی مولده‌ی انسانی این امکان را می‌دهد تا ارباب و سَرورِ خویش را ـ‌خود‌ـ «انتخاب» کند؟!

    گرچه این «انتخاب» رابطه‌ای معکوس با مالکیت برابزارها و ادوات تولیدی دارد و در مورد آن بخش‌هایی از جمعیت که از هرگونه مالکیتی بر ابزارها و ادوات تولیدی ـ‌جز نیروی‌کار خود‌ـ محروم‌اند، انتخابی ناشی از فشار نیازهای زیستی است؛ اما نیروی انسانیِ تولید پیش از پیدایش این‌گونه رابطه و مناسبات تولیدی بازهم از هرگونه انتخابی‌که بیان‌کننده‌ی اراده انسانی‌اش‌ باشد و نوید فقر کم‌تر را بدهد، محروم بود. تفاوت اساساً در این است‌که نیروی مولده‌ی انسانی در رابطه و مناسبات جدید [یعنی: کارگران و  زحمت‌کشان در کلیت خویش]، برخلاف نیروی مولده‌ی انسانی در رابطه و مناسبات پیشین [یعنی: رعایایِ وابسته به‌زمین، ارباب یا طبیعت] از این امکان برخوردارند ‌که در مقابل «اربابِ جدید» و کارفرمای خود متشکل شوند، به‌آگاهی طبقاتی و انسانی دست یابند و برعلیه کارفرما و حتی دولت ‌که از او حمایت می‌کند، به‌مبارزه‌ای سازمان‌یافته و هدفمند دست یابند. علاوه‌بر تجزیه و تحلیل علمی، تجارب مکرر نیز نشان می‌دهد که این مبارزه‌ای است که فراتر از امکان دست‌یابی به‌‌یک زندگی کم‌تر فقیرانه، به‌واسطه‌ی ترکیب فرارونده‌ی آگاهی تاریخی و تشکل طبقاتی‌اش‌ ـ‌حتی‌ـ می‌تواند تا محو استثمار انسان از انسان و لغو هرگونه‌ای از برتری طبقاتی و سنی و جنسی و مانند آن پیش برود.

    گرچه به‌لحاظ تاریخی و از جنبه‌ی منطقی ـ‌نیز‌ـ همه‌ی آن‌چه از مبارزه‌ی طبقاتی و انقلابی کارگران و زحمت‌کشان می‌توان توقع داشت، بدون شکل‌گیری و تحققِ حقوقی‌ـ‌قضایی و تا اندازه‌ای سیاسیِ مفاهیم به‌هم پیوسته‌ی «آزادی بیان» و «حقوق بشر» غیرممکن به‌نظر می‌رسد؛ و گرچه این دو مفهوم (به‌مثابه‌ی دو روی یک سکه‌ی واحد) بدون پروسه‌ای پیچیده و انقلابی [که از بحث نظری فراتر رفت و با استفاده از سنگربندی خیابانی، قیام مسلحانه و دیکتاتوری انقلابیْ بسیاری از ارکان تولید و جامعه و زندگی را تغییر داد و دگرگون کرد] امکان گسترش نظری و تحقق عملی نداشتند و چه‌بسا در محاق سکوت فرومی‌مردند و فراموش می‌شدند؛ معهذا طنز تاریخ در این است‌که نتایج و دست‌آوردهای همین پروسه‌ی پُراُفت‌ و خیز انقلابی و رهایی‌بخش با ادامه‌ی جنبش انقلابی به‌رهبری پرولتاریا با هدف استراتژیکِ رهایی‌ِ نوع انسان از اسارت استثمار و مالکیت خصوصی و خودبیگانگیِ اجتماعی‌ـ‌طبیعیْ به‌مخالفت برمی‌خیزد و برعلیه کارگران و زحمت‌کشان و دیگر متحدین پرولتاریا به‌سرکوب و ستیزی سخت و ‌حتی‌ به‌شدت خونین هم دست می‌زند! تاریخ 220 ساله‌ی مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر برعلیه بورژوازی و دولت بورژواها بارها و بارها شاهد چنین سرکوب‌هایی بوده و فجایع بسیاری را در این زمینه در سینه‌ی خویش ثبت کرده است.

    اما حقیقت این است‌که آن‌چه طنز تاریخ به‌نظر می‌رسد و گاه با همین عنوان هم از آن یاد می‌شود، چیزی جز دوگانگیِ بورژوازی در انقلابی‌گری برعلیه مرتجعین فئودال و درباری؛ و از سوی دیگر سرکوب‌گری برعلیه مبارزه‌جویی کارگران و زحمت‌کشان نیست که درکلیت تاریخی خویش برعلیه هرنیرویی که بقای خود و بشریت را در تداوم مبارزه‌ی انقلابی پرولتاریا تا لغو کارمزدی و امحای طبقات و دولت می‌ببیند، می‌جنگد!!

    این دوگانگیِ تاریخی را (فراتر از دیالکتیک تبدیل نو به‌‌کهنه و نیز غلبه‌ی نو برکهنه) در وجود اجتماعی‌ـ‌سیاسی و هم‌چنین اندیشه‌های روبسپیر به‌مثابه‌ی اوج انقلابی‌گری بورژوایی ـ‌که لقب فسادناپذیر‌ نیز به‌او دادند‌ـ به‌روشنی می‌توان مشاهده کرد. در این‌جا بدون این‌که قصد و فرصت بررسی انقلاب کبیر فرانسه یا نقش روبسپیر در آن را داشته باشیم و بدون این‌که بخواهیم روی انقلاب و ضدانقلاب در درون و بیرون بورژوازی فرانسه تمرکز کنیم؛ ضمن اشاره به‌نقش دوگانه‌ی روبسپیر در انقلاب فرانسه [که جنبه‌ی انقلابی آن ـ‌عمدتاًـ توسط ژاکوبن‌ها و جنبه‌ی ضدانقلاب آن نیز ـ‌عمدتاً‌ـ توسط ژیروندن‌ها نمایندگی می‌شد]، ‌بعضی از جمله‌بندی‌های اعلامیه حقوق بشر او را نیز اشاره‌وار مورد بررسی قرار می‌دهیم تا بتوانیم تصویری از این دوگانگی تاریخی ترسیم کنیم.

    دوگانگی سیاسی بورژوازی انقلابی در اوج اقتدار خویش!

    نقل قول زیر را از کتابچه‌ی «روبسپیر و انقلاب کبیر فرانسه» می‌آورم که براساس کار (ژان مسن) تألیف شده و نسخه‌ی تجدیدنظر شده‌‌ی آن به‌زودی منتشر خواهد شد. در این نقل قول تصویری از وضعیت طبقاتی‌ـ‌سیاسی روبسپیر (و طبعاً بخش اعظم ژاکوبن‌ها، و مونتانی به‌طورکلی) به‌نمایش گذاشته می‌شود که می‌توان تحت عنوان دوگانگی مجسم از آن یاد کرد. واقعیت این است‌که کودتای ژیروندن‌ها و اعدام روبسپیر در 27 ژوئیه 1794 درست هنگامی به‌ثمر رسید که انقلابی‌گری بورژواییِ ژاکوبن‌ها به‌اوج دوگانگی خویش و درعینِ‌حال به‌اوج اقتدار انقلابی خود رسیده بود.

    این اوج‌گیریِ دوگانه در تواتری از سکوت در برابر مطالبات اقتصادی‌ـ‌‌برابری‌طلبانه‌ی توده‌های مردم، به‌کارگیری بازوی اجرایی آن‌ها در ستیزهای سیاسی و ـ‌نیز‌ـ با استفاده از میان‌پرده‌های سرکوبِ مطالبه‌کنندگانِ نان و آزادی، چنان زیرپای ژاکوبن‌ها را خالی کرده بود که بورژوازی به‌اصطلاح بزرگ نه تنها توانست در یک کودتای سیاسی دوره‌ی ترور سفید را ـ‌در برابر ترور سرخ‌ـ آغاز کند، بلکه به‌چنان قدرت سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌‌ـ‌اخلاقی‌ای نیز دست یافت که توانست حتی نام ژاکوبنیسم را تا حد مفهوم خشونت و آدم‌کشی محض تقلیل دهد. این کودتا تمام دست‌آوردهای انقلاب (و ازجمله «آزادی بیان» و «حقوق بشر») را در اختیار نمایندگان بورژوازی بزرگ قرار داد تا آن‌ها نیز ـ‌به‌نوبه‌خود‌ـ این دست‌آوردهای برخاسته از جان و شرف توده‌های رنج و کار و نان را در اختیار ناپلئون قرار دهند. این نقل قول را با هم بخوانیم:

    از 9 ژوئن، کنوانسیون به‌بررسی و تصویب قانون اساسی جدید پرداخت که روبسپیر فعالانه در مذاکرات آن شرکت داشت. 

    در 24 ژوئن، تصویب قانون اساسی جدید به‌پایان رسید و به‌رفراندم گذاشته شد. در این مباحث، روبسپیر بر قبولاندن نکات اساسی که در اعلامیه حقوق بشر ماه آوریل مطرح کرده بود، جز در مورد آموزش عمومی، اصرار نکرد و ضمن تجلیل از تصویب این قانون اساسی به‌این اکتفا کرد که آن را کامل نداند.

    به‌هرحال، این قانون اساسی (که البته هرگز به‌مرحله اجرا نرسید) قانونی دمکراتیک بود که تا انقلاب 1848 هم مرجعِ مبارزان دمکرات و رادیکال فرانسه بود. عده‌ای از مورخان عقیده دارند که اگر هم روبسپیر می‌خواست، در‌آن شرایط که تبلیغات مخالفان علیه انقلاب برگرایش دیکتاتوری و آنارشیستی در صفوف انقلابیون متمرکز بود، طولانی کردن بحث‌ها به‌ویژه درمورد مسأله حساس مالکیت، شاید از لحاظ سیاسی مصلحت نبوده است.

    ولی این سکوت در مسأله مالکیت، با بی‌توجهی کامل به‌وضعیت «بی‌تنبان‌ها»ی بی‌بضاعت همراه بود[ شاید اصطلاح «بی‌تنبان‌ها» در ابتدا جنبه‌ی تحقیرآمیز داشت؛ اما به‌طور معمول «بی‌تنبان‌ها»  به‌قشر بزرگی از مردم اطلاق می‌شد که از بورژوازی کوچک و خُرده‌بورژوازی مرفه شروع می‌شد تا کسانی که هیچ کار و در آمد مشخصی نداشتند را تیز دربرمی‌گرفت]. پاره‌ای اقدامات جزیی که کنوانسیون در ماه‌های ژوئن و ژوئیه در زمینه اقتصادی انجام داد، هیچ توجهی به‌وضعیت این تهی‌دستان شهری نداشت. این‌ها که توده‌ی اصلی «خشمگینان» را تشکیل می‌دادند، در قیام‌های 31 مه و 2 ژوئن شرکت کرده بودند و حالا از کنوانسیون تحت هژمونی مونتانی و کمون زیر فرمان کمیته نجات ملی در دست روبسپیر و یارانش، خواهان رسیدگی به‌وضعیت خود و اقدامات جدی علیه محتکران و مرتجعان بودند.

    از همان 25 ژوئن، ژاک‌رو در انجمن کودولیه و کمون که عضو آن بود، به‌انتقاد از قانون اساسی جدید پرداخت که احتکار و مال‌اندوزی را محکوم نکرده است. انجمن کوردولیه از وی حمایت کرد. حرف‌های او معقول بود: «آزادی چه معنی دارد وقتی یک طبقه از انسان‌ها می‌تواند طبقه‌ی دیگری را گرسنگی بدهد؟ برابری چه معنی دارد وقتی ثروتمند می‌تواند بر هم‌نوع خود حق مرگ و زندگی اعمال کند؟ آزادی، برابری و جمهوری، همه‌ی این‌ها دیگر جز توهمی نیست».

    اعضای انجمن کوردولیه همگی وی را تأیید می‌کردند، ولی کمون جهت نمی‌گرفت و ژاکوبن‌ها مردد بودند.

    روبسپیر زودتر از همه واکنش نشان داد. روز 23 ژوئن، وقتی ژاک‌رو و هوادارانش به‌کنوانسیون رفتند تا عریضه بدهند، روبسپیر به‌این بهانه که به‌دلیل پایان کار قانون اساسی جشن ملی است و کنوانسیون نمی‌تواند عریضه بپذیرد، با آن مخالفت کرد. همین به‌کمون فرصت داد تا موضع‌گیری کند. در 25 ژوئن، کنوانسیون عریضه را رد می‌کند، ولی کوردولیه و کمیته قیام 31 مه از او حمایت می‌کنند و زنان خانه‌دار در مغازه‌ها، اجناس را به‌قیمتی که خود تعیین می‌کنند می‌خرند. روبسپیر در مخالفت با این جنبش تا آن‌جا پیش می‌رود که ژاک‌رو را به‌بازی کردن دست پیت (نخست وزیر انگلستان) و افترا به‌بهترین وطن‌پرستان متهم می‌کند. کمون به‌نوبه خود ژاک‌رو را طرد می‌کند و در 30 ژوئن، روبسپیر شخصاً همراه با هِبِر، در انجمنِ کوردولیه حضور می‌یابد و خواستار اخراج ژاک‌رو از‌این انجمن می‌شود؛ خواستی که فی‌المجلس برآورده می‌شود.

    با این اقدامات ظاهراً جنبش فروکش می‌کند، ولی آثار آن برجریان بعدی انقلاب و حتی سرنوشت شخصِ روبسپیر باقی می‌ماند.

    از این پس، مبارزه‌ای که بین ژیروندن‌ها و مونتانی به‌طور‌کلی وجود داشت جای خود را به‌مبارزه بین دسته‌بندی‌های درون مونتانی می‌دهد. در اوایل ژوئیه، در انتخابات ماهانه‌ی اعضای کمیته نجات ملی، حتی دانتون انتخاب نشد و در مجموع، جناح روبسپیر تقویت شد.

    در 13 ژوئیه، روبسپیر گزارش دوست خود، میشل لُپولوتیه، در‌مورد نظام آموزشی را خواند. لُپولوتیه پس از آن که به‌اعدام شاه رأی داد، توسط سلطنت‌طلبان ترور شده بود. در این گزارش، او نظام آموزشی‌ای را پیش‌نهاد می‌کند که در‌آن، همه‌ی کودکان، صرف‌نظر از وضعیت مادی خانوادگی خود، از سن پنج سالگی تا دوازده سالگی برای پسران و یازده سالگی برای دختران، در مؤسسات شبانه روزی به‌تحصیل و در‌عین‌حال کار‌آموزی مشغول می‌شوند. بودجه این مدارس از‌طریق مالیات ویژه‌ای تعیین می‌شود که به‌نسبت ثروت، از والدین گرفته می‌شود. کودکان تمام کارهای آموزشگاه را با‌توجه به‌سن خود، برعهده دارند، به‌طوری‌که مدرسه جز به‌کادر آموزشی به‌کس دیگری مواجب نمی‌پردازد. از میان پدران دانش‌آموزان، هر‌سال، 52 نفر انتخاب می‌شوند که مجموعاً مسؤلیت اداره امور مدرسه را به‌عهده دارند و هریک از آن‌ها یک هفته در سال، به‌طور شبانه‌روزی در مدرسه حاضر است و بر حسن جریان امور نظارت می‌کند.

    روبسپیر ـ‌پس از آن‌که آموزش رایگان و اجباری را در قانون اساسی گنجاند‌ـ با این گزارش می‌خواست وارد مرحله عملی ساختن آن شود، که البته قرائت این گزارش کنوانسیون را تحتِ‌تأثیر قرار نداد؛ ولی از‌لحاظ تصویر تاریخی روبسپیر و هم‌فکران روسوییِ او بسیار مهم است. مخصوصاً در‌آن‌جا که لُپولوتیه می‌نویسد: «انقلاباتی که در ‌طی این سه سال صورت گرفته تقریباً همه کار برای سایر طبقات شهروندان صورت داده و برای شاید ضروری‌ترین آن‌ها، یعنی برای پرولترها که تنها مالکیت‌شان در کار آن‌ها قرار دارد، هنوز تقریباً هیچ کاری انجام نداده است. انقلاب فقرا این‌جا‌ست».

    ژان مَسَن بر‌این جمله، توضیح زیر را می‌نویسد: «صداقت دمکراتیک و اجتماعی، کل ایده‌آلیسمِ اتوپیک هم روبسپیر و هم لپولوتیه در‌این جمله نهفته است. آن‌ها نه تنها فرزندان روسو که فرزندان سراسر قرن هجدهم هستند. از نظر آن‌ها، مسأله اجتماعی و سیاسی پیش از هرچیز و به‌طور قطعی از‌طریق انتشار «روشن‌گری» حل می‌شود. این وظیفه به‌عهده اخلاف آن‌ها ماند که بیاموزند که انسان فقط نه با اندیشه، بلکه پیش از آن، با نان زنده است و انقلاب واقعی در جای دیگر است. بابُف [به‌مثابه‌ی نموداری از چهره‌ی انقلابی طبقه‌ی کارگر] حالا دیگر به‌همین کار مشغول بود».

    دوگانگی بورژوازی انقلابی در رابطه با «حقوق بشر» و «آزادی بیان»:

    منهای راستا و چگونگی ارزش‌گذاری‌ها در مورد مواضع، عمل‌کردها و اندیشه‌های روبسپیر (که در موارد متعددی نسبت به‌هم به‌تنافر هم می‌رسند)، اما این مسئله که روبسپیر بارزترین چهره‌ی ژاکوبن‌ها و ژاکوبن‌ها نیز انقلابی‌ترین نهاد و چهره‌ی انقلاب بورژوایی فرانسه بودند، کم‌تر مورد مناقشه‌ی تحلیل‌گران و تاریخ‌نویسان گوناگون قرار گرفته است. از دیگرسو، در مورد این مسئله که انقلاب کبیر فرانسه ریشه‌ای‌ترین، همه‌جانبه‌ترین و گسترده‌ترین روی‌کرد و کنش انقلابی‌ای است‌که بورژوازی در طول حیات خویش از خود بروز داده ـ‌نیز‌ـ توافقی ضمنی و کلی وجود دارد. بنابراین، اگر بعضی از کنش‌ها و اندیشه‌های سیاسی روبسپیر را به‌‌کلیتِ انقلابی‌گری بورژوایی (در آن‌ هنگام که امکان کنش انقلابی داشت) تعمیم بدهیم، این تعمیم به‌لحاظ روش‌شناسیْ نابه‌جا، ناپسندیده و ذهنی نخواهد بود.

    پس، یک بار دیگر به‌سخنان روبسپیر مراجعه کنیم تا ‌به‌دریافت دوگانه‌ی این بارزترین چهره‌ی انقلابات بورژواییْ از مقوله‌ی حقوق بشر و آزادی بیان پی‌ببریم. روبسپیر قبل از این‌که مواد 9 ، 10 ، 11 و 12  طرح اعلامیه حقوق بشر خود در مورد مالکیت را در کنوانسیون و به‌منظور تدوین یک قانون اساسی جدید قرائت کند، ضمن بیان این حکم زاهدانه که «برابری اموال جز خیالی واهی نیست؛ فضیلت در کلبه، بِه که رذیلت در کاخ»، به‌مارکی کندورسه که یکی از چهره‌‌های بارز انجمن ژیروند (یعنی: روشنفکرانی که بورژوازی به‌اصطلاح بزرگ را نمایندگی می‌کردند) بود، رو می‌کند و با خشونت لحن بی‌سابقه‌ای می‌گوید: «از‌این سوداگر گوشت انسان بپرسید که مالکیت چیست، تا با‌اشاره به‌این تخته قراضه‌هایی که آن‌ها را کشتی می‌نامد و در‌آن‌ها انسان‌هایی را که زنده می‌نامد بسته‌بندی کرده و کنار هم چیده، به‌شما بگوید: این است مالکیت من! از‌این نجیب‌زاده که زمین و کشتی دارد و یا از زمانی‌که دیگر آن‌ها را ندارد گمان می‌کند دنیا وارونه شده، سؤال کنید. او از مالکیت مفهومی تقریباً مشابه خواهد داد. از اعضای محترم خاندان کُپه‌ها[خاندان لویی شانردهم] بپرسید، به‌شما خواهند گفت که مقدس‌ترین مالکیت‌ها بی‌تردید حق موروثی‌ای است که از قدیم‌الایام از آن برای سرکوب، تحقیر و مکیدن قانونی خون و [نیز] سلطنت بر 25 میلیون انسانی که در سرزمین فرانسه تحت اراده‌ی آن‌ها سکنی دارند، برخوردار بوده‌اند».

    روبسپیر، پس از این جملات اومانیستی و جانب‌دارانه و کوبنده (که در شنونده این توقع را به‌وجود می‌آورد که در ادامه‌ی سخنرانی با شعار لغو مالکیت خصوصی مواجه شود)، همه‌ی آن کسانی را که به‌واسطه‌ی مالکیت‌‌ و استثمار دیگرانسان‌ها مورد لعن و نفرین قرار داده بود، این‌چنین سرزنش می‌کند: «در نظر این اشخاص، مالکیت بر هیچ اساس اخلاقی متکی نیست». بدین‌ترتیب، اجحافات برشمرده در قسمت مقدماتی سخنرانی او نه ذاتی مالکیت خصوصی، که ناشی از نبودِ اخلاق مناسب و نهایتاً ناشی از نبود قوانین مناسب تفهیم می‌شود!

    گرچه در سال 1793 هم به‌لحاظ تولید اجتماعی (یعنی: رابطه‌ی انسان با طبیعت)، هم از جنبه‌ی انکشاف روابط و مناسبات اجتماعی‌ـ‌طبقاتی، و هم از نظر دست‌آوردهای علمی و روش‌شناسانه این امکان وجود نداشت که بتوان لغو مالکیت خصوصی را پیش کشید و به‌عنوان یک شعار یا مطالبه‌ی انقلابی و مردمی مطرح نمود؛ اما طرح شعارگونه‌ی برابری مالی و اقتصادی همه‌ی آحاد جامعه ‌این احتمال و آرزو را در میان توده‌های مردم می‌گستراند که شاید بتوان با ادامه‌ی مبارزه‌ی انقلابیْ مالکیت خصوصی را نیز همانند بسیاری از امتیازات درباری و فئودالی از میان برداشت. منهای دست‌آوردهای گوناگون و محتملِ نظری و عملی‌ای که طرح مطالبه‌ی برابری مالی‌ـ‌اقتصادی می‌توانست دربرداشته باشد، اما طرح این خواسته‌ که حقیقتاً هم در میان کارگران و تهی‌دستان یک مطالبه‌ی واقعی بود، تأثیر پیچیده‌ای برروند مبارزات سیاسی و طبقاتی می‌گذاشت که یکی از محتمل‌ترین آن‌ها جلوگیری از پیروزی کودتای ژیروندن‌ها بود که اعدام روبسپیر را درپی‌داشت. در چنین ‌صورت مفروضی، احتمالاً روند انقلاب طولانی‌تر و رادیکال‌تر ‌می‌شد و چه‌بسا به‌دیگر نقاط اروپا گسترش می‌یافت و تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی و تقابل ارتجاع و انقلاب (حداقل در اروپا) به‌گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

    اما بورژوازی، ‌حتی در آن زمان که در قالب ژاکوبن‌ها و روبسپیر به‌اوج انقلابی‌گری خویش‌ پرتاب می‌شود، در هیچ رابطه‌ و از هیچ جنبه‌ای نه تنها دست از تقدس مالکیت خصوصی نمی‌کشد و برعلیه ذات و جوهره‌ی وجودی خویش به‌قیام برنمی‌خیزد، بلکه در آستانه‌ی نابودی و اعدام زبده‌ترین گروه‌بندی‌ها و رهبران خود ـ‌حتی‌ـ به‌طور تاکتیکی ـ‌هم‌ـ به‌برابری مالی‌ـ‌اقتصادی همه‌ی انسان‌ها نزدیک نمی‌شود. آن‌جا که روبسپیر جسارت می‌کند تا «فضیلت در کلبه» را برتر از «رذیلت در کاخ» بنامد، ضمن بیان حقیقت شخصی خود به‌مثابه یک فرد انقلابی و درعین‌حال «فسادناپذیر»، اما حقیقت طبقاتی‌ و طبعاً ‌تاریخی خویش را نیز از پسِ این عبارت که «برابری اموال جز خیالی واهی نیست»، آشکار می‌کند و به‌عرصه‌ی عمل سیاسی می‌کشاند. در این‌جاست که روبسپیر ضمن این‌که از جنبه‌ی شخصی با کله‌ و چشمان خود به‌دنیا و زندگی نگاه می‌کند، حاصل این نگاه را ـ‌اما‌ـ از زاویه روند و الزام‌های سرمایه و نظام بورژوایی است‌که به‌بیان درمی‌آورد.

    نه، بحث در این‌جا این نیست‌که ژاکوبن‌ها، روبسپیر یا بورژوازی به‌طورکلی باید یا می‌توانند دست از مالکیت خصوصی بکشند و با پذیرش برابری مالی‌ـ‌اقتصادی همه‌ی انسان‌ها خودْ فرمان انحلال خویش را صادر کنند. چنین انحلالی نه تنها غیرممکن است، بلکه برفرض امکان ‌هم‌، تا زمانی‌که یک آلترناتیو نسبتاً متشکل و قدرتمند و تاریخاً متکامل‌تر (همانند پرولتاریای متشکل و آگاه) مادیت نداشته باشد، دیوانگی محض به‌حساب می‌آید. بحث اساسی در این رابطه (یعنی: در رابطه با «آزادی بیان» و «حقوق بشر») این است‌که بورژوازی در همه‌ی رویکردهای خویش گریزی از نگاه بورژوایی به‌همه‌ی آن چیزها و نسبت‌هایی که زندگی اجتماعی و حتی طبیعی را می‌سازند (اعم از ‌انسان، ‌حقوق، آزادی، محیط زیست و مانند آن) ندارد؛ و هرآن‌جا هم که براثر نیازهای تاریخی یا فشار اجتماعی از پایین به‌اوج انقلابی‌گری ممکن و طبعاً دوگانه‌ی خویش پرتاب شود، بلافاصله به‌جبران این خطا می‌نشیند، دست از دوگانگی برمی‌دارد و ملزومات مالکیت خصوصی را به‌همراه ملزومات این ملزومات (یعنی: نابرابری مالی‌ـ‌اقتصادی، افزایش کمی‌ـ‌کیفی این نابرابری و گسترش آن به‌همه‌ی ابعاد زندگی) ملحوظ نظر سیاسی خویش قرار می‌دهد. به‌عنوان نمونه، می‌توان به‌همان 4 ماده‌ای از طرح حقوق بشر روبسپیر اشاره کرده که در مورد مالکیت بود و به‌منظور تدوین قانون اساسی جدیدِ انقلاب کبیر پیش‌نهاد شده بود. همان‌طور که بالاتر نقل کردم، این مواد پیش‌نهادی عبارت بودند از:

    ماده 9: مالکیت عبارت است از حق برخورداری هر شهروند به‌تمتع و تملک آن مقدار از اموال که قانون برای او تضمین کرده است.

    ماده 10: حق مالکیت، مانند سایر حقوق، محدود است به‌تعهد رعایت حقوق دیگران.

    ماده 11: این حق نمی‌تواند نه به‌امنیت، نه به‌آزادی، نه به‌بقا و نه به‌مالکیت هم‌نوعان ما ضرر وارد کند.

    ماده 12: هرگونه تصرف و هرگونه معاملاتی که این اساس را نقض کند، اساساً غیرقانونی و غیر‌اخلاقی است.

    اما می‌دانیم که این مواد از قانون اساسی جدید که توسط ژاکوبن‌ها مورد تصویب قرار گرفت، حذف گردید! آرمان‌‌گرایی بورژوایی حتی سریع‌تر از سرعت رویدادها می‌خشکد و در بازگشت به‌«عقل سلیم» خطاهای دوران جوانی خویش را جبران می‌کند.

    منشور جهانی حقوق بشر و «روح زمانه» در سال‌های 1948 و 2012 

    گذشته از چگونگی شکل‌گیریِ دو مفهوم به‌هم پیوسته‌ی «آزادی بیان» و «حقوق بشر»، و منهای تحولات و فراز و نشیب‌هایی که این دو مفهوم ازسر گذرانده‌‌اند، و هم‌چنین صرف‌نظر از تأثیراتی که این مفاهیم از تحولات سیاسی و طبقاتی پذیرفته‌اند؛ اما حقیقت این است‌که اغلبِ قریب به‌مطلقِ اوقاتی‌‌که سخن از «آزادی بیان و اندیشه» به‌میان می‌آید، بلافاصله معتبرترین سندی که پیش‌کشیده می‌شود، منشور جهانی حقوق بشر است‌که در 10 دسامبر 1948 (یعنی: 3 سال پس از پایان دومین جنگ امپریالیستیِ جهانی و تشکیل سازمان ملل متحد) در مجمع عمومی آن سازمان به‌تصویب رسید. تصویب و رسمیت عمومی و خصوصاً دولتی این سند (همانند هر مفهوم و سند اجتماعی دیگری که به‌نوعی جنبه‌ی عمومی پیدا می‌کند) ناگزیر تحت سیطره‌ی آن‌چیزی قرار داشت که اصطلاحاً «روح زمانه» نامیده می‌شود.

    مسئله‌ی اساسی در بررسی و ارزیابی امروزی از منشور یا اعلامیه حقوق بشر (1948) این است‌که منهای انتزاع مفهومی‌اش که کمی پایین‌تر به‌آن می‌پردازیم و درباره‌ی مضمون عمیقاً ضدکارگری‌اش بیش‌تر گفتگو خواهیم داشت؛ به‌لحاظ انضمامی ـاما‌ـ زمانه‌ی تصویب آن با زمانه‌ی امروز که به‌گستردگی و به‌منظور تهاجم نظامی از آن استفاده می‌شود، از زمین تعادل و توازنی‌که چپ وسیعاً دارای هژمونی بود با آسمان تعادل و توازن کنونی که چپ از جهات گوناگون به‌حاشیه رانده شده است، تفاوت اساسی دارد. این تفاوت نه به‌کلمات یا جمله‌بندی‌های این منشور، که اساساً به‌جنبه‌ی مفهومی آن، یا به‌عبارت دقیق‌تر به‌مختصات اجتماعی‌ـ‌طبقاتی‌ یا «روح زمانه‌«ای برمی‌گردد که به‌این کلمات و جمله‌بندی‌ها معنایی تابع خویش می‌بخشد.

    اگر «روح زمانه» را شبکه‌ی درهم تنیده‌ی تبادلات اقتصادی‌‌ـ‌‌اجتماعی‌ـ‌طبیعی برمحور تعادل و توازن برخاسته از مبارزه‌ی ‌طبقاتی تعریف کنیم که برآیندگونه و به‌طور دینامیک، مفاهیم و معیارها و مدل‌های رایج زندگی (از دیدگاه‌های هستی‌شناسانه و زیبایی‌شناسانه گرفته تا مضمون نهادهای طبقاتی و الگوهای فرهنگی و شخصیتی و مانند آن) را در میان توده‌های مردم و بخش گسترده‌ای از اقشار میانی جامعه می‌سازد؛ عمده‌ترین فاکتور سازنده‌ی «روح زمانه»  در سال 1948 (یعنی: سالی‌که منشور جهانی حقوق بشر مورد تصویب مجمع عمومی سازمان ملل قرار گرفت) نظام سرمایه‌داری انحصاری به‌سرکردگی آمریکا بود که به‌لحاظ تاریخی و اجتماعی هیچ‌گونه ظرفیتی برای ترقی‌خواهی نداشت؛ اما همین سرمایه‌داری انحصاری فاقد ظرفیت ترقی‌خواهی به‌این دلیل که فاجعه‌ی جنگ جهانی دوم و فاشیسم را پشتِ سرگذاشته بود و در محاصره‌ی جهانی انواع و اقسام جنبش‌های طبقاتی، سیاسی و اجتماعی قرار داشت که مجموعاً و برآیندگونه هژمونی جهانی چپ را می‌ساختند، چاره‌ای جز این نداشت که چهره‌ی کریه و امپریالیستی خودرا با صورتک ترقی‌خواهی بپوشاند. گرچه لازمه‌ی وجود هرشکل و گونه‌ای از هژمونی اجتماعی‌ـ‌سیاسی، نهاد یا نهادهای هژمونیک است و هژمونیِ بدون نهادِ هژمونیک (همانند پیامبرانِ همه‌چیزدانِ بدون درس و مدرسه) دروغین است؛ اما هژمونی چپ در دهه‌ها‌ی 50 و 60 میلادی دارای این ویژگی بود که هزاران نهاد و تشکل مترقی و انقلابی در سراسر جهانْ در عین‌حال توسط دولتی مورد حمایت قرار می‌گرفتند که به‌هرصورت میراث‌دار یک انقلابی سوسیالیستی و کارگری بود  و علی‌رغم پذیرش ادعای سازش‌کاری‌ها یا استفاده از تاکتیک‌های نابه‌جا، بازهم پوزه‌ی فاشیسم را به‌خاک مالیده بود.

    گرچه می‌توان چنین ابراز نظر کرد که شوروی و به‌طورکلی بلوک شرق ـ‌لااقل‌ از سال 1948 به‌بعد‌ـ فاقد آن ظرفیت، آرایش، ارتباط و دریافتی از زندگی، انسان و مبارزه‌ی طبقاتی بودند که بتوانند گام‌های مؤثری در گسترش انقلابات سوسیالیستی در دیگر کشورها بردارند و سازای زمینه‌ی گذار به‌کمونیسم باشند؛ اما وجود همین بلوک‌بندی یا دولت‌هایی ‌که ادعای سوسیالیستی داشتند و ‌در مقایسه با مختصات تاریخی‌ـ‌اجتماعی کشورهای خودشان‌ ـ‌در بعضی از جنبه‌های زندگی‌ـ امتیازاتی هم برای توده‌های مردم به‌ارمغان آورده بودند و اکثر جنبش‌های موسوم به‌ضدامپریالیست را نیز به‌نوعی تحت حمایت قرار می‌دادند؛ نظام‌های سرمایه‌داری ‌آمریکایی‌ـ‌اروپایی را مجبور کرده بودند تا چهره‌ی خودشان را با نوعی از ترقی‌خواهی دروغین بپوشانند. گرچه این چهره و پوشش ترقی‌خواهی دروغین بود؛ اما همین وانمودسازی دروغین که ناشی از فشار بیرونیِ بلوک شرق و دیگر نیروها و جنبش‌های ترقی‌خواه و انقلابی در جهان بود، اگر از آن‌چنان قدرت و امکانی برخوردار نبود که بتواند ترقی‌خواهی واقعی را به‌سرمایه‌داری غرب و دولت‌های تابع آن‌ تحمیل کند، در عوض با استفاده از برتری ایدئولوژیک خویش و قدرت بسیج ناشی از آن، این امکان را داشت تا از شدت و میزان جنایت‌پیشگی سرمایه‌داری تاآن‌جا بکاهد که نتواند به‌بهانه دفاع از دموکراسی، «حقوق بشر» و «آزادی بیان» مردم کارگر و زحمت‌کش را با پیش‌رفته‌ترین ابزارهای جنگی مورد حمله‌ی نظامی قرار دهد و علاوه‌بر کشتار ده‌ها و صدها هزار انسان بی‌دفاع، تمام امکانات مادی و معنوی پیش‌رفت اقتصادی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌‌انسانی آن‌ها را نیز نابود کند و بشریت را گام به‌گام به‌سوی ‌بربریت براند. تازه آن‌جایی هم که دست به‌این کار می‌زد، مثل ویتنام، با مقاومتی سنگین چه در بیرون و چه در درون مواجه می‌شد و چه‌بسا خفت شکست را نیز تحمل می‌کرد.

    آری، در شرایط کنونی (یعنی: در آغاز دومین دهه‌ی اولین صده‌ی هزاره‌ی سوم میلادی) مسئله‌ی «آزادی بیان» و «حقوق بشر» ‌و نیز نهاد ناظر برآن (یعنی: شورای امنیت سازمان ملل متحد و ده‌ها نهاد ریز و درشت به‌اصطلاح بین‌المللی دیگر) به‌دلیل تعبیر و تفسیری‌که «روح زمانه» در اختیار کشورهای سرمایه‌داری اروپایی‌ـ‌‌آ‌مریکایی قرار می‌دهد، به‌ابزاری برای تغییر نقشه‌ی سیاسی‌ـ‌اقتصادی جهان به‌نفع بورژوازی غرب تبدیل شده است. تغییر نقشه‌ای که هدف‌اش تقسیم مجدد مناطق نفوذ در جهان، غارت منابع طبیعی و خصوصاً نیروی‌کار کشورهای کم‌تر توسعه‌یافته و انتقال فشار بحران اقتصادی ـ‌ابتدا‌ـ به‌گردن ‌مردم کشورهای به‌اصطلاح کم‌تر توسعه‌یافته و ـ‌سپس‌ـ به‌گرده‌ی مردم کشورهای پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری غربی است.

    اما آن عمده‌ترین عواملی ‌که تعبیر و تفسیر روح  فی‌الحال موجود زمانه را ممکن می‌گردانند، عبارت است از: افزایش توان تکنولوژیک و گسترش جهانی سرمایه (از یک طرف)، و (از طرف دیگر) کاهش شدید پتانسیل مبارزه‌ی طبقاتی، حاشیه‌ای شدن هژمونی چپ در اغلب کشورهای جهان ـ‌و نه چندان کم اهمیت‌تر از این دو عامل‌ـ فروپاشی و اضمحلال شوروی و کشورهای بلوک شرق که مجموعاً عامل تسریع‌کننده‌‌ای در امر مبارزه‌ی طبقاتی و استقرار هژمونی چپ در جهان به‌حساب می‌آمد.

    امروزه، ضمن این‌که نظام سرمایه‌داری به‌لحاظ جغرافیایی بسیار گسترده‌تر و به‌لحاظ تکنولوژیک نیز فوق‌العاده پیچیده‌تر شده است؛ اما نه آن هژمونی برخاسته از انواع و اقسام جنبش‌های انقلابی و ترقی‌خواه وجود دارد و نه آن دولت مقتدری که خودرا سوسیالیست می‌نامید و به‌هرصورت میراث‌دار اولین انقلابی سوسیالیستی و کارگری در تاریخ بود و مدال افتخار درهم کوبیدن فاشیسم را نیز برسینه داشت. در یک کلام، جهان امروز با جهان سال 1948 تفاوت‌های کیفیِ‌ بسیاری دارد؛ و درک این‌که کلمات و جمله‌بندی‌های انتزاعیِ مندرج در منشور جهانی حقوق بشر در این دو دستگاه مختصاتِ سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعیِ متفاوت که سازای دو «روح زمانه‌ی» متفاوت‌اند و ناگزیر دو شبکه‌ی معنایی کیفیتاً‌ متفاوت را می‌سازند، امر چندان پیچیده‌ای نیست.

    نگاهی به‌‌‌‌مهم‌ترین رویدادهای 15 سال گذشته‌ی جهان که در حال حاضر با شدت و سرعت بیش‌تری نیز ‌جریان دارند، گویای این تحولی است‌که به‌زیان مردم کارگر و زحمت‌کشِ جهان صورت گرفته است: یوگوسلاوی با صنعتی نسبتاً پیش‌رفته، وحدت ملیِ تااندازه‌ی زیادی داوطلبانه و مناسبات کارگریِ بسیار پیچیده‌تر از آلمان و فرانسه در معرض توطئه‌چینی قومی‌ـ‌مذهبی و جنگ‌افروزی قرار گرفت و به‌بهانه‌ی دفاع از حقوق بشر بسیار شدیدتر و مخرب‌تر از جنگ جهانی دوم بمباران و تخریب گردید. اعتراضات دموکراتیک و مترقی مردم لیبی با حمایت عربستان سعودی، قطر و ده‌ها نهاد اطلاعاتی‌ـ‌جاسوسیِ تحت کنترل کشورهای به‌اصطلاح پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری در معرض «انقلابِ» القاعده‌ای قرار داده شد و به‌بهانه‌ی دفاع از «آزادی بیان» و «حقوق بشر» مورد تهاجم نظامی ناتو قرار گرفت و به‌مراتب جنایت‌کارانه‌تر از عمل‌کرد نیروهای رایش سوم درهم کوبیده شد و تخریب گردید. بدین‌ترتیب، از لیبی به‌عنوان مرفه‌ترین کشور آفریقایی که در مواردی از کشوری‌های اروپایی هم مرفه‌تر بود، تنها تلی از خاکستر و دستجاتی باقی ماندند که براساس منشور حقوق بشر عربستان و قطر فعالیت می‌کنند[!!؟] و اینک مشغول لیبیائیزاسیونِ  سوریه هستند تا زمینه را برای سوریا‌ئیزاسیونِ ‌ایران فراهم کنند!؟

    نکته‌ی قابل توجه در این تهاجم نظامی و این‌گونه استفاده از منشور یا اعلامیه حقوق بشر نقش کشور فرانسه است‌که ‌به‌عنوان کشوری که در ابداع و گسترش مفهوم «آزادی بیان» و «حقوق بشر» پیش‌تار بوده، در استفاده از هواپیماهای بمب‌افکن برعلیه مردم لیبی هم پیش‌تازی خودرا حفظ کرد. این داستان زندگی بورژوازی به‌مثابه‌ی یک پیکره‌ی تاریخی است. کاشته‌های روبسپیر توسط سرکوزی درو می‌شود!؟

    چنین به‌نظر می‌رسد که عظیم‌ترین فاجعه‌ی تاریخ بشر درهمین‌جا نهفته است. توده‌های مردم (اعم از کارگر و زحمت‌کش و تهی‌دست و غیره) در جریان مبارزه‌ی بورژوازی با قدرت‌ها و مناسبات پیشاسرمایه‌دارانه، ضمن این‌که پایداری کردند و از پایین به‌بورژوازی فشار آوردند تا گام‌های بیش‌تر و روبه‌جلوتری برعلیه ارتجاع و استبداد بردارد، داوطلبانه در مقدم‌ترین صفوف و سنگربندی‌ها نیز جنگیدند و به‌خاک درغلطیدند تا مطالبات‌شان ـ‌بدون این‌که برآورده شود‌ـ معنای قانون و حقوق بشر را تعمق بیش‌تری بخشند. اما به‌همان میزان که نظام سرمایه‌داری امکان انکشاف تاریخی خودرا بیش‌تر از دست می‌دهد و برجهان مسلط‌تر می‌شود و ارتجاعی‌تر عمل می‌کند، همان قوانین و اعلامیه‌های حقوقی‌ـ‌‌سیاسی ‌که با خون همین مردم کارگر و زحمت‌کش آبیاری شده‌اند، در تعبیر و تفسیری به‌اصطلاح نوین، به‌شمشیر برنده‌‌ای تبدیل می‌شوند که ضمن بریدن گلوی هرمعترضی در هرگوشه‌ای از جهان به‌عنوان ترویست، در عین‌حال از سفره‌ی همین مردم اروپا و آمریکا هم به‌طور روزافزونی می‌بُرد تا تاوان ذات بحران‌ساز سرمایه را به‌بانک‌ها و صاحبان سرمایه‌های کلان بپردازد!! بی‌جهت نیست که در ایالات متحده‌ی آمریکا که خودرا اوج سرمایه‌داری و مهد حقوق بشر و دموکراسی می‌داند، بیش‌ترین درصد سرانه‌ی زندانی در جهان را دارد و حدود 40 میلیون انسان نیز فاقد بیمه‌ی درمانی هستند؛ و ریاضت اقتصادی در کشورهای اروپایی به‌تدریج همان بلایی را به‌سر مردم اروپا می‌آورد که امروزه مردم آمریکا در ‌آن گرفتارند.

    ***

    تا این‌جا با استفاده از تصویرهای تاریخی و براساس ترکیب مناسبات تولید اجتماعی و مناسبات اجتماعی تولید نشان دادیم که زمینه‌ی پیدایش و تبادل اجتماعی دو مفهوم «آزادی بیان» و «حقوق بشر» مناسبات سیاسی‌ـ‌اجتماعی خاصی است‌که خودِ این مناسبات سیاسی‌ـ‌اجتماعی براساس مناسبات معینی در تولید اجتماعی است‌که می‌تواند شکل بگیرد و تداوم یابد. به‌عبارت دیگر، تا این‌جا نشان دادیم که دو مفهوم به‌هم پیوسته‌ی «آزادی بیان» و «حقوق بشر» در عین‌حال که بورژوایی است، اما به‌دورانی از حیات بورژوازی مربوط است که اگر حال و هوای انقلابی نداشته باشد،  هنوز دارای این امکان است‌که درچارچوبه‌ی همین نظام گام‌های کمابیش روبه‌تکاملی را بردارد. بنابراین، هرچه امکان درونی بورژوازی برای تحولات مترقی کاهش می‌یابد و بورژوازی به‌قدرتی تماماً ارتجاعی تبدیل می‌شود، به‌همان نسبت هم مفهوم «آزادی بیان» و «حقوق بشر» از مضمون ترقی‌خواهانه‌اش تهی می‌گردد و به‌ابزاری برای سرکوب مطالبات انقلابی و ترقی‌خواهانه تبدیل می‌شود. برهمین اساس روی این واقعیت انگشت گذاشتیم که بورژوازی در مرحله‌ی انحصاری و امپریالیستیِ سرمایه ـ‌اگر‌ـ از پایین یا از بیرون مورد فشار مبارزات ترقی‌خواهانه یا انقلابی قرار نگیرد، بنا به‌ذات ارتجاعی خویش، بشریت را به‌بربریتی هرچه مدهش‌تر رهنمون خواهد بود. شاهد این ادعا وضعیت کنونی جهان است‌که سرمایه‌داری اروپایی‌ـ‌آمریکایی با استفاده از مفاهیم «حقوق بشر» و «آزادی بیان» دست به‌جنایت‌کارانه‌ترین تهاجمات نظامی می‌زند که عمده‌ترین قربانیان آن مردم کارگر و زحمت‌کش (اعم از زن و کودک و غیره) می‌باشند.

    نتیجه‌ای که از این جمع‌بندی می‌توان ‌گرفت این است‌که تنها راه گسترش تبادل واقعیِ همین «حقوق بشر» و «آزادی بیانِ» بورژوایی فشار مبارزاتیِ متشکل و طبقاتی از پایین است. اما نباید فراموش کرد ‌که این فشار مبارزاتی، طبقاتی و از پایینْ تنها درصورتی می‌تواند به‌مثابه‌ی یک نیروی طبقاتی، مستقل و مترقی باقی بماند که سازمان و هدف انقلابی و سوسیالیستی داشته باشد. به‌بیان دیگر، فشار مبارزاتی، طبقاتی و از پایینْ بدین‌معناست‌که توده‌های مردمِ کارگر و زحمت‌کش ـ‌عملاً‌ و فراتر از حق‌ـ وظیفه دارند تا مفاهیم و دریافت‌های ویژه‌ی خویش از «حقوق بشر» و «آزادی بیان» را سامان داده و به‌عرصه‌ی تبادلات اجتماعی و سیاسی بیاورند. بنابراین، ضروری است‌که به‌جای تمرکز روی مفهوم «حقوق بشر» و «آزادی بیان» و هم‌چنین به‌جای سازمان‌دهی نهادهای مربوط به‌آن، روی مفاهیم طبقاتی و نهادهای مربوط به‌آن متمرکز شویم که راستای تاریخی‌شان می‌تواند سوسیالیستی و نوعی‌ـ‌سازواره‌ای باشد. انترناسیونالیسم پرولتری برآیند جهانی این کنش طبقاتی و انقلابی است.

    ***

    در ادامه‌ی این نوشته، پس از بررسی مضمون انتزاعی منشور جهانی حقوق بشر و توضیح جنبه‌ی ضدکارگری آن، سعی می‌کنم نتیجه‌گیری‌های تاریخی بالا را یک بار دیگر از زاویه شناخت‌شناسی مورد سنجش قرار دهم. بدین‌ترتیب، با بیان قانونمندی یا دیالکتیکِ شکل‌گیری مفاهیم و توضیح نسبیت تاریخی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبقاتی هریک از آن‌ها، گامی در راستای الغای جنبه‌ی ماورایی مفهوم «حقوق بشر» و «آزادی بیان» برمی‌داریم و این امکان را فراهم‌تر می‌کنیم تا کارگران و زحمت‌کشان نیز مفاهیم ویژه‌ی خویش را به‌گونه‌ای آگاهانه‌تر شکل داده و به‌عرصه‌ی نبرد و تبادلات اجتماعی بیاورند.

    منشور جهانی حقوق بشر در پرتو حقوق پرولتاریایی 

    همان‌طور که پیش از این نیز اشاره کردم، اغلبِ قریب به‌مطلقِ اوقاتی‌‌که سخن از «آزادی بیان و اندیشه» به‌میان می‌آید، بلافاصله معتبرترین سندی که پیش‌کشیده می‌شود، منشور جهانی حقوق بشر و خصوصاً ماده‌ی 19 آن است: {هرانسانی محق به‌آزادی عقیده و بیان است؛ و این حق شامل آزادی داشتن باور و عقیده‌ای بدون [نگرانی] از مداخله [و مزاحمت]، و حق جستجو، دریافت و انتشار اطلاعات و افکار از طریق هر رسانه‌ای بدون ملاحظات مرزی است}.

    در شرایط سیاسی و تکنولوژیک کنونی تنها درصورتی که رسانه‌های همگانی [از ماهواره و رله‌های انتقالی و فرستنده‌ها و استودیوها گرفته تا روزنامه‌ها و سایت‌هایی‌که کاربران میلیونی دارند] از مالکیت و انحصار افراد و شرکت‌های معینی خارج شده و توسط شوراهای منتخب مردمِ کارگر و مولد جهان کنترل شوند، این ماده از منشور جهانی حقوق بشر مفهومی انسانی خواهد داشت و بیان‌کننده‌ی حقوق طبیعی‌ـ‌اجتماعی یا اجتماعی‌ـ‌طبیعی نوع بشر خواهد بود. چراکه در حال حاضر یکی از عمده‌ترین وظیفه‌ی رسانه‌های همگانیْ مهندسی افکار در راستای منافع سیاسی یا اقتصادی معینی (بدون هیچ‌گونه مانعی و به‌استناد همین حق انتشار اطلاعات و افکار بدون ملاحظات مرزی) است. وظیفه‌ی دیگری‌که کارتل‌های خبری‌ـ‌رسانه‌ای به‌عهده گرفته‌اند، سرپوش گذاشتن روی گندکاری، زد و بندها و جنایاتی است‌که دولت‌ها در کشورهای به‌اصطلاح دموکراتیک مرتکب می‌شوند. از کشتار سیستماتیک در داخائو گرفته تا قتل‌عام مردم دهکده‌ی می‌لای (در ویتنام)، از بمباران اتمی هیروشیما گرفته تا نسل‌کشی 200 هزار سکنه‌ی تی‌مور[4]، از تخریب استراتژیک یوگوسلاوی گرفته تا تحریم هوشمندانه‌ی اقتصادی عراق[5]، همه و همه وقایعی است که توسط خیل وسیع ژورنالیست‌های رنگارنگ و رسانه‌‌های همگانی لاپوشانی شدند و تنها به‌واسطه‌ی شرافت و جسارت بعضی از ژورنالیست‌های متعهد به‌ارش‌های انسانی برملا گردیدند و به‌طور محدودی در اختیار روشنفکران جامعه قرار گرفتند.

    آری، بخش‌های بسیار زیادی از توده‌های مردم (یعنی: همان کسانی که رأی‌شان در انتخابات پارلمانی به‌معنی دمکراسی و پلورآلیسم[!؟] است و تضمین‌کننده‌ی آن)، از وقوع چنین وقایع جنایت‌کارانه‌ای که ‌احتمالاً ده‌ها نمونه‌ی آن در همین لحظه‌ی حاضر هم در جریان است، برای همیشه بی‌اطلاع می‌مانند. چرا؟ برای این‌که رسانه‌های غول‌پیکر و جهانی به‌واسطه‌ قدرت انحصاری و در پناه «حق» مالکیت خویش تمایلی به‌اطلاع‌رسانی در این‌گونه موارد که قدری خشن می‌نمایند، ندارند!؟

    به‌باور من منشور جهانی حقوق بشر ـ‌مجموعاً‌ـ «آزادی اندیشه و بیان» را  به‌گونه‌ای تئوریزه می‌کند که فقط بیان اندیشه‌های اثباتی و مربوط به‌بقای نظام سرمایه‌داری را «آزاد» اعلام می‌دارد؛ و در مورد حقِ پرولتاریا که به‌واسطه‌ی عدم مالکیت‌اش برابزارها و ادوات و امکانات  تولیدی، ناگزیر جنبه‌ی سلبی دارد، نه تنها سکوت می‌کند، بلکه به‌طور پوشیده‌ای چنین حقی را انکار کرده و قابل سرکوب می‌داند. برای مثال، بند (الف) از ماده‌ی 17 منشور را در نظر بگیریم که می‌گوید: هر شخص منفرداً یا به‌طور اجتماع حق مالکیت دارد}[تأکید از من است].

    گرچه مسئله‌ی مالکیت از جنبه‌ی شخصی، ذاتیِ نوع انسان است و حذف آن معنایی جز حذف شخصیت افراد ندارد؛ اما مضمون و جوهره‌ی «مالکیت» در منشور جهانی حقوق بشر صرفاً مالکیت شخصی (که تشخص بخشنده به‌افراد است) نمی‌باشد و آن‌چه منشور بدان اشاره دارد «مالکیت خصوصی» و نظام مبتنی‌بر خرید و فروش نیروی‌کار است. این مسئله با ‌صراحت هرچه تمام‌تر در بند (ج) از ماده‌ی 23 چنین آمده است: {هرکس که کار می‌کند به‌مزد منصفانه و رضایت بخشی ذیحق می‌شود که زندگی او و خانواده‌اش را موافق شئون انسانی تأمین کند و آن را در صورت لزوم با هر نوع وسائل دیگر حمایت اجتماعی، تکمیل نماید}[تأکید از من است].

    بنابراین، کار می‌بایست با دستمزد منصفانه و کمک‌های جنبی دولتی جبران شود؛ یعنی این‌که نیروی‌کار می‌بایست به‌قیمت مناسب و منصفانه خریده شود تا نسل فروشندگان نیروی‌کار تداوم یابد. این شعارِ همه‌ی پیامبران بورژوازی است‌که اغلب به‌هنگام بروز بحران‌های ادواری به‌صحنه می‌آیند تا کیان «نظامِ سرمایه» را از گزند آگاهی طبقه‌کارگر از حقِ سلبی و انقلابیِ پرولتاریائی‌اش در امان بدارند.

    آخرین ماده‌ی منشور حقوق بشر (یعنی: ماده‌ی 30) چنین اعلام می‌دارد: {هیچ‌یک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که به‌موجب آن بتواند هریک از حقوق و آزادی‌های مندرج در این اعلامیه را از بین ببرد و یا در آن راه فعالیتی بنماید}[تأکید از من است].

    بدین‌ترتیب، اگر کارگران و مولدین و زحمت‌کشان در شوراهای خودگردان خویش متشکل شدند و به‌این نتیجه رسیدند که می‌بایست کنترل و مدیریت مراکز تولیدی و خدماتی را به‌طور همه‌جانبه در اختیار بگیرند و از مالکینِ خصوصیِ آن‌ها سلب مالکیت کنند و این حق را به‌توده‌های کارگر و مولد (یعنی: مالکین حقیقیِ این مراکز تولید و خدماتی) بسپارند، با قانون و نیروهای اعمال کننده‌ی آن (یعنی: ارتش و پلیس) روبه‌رو خواهند بود!؟

    منشور جهانی حقوق بشر «قانون» را از متن روابط و مناسبات موجود (که سرمایه‌دارانه است) استنتاج می‌کند و آن را برفراز جامعه قرار می‌دهد و هرکس را به‌رعایت آن ملزم می‌سازد تا تداوم این نظام را تضمین کند. گرچه در مختصات «امکان»‌های متفاوتِ موجود، هنوز متصور نیست‌که بدون وضع قوانین بتوان جوامع بشری را مدیریت نمود؛ اما منشور حقوق بشر نه تنها «احتمال» خودمدیریتیِ شوراهای کارگران و مولدین و زحمت‌کشان را نادیده می‌گیرد، بلکه چنان زمینه می‌چیند که بروز چنین اندیشه‌هائی را قانوناً درهم بشکند؛ چراکه {هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزادی‌های خود، فقط تابع محدودیت‌هائی است که به‌وسیله قانون، منحصرا به‌منظور تأمین شناسائی و مراعات حقوق و آزادی‌های دیگران و برای رعایت مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی، در شرایط یک جامعه دموکراتیک وضع گردیده است}[بند (ب) از ماده‌ی 29، تأکید از من است].

    برای همه‌ی کسانی که به‌نوعی شلاق سیاسیِ یکی از دولت‌های سرمایه‌داری (اعم از اروپائی، آمریکایی ویا به‌اصطلاح جهان سومی‌اش) را خورده‌اند، ضرب‌آهنگ و ترکیب {قانون}، {مقتضیات صحیح اخلاقی} و {نظم عمومی و رفاه همگانی} یادآور دستگاهی است‌که درد شلاق را (شاید هم به‌گونه‌ای به‌اصطلاح دموکراتیک) تا مغز استخوان فرو می‌نشاند. از کاوینیاک گرفته تا هیتلر، از شاه و دیگر قدرتمداران دیروز و امروز گرفته تا جرج بوش، از صدام گرفته تا خامنه‌ای و از هر بورژوای ابلهی گرفته تا هر بورژوای جنایت‌کار دیگری، همه و همه براین سه‌گانه‌ی فریبناک و سرکوب‌کننده تکیه داشته‌اند: «قانون»، «نظم عمومی» و «اخلاق».

    منشور حقوق بشر در بندِ (ج) از ماده‌ی 21 می‌گوید: {اساس و منشاء قدرت حکومت، اراده مردم است. این اراده باید به‌وسیله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و به‌طور ادواری صورت پذیرد. انتخابات باید عمومی و با رعایت مساوات باشد و با رأی مخفی یا طریقه‌ای نظیر آن انجام گیرد که آزادی رأی را تأمین نماید}[تأکید از من است].

    پس، ضامن تحقق اراده‌ی مردم {صداقت}ی است که آن‌ها را به‌پای صندوق‌های رأی می‌آورد تا {حکومت} را برای دوره‌ی معینی انتخاب کنند و تا پایان این دوره (منهای پاره‌ای از تعدیل‌های احتمالی) اجباراً به‌اراده‌ی آن تسلیم باشند و نتوانند این {حکومت} را به‌کناری بیفکنند. گذشته از این، سؤال این‌جاست‌که اگر آحاد یک جامعه همانند سیب‌زمینی‌های تلنبار در یک گونی فقط «مردم» نبودند و در یک تقسیم‌بندی عینی و مبتنی بر روابط و مناسبات تولید عمدتاً به‌کارگر و سرمایه‌دار تقسیم شده باشند، تکلیف چیست؟ آیا منشور حقوق بشر صراحتاً ویا به‌طور ضمنی می‌پذیرد که مسئله‌ی بخش‌های وسیعی از این مردم، اساساً {حکومت} نباشد و بود و نبود دولت را در جایگزینیِ مدیریتِ شوراهای خودگردان خویش به‌زیر سؤال ببرند؟ آیا به‌راستی {اساس و منشاءِ قدرت حکومت اراده‌ی مردم است}؟ اگر چنین است، پس این‌همه متخصص انتخاباتی، شگردهای تبلیعاتی‌ـ‌پارلمانتاریستی و هزینه‌های گزافِ میلیاردی (که تنها از عهده‌ی صاحبان سرمایه برمی‌آید) برای چیست؟ سرانجام این‌که اگر همین {مردم} حکومتی را انتخاب کردند که به‌سوسیالیزم تمایل داشت و این حکومت بعضی از گام‌ها را نیز در زمینه‌ی سوسیالیزه کردن تولید و مالکیت برداشت، آیا ارتش و پینوشه‌ها یا شاه و ملکه‌ها در مقابل آن ساکت می‌نشینند؟

    به‌هرروی، همان‌طور که بالاتر هم تحلیل کردیم منشور حقوق بشر مانیفستِ زیرکانه‌ی بورژوازی است‌که زیر فشار هژمونی چپ (که از بستر مبارزه‌ی طبقاتی متشکل برخاسته بود) و با قصد مقابله با تمرکز سیاسی و اقتصادی دولتی در کشورهای بلوک شرق سکه زده شد؛ و امروزه به‌هنگام افت مبارزات کارگری و سوسیالیستی، هم‌چون بیرقی برای تداوم این نظام به‌اهتزاز درآمده تا مانیفست کمونیسم و حقیقتِ انسانی و دموکراتیک دیکتاتوریِ پرولتاریا را به‌زیر سایه فراموشی بکشاند؛ و در مقابل، دموکراتیسم بورژوائی را که بنا به‌رابطه‌ی خرید و فروش نیروی‌کار تا عمق وجود استبدادی است، به‌تبادلِ سرهای گیجِ ناشی از شکستِ موقتیِ جنبشِ کارگری‌ـ‌کمونیستی بکشاند. اما هم‌چنان که مارکس از متن مبارزه‌ی ناگزیر کارگران برعلیه صاحبان سرمایه و نظام سرمایه‌داری به‌عرصه تاریخ گام نهاد، وضعیت موجود نیز (که چیزی جز ‌بربریت سرمایه گلوبال نیست) مانیفست ویژه‌ای را به‌عرصه‌ی تاریخ تقدیم خواهد نمود. یکی از ضروری‌ترین و شاید هم عاجل‌ترین جنبه‌های مبارزه‌ی طبقاتی در شرایط کنونی تلاش در راستای شکل‌گیری مانیفستی است‌که بتواند «روح زمانه» را بربتاباند.

    نتیجه‌ای که از نقدِ منشور حقوق بشر می‌توان گرفت، این است‌که در بررسی مقوله‌ی «آزادی اندیشه و بیان» می‌بایست از اسناد و تصویب‌نامه‌های به‌اصطلاح ملی ویا بین‌المللی فراتر رفت و دست به‌ریشه‌ها‌ (یعنی: انسان‌ها و مناسباتی‌که به‌آن‌ها هویت می‌بخشد) بُرد و به‌چگونگیِ شکل‌گیری «اندیشه»ها و نحوه‌ی بیان مناسب آن‌ها تمرکز یافت تا از محدوده‌های انتزاعِ حقوقِ بین‌المللی فراتر رفته و به‌جنبه‌ی‌ طبقاتی و اراده‌مندانه‌ی «اندیشه» و «عمل» دست بیابیم.

    اما قبل از این‌که به‌این مسئله‌ی شناخت‌شناسانه و استراتژیک بپردازیم، لازم به‌توضیح است‌که در شرایط سیاسیِ ویژه‌ی ایران و حاکمیت استبداد همه‌جانبه‌ی «حکومت اسلامی»، این امکان وجود دارد که پاره‌ای از مطالباتِ به‌حق و فوریِ «مردم» را با تکیه‌ی تاکتیکی به‌منشور حقوق بشر فورموله کرده و در دستورِ کارِ ‌تبلیغی و ترویجی قرار دهیم تا بدین‌ترتیب بعضی از جنبه‌های استبداد حاکم را در پرتو اعلامیه‌های جهانی و حقوق سیاسی بین‌المللی نیز زیر سؤال بُرده و زمینه‌ی نظریِ صف‌بندی‌های استراتژیک و طبقاتی را فراهم‌تر کنیم. بااین وجود، لازم به‌تأکید است‌که توقف در همین حدِ تاکتیکی و عدم مبادرت به‌آموزش‌های مربوط به«‌دانش مبارزه طبقاتی» در میان کارگران و مولدین و زحمت‌کشان (که در پرتو مبارزه‌ی مدوام این نیروها با صاحبان سرمایه زمینه‌های سازمان‌یابی مستقل و طبقاتی آن‌ها را فراهم‌تر می‌کند)، یک استراتژی بورژوایی، درخدمت غرب و چه‌بسا رژیم‌چنجی است که درصورت دست‌یابی به‌قدرت سیاسی ارمغانی جز سرکوب خونین‌تر همین «مردم» نخواهد داشت. چراکه تأکید بر منشور جهانی حقوق بشر در نهایت چیزی جز یک «بازیِ لازم» در میان اختلافات دولت‌های سرمایه‌داری با یکدیگر نیست. اگر برگ‌های این بازی در توازنی از مبارزه‌ی طبقاتی (به‌مثابه‌ی نیروی مادی انقلاب) و تبادلات مارکسی و مارکسیستی (به‌مثابه‌ی دانش مبارزه‌ی طبقاتی و نیروی معنوی انقلاب) بازی نشود، نه تنها بازی‌گران بازی، چه‌بسا کلیت طبقه‌ی کارگر چنان ضربه‌ای بخورد که ده‌ها سال از امکان سازمان‌یابی سوسیالیستی دورتر شود. این شمشیری دو دم است.

    تحلیل شناخت‌شناسانه‌ی  «آزادی اندیشه و بیان»

    قبل از این‌که وارد بحث {تحلیل شناخت‌شناسانه‌ی «آزادی اندیشه و بیان»} و بحث بعدی تحت عنوان {تحلیل هستی‌‌شناسانه‌ و طبقاتی «آزادی اندیشه و بیان»} بشویم، لازم به‌توضیح است‌که این دو مبحث به‌واسطه‌ی موضوعیت خویش کمی انتزاعی‌تر از مباحث قبلی و بعدی هستند و طبعاً تمرکز فکری بیش‌تری را می‌طلبد. به‌نظر من اگر این دو مبحث با دقت مطالعه شوند، کلیت این نوشته دریافتی جامع‌تر را پیش‌نهاده خواهد داشت. با این وجود، تا آن‌جا که به‌این نوشته مربوط می‌شود، بدون مطالعه‌ی این دو مبحث یا مطالعه‌ی آن‌ها به‌مثابه‌ی پیوست نیز می‌توان به‌دریافت نسبتاً درستی از «آزادی اندیشه و بیان» و هم‌چنین مقوله‌ی «حقوق بشر» دست یافت.

    در مورد «آزادی اندیشه و بیان» اگر با نگاهی علمی، عملی، انقلابی و سوسیالیستی به‌هستیِ نوع انسان نگاه کنیم؛ به‌سادگی می‌توان به‌این حکم قطعی دست یافت‌که: اولاً‌ـ «اندیشه‌ها» و هم‌چنین شیوه‌ی بیان مناسب آن‌ها به‌صرفِ این‌که اندیشه هستند و به‌گروهی از آدم‌ها تعلق دارند، الزاماً یکسان و همگون نیستند؛ دوماً‌ـ هراندیشه‌ای متناسب با ویژگیِ تاریخی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبقاتی‌‌اش نحوه‌ی بیان ویژه‌ای دارد؛ سوماً‌ـ ازآن‌جاکه اندیشه‌ی بدون «نهادِ اندیشه‌گر» وجود ندارد، ازاین‌رو بیان هراندیشه‌ای به‌این بستگی دارد که ـ‌به‌لحاظ نهادِ اندیشه‌گر‌ـ چگونه سازمان یافته باشد، در شبکه‌ی تبادلات اجتماعی «تغییرخواه» یا «تثبیت‌گر» به‌حساب بیاید و سرانجام این‌که زمینه‌ی گسترشِ عملی‌اش کدام نیروهای اجتماعی را شامل می‌‌شود و دربرمی‌گیرد.

    ازآن‌جاکه «اندیشه»‌ها ترکیبی از کلمات هستند که (همانند سلول) سازایِ تصورات، تصدیقات، قضایا، احکام و براهین می‌باشند؛ ازاین‌رو، اگر بررسیِ مقوله‌ی «آزادی اندیشه‌ها و بیان» را با تحلیلِ «کلمه» و دیالکتیکِ شکل‌گیری آن آغاز کنیم، پُر بی‌راه نرفته‌ایم. به‌طورکلی، هرکلمه‌ای (حتی کلمات ساده‌ای مانند «من» و «تو») جدا از قالب واژگی و طیف معنائی‌ـ‌زبانیِ ویژه‌ی خویش، به‌لحاظ جوهره‌ی «مفهوم» و بیان، مُهرِ زمان‌ـ‌مکانِ «واقعی» و خاصی را برپیشانی دارد که به‌مثابه‌ یک دستگاه مختصات، کلمات‌ را محتوای مفهومیِ ویژه‌ای می‌بخشد. به‌عبارت دیگر کلماتِ یکسان در روابط و مناسبات متفاوت، مفاهیم گوناگونی را برمی‌تابانند که ‌حتی‌ گاهاً متناقض نیز می‌باشند. این تفاوت مفهومی در یکسانیِ کلمات، خصوصاً آن‌جائی برجسته‌تر می‌شود که جنبه‌ی ترمینولوژیک پیدا می‌کند و با مقولات اجتماعی، فلسفی و تاریخی سروکار داشته باشد.

    برای نمونه مفهوم آزادی را در نظر بگیریم: جوهره‌ی «آزادی» برای صاحبان سرمایه، آزادیِ خرید و فروش «نیروی‌کار» است‌که الزاماً با استثمارِ کارگران، سود و ارزش افزوده همراه است؛ درصورتی‌که همین آزادیِ سرمایه‌دارانه ـ‌در نظر و عمل‌ـ برای کارگران معنائی جز بردگیِ کارِ مزدی ندارد. بنابراین، اساسی‌ترین جنبه‌ی مفهومِ آزادی برای کارگران [برفرض وجودِ خودآگاهی طبقاتی، که با سازمان‌یابیِ پرولتاریایی نیز ملازمه دارد] درست در مقابل صاحبان سرمایه، رهائی از روابط و مناسباتی است که براساس خرید و فروش نیروی‌کار و استثمار انسان از انسان شکل گرفته‌‌ است.

    با وجود این‌که کلمات ـ‌نیز‌ـ زایش و مرگ، اوج و حضیض‌ و هم‌چنین تغییر و تحولات مخصوص ‌به‌خود را دارند که شاخه‌های متعدد حوزه‌‌ی زبان‌شناسی به‌آن می‌پردازند؛ اما سرعت این تحولاتِ کلامی در مقایسه با تفاوت‌ها و سرعتِ دگرگونی‌های مفهومی، بیش از این‌که حرکت را به‌ذهن متبادر کنند، بیان‌گر سکون‌اند. به‌بیان دیگر، بار و طیف معناییِ مفاهیم (در مقایسه با پیکرِ کلامی آن‌ها) نسبی است؛ و این نسبیت از «موقع و موضعِ» اشخاصی مایه‌ می‌گیرد که در شبکه‌ی مناسبات خویش کلمه‌ی خاصی را با مفهومِ تازه و معینی به‌کار می‌برند. گرچه در توضیح «موقع و موضعِ» اشخاصْ می‌توان از موقع و موضع تاریخی، اجتماعی، طبقاتی، علمی و حتی جنسی و سنی سخن به‌میان آورد؛ اما حقیقت این است‌که موقع و موضع هرشخصی در چگونگیِ حضور اجتماعی او معنی دارد که برجسته‌ترین شاخص‌اشْ پراتیک اجتماعی در یکی از حوزه‌های «لازم» یا «ضروریِ» زندگی است. بنابراین، هنگامی‌که از «آزادی اندیشه و بیان» سخن به‌میان می‌آید، می‌بایست به‌این مسئله توجه داشت که کدام نیروی اجتماعی و در کدام شبکه‌ی تبادلاتی به‌این عبارت جان می‌بخشند و خودرا به‌وسیله‌ی آن بیان می‌کند.

    اما نکته‌ی اساسی در باره‌ی «مفاهیم» این است‌که هرمفهومی (حتی در قالب یک کلمه‌ی ساده) صرف‌نظر از جنبه‌ی واژگی‌اش‌ (که اغلب میراثِ زبان مادری است) حاوی اراده‌مندیِ ویژه‌ای است‌که از همان بدو پروسه‌ی شکل‌گیری‌اش باخود و درخویش به‌همراه دارد. ازجهت دیگر، نظر به‌این‌که مفاهیم چگونه دریافت شوند، یعنی جنبه‌ی مسلط «حسی‌ و انفعالی» یا «معقول و ‌عملی» داشته باشند، به‌کارِ «توجیه» وضعیت موجود ویا «تغییر» آن می‌آیند. (در ادامه‌ی این مقاله الزاماً به‌این مسئله بازخواهیم گشت).

    ‌به‌‌طورکلی، ازآن‌جا‌که مفاهیم حاصل رابطه‌ی «اشیاء» و «ذهنِ» انسان‌ها (یا به‌عبارت روشن‌تر «ذهن» و «برابرایستا»ی ذهن) می‌باشند؛ این مسئله را قدری بیشتر مورد توجه قرار می‌دهیم[6].

    می‌دانیم که «شیء» حاصل تعادل و توازن و ترکیب پروسه‌هایی است‌که هم‌راستا بوده و آنرا سامان می‌بخشند. گرچه پروسه‌ها همان‌طورکه از معنای‌شان دریافت می‌شود، در حرکت و شدنی مداوم‌اند؛ اما «شیء» که حاصل تعادل و توازن پروسه‌های درشدن است، بناچار در سکونِ نسبیِ برآمده از تعادل و توازنِ خویشْ قرار می‌گیرد و وضعیت خاصی را می‌سازد. در واقع «شیئیتِ» یک شیء همان سکون نسبیِ ناشی از تعادل و توازن و ترکیب پروسه‌های همراستاست.

    «مفهوم» نیز به‌مثابه‌ی «شیءِ ذهنی» حاصل تعادل و توازن و ترکیب وجوه مختلف‌الکیف شیءِ خارجی است‌که از طریق حواس به‌ذهن تابانده می‌شوند و ذهن چونان ربط مضاعفی (در هم‌راستائی با خویش) به‌تولید شیءِ ذهنی یا مفهوم مبادرت می‌ورزد.

    باید توجه داشت‌که «ربطِ» بین نهادهای شیءِ خارج از ذهن، «ذات» آن؛ و «ربطِ» بین نهادهای مفهوم (یعنی شیءِ ذهنی)، «منطقِ» آن مفهوم است؛ و در حقیقت می‌توان گفت‌که منطق ذات مفهوم است که به‌طور ارده‌مندانه‌ای شکل می‌گیرد.

    ذات مفهوم که به‌معنای ارتباطِ نهادهای دریافت شده‌ی حسی‌اند، تحت تأثیرِ ذات شیء است‌که قوام می‌یابد و شکل می‌گیرد؛ اما این تأثیر مطلق و یک‌جانبه نیست و ذهن در برابر آن‌چه که برابرایستایش محسوب می‌گردد منفعل نبوده، و می‌توان گفت‌که ذات مفهوم انعکاس بی‌قید و شرطِ ذات شیء نیست. زیرا هرمفهومی با واسطه‌ِ ذهن از ربط نهادین برابرایستای خود منشاء می‌گیرد و همین باواسطگی (یعنی، این مطلب‌که ذهن خود به‌منزله‌ی یک «اُبژه» وارد عمل می‌شود) دستگاه عصبی و مغز آدمی و خلاصه انسان را چون نهادی دیگر به‌ربط مضاعفی با آن‌چه که ارتباط قبلی نهادین شیء در خارج از ذهن بوده است، می‌کشاند؛ و در نتیجه برتعادل و توازن و ترکیب خارجیِ آن در ذهن تأثیر گذاشته و تعادل و توازن و ترکیب دیگری به‌منزله‌ی «مفهوم» ایجاد می‌کند که از شیءِ خارجی فاصله گرفته و با آن «تغایر ذاتی» می‌یابد. این تغایر ـ‌البته‌ـ مفهوم را متناقض با شیء نمی‌سازد؛ و چون همواره بین مفهوم و شیءِ خارجی ـ‌در ضمنِ تغایر ذاتی‌ـ «وحدتِ ماهوی» وجود دارد، به‌همین دلیل تقابلِ مفهوم با شیءِ خارجی، قبل از آن‌که متناقض باشد، یک «مجموعه‌‌ی متضاد» را می‌سازد.

    برای روشن شدن مطلب باید توجه داشت‌که هنگامی که ذاتِ شیءِ دربرابر، ازطریق حواس به‌ذهن منتقل می‌گردد، نباید ازنظر دور داشت‌که حواس به‌علت چندگانگی‌شان وجوه ماهویِ مختلف‌الکیفِ یک شیء را ـ‌نه ذات آن را‌ـ ازطریق انضمام به‌ذهن منتقل می‌کنند و چه‌بسا که به‌خاطر پتانسیلِ محدودِ حس بسیاری از این وجوه به‌ذهن منتقل نشوند؛ اما ذهن در یک وحدت زمانی‌ـ‌مکانی به‌مثابه یک نیروی فعال و تحت شرایط خاص خود، آن‌ها (یعنی، وجوهِ مختلف‌الکیف) را دوباره‌سازی کرده و مفهوم را چونان شیءِ ذهنی (با ذاتی‌که حاوی اراده‌مندیِ منطقیِ خود است) تولید می‌کند. از این‌روست که حتی مفاهیم جزئی که با انضمام‌های‌شان مشخص‌اند و بیش‌ترین وحدت ماهوی را با شیء خارجی دارند، در ذات با آن کاملاً متغایراند. به‌هرروی، اگر قرار بود که ذات شیء (نه وجوه مختلف‌الکیف آن) به‌هرطریقی به‌ذهن منتقل می‌شد، از آن‌جاکه «ذات ربط نهادین است»، پس الزامی بود که خودِ شی در تمامیت وجودی‌اش به‌ذهن منتقل می‌گشت که امری غیرممکن است.

    اما باید توجه داشت که «ذاتِ مفهوم» برخلاف «ذاتِ شیء» که درخود است، اراده‌مند و برخود عمل می‌کند؛ ازاین‌رو فاعلیت ذهن و عاملیت آن‌ (که امری ذاتی است) عاملیت منطقیِ اندیشه نیز بشمار می‌آید. به‌عبارت دیگر می‌توان منطق را همان ذات مفهوم دانست و به‌معنای وسیع مفهوم، می‌توان آن‌را ذات اندیشه نامید؛ چون اندیشه در ذات خود اراده‌مند است، پس «اراده فعلیت اندیشه» است. از این‌رو ـ‌اندیشه‌ـ هم بر شیء و هم برخود عمل کرده و ذهن را می‌تواند به‌حوزه آگاهی و خودآگاهی سوق دهد. این‌که می‌توانیم منطق را به‌منزله‌ی ذات مفهوم، ذات اندیشه بدانیم، از این بابت است‌که اگر اندیشه از ساده‌ترین جزءِ خود (یعنی مفهوم) سامان می‌گیرد؛ منطق از همان آغاز، ذات مفهوم است. و چنانچه در مراحل بالاتر به‌گونه‌ی قضایا و براهین خودرا سامان می‌دهد؛ منطق در همان حال ذات قضیه و سپس ذات برهان خواهد بود. پس، به‌عبارت مصطلح‌تر: منطق ذات اندیشه است.

    ذات اندیشه خود طبعاً محصول دیالکتیک ذهن و اشیاء و پدیدارها و خلاصه تمامی نسبت‌های هستومندی است‌که برابرایستایِ ذهن انسانی‌اند. پس منطق آدمی محصول مناسبات و روابطی است‌که آدمی در آن می‌زیید، از آن تأثیر گرفته و برآن تأثیر می‌گذارد. بدیهی است‌ هنگامی‌که از تأثیرِ اندیشه آدمی برمناسباتی‌که وی‌ را احاطه کرده سخن می‌گوییم، بلافاصله این نکته دریافت می‌گردد که اندیشه در فعلیت خود، اندیشه است؛ و این فعلیت ناشی از اراده‌مندی و عاملیتی است‌که در ذات مفهوم نهفته است. به‌عبارت دیگر آدمی تعیین‌کننده‌ی اندیشه‌ی خود است. این عاملیت از روابطِ بین علایم حسی (داده‌های حسی) گرفته تا ارتباط بین تصورات و تصدیقات و قضایا همگی منطق ذهن را تشکیل می‌دهند. پس اندیشه اگر دارای عاملیت است نه در مصادیق آن و نه در مصالح آن است، بلکه در ذات منطقی خود این عاملیت و اراده‌مندی را نهفته دارد.

    دراین‌جا لازم است‌که به‌دریافت «وضع»ی ویا «وقوع»ی از شیءِ خارجی بپردازیم که در حالت اول [دریافت وضعی] به‌مفهومی دست می‌یابیم که بیان‌گر سکون نسبیِ شیء بوده و در توجیه و تفسیر «وضعیت موجود» مورد استفاده قرار می‌گیرد؛ و در حالت دوم [دریافت وقوعی] به‌مفهومی دست می‌یابیم که دارای این پتانسیل است‌که در تغییر وضعیت موجود کارآیی داشته باشد.

    همان‌طورکه گفتیم: شیء حاصل تعادل و توازن و ترکیب پروسه‌هائی است‌که هم‌راستا بوده و آن را سامان می‌بخشند. هم‌چنین اضافه کردیم که: گرچه پروسه‌ها در حرکت و شدنی مداوم‌اند؛ اما شیء که حاصل تعادل و توازن پروسه‌های درشدن است، بناچار در سکونِ نسبیِ برآمده از تعادل و توازنِ خویشْ قرار می‌گیرد و وضعیت خاصی را می‌سازد. حال اگر شیءِ خارجی را از زاویه «سکونِ» ناشی از ترکیب و تعادل و توازن آن بنگریم، طبیعتاً «وضع» و شیئیت آن شیء را در برابر داشته و موضوعیت آن را درخواهیم یافت؛ که ذهن در مرحله‌ی حسی (به‌علت سکون نسبی شیء و هم‌چنین تعادل و توازن خود با آن شیء) زمان و حرکت و تاریخ آن را از آن سلب کرده و آن را چون یک «این‌همان» درخواهد یافت. اما ازسوی دیگر می‌توانیم به‌یک ارتباط دیگر در شیء بپردازیم و آن ربط بین «نهاد شده» و «نهادِ درشدن» است؛ یا به‌عبارت دیگر پی‌بردن به‌ربط بین «وضع قبلیِ شیء» و «وضع موجود» آن. طبیعی است‌که در این حالت مسئله از شناخت حسی فراتر رفته است و ذهن باید عقلانی عمل کند تا به‌این ربط که جبراً دارای زمان و تاریخ است، پی‌ببرد. در این حالت شیء از زاویه وقوع و تغییر و حرکت بررسی شده و به‌جای «اصل این‌همانی» به«‌اصل نفی‌درنفی» می‌رسد؛ به‌این معنا که اشیاء ـ‌در عین‌حال‌ـ خود و دگرِ خود خواهند بود.

    از آن‌جا که ذات چیزی جز ربط نهادین نیست، پس ذات شیء می‌تواند به‌دو گونه‌ی ایستا و پویا، ساکن و در حرکت دریافت گردد. مسلماً این دوگونگی شامل دریافت‌های ما از اشیاء خواهد بود، وگرنه در جهان خارج (یعنی: آن‌جا که ذاتْ مستقل از ذهن انسانی قوام یافته) بین وضع و وقوع یک رابطه‌ی دیالکتیکی و تفکیک‌ناپذیر موجود است که ذاتِ شیء در آن وحدت می‌یابد. پس عملاً بسته به‌این‌که ذهن از کدام زاویه به‌شیءِ خارجی می‌نگرد و به‌شیءِ ذهنی (یعنی مفهوم) تحقق می‌بخشد، دو جریان اصلی منطق (یعنی، منطق وضعی، ایستا یا صوری؛ و دیگر منطق وقوعی، دیالکتیکی و پویا) از آن نشأت می‌گیرد که در شکل اول ذاتْ یک «پوزیسیون» و در شکل دوم ذاتْ یک «پروسه» خواهد بود.

    منطق هرکس اراده‌‌ی اوست در اندیشیدن؛ و فعلیت اندیشه، اراده‌ی آدمی است در عمل. اراده‌مندی منطقی حتی در شکل‌گیری اولین و ساده‌ترین مفاهیم نیز به‌چشم می‌خورد. زیرا ذهن مفاهیم انضمامی را که به‌وسیله حواس دریافت کرده چون شیء ذهنی تولید می‌کند، این تولید بنابر قاعده طبعاً اراده‌مندانه است؛ چون خود، تولید است و حداقلِ این تولید عبارت است از تبدیل یک مفهوم انضمامی (حسی) به‌مفهوم جزیی و کلی (عقلی).

    اما باید توجه داشت‌که اراده‌مندی منطقی محض نیست. همان‌طور که تعبیر مطلق از ماده در ماتریالیسم سطحی از نوعِ فوئرباخ و منفعل انگاشتن ذهن [در سراسر جهان خارج از ذهن] هم دربطن و هم در پوسته ایده‌آلیستی بوده و نتایج آن در بهترین حالتْ آن خواهد بودکه یا ذات اشیائی را که در خارج از ذهن و مستقل از ذهن موجود است، انکار گردیده ویا به‌شیءِ فی‌النفسه کانت باور کنیم و نهایتاً به‌عقل مطلق هگل روآوریم. پس باید توجه داشت‌که اراده‌مندیِ منطق مطلق نیست، زیرا ذات اندیشه خود طبعاً محصول دیالکتیکِ ذهن و جهان است و همان‌گونه که چرنیشفسکی گفته و لنین به‌درستی آن‌را تأیید کرده، منطقْ انعکاسِ دیالکتیکی از مناسبات و روابط اجتماعی انسان است که تحت شرایط تاریخیِ معین شکل گرفته و دگرگون می‌گردد. در این‌جا می‌بایست به‌انعکاس دیالکتیکی و تفاوت آن با انعکاس صِرف توجه شود.

    ازسوی دیگر منطق فردی نبوده و چیزی به‌عنوان منطق فردی وجود ندارد. از آن‌روکه اندیشه ذاتاً اجتماعی است، منطق نیز فقط به‌شکل اجتماعی است‌که سامان می‌گیرد. این سامان منطقی از بدو تولد که انسان وارد مناسبات از قبل تعیین شده‌ای می‌گردد و حتی توسط زبان مادری در واگوییِ الفاظ و معنی‌بخشیِ مفاهیم به‌ذهن منتقل می‌گردد و برآن تأثیر می‌گذارد. دگرگونیِ منطق فردی هنگامی امکان‌پذیر است‌که دگرگونی در روابط و مناسبات اجتماعی رخ داده باشد. البته این به‌معنی جبرِ مطلق نیست، هم‌چنان‌که آدمی دربرابر مناسبات اجتماعی مجبور نبوده و به‌امکان اراده‌مند است. درک ضرورت به‌مثابه امکان اخص، نوعی اراده‌مندی است که به‌آن اراده‌مندی انقلابی می‌گویند. منطق نیز به‌امکان اراده‌مند بوده و در شرایطی که مناسبات اجتماعی ایجاب ‌کند، قادر خواهد بود که در سامان خود ایجاد دگرگونی نماید. بنابراین، «تقدم» ـ‌ویا بهتر است‌که گفته شود: «اصالت»‌ـ کماکان نه با ذهن بلکه با ماده است و ذهن آدمی در تأثیر متقابل با همین ماده است‌که فعلیت یافته و عاملیت منطقی خودرا می‌یابد. و از آن‌جا که هستیِ انسان اجتماعی است و حتی به‌شکل اجتماعی برطبیعتِ خود غلبه می‌کند، عاملیت منطقی اندیشه‌اش نیز اجتماعی بوده و هرگز به‌گونه‌ای فردی متصور نخواهد بود.

    نتیجه‌ای‌که از بحث پیچیده و فشرده‌ی عاملیت اراده‌مندانه‌ یا منطقیِ اندیشه می‌توان گرفت، این است‌که هرمفهوم و اندیشه‌ا‌ی ناگزیر از محدوده‌ی به‌اصطلاح درونی و «نظری» درمی‌گذرد و متناسب با خاصه و ویژگی منطقی‌اش، «فعلیتِ» بیرونی می‌یابد. در حقیقت، ریشه‌ی فعلیت‌یابیِ مفاهیم و اندیشه‌ها همان اراده‌مندیِ منطقی است‌که ضمن حضور در ساختن هرمفهومی، بنا به‌خاصه‌ی خود نمی‌تواند کنش یا فعلیت بیرونی نداشته باشد و در عرصه‌ی «‌عمل» نمایان نشود. چراکه اولاًـ شکل‌گیری هرمفهومی خلع‌الساعه نیست، یعنی به‌پروسه‌ی خاصی از تبادلات درونی‌ـ‌بیرونی مشروط است؛ دوماً‌ـ هیچ مفهومی نمی‌تواند تبادل گروهی و جمعی نداشته باشد؛ سوماً‌ـ عاملیت اراده‌ی منطقی (اساساً) امری صرفاً درونی نیست که بتواند درخویش باقی بماند و فعلیت بیرونی نیابد؛ چهارماً‌ـ اراده‌مندیِ منطقی ـ‌اگر‌ـ فعلیت بیرونی نداشته باشد، اساساً فاقد وساطت «مفهوم» است و نهایتاً واگوئیِ نادانسته‌ی کلماتِ محضی را می‌رساند که مجانین را تداعی می‌کند تا انسانی‌که می‌اندیشد و اراده می‌کند که چگونه بیندیشد.

    گرچه فعلیت‌ بیرونی و عملیِ مفاهیمْ خاصه‌ی هرگونه مفهومی (اعم از وضعی یا وقوعی و هم‌چنین جزئی یا کلی) است، اما لازم به‌تأکید است‌که فعلیت‌ مفاهیم و ایده‌هایی‌که به‌یکی از ابعاد سه‌گانه‌ی قدرت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مربوط می‌شوند، از تبارز بیش‌تری برخوردارند و گرایشِ عملیِ گسترده‌تری دارند. چراکه خاصه‌ی‌ این‌گونه مفاهیم در این است‌که هرچه گسترده‌تر به‌تبادل درآیند و عرصه‌ فراگیرتری را فرابگیرند تا شکلی از «قدرت» را (به‌نفی یا اثبات) به‌موضوع و مصداق خود تبدیل کنند. فعلیت یا کنشِ عملیِ اندیشه‌های سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی‌ (چه آن‌هایی که ادعا یا پتانسیل تغییرخواهی دارند و چه آن‌هائی‌که صراحتاً یا به‌طور ضمنی از وضعیت موجود دفاع می‌کنند) بدین معنا نیست‌که عیناً تحقق بیرونی خواهند داشت؛ و نمی‌توان گفت که در این زمینه (برخلاف زمینه‌های دیگرِ اندیشگی) «اندیشه» و «عمل» هم‌سان‌اند. در این زمینه به‌پنج نکته باید توجه داشت:

    1] هراندیشه‌ای متناسب با چگونگیِ اراده‌مندیِ منطقی‌اش، امکان تاریخی‌ـ‌اجتماعیِ زمانه‌ی خویش، و هم‌چنین توازنِ نیروهایی‌که (در نفی یا اثبات) خودرا در آن بیان می‌کنند، به‌نوعی تحقق بیرونی پیدا می‌کند که متناقض آن اندیشه‌ی خاص نباشد. چراکه تغایرِ «مفاهیم» و «برابرایستاهایِ ذهنْ» ذاتی، و وحدت آن‌هاْ ماهوی است. به‌هرروی، چگونگی‌ِ این تحقق بیرونی (منهای پیش‌بینی‌های کمابیش درست یا غلط) به‌طور دقیق ـ‌عمدتاً‌ـ در عرصه‌ی امکانات و خودِ «عمل» معلوم می‌شود.

    2] هیچ‌گاه نمی‌توان ادعا کرد که مفهوم یا اندیشه‌ی خاصی تمامیتِ «شیءِ خارجی» یا «برابرایستایِ ذهن» را (بدون کم و کاست) بازمی‌تابند و در این زمینه حرف آخر را می‌زند؛ ازاین‌رو، می‌توان چنین نتیجه گرفت‌که برفرض مهیا بودن همه‌ی زمینه‌های لازم، هرمفهوم یا اندیشه‌ای ـ‌نهایتاً‌ـ همان پتانسیلی را می‌تواند بیرونی کرده و متحقق گرداند که از اراده‌مندیِ منطقی‌اش مایه‌ می‌گیرد.

    3] با توجه به‌این‌که مفاهیم و اندیشه‌ها حاصل رابطه‌ی دیالکتیکیِ «ذهن» و «برابرایستایِ» آن‌اند، و هم‌چنین با درنظر گرفتن این‌که ـ‌به‌هرصورت‌ـ هم «ذهن» و هم «برابرایستا» در دگرگونی و تغییر و حرکت مداوم‌اند؛ ازاین‌رو، هیچ مفهوم و اندیشه‌ای جاودان نیست و همیشه معنی و تبادلِ یکسانی نخواهد داشت. به‌عبارت دیگر، مفاهیم و اندیشه‌ها نیز همانند هرنسبتِ مادیِ دیگری گریزی از دگرگونی و تغییر و حرکت ندارند. این تغییر و دگرگونی ـ‌نیز‌ـ می‌تواند به‌گونه‌های مختلف (مثلاً انقلابی یا محافظه‌کارانه) و حتی در رابطه‌ی شخص معینی هم واقع شود.

    4] مهم‌ترین نکته این که ـ‌اصولاًـ «ذات مفهوم و اندیشه» با «ذات شیءِ خارجی» یکسان نیست ‌که به‌این تصور برسیم‌که مفاهیم و اندیشه‌ها می‌توانند ـ‌تماماً‌ـ تحقق بیرونی پیدا کرده و ـ‌تماماً‌ـ جامه‌ی «عمل» بپوشند. براساسِ چنین فرضِ محالی یا می‌بایست ذات اشیاءِ خارجی را نادیده بگیریم و موجودیت خارج از ذهنِ آن‌ها را انکار کنیم ویا عینیتِ بیرونیِ «عمل» را غیرممکن بدانیم و به‌وضعیت موجود تسلیم شویم. عکس این رابطه [یعنی: این تصور که مفاهیم و اندیشه‌ها اساساً تحقق بیرونی ندارند و عملِ بدون اندیشه و مفهوم می‌تواند مادیت بگیرد] نیز تسلیم به‌وضعیت موجود را درپی خواهد داشت؛ چراکه براساس چنین فرضِ محالی «وحدت ماهویِ» مفهوم و شیءِ خارجی نیز انکار شده است. چگونگی تحقق بیرونی هرمفهوم یا اندیشه‌ای ضمن این‌که مشروط به‌امکانات قابل دسترس است، درعین‌حال به‌چگونگی و پتانسیل اراده‌مندانه‌ی خودِ اندیشه نیز مشروط است. بنابراین، ظرفیت و چگونگیِ تحقق یک مفهوم یا به‌طورکلی اندیشه‌ها ـ‌متناسب با ‌خودِ اندیشه‌ـ مسئله‌ای ویژه و اساساً (نه مطلقاً) عملی است.

    5] نباید از نکات بالا به‌این نتیجه رسید که صحت و سقم هرمفهوم و اندیشه‌ای (خصوصاً در مورد مسائلِ اجتماعی‌‌ـ‌طبقاتی) مطلقاً در عمل معلوم می‌شود و هرگونه جدل و مباحثه‌ی نظری بی‌فایده است. چراکه در چنین فرضِ ظاهراً رادیکال و در واقع تسلیم‌طلبانه‌ای، اساسِ اندیشه‌گری را به‌انکار می‌کشانیم؛ و انسان را، گرچه با برچسب اجتماعی، اما همانند جانوران به‌موجوی با سائقه‌های غریزی تقلیل می‌دهیم. حقیقت این است‌که همه‌ی آدم‌ها به‌صرفِ تعلق به‌جامعه‌ی بشری و داشتن خاصه‌های بیولوژیکِ نوعِ انسان (دانسته یا نادانسته، آشکار یا پنهان، صراحتاً یا به‌طور ضمنی) می‌دانندکه انگیزه‌ی سازایِ مفاهیم، به‌نوعی فعلیتِ بیرونی این اندیشه‌هاست. حال این‌که این رابطه‌ی دیالکتیکی تا چه اندازه مکشوف و معلوم است و چگونه مورد توجه قرار می‌گیرد، به‌موقع و موضع اشخاص و گروه‌هایی برمی‌گردد که هریک ناگزیر دارای پیوستار تاریخی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبقاتی خاصی می‌باشند. به‌هرروی، گذشته از این‌که صحت و سقم هرحوزه‌ای از مفهوم و اندیشه‌ ـ‌نهایتاً‌ـ در عملِ اجتماعی و پروسه‌ای از «آزمون و خطا» معلوم می‌شود، نباید فراموش کرد که پیش‌بینی و تبادلِ نظر در مورد چگونگیِ تحقق بیرونی و فعلیت هرمفهوم و اندیشه‌ای جزءِ لاینفک اندیشه‌گریِ انسان است، که درهرصورت از آن گریزی نیست. به‌بیان دیگر، هرشخص و گروه و نیرویی که مباحثات نظری را اتلاف وقت و انرژی بداند و عمل‌گراییِ صرف را تبلیغ ‌کند، مفهوم خاصی را (با فعلیتِ عملی و اهداف معینی) به‌تبادل درآورده است. نتیجه‌ی این‌گونه عمل‌گرایی دست و پا زدن در منجلاب موجود است که می‌توان با عنوان پاسیفیستِ آکتیو[!؟] از آن نام برد.

    در رابطه با «آزادی اندیشه و بیان ـ پیش و پس از سرنگونی جمهوری اسلامی»، نتیجه‌ای‌که از «بحث عاملیت اراده‌مندانه‌ یا منطقیِ اندیشه» می‌توان گرفت، این است‌که این مسئله‌ی ضمن این‌که مقوله‌ای «نظری» است، اما کُنه و جوهره‌ی آن (هم در مورد پیش از سرنگونی و هم پس از سرنگونی جمهوری اسلامی یا هردولت بورژوایی دیگر به‌طورکلی) اساساً عملی است. این مسئله‌ی نظری‌ـ‌عملی به‌انتخاب یکی از امکانات اجتماعی برمی‌گردد که درکلیت خویش به‌امکان «عام»، «خاص» و «اخص» قابل تقسیم است.

    بدون این‌که دراین‌جا بخواهیم به‌طور مشرح به‌دیالکتیکِ «امکان و انتخاب» بپردازیم؛ اشاره‌وار می‌توان گفت‌که انتخاب امکان عام، موجودیت کنونیِ جامعه را (که بورژوائی است) برمی‌گزیند و نهایتاً اصلاحاتی را به‌نفع یکی از اقشارِ طبقه‌ی سرمایه‌دار هدف می‌گیرد. انتخابِ امکان اخص ـ‌ برعکسِ انتخاب عام‌ـ سرنگونی انقلابی و سوسیالیستی نظام موجود را در تربیت کادرهای کارگری و استقرارِ همه‌جانبه‌ی شوراهای کارگران، زحمت‌کشان و مولدین برمی‌گزیند تا در تحقق دیکتاتوریِ خردمندانه‌ی پرولتاریا نفیِ دولت، مالکیت خصوصی و استثمار انسان از انسان را جامه‌ی عمل بپوشاند. انتخاب امکان خاص، نهایتاً، انتخابی مابین دو انتخاب قبلی است که به‌هرصورت، سرنگونیِ نظام موجود را ازطریق رهبری یا به‌کارگیریِ نیروی اجرائی طبقه‌کارگر و توان اجرائیِ آن اقشاری‌که به‌‌شکلی نظام موجود را ازآنِ خود نمی‌دانند، هدف می‌گیرد. بدین‌معنی‌که زمینه‌ی انتقال قدرت سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی به‌شوراهای کارگران و مولدین و زحمت‌کشان را ـ‌عملاً‌ـ در برنامه‌ی خویش و تبادلات‌ اجتماعی‌ـ‌طبقاتی‌اش سازمان نمی‌دهد. البته از انتخاب امکان اعم هم می‌توان گفتگو کرد که در واقع انتخاب وضعیت کنونی یک نسبت و در رابطه با بحث ما انتخاب موجودیت کنونی جمهوری اسلامی در وجه سرمایه‌دارانه‌ی آن است. پاسداران و مجلسیان و دولتیان و مانند آن ـ‌اغلب‌ـ انتخاب‌کنندگان انتخاب اعم هستند.

    در رابطه با انتخاب امکان اعم لازم به‌توضیح است‌که منظور از این انتخاب (یعنی: انتخاب وضعیت موجود) فقط انتخاب شکل یا جنبه‌ی پدیداری یک نسبت (مثلاً وضعیت کنونی جمهوری اسلامی) نیست. چراکه، اولاً‌ـ انتخابْ همواره تمامیت و کلیت یک نسبت را انتخاب می‌کند و چاره‌ای هم جز این ندارد؛ و دوماً‌ـ جمهوری اسلامی بدون طبقه‌ای که به‌اشکال گوناگون کنترل و مالکیت سرمایه را در اختیار دارد و خریدار نیروی‌کار است، صرفاً یک کلمه خواهد بود که انتخاب آن همانند انتخابی است‌که کودکان به‌هنگام بازی به‌آن مبادرت می‌‌ورزند. بنابراین، همه‌ی آن گروه‌ها و افرادی‌که به‌عناوین مختلف در ارتباط یا در هم‌سویی‌ با سرمایه‌داری غرب ‌به‌نوعی‌ ـ‌آشکار یا پنهان‌ـ روی پروژه‌ی رژیم‌چنج خم شده‌اند، در واقع در مقابل امکان اعم زانو زده‌اند و ماهیتاً هیچ تفاوتی با پاسداران، مجلسیان، دولتی‌ها و مانند ان ندارند.

    به‌عبارتی می‌توان چنین گفت‌که در شرایط جامعه‌ی ایران و حاکمیت حکومت یا جمهوری اسلامی هم انتخاب عام، هم انتخاب اخص و هم انتخاب خاص (و حتی انتخاب اعم نیز) به‌نوعی سرنگونی‌طلب‌ محسوب می‌شوند؛ اما در این میانْ تفاوت از ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. بنابراین، شیوه‌‌ای که در دستور کارِ مبارزاتی‌ـ‌تبادلاتیِ این نیروها قرار می‌گیرد، علی‌رغمِ صفتِ مشترک «سرنگونی‌طلبی» و طرفداری از مقوله‌ی «آزادی اندیشه و بیان» متفاوت و حتی متناقض هم می‌تواند واقع ‌شود. نمونه‌های چنین تناقضی چندان هم کم‌یاب نیستند.

    به‌باور من هرچه بیش‌تر و عمیق‌تر به‌جای‌گاه و نقش «اندیشه» در حقیقتِ تاریخیِ نوعِ انسان بپردازیم، زمینه‌ی نظری و عملیِ وسیع‌ترِ تحققِ «آزادی اندیشه و بیان» را فراهم‌تر کرده‌ایم. ازاین‌رو، یک‌بار دیگر (البته این بار از زاویه «کار» و «تولید») به‌مسئله‌ی «اندیشه» می‌پردازم تا بتوانیم مسئله‌ی «آزادی اندیشه و بیان» را دقیق‌تر مورد بررسی قرار دهیم.

    تحلیل هستی‌‌شناسانه‌ و طبقاتی «آزادی اندیشه و بیان»

    برخلاف همه‌ی دیگر انواع، انسان تنها نوعی است‌که به‌جای هم‌سازیِ خویش با محیطِ طبیعی‌، محیط طبیعی را با خویش هم‌ساز می‌کند. بدین‌ترتیب، انسان ضمن این که خویشتن را از زنجیره‌ی خوراک و اجبارهای ثابت محیطِ طبیعی و حیوانی می‌رهاند، «محیط طبیعی» را نیز به«‌طبیعتِ انسانی» فرامی‌رویاند؛ و از موجودیتِ طبیعی‌ـ‌زیستی‌اش، خویشتنی انسانی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبیعی می‌سازد. بنابراین، هرگاه سخن از انسان به‌میان می‌آید، می‌بایست توجه داشت که این خویشتن انسانی، طبیعی نیز می‌باشد؛ چراکه «محیط طبیعی» را به«‌طبیعت انسانی» فرارویانده، برآن سلطه ورزیده و این سلطنت را به‌طور فزاینده‌ای نیز می‌گستراند.

    اما کدام معجزه‌ی آسمانی‌، جوهره‌ی ماورائی یا امکان مادی‌ای باعث شد که موجودی وابسته به‌محیطِ طبیعیْ به‌انسان که موجودیت‌اش در رابطه‌ی متقابل با طبیعت و گسترش این رابطه معنی دارد، تکامل یابد؟ از آن‌جاکه هیچ معجزه‌ای (اعم از زمینی یا آسمانی) و هیچ نیرویی ماورایِ همین دنیای مادی در میان نبود، آن موجوداتی‌که امکان تبدیل شدن به‌انسان را داشتند، تنها با اتکا به‌امکانات خود می‌توانستند بقا پیدا کنند و تکامل بیابند. چهره بارز این امکانات که ریشه‌ی طبیعی داشت، کار بود که چیزی جز تبدیل امکانات طبیعی به‌امکانات اجتماعی نیست. حقیقت این است‌که اگر قرار باشد که انسان برخلاف دیگر انواعِ حیوانی تابع دگرگونی‌های محیط طبیعی نباشد؛ پس، چاره‌ای جز دگرگونیِ محیط طبیعی متناسب با نیازهای زیستیِ خویش (یعنی تولید وسائلِ رفع این نیازها) ندارد. بنابراین، انسان موجودی ذاتاً مولد است؛ و جوهره‌ی این تولید و دگرگونی چیزی جز تبادل بین وی و طبیعت یا «کار» نیست.

    به‌طورکلی «کار عبارت از پروسه‌ای است بین انسان و طبیعت، پروسه‌ای که طی آن انسان فعالیت خویش را واسطه‌ی تبادل مواد بین خود و طبیعت قرار می‌دهد، آنرا تنظیم می‌کند و تحت نظارت می‌گیرد. وی قوای طبیعی‌ای را که در کالبد خود دارد: بازوها، پاها، سرودست‌اش را به‌حرکت درمی‌آورد تا مواد طبیعی را به‌صورتی‌که برای زندگی خود او قابل استفاده باشد، تحت اختیار درآورد. درحالی‌که وی با این حرکت روی طبیعت خارج از خود تأثیر می‌کند و آنرا [به‌تناسب نیازهایش] دگرگون می‌سازد، در عین‌حال طبیعت ویژه‌ی خویش را نیز تغییر می‌دهد. وی به‌استعدادهائی‌که در نهاد این طبیعت خفته است تکامل می‌بخشد و بازی نیروهای آن را تحت تسلط خویش درمی‌آورد»[کاپیتال، ترجمه‌ی اسکندری].

    اما بعضی از انواع حیوانی (مثلاً مورچگان، عنکوب‌ها و غیره) نیز در رابطه با محیط طبیعی اعضای بدن خودرا به‌گونه‌ای به‌حرکت درمی‌آورند که محیط طبیعی را برای خود قابل استفاده کنند؛ آیا این موجودات نیز کار می‌کنند و مولد محسوب می‌شوند؟

    لازم به‌تذکر است‌که «ما در این‌جا به‌اشکال ابتدائی کار که جنبه‌ی حیوانی و غریزی دارد کاری نداریم. آن وضعی‌که کارِ انسانی هنوز شکل اولیه‌ی غریزی خودرا از دست نداده است، نسبت به‌اوضاع و احوالی که کارگر به‌مثابه‌ی فروشنده‌ی نیرویِ‌کارِ خویش به‌بازار کالا می‌آید، در حکم ادوار و ازمنه‌ی ابتدائی است. ما کار را در آن صورتی که منحصراً به‌انسان تعلق دارد مورد بحث قرار می‌دهیم. عنکبوت اعمالی انجام می‌دهد که به‌کار نساج شباهت دارد و زنبور عسل با ساختمان حجره‌های مومی خود موجب حیرت برخی استادان معماری می‌گردد. ولی آنچه‌ از پیش بدترین معمار را از بهترین زنبور عسل متمایز می‌سازد این است‌که معمار پیش از این‌که حجره را... بنا کند در سرِ خود می‌سازد. در پایانِ پروسه‌ی کار نتیجه‌ای حاصل می‌شود که از آغاز در تصور کارگر و بنابراین به‌طور ذهنی وجود داشت. نه تنها وی تغییر شکلی به‌طبیعت اعمال می‌کند، بلکه او در عین‌حال به‌هدف خود در طبیعت تحقق می‌بخشد، هدفی که خود از آن آگاه است...» [کاپیتال، ترجمه‌ی اسکندری. تأکیدها از من است].

    بنابراین کارورزی و اندیشه‌گری (به‌مثابه‌ی دو روی یک سکه‌ی واحد) حدِ فاصل انسان از دیگر انواع است. درحقیقت انسان تنها موجودی است‌که رابطه‌اش با «هستی» ـ‌در عمل و نظرـ به‌وساطت ابزار و مفهوم تحقق می‌پذیرد. به‌عبارتی می‌توان چنین گفت که «کار» تحقق بیرونیِ اندیشه‌ و «اندیشه» تحقق درونیِ کار است. اما «کار» که هستی‌بخشِ نوع انسان است، زیر فشار روابط و مناسبات ناشی از مالکیت خصوصی به‌‌اَعمالی شکنجه‌بار و طاقت‌فرسا تبدیل شده که درونی‌کردن‌شان چیزی جز رنج درونی و عصیان‌گریِ بیرونی ندارد. ازاین‌رو، اگر «آزادیِ اندیشه»، «آزادی بیان اندیشه» و میثاق‌های مربوط به«حقوق بشر» و نهادهای مربوطه راستای «آزادی کار» نداشته باشند، تنها در ظاهر به‌آزادی می‌آویزند تا رنجِ درونی را به‌منظور تداوم‌اش تسکین‌بخش و تداوم‌دهنده باشند.

    ***

    امروزه روز تحت تأثیر فروپاشیِ سوسیالیزمِ دولتیِ جامعه شوروی [که تحت عنوان سرمایه‌داری دولتی نیز از آن یاد می‌شود]، فروکشِ موقت مبارات کارگری و هم‌چنین تهاجمِ جهان‌گسترانه‌ی سرمایه، پاره‌نظریات بورژوائی کمابیش (آگاهانه یا ناآگاهانه، به‌طور آشکار یا ضمنی) جنبه‌ی آرمانی پیدا کرده و جریانات اپوزیسیون نیز به‌نوعی خود را ملزم به‌رعایت جنبه‌هائی از این نظرات می‌دانند. نکته‌ی محوریِ این پاره‌نظرات «دموکراسی» و «آزادی اندیشه و بیان» است. بورژوازی به‌واسطه‌ی سلطه‌ی بالامنازع خویش، هم‌چنان‌که خودرا فروانروای تاریخ می‌داند، بدین باور رسیده که مفاهیم برخاسته از روابط و مناسبات خرید و فروش نیروی‌کار جامعیت همگانی دارد و همگان ـ‌اگر بخواهند «متمدن» باشند‌‌ـ الزاماً می‌بایست به‌نوعی سرسپردگی خویش به‌این مفاهیم را اعلام نمایند.

    حقیقت این است‌که آن‌چه‌که بورژوازی تحت عنوان دموکراسی، «آزادی اندیشه و بیان» و «حقوق بشر» پیش‌نهاده دارد و به‌تبادل می‌گذارد، به‌دلیل خاصه‌ی تثبیت‌گرایانه‌اش (همانند هرنیروی تثبیت‌گر دیگری) چیزی جز بیان «موضوعیت» خودش نیست که ازجمله ناشی از منطقِ وضعیِ اوست. بورژوازی با بیان این مطلب که نظام سرمایه‌داری برای همیشه جاودان می‌ماند؛ درحقیقت، اراده‌ی خویش را در سرکوب هراندیشه‌ای که ادعای فرارفت از این نظام را داشته باشد، اعلام می‌دارد. شاید در جوامع سرمایه‌داریِ به‌اصطلاح پیشرفته در پاره‌ای اوقات اندیشه‌های انقلابی تحمل شود. اما نباید فراموش کرد که بورژوازی ـ‌اساساً‌ـ اندیشه را انتزاعی می‌داند و به‌فعلیتِ بیرونی آن باوری ندارد. بنابراین، هرآن‌جاکه اندیشه‌ها از انتزاعِ صرف درمی‌گذرند و حقیقتاً اندیشه‌ می‌شوند و فعلیت می‌یابند و به‌تبادلِ دخالت‌گر اجتماعی‌ـ‌طبقاتی درمی‌آیند، با هزار و یک قانون و فوق قانون (ازجمله قوانین به‌اصطلاح ضدتروریستی) با ‌سرکوب مواجه می‌شوند.

    برهیچ‌کس پوشیده نیست‌که ایالات متحده‌ی آمریکا به‌عنوان پیشرفته‌ترین کشور سرمایه‌داری در جهان طی 80 سال گذشته [صرف نظر از افتضاحاتی مانند مک‌کارتیسم] پیچیده‌ترین قوانین ضدکمونیستی را به‌تصویب رسانده و در انبان سرکوب حقوقی و پلیسیِ خویش ذخیره کرده است. در این کشوری که گاه به‌عنوان سرچشمه‌ی تمدن نوین از آن یاد می‌شود، حتی بیان انتزاعیِ کمونیزم ـ‌عملاً‌ـ ممنوع است و جرم به‌حساب می‌آید.

    در یک کلام، بورژوازی بنابه‌ روابط و مناسبات وجودی‌ِ خویش و هم‌چنین متناسب با شیوه‌ی اندیشگی‌اش تنها تاب تحملِ اندیشه‌هائی را دارد که فعلیتِ بیرونی‌شان سازش با نظام موجود است و هرگونه فرارفت تاریخی را به‌طور آشکار یا پنهان سرکوب می‌کند. ازاین‌رو، در مورد «آزادی اندیشه و بیان» در وضعیت موجود (یعنی حاکمیت سرمایه در همه‌ی کشورهای جهان) تنها یک راه باقی می‌ماند: سازمان‌دهی مبارزاتی و طبقاتی، ایجاد توازن قوا و تحمیل حق بیان و تبادل اندیشه به‌‌نظام سرمایه‌داری. به‌باور من هرروش دیگری (دانسته یا نادانسته) خاک پاشیدن به‌چشم کارگران، زحمت‌کشان و مولدین است.

    همان‌طور که پیش از این نیز اشاره کردیم، حقیقت این است‌که امروزه روز کنترل قریب به‌مطلق رسانه‌های خبری زیر نظر غول‌های صنعتی و مالی و تجاری است ‌که دارای این توان انحصاری و انحصاری‌تر شونده هستند که هرصدای آزادی‌بخشی را در جنجال‌های به‌اصطلاح خبریِ خویش محو و نابود کنند[7]. برای مثال: اعتصاب کارگران شرکت واحد در هشتم اسفندماه و پیامدهای آن که به‌نوبه‌ی خود آغازِ دیگری در مبارزه‌ برعلیه صاحبان سرمایه بود، در هیچ‌یک از رسانه‌های صوتی و تصویری معتبر و جهانی منعکس نشد. چرا که این کنش کارگری ذاتاً با مسئله‌ی اتمی و بازی‌ِ دولت‌ها در این مورد سازگار نیست و مسئله‌ی ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی را راه‌کارِ تازه‌ای گشوده است؛ راه‌کاری‌که به‌هرصورت به‌مذاق صاحبان ریز و درشت سرمایه خوش نمی‌آید و به‌باور این عالی‌جنابان باید فراموش (یعنی نابود) شود.

    ازجهت دیگر، فعالین کمونیست جنبش کارگری و نیز کمونیست‌های انقلابی (اعم از کارگر یا روشن‌فکر انقلابی) که وجود خویش را در مؤلفه‌ی انقلابی‌ـ‌کمونیستی، نزدیک، سازمان‌یابنده و آموزشی با طبقه‌کارگر تعریف می‌کنند، ضمن این‌که در رابطه با کارگران پیشرو پذیرایِ رفیقانه و نقادانه‌ی هرابراز نظری هستند؛ اما هیچ‌گاه نمی‌توانند تریبون اندیشه‌هایی باشند که به‌نوعی مُبلغ اندیشه‌های بورژوائی است. حال اگر نظریه‌پردازن، مبلغان و کارگزاران آشکار و پنهان نظام سرمایه چنین شیوه‌ی تبادلی را سانسور عنوان می‌دهند، باکی نیست. چراکه فعالین کمونیست جنبش کارگری و کمونیست‌های انقلابی دموکراسی را نه در بقای نظام موجود، بلکه در گذر از آن می‌فهمند. این گذر، گذری طبقاتی و توده‌ای و انقلابی است که عاملیتِ منطقی و تاریخیِ مخصوص به‌خودرا دارد و با شیوه‌های حیله‌گرانه‌ی بورژوائی (حتی اگر جلوه‌ی سوسیالیستی نیز داشته باشد) هیچ‌گونه هم‌سویی و قرابتی نمی‌تواند داشته باشد.

    مسئله‌ی اساسی این است‌که آن‌چه ظرفیت انعکاس نظریات مخالف را تعیین می‌کند، نه دموکرات مشربی بورژوایی، که امکان و توان نقد این نظرات است. پس ضروری است‌که به‌گونه‌ای سازمان یابیم و به‌تبادل برخیزیم که نه تنها توان نقدِ نظری و عملی راه‌کارهای بورژوایی را داشته باشیم، بلکه به‌طور فزاینده‌ای برچنین توانی نیز بیفزائیم. به‌هرروی، دموکراسی کمونیسم انقلابی بنگاه خیریه‌ی اجازه‌ی انتشار به‌نظرات بورژوایی نیست. چراکه این نظرات به‌واسطه‌ی عاملیت اراده‌مندانه و منطقی خویش ناگزیر فعلیت بیرونی دارند که برآیند آن نمی‌تواند چیزی جز سرکوب کارگران و انقلابیون باشد.

    برای نمونه: چرا باید نیروهای انقلابی، کمونیست و کارگری به‌سلطنت‌طلبان رنگارنگ یا به‌دستجاتی‌که مستقیم و غیرمستقیم در جهت منافع سرمایه‌های غربی یا شرقی فعالیت می‌کنند، اجازه بدهند که از تریبون و هویت آن‌ها استفاده [بخوانیم سوءِ استفاده] کنند؟ مگر حکومت اسلامی فرزندِ خلفِ بگیر و ببندهای ساواک و ارتش و دربارِ نظام آریامهری نیست که امروزه پاره‌ای از آن‌ها منادیِ «آزادی اندیشه و بیان» شده‌اند و حتی داعیه سرنگون‌طلبی نیز می‌کنند؟ مگر عوامل غرب در پوشش «حقوق بشر» و «آزادی بیان» چه گلی ـ‌جز تخریب و قتل‌عام و عقب‌گرد تاریخی‌ـ به‌سر مردم یوگوسلاوی و لیبی زدند که فعالین کمونیست جنبش کارگری و به‌طورکلی کمونیست‌های انقلابی باید به‌واسطه ژست دموکرات‌مشربی دورغین با آن‌ها مماشات کنند و اجازه بدهند تا با خیال باز ‌توطئه و تخریب و جنایت درپیش بگیرند؟ نیازی به‌استدلال ندارد که ایجاد امکان برای این دجاله‌های مرده ـ‌همواره و همه‌جا‌ـ خیانت آشکار به‌کارگران و زحمت‌کشان و مردم خواهد بود.

    گرچه اغلب خطاهای معرفتی سرچشمه‌ی طبقاتی و نتیجتاً اراده‌مندانه‌ـ‌منطقی دارد و می‌بایست ریشه‌های آن را در موقع و موضعِ تاریخی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبقاتیِ خطاپردازان جستجو کرد؛ اما یکی از علل دموکرات مشربیِ غیرِلازمِ گروه‌ها و جریاناتی که خودرا «اپوزیسیون» و سوسیالیست می‌نامند این است‌که تازه پس‌از فروپاشی شوروی به‌ماهیتِ ایستا، طبقاتی و سرکوب‌گرانه‌ی آن پی‌برده‌اند؛ و به‌جای تحلیل طبقاتیِ روابط و مناسبات حاکم برجامعه شوروی، عکس‌العمل‌گونه (حداقل در حرف) به«رئوفت» و «دموکرات مشربی» روآورده‌اند. صرف نظر از جنبه‌ی طبقاتی، این دموکرات مشربان تازه به‌دوران رسیده به‌لحاظ معرفتی هنوز قوانین حاکم برجهان و «ذهن» را منطق می‌دانند و بدین باورند که «منطق» با قوانین حاکم برجهان یکی است.

    بنابراین، لازم به‌توضیح است‌که: قوانین حاکم برنسبت‌های جهانِ عینی همگی برخاسته از ذات آن‌هاست؛ و ذهن نیز به‌مثابه یک نسبت عینی (اُبژه)، تابع آن قوانینی است‌که از ذات وی برمی‌خیزند؛ (اما) به‌هیچ‌وجه نباید قوانین حاکم برجهان و ذهن را «منطق» دانست یا منطق را با «قوانین حاکم برجهان و ذهن» یکسان پنداشت. زیرا منطق برخود بوده و حتی می‌تواند مفاهیم را برخلاف قوانین حاکم برهستی سامان دهد. در واقع این اراده‌مندیِ اندیشه (یعنی منطق) است‌که اندیشه را سامان می‌دهد و نه قوانین حاکم برذهن؛ حتی اگر بدانیم که خودِ اراده‌مندی تحت قوانینِ معینی‌که حاکم بر ذهن‌اند، حاصل آمده است. منطق به‌علت اراده‌مندیِ خود، برشیء و برخود است؛ حال آن‌که «قوانین» درخود بوده و فاقد خود دگرسازی‌اند و از همین‌رو ثابت و لایتغییر می‌نمایند[8].

    پرولتاریا و «آزادی اندیشه و بیان»

    ازآن‌جاکه طی صد سال گذشته اغلبِ قریبِ به‌اتفاقِ دگرگونی‌های انقلابی در کشورهای مختلف به‌حکومت‌هایی رنگ باخته‌اند که برفراز جامعه قرار گرفته و مجموعاً و کمابیش به‌سرکوب توانایی‌ها و استعدادها و امکانات توده‌های انسانی پرداخته‌اند؛ ازاین‌رو، نابه‌جا نیست‌که چندی و چونیِ «آزادی اندیشه و بیان» را در ایرانِ پس‌از سرنگونیِ جمهوری اسلامی و در رابطه با پرولتاریا به‌پرسش بکشیم و درباره‌ی آن مطالعه و تحقیق کنیم. این مطالعه و تحقیق به‌ویژه ازآن‌جا ضروری است‌که قیام مردمیِ بهمن در دست‌های شعبده‌بازهای زیرک به‌‌یکی از ضدکارگری‌ترین حکومت‌های تاریخ بشری استحاله یافت؛ و امروزه میراث‌داران آن طرارِ موذی در آمیزه‌ای از حماقت و جنایت و وقاحت جامعه‌ی ایران را به‌سبز و سیاه تقسیم کرده‌اند تا ضمن ستیز در مورد چگونگی بقای نظام، هریک شیوه‌ و مدلِ چپاول و غارت مخصوص به‌خودرا اسلامی و حقیقی و امروزی تبلیغ کند و مجموعاً مردم کارگر و زحمت‌کش را به‌تماشاچیان تابعی تبدیل کنند که باید تاوان این بازی زدیلانه را نیز بپردازند.

    اما ازآن‌جاکه جامعه‌ی ایرانْ طبقاتی و سرمایه‌داری است و جمهوری اسلامی علاوه بر استبداد ذاتی سرمایه و استثمار نیروی‌کار، استبداد پیشاسرمایه‌داری را نیز در قالب مذهب و چپاول مازادهای طبیعی نیز یدک می‌کشد؛ ازاین‌رو، طیف‌های گوناگونی [از پاره‌ای از صاحبان رنگارنگِ سرمایه‌ها گفته تا اقشار و گروه‌های مختلف خرده‌بورژوا، بعضی از گروه‌های اداری‌ـ‌دولتی، توده‌ی وسیعی از کارگران و زحمت‌کشان و مولدین، ملیت‌ها، زنان، جوانان، دگراندیشان دینی، هم‌جنس‌گرایان و غیره] را به‌اپوزیسیونِ کشانده و زمینه‌ی سرنگونی‌طلبیِ پاره‌ای از آن‌ها را فراهم ساخته است. بنابراین، سرنگونی‌طلبی در کلیتِ واژگیِ خویش بیش از این‌که بار و مفهوم طبقاتی‌ـ‌تاریخی داشته باشد، ضداستبدادی است؛ و اغلب بیان‌گرِ ضدیت با جنبه‌ی روبنای مذهبی، بعضی وجوه پیشاسرمایه‌دارانه و چپاول‌گرانه‌ی جمهوری اسلامی است‌ که قطعاً بار و مفهوم طبقاتی ندارد.

    منهای بررسی این مسئله‌که آیا سرنگونی‌طلبیِ فراطبقاتی دارای این پتانسل و توان است‌که جمهوری اسلامی را به‌زیر بکشد، اما حقیقت این است‌که اگر این نیروها به‌نحوِ مفروضی بتوانند خودرا به‌جای حکومت اسلامی به‌قدرت برسانند، در بقای نظام سرمایه‌داری و آرایش تازه‌ی استبداد ذاتی سرمایه برای کارگران و زحمت‌کشان و مولدین ارمغانی جز سرکوب اقتصادی و سیاسی و اجتماعی نخواهند داشت. بنابراین، هنگامِ سخن از «آزادی اندیشه و بیان» پس از سرنگونیِ جمهوری اسلامی، می‌بایست به‌این ‌‌مسئله‌ی اساسی توجه داشت که این جرثومه‌ی جنایت و استثمار توسط کدام اقشار و گروه‌های اجتماعی، چگونه و با رهبری متشکل چه نیرویی سرنگون می‌شود؟ پرولتاریا یا دستجاتی‌که در غیرپرولتری بودن خویش، بورژوایی خواهند بود؟

    ازآن‌جاکه «آینده» در پیوند با گام‌های عملی «حال» مادیت می‌گیرد و هررویدادی (به‌عنوان امری واقعی و غیرانتزاعی) به‌طور خلق‌الساعه واقع نمی‌شود، سرنگونیِ جمهوری اسلامی ـ‌نیز‌ـ به‌‌ترکیبِ طبقاتیِ نیروی سرنگون‌کننده، شیوه‌ی تبادلِ ‌آموزشی‌ـ‌اجتماعی آن‌ و گستره‌ی سازمان‌یافتگیِ شبکه‌ی ارتباطات‌اش‌ برمی‌گردد که می‌تواند به‌گونه‌های متفاوت، متنوع و حتی متنافری واقع شود. ازاین‌رو، پراتیک‌تر خواهد بود که امرِ «آزادی اندیشه و بیان» را به‌موضوع تبادلاتِ عملیِ امروز تبدیل کنیم تا زمینه‌های گسترش انقلابی، انسانی و علمی آن را در آینده نیز فراهم کرده باشیم. طبیعی است‌که بدون کار انقلابی مداوم و برنامه‌ریزی شده و بدون مبارزه با سطحی‌نگری و ولگاریزم فی‌الحال رایج و موجود در میان گروه‌های چپ، همه‌ی وعده و وعیدها به‌عنوان شِگرهای انتخاباتی همین فردای جابه‌جایی قدرت فراموش می‌شوند و روند امور به‌دست نیروی عادت (که نهادینه و بورژوایی است) سپرده می‌شود و سرنوشت فاجعه‌بار قیام بهمن تکرار خواهد شد.

    از سوی دیگر، اما این حقیقت را نباید فراموش کنیم که هیچ نیرو یا جریان سیاسی‌ای نمی‌تواند قاطعانه و فراتر از امکانات مادی و در دسترس بگوید که در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی همگان از این حق برخوردارند که اندیشه‌های خودر را در هرزمینه‌ای بیان کنند؛ زیرا همان‌طور کمی بالاتر به‌روشنی نشان دادیم اندیشه و بیانِ آن ـ‌حتی در صِرفِ اندیشگیِ خویش‌ـ فعلیت بیرونی دارد و با کنش‌هایی همراه است که ناگزیر حال و هوای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خواهد داشت و طبیعی است‌که این‌کنش‌ها نمی‌توانند طبقاتی نباشند. پس، عملاً پاسخی جز عمل‌کرد امروز برای چگونگی و سرنوشت «آزادی اندیشه و بیان» برای فردایِ سرنگونی جمهوری اسلامی وجود ندارد؛ و پاسخ‌های اطمینان‌بخش و صددرصدی بیش‌تر به‌فریب می‌مانند تا بیان‌کننده‌ی حقیقتی باشند.

    اگر به‌حافظه‌ی خویش مراجعه کنیم، حتماً به‌یاد می‌آوریم که پیام‌های ارسالیِ آقای خمینی از پاریسْ ابراز عقیده و نظر را (مشروط به‌این‌که با توطئه [بخوانیم: فعلیت بیرونیِ اندیشه] همراه نباشد!!؟)، حتی برای کمونیست‌ها نیز آزاد اعلام می‌کرد. اما آقای دولت جمهوری اسلامی (اعم از لیبرال و حزب‌الهی و غیره) ده‌ها هزار دختر و پسر جوان را به‌جرم مطالعه‌ی نشریات اپوزیسیون و دگراندیشی به‌فجیع‌ترین شکل ممکن به‌زندان کشیدند، شکنجه کردند و کشتند. گرچه آقای خمینی در ایجاد سلطه برذهن و جان تودههای مردم بی‌همتا بود و به‌واسطه‌ی سال‌ها تدریس فلسفه و کلام اسلامی در حوزه‌ها ـ‌برخلاف بخش قابل توجهی از اپوزیسیون‌ـ می‌دانست که تاس سیاست را چگونه بچرخاند تا برنده‌ی بازی باشد؛ اما حقیقت این است‌که هرکسی (در هرموقعیت مفروض و در هرجای دیگری)، اگر در امر سیاست چک سفید امضا بدهد، خواسته و ناخواسته به‌همان راهی درمی‌غلطد که دیگران به‌طور آگاهانه غلطیده اند. چراکه صادرکنندگان این‌گونه چک‌های بی‌محل فقط و فقط به‌قدرت می‌نگرند؛ و آن‌چه از همان آغاز در این‌گونه نگرش‌ها فراموش می‌شود، انسان و ارزش‌های انسانی و انقلابی است.

    صرف نظر از چگونگیِ سرنگونی، جمهوری اسلامی به‌هرشکل محتملی‌ که سرنگون شود، نیروی جایگزین‌‌اش از فردای قدرت‌یابی خویش با انبوهی از مقاومت‌ها، توطئه‌های داخلی و خارجی، تنازعات ملی و قومی، گردن‌کشیِ گروه‌های فرصت‌طلب، انواع بحران‌ها و مانند آن مواجه می‌شود که تنها از پس اِعمال «دیکتاتوری متمرکز» می‌تواند بقای مدنیتِ جامعه را ـ‌البته به‌نفع طبقه‌ی خاصی‌ـ حفظ کرده و چرخه‌ی تولید و توزیع را دوباره به‌گردش دربیاورد. گرچه پتانسیل و چگونگیِ این دیکتاتوری متمرکز، از پیش تعیین شده نیست و به‌‌ترکیبِ طبقاتیِ نیروی سرنگون‌کننده، شیوه‌ی تبادلاتِ ‌آموزشی آن‌ و گستره‌ی هژمونی اجتماعی‌اش برمی‌گردد؛ اما به‌هرصورت، از اعمال دیکتاتوریِ متمرکز (که خاصه‌ی وجودیِ هردولتی است‌که از پسِ شرایط اضطراری قدرت را به‌دست می‌گیرد) گریزی نیست. بنابراین، هرشخص یا نیروئیْ اگر از هم‌اکنون اعلام کند که در فردای سرنگونیِ جمهوری اسلامی هرگونه ابراز نظر و اندیشه‌ای آزاد است، خواسته یا ناخواسته به‌جای تبادلات اندیشه‌های طبقاتی و انقلابی به‌کلاه‌برداریِ سیاسی روآورده است. به‌هرروی، آن‌چه‌که می‌توان و می‌بایست برآن متمرکز شد، چگونگی و گستره‌ و ترکیب و راستای طبقاتی این دیکتاتوریِ متمرکز و ناگزیر است، نه تضمین‌هایی‌که امکانات آن هنوز ناشناخته‌اند و چه‌بسا که هنوز شکل هم نگرفته‌اند.

    دیکتاتوریِ متمرکز ـ‌با استبداد اشتباه نشودـ چهار خاصیت بارز دارد: 1) طبقاتی است. 2) راهبریِ قدرت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را به‌نمایندگی از طبقه‌ی معینی به‌عهده می‌گیرد تا راه‌بُردهای متناسب با منافع آن طبقه را به‌جامعه اِعمال کند. 3) دستگاه‌های قانونگزاری، قضائی و اجرایی را درهم ادغام می‌کند تا بعداً متناسب با پتانسیل طبقاتی خود، بوروکراسیِ ویژه‌ی خویش را سازمان بدهد. 4) از قانون‌هایی خود به‌تصویب می‌رساند، به‌سرعت درمی‌گذرد؛ چراکه به‌هنگام تغییر و تحولات انقلابی، سرعت وقایع ـ‌اغلب‌ـ بسیار بیش‌تر از تغییر و تحول در ساختار اداری انقلاب است

    بنابراین، در فردای سرنگونیِ جمهوری اسلامی، هرچه توده‌ی آحاد جامعه و خصوصاً کارگران و زحمت‌کشان سازمان‌یافته‌تر و آگاه‌تر باشند، گستره‌ی اِعمال «دیکتاتوریِ متمرکز» در جایگزینی جمهوری اسلامی، کم‌تر فردی و گروهی و بورژوائی و تثبیت‌گر خواهد بود؛ و زمینه‌ی «آزادی اندیشه و بیان» بیش‌تر فراهم خواهد شد. به‌طورکلی، آن‌چه‌که تضمین‌کننده ویا گسترش دهنده‌ی «آزادی اندیشه و بیان» در شرایط پس از سرنگونی جمهوری اسلامی است، به‌شیوه‌ی سازمان‌یابی و پتانسیل آموزشیِ توده‌های کارگر و زحمت‌کش در حالِ حاضر (یعنی: در پروسه‌ی سرنگونی) برمی‌گردد. در این مورد خاص، پیش‌گیری تنها چاره‌ی درمان است.

    ازاین‌رو، ضروری است‌که به‌جای دلواپسی در مورد «آزادی اندیشه و بیان» و «حقوق بشر» در شرایط پس از سرنگونی جمهوری اسلامی، هم‌اکنون دلواپسِ چگونگیِ سازمان‌یابیِ کارگران و زحمت‌کشان باشیم که به‌واسطه‌ی عمدگی‌ نیروی‌شان در تولید اجتماعی، دارای این زمینه هستند که جابه‌جایی‌های سیاسی را به‌انقلاب سوسیالیستی تکامل داده، «دیکتاتوریِ متمرکزِ طبقات تثبیت‌گر» را به‌«دیکتاتوریِ خردمندانه‌ و نفی شونده‌ی پرولتاریا» فرابرویانند، و مقدمات «نفیِ» دولت و طبقات و محدویت‌های اندیشه و بیان را فراهم بیاورند. به‌هرصورت، قدرت سیاسی در دست طبقه‌کارگرِ خودآگاه و متشکل (نه نمایندگانی‌که تاکنون از طبقات دیگر آمده‌اند) چاره‌ای جز «نفی» ندارد. نفی‌ای که از خودِ طبقه‌ آغاز می‌شود و مالکیت خصوصی و دولت و بوروکراسیِ تثبیت‌گرا و ارتش حرفه‌ای و مانند آن را فرامی‌گیرد. به‌طورکلی، طبقه‌کارگر در نفیِ فروشندگیِ نیروی‌کارش نمی‌تواند با هرگونه‌ای از استبداد ضدیت نداشته باشد؛ چراکه بازگشت هرگونه‌ای از «استبداد» برای این طبقه، معنائی جز بازگشت «استبداد ذاتی سرمایه» ندارد که در نوع خویش، قهارترینْ در طول همه‌ی تاریخ بشر بوده است.

    اگر نخواهیم همانند جنبش پساانتخاباتیِ سبز به‌اندیشه‌ها و شیوه‌های تهوع‌آور و فریبنده‌ای همانند استفاده‌ی گسترده از مدیای تحت کنترل سلاطین سرمایه‌های بین‌المللی، نمودسازی‌های تبلیغاتی و ازپیش طراحی شده، شایعه‌پراکنی به‌جای بیان تحلیلیِ رویدادها، تمرکز روی گروه‌بندی‌های طبقه‌ی به‌اصطلاح متوسط به‌جای سازمان‌یابی کارگران و زحمت‌کشان و مانند آن تسلیم شویم و در امید بستن به‌نیروهای به‌اصطلاح بین‌المللی به‌دلقکِ‌ قدرت‌های امپریالیستی تبدیل شویم؛ در راستای حرمت «آزادی اندیشه و بیان» و هم‌چنین دفاع از حرمت زندگی ـ‌در وضعیت موجود و شرایط پس از سرنگونی‌ـ می‌بایست سازمان‌دهنده‌ی نهادهایی باشیم که «دانش مبارزه طبقاتی» را در پروسه‌ی مبارزه علیه صاحبان سرمایه و جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای به‌کارگران و زحمت‌کشان بیاموزانند که آن‌ها جوهره‌ی وجودیِ سرمایه را نشانه بگیرند که برپانگهدارنده‌ی هرگونه‌ای از استبداد و بی‌حرمتی به‌کنش‌های انسانی است.

    درحقیقت، هنگامی می‌‌توان «آزادی اندیشه و بیان» در شرایط پس از سرنگونیِ جمهوری اسلامی را به‌گسترده‌ترین شکل ممکن تضمین کرد که شبکه‌ی مناسبات کارگران و زحمت‌کشان را به‌دانشگاه «دانش مبارزه طبقاتی» فرابرویانیم؛ و کارگران و زحمت‌کشان نیز در مناسبات و اراده‌ی پرولتاریاییِ خویش (که در قدرت، دیکتاتوریِ خردمندانه‌ی پرولتاریا نام دارد) این دانش را به‌«دانش رهائی انسان» تکامل دهند. بااین وجود، ازآن‌جاکه رهائی اندیشه و تبادلات و بیان آن از قیودات محدود کننده‌اشْ از پسِ رهائیِ کار از هرگونه استثمار و تحقیر ممکن و متصور است؛ از این‌رو، در استقرار دیکتاتوریِ خردمندانه‌ی پرولتاریا نیز تنها اندیشه‌هایی اجازه‌ی بیان دارند که به‌نوعی نقاد سیاست‌ها و راه‌کارهائی باشند که منافع آحاد گسترده‌ای را بیان ‌نمایند و مضمون‌شان آرمانی‌کردن استثمار انسان از انسان نباشد. فراتر از این تنها اندیشه‌هایی اجازه بیان دارند که در تناقض عملی با نظام برآمده از اراده خردمند توده‌ی کارگران قرار نداشته باشند و بنیان‌های آن را به‌مخاطره نیندازند. این ممکن است در فردای انقلاب مانع از آزادی بیان طیف وسیعی از نیروهای بورژوازی و آن بخش‌هایی از خرده‌بورژوازی باشد که با بورژوازی متحد شده‌اند. اما با با گسترش قدرت طبقاتی متشکل کارگران در دولت، به‌همان اندازه نیز امکان گسترش دامنه آزادی بیان و اندیشه نیز گسترش می‌یابد.

    بنابراین، حتی در ابتدای استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیز آزادی بی‌قید و شرط اندیشه و بیان فاقد مفهوم است. طبیعی است‌که آن ارگانی‌که بیان اندیشه‌ها را کنترل می‌کند، مرجعیت خویش را از مجمع عالیِ شوراهای خودگردان کارگران و زحمت‌کشان و مولدین به‌تفیض می‌گیرد و تنها در مقابل این ارگان و در هم‌راستائی با آن حساب پس می‌دهد. ناگفته نماند که نمایندگی در استقرار مدیریت سیاسی، اقتصادی و اجتماعیِ شوراهای خودگردانْ موقت بوده و هرنماینده‌ای ضمن این‌که حقوق و مزایایی بیش از بالاترین حد دستمزد دریافت نمی‌کند، بنا به‌درخواست آن‌ها که او را به‌نمایندگی برگزیده‌اند، قابل عزل می‌باشد. بدین‌ترتیب، ضمن این‌که در استقرار دیکتاتوری پرولتاریا «آزادی اندیشه و بیان» به‌دموکراتیک‌ترین شکلِ تاریخیِ خویش عرصه‌ی وجود می‌یابد؛ اما به‌آرایه‌ی فریب‌آمیز «بی‌قید و شرط» نیز آلوده نشده است. چراکه رسالت تاریخی پرولتاریا تحقق آزادی همه‌ی افراد انسانی است‌، که تنها با رهایی از قیودات طبقاتی و قشری، و نیز ایجاد شرایط هم‌اندیشی داوطلبانه ممکن و متصور به‌نظر می‌رسد.

    حقیقت این است‌که دیکتاتوری پرولتاریا هنگامی می‌تواند پروسه‌ی نفی و رفع خویش را در مدیریت عموم جامعه سرعت بخشیده و به‌یک برنامه‌ی معین تبدیل کند که توان پاسخ‌گویی نقادانه یا افشاگرانه‌ی نظرات غیرعلمی و تثبیت‌گرانه‌ی بورژوایی و خرده‌بورژوایی را داشته باشد. بنابراین، پرولتاریا (که در پروسه‌ی نفی معنایی پرولتاریایی دارد) ناگزیر است‌که آزادی بیان را به‌گسترده‌ترین شکل ممکن و متصور برقرار کند تا بدین‌ترتیب زمینه‌ی نفی (یا در واقع: تحقق) خویش را فراهم بیاورد. این هستی پرولتاریاست، نه سیاست او.

    پس، رسالت پرولتاریا نه گسترش «آزادی اندیشه و بیان» یا «حقوق بشر»، که نفی این مقولات در آزادی بی‌انتهای فرد از همه‌ی جنبه‌های ممکن و متصور است. این نیز هستی پرولتاریاست، نه سیاست او.

    ***

    انسان فقط به‌گونه‌ای نوعی است‌که می‌تواند به‌خود بازآمده و خویشتن را دریابد. نوع وی تنها نسبتی است‌که به‌خود، آگاهی می‌یابد؛ یا بهتر است‌که بگوییم: «هستی» تنها در نوع انسان است‌که به‌خویشتن پی‌می‌برد، یا با انسان [است‌که] هستیِ «درخود»، «برخود» می‌گردد. از این‌رو چشم، گوش، و سایر حواس آدمیْ بخشی از هستیِ گشوده به‌سوی خویش برای دیدن، شنیدن،... و نهایتاً دریافتن آن چیزی است‌که تاکنون و قبل از آن در تاریکی و خاموشی و بیگانگی فروخفته بوده است.

    نوع آدمی هستیِ خردمند (خرد به‌معنای تمام‌شمول فعالیت اندیشه) و خرد هستی است. نسبتی است‌که هستی در آن و با آن می‌اندیشد و درحقیقت در این نسبت [است‌که هستی] به‌خود می‌اندیشد. شعف آدمی از دانستن و پی‌بردن و دریافتن، نتیجه‌ی تمامی فعل و انفعالات، گرانش‌ها، برهم‌کنش‌ها، تنش‌ها، چالش‌ها و خودجوشی‌های درونیِ ماده‌ای است‌که از ازل تاکنون در هستی انباشته شده و اینک در این رابطه، تداوم خودرا به‌صورتی کیفاً متفاوت عرضه می‌کند.

    اما این خودآگاهی که محصول «سازواره‌ی نوعی» است تا هنگامی معنا دارد که درون سازواره‌ی نوعی انشقاق طبقاتی و ازهم‌گسیختگی‌ نباشد تا فرد قادر باشد «وحدت نوعی» را از طریق شرکت در گروه‌های هم‌ساختارِ آن دریابد.....

    رسالت پرولتاریا بازآفرینی داوطلبانه و آگاهانه‌ی سازواره‌ی نوعی از میان خاکستر و نیز دست‌آوردهای به‌جا مانده از انشقاق‌ها و گسیختگی‌های طبقاتی است. بنابراین، پرولتاریا در تحقق مسئله‌ی «آزادی اندیشه و بیان» و نیز «حقوق بشر» چاره‌ای جز نفی‌ این مسائل در وحدت داوطلبانه‌ی افراد در نوع (به‌مثابه‌ی خرد هستی) ندارد. پس، پرولتاریا قبل از این‌که ساختار و مناسبات معینی را تداعی کند، تداعی‌کننده این سمفونی زندگی است‌که به‌گسترده‌ترین، آگاهانه‌ترین، داوطلبانه‌ترین و توده‌ای شکل تاکنونی‌اش نواخته می‌شود.

    این‌جا سرزمین شور، عشق و آزادی است؛ چراکه مالکیت به‌گسترده‌ترین و در عین‌حال شخصی‌ترین شکل‌اش تشخص‌بخش دست‌ها و کله‌هایی است که سلطه بربی‌کرانگی هستی را رؤیا می‌بینند و مقدمه می‌سازند.

    عباس فرد ـ لاهه ـ 8 ژوئن 2012 (جمعه 19 خرداد 1391)
    این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید  


    پانوشت‌ها

    [1] گاه چنین ابراز نظر می‌شود که اگر کسی یک‌بار کاپیتال مارکس را بخواند؛ در واقع، یک‌بار کتاب منطق هگل را رویِ پای واقعیتِ نظام سرمایه‌داری مطالعه کرده است. صرف‌نظر از این‌که این‌گونه بیانات تا چه حد واقعیت را بیان می‌کنند و تاکجا حاکی از برآوردها و دریافت‌های شخصی‌اند؛ اما حقیقت این است‌که نکته‌ای را بیان می‌کنند که چپ در ایران همیشه از آن غافل بوده است: ماتریالیسم دیالکتیک نزد مارکس قبل از این‌که توصیفی یا حتی تبیینی باشد، کاربردی است. چراکه ابزار تحقیق است و ارزش آن نه در توصیف و تبیین، که در تحقیق است‌که معلوم می‌شود.

    این‌که روش تحقیق مارکس حداقل در مورد کاپیتال دیالکتیکی است، حرف درستی است ‌که خودِ او در مقدمه‌ای که برچاپ دوم کاپیتال می‌نویسد، بدان اشاره می‌کند: «اسلوب دیالکتیکی من نه تنها از بیخ و بن با اسلوب هگلی تفاوت دارد بلکه درست مقابل آن است». اما دیالکتیک به‌مثابه‌ی تعیّن ذات هستی یا همان «هسته‌ی عقلانی»ای که مارکس از «پوسته‌ی عرفانی» دستگاه هگلی «بیرون» کشید و آن را «واژگونه ساخت» و روی پای نسبت‌ها مادی قرار داد، تا آن‌جا برای او معنی دارد و ارزشمند است‌که همان کارآیی‌های را در حوزه‌ی «تجزیه اشکال [«مرکب»] اقتصادی» داشته باشد که «میکروسکوپ یا مُعرف‌های شمیایی» در حوزه‌ی نجوم و علم شیمی دارند.

    بنابراین، آن‌جاکه شیوه‌ی تحقیق [برفرض این‌که دیالکتیکی و مارکسی باشد] برخودِ تحقیق و موضوع آن سنگینی می‌کند و خواننده‌ی یک متن تحقیقی به‌جای این‌که روی موضوع مورد تحقق متمرکز شود، بیش‌تر در معرض جملاتی قرار می‌گیرد که (درست یا غلط) به‌روش تحقیق مربوط‌ هستند و ربطی به‌موضوع تحقیق ندارند، دیالکتیک نه به‌سبک مارکسی آن و روی پا، بلکه در واقع به‌سبک هگلی و برروی سر مورد استفاده قرار گرفته است. چراکه واژگونه ساختن و روی پایِ واقعیت قرار دادن دیالکتیک هگلی، ازجمله بدین‌معنی است‌که به‌جای گفتگو از دیالکتیک و ارائه‌ی تصویرهای محیرالعقول و جادویی از آن، عملاً به‌کار برده شود و با کشف دوباره‌‌ی آن در جریان تحقیق، صحت و سقم کلیت و نیز زیرمجموعه‌هایش دوباره کشف شود و به‌اثبات برسد. بدین‌ترتیب است که ‌به‌قول مارکس‌ «دیالکتیک، هرشکل به‌وجود آمده‌ای را درحال حرکت و بنابراین از جنبه‌ی قابلیت درگذشتِ آن نیز مورد توجه قرار می‌دهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ چیزی را برخود نمی‌پذیرد و ذاتاً انتقادکن و انقلابی است»؛ و هرآن‌چه «ذاتاً انتقادکن و انقلابی» باشد، طبعاً حکومت خود برهیچ‌چیز (ازجمله برپروسه یا موضوع تحقیق) را نیز نمی‌پذیرد.

    اما تعداد روبه‌افزایشی از نویسندگانی‌که امروزه خودرا مارکسیست، کمونیست، سرنگونی‌طلب و طرف‌دار آزادی بیان و حقوق بشر و غیره معرفی می‌کنند، مقالاتی می‌نویسند که موضوع تحقیق در این نوشته‌هاْ زیر آوار آن‌چه نویسندگان‌اش فکر می‌کنند روش تحقیق دیالکتیکی مارکسی است، گم می‌شود. خواننده در این‌گونه نوشته‌ها با کلماتی مرعوب می‌شود و فریب می‌خورد که نه در دستگاه اندیشه مارکسی معنایی دارند، نه با سیستم هگلی جور درمی‌آیند و نه اساساً موضوعی را مورد تحقیق قرار داده‌اند تا نیازی به‌روش تحقیق در میان باشد. آن‌چه شاخص این‌گونه نوشته‌ها و فلسفه‌پردازی‌هاست، استفاده‌ی شعرگونه از کلماتی است که عمدتاً به‌واسطه‌ی جنبه‌ی آوایی یا وزنِ کلامی‌شان در کنار هم قرار می‌گیرند و به‌جز احکام پیش‌بودی و پیشاتحقیقی و غالباً دگماتیک حاوی هیچ استدلال و استنتاج و حکمِ جدیدی نیز نیستند.

    بدون این‌که قصد مقایسه یا تحقیر هگل در میان باشد، لازم به‌توضیح است‌که بازگشت به‌شیوه هگلی دیالکتیک ـ‌به‌ویژه تحت عنوان استفاده از ماتریالیسم دیالکتیک‌ـ بازگشتی فوق‌العاده ارتجاعی است. اما شیوه‌ی کار نویسندگان مورد نظر بازگشت به‌هگل هم نیست؛ چراکه لازمه‌ی چنین بازگشتی آموخته‌های هگلی است‌که با ولگاریسم و خوی  ولنگار و موژیک‌‌آسای این جماعت نمی‌خواند. بنابراین، بازگشت آن‌ها به‌شیوه‌ی هگلیِ دیالکتیک چیزی جز ادا و اطوار، روشنفکرنمایی و چسی‌فاسیون خرده‌بورژوایی نیست که اساساً به‌قصد کسب اضافه اعتبار اجتماعی، مرعوب کردن دیگران و ایجاد سلطه‌ی مفهومی برآن‌ها بدان متوسل می‌شوند.

    مارکس در رابطه‌ی روش تحقیق و موضوع تحقیق براین است‌که «این نکته کاملاً بدیهی است‌که سبک تشریح مطالب باید صریحاً از اسلوب تحقیق متفاوت باشد. تحقیق وظیفه دارد موضوع مورد مطالعه را در تمام جزئیات آن به‌دست آورد و اشکال مختلفه‌ی تحول آن را تجزیه کرده [و] ارتباط درونی آن را کشف نماید. تنها پس از انجام این کار است که حرکت واقعی می‌تواند با سبک بیانی که مقتضی است تشریح گردد. وقتی در این کار توفیق حاصل شد و زندگی ماده به‌صورت معنوی آن منعکس گردید ممکن است این‌طور نمود کند که با بافته‌ای غیرتجربی سروکار است.».

    اما نویسندگان مورد نظر ما بیش از این‌که اهل تحقیق و استفاده از روش تحقیق باشند و بخواهند نسبت مورد مطالعه را در تمام جزئیات آن بررسی کرده و اشکال مختلفه‌ی تحول آن را تجزیه کنند و ارتباط درونی این اجزا را کشف نماید و گام‌هایی در امر سازمان‌یابی کمونیستی کارگران و زحمت‌کشان بردارند، در فکر انتشار نوشته‌هایی هستند که فراتر از استفاده‌ی معقول و مناسب از کلام و معنی، کلمات را به‌گونه‌ای به‌کار می‌گیرد که گویا در نوسان بین کله‌ی خودشان و کله‌ی خواننده‌ای که به‌دام افتاده است، استمنا می‌کنند و جلق می‌زنند.

    ارضای همه‌ی آرزوهای برباد رفته، مدارک تحصیلی و دیپلم دکتراهای نگرفته، مقام‌هایی‌که پسرخاله و دختردایی‌ها به‌چنگ‌شان آوردند، پول‌هایی که هم‌دوره‌ای توی بانک‌ها پس‌اندازه کرده و سرمایه‌هایی که اندوخته‌اند؛ و بالاخره حسرت ریاست و تصاحب قلب همه‌ی زیبارویان روستا و محله به‌نام شاعر و نقاش و مانند آن ـ به‌هیچ‌وجه کم‌تر اهمیت‌تر از استمنای دیالکتیکی با آلتی به‌نام کلام و بااستفاده از کله نیست.

    در پیش‌نویس این نوشته از افراد و به‌طور مشخص از فرد خاصی به‌عنوان چهره‌ی بارز کسانی‌که با ماتریالیسم دیالکتیک جلق می‌زنند، نام برده بودم؛ اما شآن مقوله‌ی دیکتاتوری پرولتاریا در مقابله با دموکراسی بورژوایی، حقوق بشر و آزادی بیان به‌عاملی تبدیل گردید که افشای این‌گونه «دیالکتیسین»‌های عجق وجق را به‌زمانی دیگر (البته اگر لازم شد) موکول کنم. بنابراین، بخشی از این پانویس حذف شده است.

    ***

    لازم به‌توضیح است‌که شیوه‌های دیگری هم برای اشرافیت بخشیدن، اشرافی‌کردن و بی‌خاصیت نمودن ماتریالیسم دیالکتیک وجود دارد که برای جلوگیری از طولانی شدن این نوشته در جای دیگر (شاید به‌طور مستقل) به‌آن پرداختم. برای مثال: «دائرة‌المعارف روشن‌گری» نوشته‌هایی در باره‌ی دیالکتیک منتشر می‌کند که بیش‌ از این‌که در امر تحقیق و تحقق دیکتاتوری پرولتاریا، انقلاب اجتماعی یا حتی سازمان‌دهی مفهومیِ یک مقاله در باره سندیکاهای کارگری کارآیی داشته باشند، به‌درد این می‌خورند که به‌حافظه‌ی علاقمندان و داوطلبان سپرده شوند تا به‌هنگام شرکت در امتحان ماتریالیسم دیالکتیک موجبات ‌کسب نمره‌ی بالا را فراهم بیاورند. اگر از این «کاربرد» صرف‌نظر کنیم، چاره‌ی کاربردی دیگرگونه این است‌که جملات این‌گونه نوشته‌ها در مواقع نامناسب و به‌هنگام بروز حوادث خطرناک به‌عنوان اوراد جادو ـ‌وردگونه‌ـ به‌زبان آورده شوند تا معجزه‌ای دیاکتیکی به‌وقوع بپیوندد! این بماند برای بعد. چراکه جنم و نیز انگیزه‌ی نویسندگان دائرة‌المعارف روشن‌گری از زمین صداقت تا آسمان حقه‌بازی با زمین کسانی که با ماتریالیسم دیالکتیک جلق می‌زنند، فرق دارد.

    [2] «مارکی کندرسه» در 17 سپتامبر 1743 متولد و در 28 مارس 1794 در یکی از زندان‌های پاریس به‌طور مشکوکی درگذشت. وی تا سال 1774 که با کمک سرپرست کل امور مالی لوئی شانردهم [تورگو (Turgot)]، به‌بازرسی ضرابخانه‌ی پاریس منصوب گردید، بیش‌تر از هرچیز به‌ریاضات و علوم مشغول بود و از همین زاویه هم علاوه بر ‌عضویت در آکادمی علوم سلطنتی فرانسه در آکادمی علوم کشورهایی مانند آلمان، روسیه، آمریکا و سوئد نیز به‌عضویت پذیرفته شده بود. با وجود این‌که کندرسه از سال 1777 دبیر دائمی آکامی علوم سلطنتی فرانسه بود و این موقعیت را تا سال 1793 (یعنی: سالی‌که این آکامی تعطیل گردید) به‌عهده داشت؛ اما وی پس از انتصاب به‌بازرسی ضرابخانه‌ی پاریس در سال 1774 فعالیت عمده‌ی خودرا مصروف فلسفه و سیاست نمود. کندرسه به‌عنوان یکی از اولین کسانی‌که وسیعاً از ریاضیات در علوم انسانی استفاده کرد، در سال 1789 نوشته‌ای را به‌‌نام «زندگی ولتر» به‌چاپ رساند که ضدیت او با کلیسا را مورد تأیید قرار می‌داد. علاوه براین، کندرسه در سال 1781 جزوه‌ای نوشت که ضمن دفاع از برابری سیاهان و زنان، بردگی را نیز محکوم می‌کرد.

    هنگامی‌که انقلابِ سال 1789 فرانسه را فراگرفت، کندرسه به‌امید بازسازی عقلانی جامعه نقشی پیش‌رو در این انقلاب به‌عهده گرفت و از زاویه لیبرالی از آن به‌دفاع برخاست. وی در سال 1791 به‌نمایندگی از پاریس به‌مجلس راه یافت و پس از آن به‌عنوان دبیر مجلس نیز انتخاب شد.

    کندرسه که مجموعاً به‌ژیروندن‌ها تمایل داشت، در مقابل کسانی‌که خواهان اعدام بدون محاکمه‌ی لوئی شانزدهم بودند، ضمن دفاع از محاکمه‌ی وی و طبعاً مخالفت با اعدام او، رهبریِ کمیته‌ی قانون اساسی را نیز به‌عهده داشت که خودرا پروژه‌ی قانون اساسیِ ژیروندن معرفی می‌کرد. این کمیته بدون این‌که قانون اساسی را به‌رأی بگذارد، دستور چاپ آن را صادر کرد؛ اما هنگامی‌که مونتانیاردها ‌اکثریت کنوانسیون را از آن خود کردند، قانون اساسی خود را قانون اساسی فرانسه‌ی 1793 اعلام داشتند. به‌هرروی، در سوم  اکتبر 1793 دستور بازداشت کندرسه صادر گردید. او که چندین ماه در پاریس زندگی مخفی داشت، سرانجام دستگیر و در 25 مارس 1794 در زندان جان سپرد.

    [3] تمام مطلبی‌که داخل گیومه «» قرار دارد، نقل از کتابچه‌ای است‌که رفیق (ب. ه) براساس نوشته‌ی ژان مسن تألیف کرده است. تجدیدنظر شده‌ی این کتابچه به‌زودی منتشر خواهد شد.

    [4] جان پیلچر [استاد دانشگاه کورنل، روزنامه‌نگارِ کاوش‌گری که نوام چامسکی مقالات، کتاب‌ها و فیلم‌های مستند او را «مشعل نور و هدایت» و روشن‌گری‌هایش را «همواره الهام‌بخش» خوانده است] در مقدمه‌ای که برمقاله‌ی «اسناد تیمور» (که یکی از مقالات کتاب «درز اطلاعاتی» نوشته‌ی رایان توهی (Brian Toohey) است)، می‌نویسد: رایان براساس سلسله اسناد رسمی طبقه‌بندی شده‌ی آمریکا‌ «فاش می‌سازد که دولت ایالات متحده و استرالیا از برنامه تجاوز اندونزی به‌تیمور شرقی در سال 1975 مطلع بوده و بدان رضایت داده بودند. این تجاوز، پیش‌درآمدی می‌شود به‌نسل‌کشی 200 هزار سکنه‌ی این مستعمره‌ی‌ پرتقال یا یک‌سوم جمعیت آن به‌طور نسبی، کشتاری بیش از هولوکاست.» [به‌نقل از کتاب «به‌من دروغ نگو!»، به‌کوشش جان پیلچر، ترجمه‌ی مهرداد شهابی و میرمحمود نبوی، «نشر اختران»].

    [5] جان پیلچر در پیشگفتاری‌که برمقاله‌ی «جنگ آرام: تحریم‌های اقتصادی در حکم سلاح کشتار جمعی»، نوشته‌ی خانم جوی گوردن، می‌نویسد؛ خاطره‌ای را نقل می‌کند: {در اکتبر سال 1999 بود که در بخش کودکان درحال مرگ در بیمارستانی در بغداد کنار دنیس هالیدی (Denis Halliday) که به‌تازگی از سِمَت دست‌یار دبیر کل سازمان ملل متحد استعفا کرده بود، ایستاده بودم. او می‌گفت: «مفاد منشور سازمان ملل متحد و اعلامیه‌ی حقوق بشر را دارند کنار می‌گذارند. ما داریم از طریق سازمان ملل متحد، علیه کودکان و مردم عراق، جنگی راه می‌اندازیم، جنگی با نتایجی باور نکردنی: نتایجی‌که در جنگی مطابق با معاهده‌ی ژنو انتظار دیدنش نمی‌رود. غیرنظامیان را هدف قرار داده‌ایم و، بدتر از آن، کودکان را... هدف چیست؟ وضع وحشتناکی است، هم برای سازمان ملل، هم برای جهان غرب، و هم برای همه ما که جزئی از یک نظام دموکراتیک هستیم، و در واقع مسئول سیاسیت‌های دولت‌هایمان و اجرای تحریم‌ها در مورد عراقیم.»}[همان منبع پانویس شماره 4].

    [6] در توضیحِ رابطه‌ی ارداه‌مندانه‌ی ذهن و مفاهیم، از درس‌نامه‌ی «درباره‌ی منطق» نیز استفاده کرده‌ام که به«‌سازمان سرخ کارگران ایران» تعلق داشت؛ و من در ایجاد آن نقش مؤثری داشتم.

    [7] در سال 1983، پنجاه شرکتْ اکثریتِ وسیع تمامی رسانه‌های خبری ایالات متحده را کنترل می‌کردند. در آن زمان، بن باگدیکیان (Ben Bagdikian)، به‌سبب مطرح کردن این موضوع در کتابش تحت عنوان "انحصار رسانه‌ها" (The Media Monopoly)، «بانی اضطراب و باعث تشویش اذهان عمومی» خوانده شد. وی در ویرایش چهارم کتابش، که در سال 1992 منتشر شد، نوشت: «در ایالات متحده کم‌تر از دو جین "مخلوقات غیرعادی" 90% از رسانه‌های جمعی را تحت مالکیت و مدیریت خود دارند» ـ و، به‌این‌ترتیب، تقریباً برتمامی روزنامه‌ها، مجلات، ایستگاه‌های تلویزیونی و رادیویی، کتاب‌ها، صفحات موسیقی، فیلم‌ها، نوارهای ویوئی، کانال‌های ماهواره‌ای و آژانس‌های عکس‌برداری [در] آمریکا کنترل دارند. وی، در آن زمان، پیش‌بینی می‌کرد که تعداد مالکان رسانه‌های جمعی سرانجام به‌نیم‌دوجین اَبَرشرکت کاهش خواهد یافت. در آن زمان، با این پیش‌بینیِ وی با شکاکیت و بدبینی برخورد شد. ولی، هنگامی‌که ششمین ویرایش کتاب "انحصار رسانه‌ها" در سال 2000 منتشر شد، طبق پیش‌بینیِ بن باگدیکیان، تعداد مالکان رسانه‌های جمعی به‌ 6 رسیده بود.

    در سال 2004، کتابِ تجدیدنظرشده و مفصل‌تر بن باگدیکیان، نشان داد که اکنون فقط 5 ابرشرکت [یعنی: "تایم وارنر" (Time-Warner)، "دیزنی" (Disney)، "بنگاه خبری" روپرت مرداک*(Rupert Murdouk ”News Corporation”)، شرکت "برتلزمان" (Bertelsmann)، و "وایاکوم" (Viacom)] قسمت اعظم صنعت رسانه‌ای ایالات متحده را تحت کنترل خود دارند. رسانه‌ی دیداری NBC که متعلق به‌ابرشرکت "جنرال الکتریک" است، با فاصله‌ی کمی، در مقام ششم قرار دارد.

    (*) روبرت مرداک (مردوخ) غول رسانه‌ای که بسیاری از معروف‌ترین رسانه‌های جمعی جهان در انگلستان، آمریکا، استرالیا، کانادا و...، ازجمله روزنامه‌ی "تایمز" انکلستان را تدریجاً به‌امپراتوریِ رسانه‌ای خود افزوده است. [تمامی این پانوشت برگرفته از کتاب «اعترافات یک جنایت‌کار اقتصادی"، نشر اختران، 1385 ـ یادداشت شماره‌ی 13 مترجمان است].

    [8] حال اگر به‌تعریف «منطق» از سوی ماکوولاسکی استاد آکادمی علوم فلسفه شوروی (در کتابی به‌نام تاریخ منطق) مراجعه می‌کنیم، با این‌چنین تبیین، مکانیکی‌ و ماورایی مواجه می‌شویم: «انسان تنها قادر است قوانین عینیِ اندیشه را ادراک نماید و از آن‌ها درجهت منافع جامعه بهره جوید اما برایش ممکن نیست این قوانین را تغییر دهد و نابود سازد ویا ایجاد نماید. قوانین اندیشه به‌مثابه قوانین علمی همگانی‌اند، و قوانین مزبور در رابطه با همه‌ی انسان‌ها یکسان هستند و برای اندیشه‌ای که در جستجوی حقیقت است اعتبار دارند.»!! بنابراین، زنده‌باد منطق ارسطوئی که نسبیت سکونِ برآمده از تعادل و توازن و ترکیب پروسه‌های همراستا را «مطلق» می‌کند و به‌همه‌ی هستی می‌گستراند تا همگان بدون درنظر گرفتن روابط و مناسبات متفاوت و متناقض (و هم‌چنین اراده‌مندی‌های گوناگونِ طبقاتی) از آن پیروی کنند؛ و بازهم انسان توسط انسان استثمار شود!!! به‌هرروی، همگانی دانستن «منطق»، آن‌گاه که به‌قدرتِ سیاسی نیز مسلح می‌شود، نهایتاً چیزی جز شعارِ «همه باهم» بودنِ جمهوری اسلامی نیست‌ که پیامدهای آن ده‌ها میلیون کارگر و مولد و زحمت‌کش (اعم از زن و مرد و کودک) را به‌خانه خرابی و فقر کشانده است.

  • «صدای پای فاشیسم» و کرنش «راه کارگر» در مقابل آن

    نوشته‌ی حاضر بازخوانیِ مواضع ضدکمونیستی و ضدکارگری دو مقاله‌ی پیاپی در مورد قیام توده‌ایِ هم‌اکنون جاری درشرق و جنوب اوکراین است‌که تحت نام‌های «بحران اوکراین: کریمه - بخش اول» و «بحران اوکراین ـ بخش دوم» در سایت راه‌کارگر و با امضای «هیئت تحریریه سایت راه کارگر» منتشر شده است. موضوع این نوشته فقط بازخوانی، بررسی و افشاگری است؛ و هیچ ربطی به‌نقد که لازمه‌اش عناصری از هم‌سویی و وحدت است، ندارد.

    تصویری که این دو مقاله از انقلاب اکتبر و ارتباط این انقلاب کارگری با مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی در اوکراین سال‌های 1921-1917 می‌پردازند، از همان اولین پاراگراف کاملاً مجعول و جنگ سردی است؛ و منابعی را به‌عنوان مرجع بهانه می‌کنند ‌که ـ‌زشت‌تر از نادانی و عامیانه‌گرایی‌ـ باب طبع مزدوران CIAو در راستای منافع بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب با گرایشات فاشیستی تدوین شده‌اند.

    در مقابل این شامورتی‌بازی و برای اثبات حقیقتِ تاریخی انقلاب کارگری روسیه چاره‌ای جز این نیافتیم که نخست سه پاراگراف از «کتاب سیاه کمونیسم»(The Black Book of Communism) که یک اثر شناخته شده‌ی ضدکمونیسی به‌زبان انگلیسی است، بیاوریم تا نشان بدهیم که موضع «هیئت تحریریه سایت راه کارگر» نسبت به‌انقلاب اکتبر از ضدکمونیست‌های به‌اصطلاح سنتی هم راست‌تر است؛ و سپس بخشی از کتاب بسیار ارزشمند ای اچ کارEdward Hallett Carr به‌نام «تاریخ روسیه شوروی، 23-1917» (ترجمه‌ی نجف دریابندری، انتشارت زمرد) را که به‌اوکراین مربوط است، عیناً در ضمیمه شماره یک (در انتهای همین نوشته) نقل می‌کنیم تا حقیقت در پرتو فاکت‌ها و تحلیل‌های ماتریالیتسی دیالکتیکی و بدون هرگونه وابستگی حزبی و به‌اصطلاح ایدئولوژیک روشن شود. گرچه این نقل قول طولانی است؛ اما برای شناختن چگونگی شکل‌گیری جمهوری سوسیالیستی اوکراین در سال 1919 بسیار مفید است. پیش‌نهاد من به‌خواننده‌ی محترم این است‌که حتماً پیوست‌ها را (آن‌جاکه متن این نوشته به‌آن‌ها ارجاع می‌دهند) بخوانند. این پیوست‌ها منهای پرتوی‌که برجعلیات «راه‌کارگر»ی‌ها در مورد تاریخ اوکراین می‌اندازند، زمینه‌ی نسبتاً مناسبی هم در مورد فهم دقیق‌تر رویدادهای جاری در اوکراین است. به‌هرروی، فرض این نوشته براین است که خواننده‌ی مفروض با موضوعاتی‌که در پیوست‌ها مطرح می‌شود، به‌خوبی آشناست. عناوین این پیوست‌ها به‌ترتیب عبارتند از 1ـ مفهوم خودمختاری نزد بلشویک‌ها؛ 2ـ انقلاب و ضدانقلاب در اوکراین، 1920-1917؛ 3ـ درباره‌ی خودمختاری اقوام شرقیِ امپراتوری روسیه.

    در مورد جی.اچ. کار (1892-1982)باید گفت‌که او یکی از برجسته‌ترین تاریخ‌نویسانِ انقلاب سوسیالیستی در روسیه است. وی ضمن این‌که به‌زبان روسی و اندیشه‌های مارکس و لنین تسلط کافی داشت، و ضمن این‌که به‌هیچ حزب و سازمان سیاسی‌ای وابسته نبود، هم به‌دنبال ‌اسناد تاریخ روسیه به‌همه‌جا سرمی‌کشید و هم روسیه را از نزدیک می‌شناخت. مجموع کتاب‌هایی که او فقط در مورد انقلاب اکتبر به‌نگارش درآورده، بالغ بر 14 جلد می‌شود ‌که 3 جلد آن به‌فارسی ترجمه شده است.

    نخستین پاراگراف از  نوشته‌ی «راه‌کارگری»ها

    {«اوکراین که  از میانه  سده 1600 تا انقلاب اکتبر روسیه بین امپراتوری اتریش - مجار و روسیه دست بدست می شد، سرانجام  پس از انقلاب اکتبر مستقل شد و جمهوری خلق اوکراین نام گرفت(1) حکومت مستقل اوکراین عملا توانست  تنها تا سال 1919 به حیات مستقل سیاسی خود ادامه دهد. اگرچه بقای دولت مستقل اوکراین تا 1921 در تاریخ ثبت گردیده است , اما در عمل بخش عظیمی از این کشور توسط ارتش سرخ در سال 1919 اشغال شد و نام "جمهوری شوروی  سوسیالیستی  اوکراین"  بر آن گذارده شد و سرانجام در سال 1922 اوکراین رسما به اتحاد شوروی ملحق گشت.  از عوامل مهمی که موجب سرنگونی دولت مستقل اوکراین شد  می توان از دخالت  دولت لهستان از یک سو و جنگ داخلی و حمله نظامی بلشویک ها به این کشور نام برد. پیوستن بخش اعظم قزاقهای اوکراین به ارتش سرخ روسیه، یعنی همان ارتشی که قزاقهای اوکراین سالها در آن خدمت کرده بودند, نتیجه ای نداشت جز سرنگونی دولت  نو پای این کشور.اما هواداران دولت سرنگون شده ماهها در غرب کشور مقاومت کرده و دست به اقدامات چریکی زدند . این نیروها سرانجام پس از شکست کامل در سال 1921 به لهستان عقب نشینی کرده و دست به تشکیل دولت ملی در تبعید زدند(2).»}

    (1) http://en.wikipedia.org/wiki/Ukrainian_People%27s_Republic

    (2) http://en.wikipedia.org/wiki/Ukrainian%E2%80%93Soviet_War

    این نخستین فراز از نوشتۀ تحلیلی دوقسمتی راه کارگر است. در همینجا احکام نویسندگان به فشرده ترین شکلی بیان شده اند و سمپاتی ها و آنتی پاتی های نویسندگان با انتخاب واژگان توصیفی آنان روشن می شود. دولت اوکراین در این فراز دولتی «نوپا» است و نه بخشی از ارتجاع جهانی بر علیه انقلاب اکتبر؛ در مقابل دولت نوپای بر آمده از انقلاب اکتبر قدرت خارجی قاهری است که این دولت «نوپا»ی اوکراین را در هم می شکند. مقاومت ارتجاع اوکرائینی در مقابل پیشروی انقلاب کارگری هم در این فراز «اقدامات چریکی» نامیده می شوند که سمپاتی نویسندگان نسبت به این ضد انقلابی را نشان می دهند که در مقابل صف انقلاب کارگری دست به اقدامات خرابکارانه و نه «چریکی» می زدند. در این تصویر نه از کلچاک و نه از دنیکین و نه از ترور ضد انقلابی سفیدها اثری نیست. نه دول امپریالیستی فرانسه و انگلیس حضور دارند و نه بورژوازی لهستان تجاوزگر است. احکام ضد کمونیستی نویسندگان در همین فراز فشرده و در آغاز باصطلاح «بررسی» شان به خواننده ارائه شده است. تمام نوشته راه کارگر بسط همین تصویر است. ما نیز از پرداختن به همین تصویر شروع می کنیم.

    سه نقل قول بدون شرح در مورد اوکراین از کتاب سیاه کمونیسم

    1ـ به‌طور قطع [می‌توان چنین گفت‌که] بلشویک‌ها خودرا هرگز به‌اندازه‌ی سال 1918 زیر بار تهدید احساس نکرده بودند. قلمروی که تحت کنترل آن‌ها بود، کمی بیش‌تر از محدوده‌ی سنتی مسکو بود که از سه طرف با جبهه‌ها و استحکامات بسیار سخت در تقابل قرار داشت: نخستین جبهه در منطقه‌ی دُن قرار داشت که توسط نیروهای قزاقِ آتمان کراسنوف و ژنرال دنیکین از ارتش سفید اشغال شده بود؛ جبهه‌ی دوم در اوکراین واقع بود که تحت کنترل آلمانی‌ها و رادا (دولت ملی اوکراین) قرار داشت؛ و سومین جبهه سراسر شبکه‌ی راه‌آهن مسکو‌ـ‌سیبری را دربرمی‌گرفت، جایی که بسیاری از شهرها توسط «لژیون چک» که از طرف «دولت سوسیال رولوسیونر» سامرا حمایت می‌شد، سقوط کرده بود. [شبکه‌ی راه‌آهن مسکو‌ـ‌سیبری طولانی‌ترین راه‌آهن دنیاست و مسکو را ‌به‌شرق دور و دریای ژاپن وصل می‌کند]. (71)

    2ـ برای مثال، در سال 1919 شورش‌های دهقانی بسیار گسترده برعلیه قدرت بلشویک‌ها در منطقه‌ی ولگای میانه و در اوکراین برای ‌دریاسالار کلچاک و ژنرال دنیکین این فرصت را فراهم آورد که در پشت خطوط بلشویک‌ها تا صدها میل پیش‌روی کنند. چند ماه بعد، به‌همین نحو، دهقانان سیبری که از برقراری مجدد حقوق باستانی زمین‌داران به‌خشم آمده بودند، قبل از پیش‌روی بلشویک‌ها، عقب‌نشینی ارتش سفیدِ کلچاک را تسریع کردند. (ص 81)

    3ـ بی‌شک ترور منحصر به‌بلشویک‌ها نبود. ترور سفید هم وجود داشت، که بدترین برهه‌ی آن موج قتل‌عام در تابستان و پاییز 1919 بود که توسط سیمون پتلیورا ـاز طرف ارتش دنیکین‌ـ در اوکراین صورت گرفت و بیش از 000/150 قربانی گرفت. (ص 82)

    تذکز: پیش‌نهاد می‌کنیم که قبل از ادامه‌ی مطالعه این نوشته، پیوست شماره یک مطالعه را کنید.

    راوی تاریخ، فعلیت خود را ـ‌هم‌ـ به‌تصویر می‌کشد

    «گذشته» فاقد ماهیت است؛ هم‌چنان‌که «آینده» نیز ماهیت ندارد. بنابراین، گذشته و آینده واقعی نیستند و اگر ‌مادیت هستی را پذیرا باشیم، ناگزیر به‌این نتیجه‌گیری هستیم که فقط حالِ حاضر است‌که ماهیت دارد و واقعی است. اما حالِ حاضر نیز نفیِ گذشته است، در نفی خویش ‌آینده را می‌سازد؛ و بدون نفیْ ماهیتِ واقعی آن انکار و موجودیتی ذهنی جایگزین آن می‌شود. پس، رابطه‌ای بین گذشته، حال و آینده وجود دارد. اما «رابطه» بدون ماهیتی خاص فاقد معنی است و پذیرشِ ماهیتْ آن‌جاکه پای نفی در میان است، تناقضی در تعریف می‌نماید!؟ اما این ظاهر امر و تصویر انتزاعی و در سکون از ماهیت است؛ چراکه ماهیتْ آن‌جاکه واقعی است، در شدن و نفی است‌که واقعی است؛ وگرنه یا موجودیتی افسادی و در تلاشی و نابودی است ویا از بنیانْ ذهنی و تخیلی. پس، همان‌طور که حالِ حاضر نفی گذشته‌ای است‌که با نفی خویش آینده را می‌سازد، به‌درستی می‌توان گفت که گذشته در ماهیت حالِ حاضر حضور دارد و حالِ حاضر نیز در آینده حضور خواهد داشت. بدین‌ترتیب، تاریخ در ‌وساطت ربطِ بین نهادِ شده و نهادِ در شدنْ یک پیوستار نسبی و حقیقی است. اما ازآن‌جاکه نهادِ در شدن همان ماهیت واقعی است‌ و ماهیت واقعی نیز برآمده از وحدت نسبی و عمده در تخالف مطلقِ بین تغییرطلبی و تثبیت‌گری است؛ از این‌رو، دریافت انسان از تاریخ جوامع بشری ـ‌بدون هرگونه قید و شرطی‌ـ از ‌موقع و موضع کنونی‌اش یا جایگاه عمده‌ای ‌که در نهادِ در شدن دارد، نشأت می‌گیرد که مهم‌ترین شاکله‌‌های آنْ جایگاه تولیدی و اراده‌مندی اجتماعی‌ـ‌طبقاتی اشخاص در تغییر یا تثبیت وضعیت موجود است. در جامعه‌ی سرمایه‌داری برآیند نهایی این موقع و موضع به‌جانب‌داری از دو دیدگاه و عمل‌کرد کارگری‌ـ‌انقلابی‌ـ‌کمونیستی یا بورژوایی‌ـ‌ضدانقلابی راهبر می‌گردد. این مسئله را به‌طور انضمامی‌تر مورد بررسی قرار دهیم.

    ازآن‌جاکه گذشته فاقد ماهیت است و امکان مشاهده‌ و آزمون آن وجود ندارد؛ از این‌رو، اساس ارائه‌ی یک تصویر یا تبیینِ تاریخی از یک برهه‌ یا نسبت معین (که به‌هرصورت به‌گذشته تعلق دارد) فقط می‌تواند برمبنای عواملی قرار داشته باشد که مجموعاً امکان تصور و ترسیم آن را فراهم می‌کنند. مهم‌ترین این عوامل عبارتند از: آثار باقی‌مانده‌ی قابل آزمون از آن برهه (اعم از بناها، ابزارها، اشیاء زینتی و غیره)‌، تأثیراتی‌که آن نسبت بر دیگر نسبت‌ها گذاشته است، نگارش‌ یا نشانه‌های نگارش‌گونه‌ای که از آن باقی مانده‌اند‌، بررسی‌ تطبیقیِ تصویرهای ترسیم شده از آن (اعم از قدیمی یا جدید)، و سرانجام تطبیق کلی تصویر مفروض با آن‌چه به‌عنوان قانون‌مندی حرکت تاریخ بدان باور داریم. بدین‌ترتیب، فرضِ این‌که دو یا چند ترسیم و تبیین تاریخی متفاوت از یک نسبت یا برهه‌ی معین وجود داشته باشد (یا به‌وجود بیاید)، فرضی است ممکن، که اساساً به‌تفاوت ‌موقع و موضع تصویرپردازان و تبیین‌کنندگان آن تصاویر تاریخی برمی‌گردد. مشاهده‌ی ساده (یعنی: مراجعه به‌یک کتاب‌خانه‌ی کوچک در یکی از شهرهای نسبتاً بزرگ، به‌اضافه‌ی کمی کنکاش و جستجو) وجود چنین تنوع و تقاوتی در تصویرها و تبینات تاریخی از یک نسبت و برهه‌ی واحد را به‌اثبات می‌رساند.

    باید روی این اصلِ ماتریالیستی دیالکتیکی تأکید کرد که هرنسبتی (یعنی: هرمجموعه‌ی دوگانه‌ی واحدی)، علی‌رغم پاره‌ای مشابهت‌ها و هم‌گونگی‌ها‌یی که با پاره‌ی دیگری از نسبت‌ها دارد، اما در موجودیت مادی خودْ نه تنها ویژه و یگانه است، بلکه دینامیزمِ مخصوص به‌خود را دارد و در تضاد درون و بیرون نیز منحصر به‌فرد است. بنابراین، دو یا چند تصویر متفاوت، مغایر ویا متناقض از یک نسبت و برهه‌ی تاریخی ‌(‌مشروط به‌این‌که تفاوت و تغایر ناشی از تحقیق در مورد زیرمجموعه‌هایی نباشد که اصطلاحاً غیرعمده یا فرعی نامیده می‌شوند)، به‌رابطه‌ی مورخ با تولید و جامعه و سیاست، دریافت او از قانونمندی‌های حرکت تاریخ، و یک نسبت تاریخی معین برمی‌گردد. نتیجه این‌که دو یا چند تصویر متناقض، نه صرفاً متفاوت یا مغایر از یک نسبت و برهه‌ی تاریخی، (مشروط به‌این‌که به‌فرعیاتِ غیرعمده ویا دسترسی به‌فاکنورهای متفاوت مربوط باشد)، به‌جایگاه و مناسبات متضاد و متناقض تصویرپردازان آن تصویرْ ‌در حالِ حاضر‌ برمی‌گردد؛ چراکه نسبت‌ها یا برهه‌ها‌ی تاریخی فاقد ماهیت‌اند و نتیجتاً در معرض دگرگونی و تغییر نیستند.

    نتیجه‌ی نهایی این‌که منشأ تغایر و تفاوت (و به‌ویژه منشأ تناقض) در تصویرپردازی‌ها و تبیینات گوناگون تاریخی از برهه‌ی معین را باید در ‌موقع و موضع تاریخ‌نگاران و اراده‌ی طبقاتی‌ـ‌اجتماعی آن‌ها جستجو کرد که به‌مثابه‌ی یک دستگاه فعالْ عوامل پراکنده‌ی گوناگون را براساس باورها، آمال، آرزومندی‌ها و زاویه نگرش خود به‌هستی و انسان روی‌ هم می‌گذارند تا تصویر معینی را بپردازند. این پردازش شباهت زیادی به‌صحنه‌های گوناگون فیلم دارد که به‌هم مونتاژ می‌شوند تا احساس یا تصور معینی را ایجاد یا القا کنند.

    اما عکس این رابطه نیز صادق است: همان‌طور که تاریخ‌نگارْ بُرهه‌های تاریخی را براساس داده‌ها، دیدگاه‌ها و روابط فی‌الحال موجود خویش به‌تصویر می‌کشد، متقابلاً تصویر ترسیم شده از یک برهه‌ی تاریخی ـ‌نیز‌ـ تاریخ‌نگار را به‌لحاظ جایگاه طبقاتی، باورهای سیاسی، دیدگاه‌ها و آرزومندی‌های اجتماعی (یعنی: برمبنای اراده‌مندی او) بازمی‌تاباند و به‌تصویر می‌کشد. بدین‌ترتیب است‌که حتی خودِ تاریخ‌نگار بورژوا هم در بازگشت و بازبینیِ بانگ خویشْ درمی‌يابد كه رسوا شده است!

    این قانونمندی عام نمی‌تواند در مورد «راه کارگری»ها و تصویر دروغین و بسیار زشتی که آن‌ها از تاریخ انقلاب سوسیالیستی در 1917 و رابطه‌ی این انقلاب با مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی در اوکراین پرداخته‌اند، مصداق نداشته باشد. بنابراین، جعلیات «راه کارگری»ها همانند آینه‌ای عمل می‌کند که مقاصد و آرزوهای پنهان‌شان را که جسارت بیان صریح آن‌ها را ندارند، به‌نمایش می‌گذارد.

    آن‌چه «راه کارگری»ها در دو نوشته‌ی فوق‌الذکر به‌وساطت آینه‌ی ذهن و آرزومندی‌های خویش به‌تصویر می‌کشند حاکی از پیشینه‌ و سنت اشغال‌گری، تزارگرایی، عناد با غیرروس‌ها و دشمن‌خوییِ صرفاً شونیستی‌ و بی‌دلیل روس‌هاست!! همه‌ی این تصاویر نه تنها با بنیان‌ها و کنش‌هایی که راهنمای انقلاب اکتبر بودند، مغایر و متناقض است، بلکه با نگاه یک بورژوای عادی و غیرعصبی نیز که کشتار کمونیست‌ها به‌کسب و کار او تبدیل نشده باشد، ناهم‌خوان و ناسازگار است. به‌جز نقل‌قول‌هایی که در پیوست شماره 2 در مورد نگاه بلشویک‌ها به‌مسئله‌ی ملی و تاریخ مبارزات سیاسی خلق اوکراین آورده‌ایم، و نیز پیوست شماره 1 که تصویری جامع و مختصری از تاریخ مبارزه‌ی سیاسی و طبقاتی در سا‌ل‌های 1917 تا 1920 است، «نامه‌ی لنین به‌‌‌کارگران و دهقانان اوکراین به‌مناسبت پیروزی‌های حاصله بر دنیکین»[مندرج در سایت امید: این‌جا] نیز شاهد قدرتمندی در تصویر وارنه‌ و طبعاً هدفمندی است‌که «راه کارگری»ها از رابطه‌ی بلشویسم، اوکراین و استقلال آن می‌پردازن.

    تصویری که «راه کارگری»ها از روس‌ها و پیشنه‌ی جنایت‌آمیز آن‌ها با سفسطه و ‌دروغ ترسیم و سپس القا می‌‌کند به‌مراتب دشمن‌خویانه‌تر، ضدانسانی‌تر و کثیف‌تر از تصویری است‌که روبر مرل در کتاب «مرگ کسب و کار من است» از کسانی (مثل رودلف، قهرمان داستان) می‌دهد که واقعاً کسب و کارشان مرگ بوده است. چراکه آن‌ کسانی را که کسب و کارشان مرگ است، می‌بایست به‌محاکمه در مقابل مردم کارگر و زحمت‌کش کشاند؛ اما چاره‌ی آن کسانی که بدون منفعت و کسب‌وکار دست به‌کشتار می‌زنند، فقط ‌گلوله است!؟؟

    «راه کارگر»ی‌ها خودرا تشکلی سیاسی می‌دانند که قصد از نوشته‌های‌شان عمدتاً واکنش سیاسی، و نه تحقیق تاریخی است؛ حال این سؤال مطرح می‌شود که تصویر دروغین و دفرمه‌ای که این سیاسیون از رابطه‌ی بلشویک‌ها با مبارزات  سیاسی مردم اوکراین می‌دهند، چه هدف سیاسی معینی را دنبال می‌کند.

    پاسخ روشن و ساده است: «راه کارگر»ی‌ها با نوشتن این دو نوشته‌ی پیاپی [«بحران اوکراین: کریمه - بخش اول» و «بحران اوکراین ـ بخش دوم»] به‌مثابه‌ی یک مانیفست ضدکارگری و ضدکمونیستی، نه تنها با سابقه‌ی کم‌رنگ چپ‌گرایانه‌ی خود وداع می‌کنند، بلکه جنایت فاشیست‌ها در سوزاندن زنده زنده‌ی کارگران و زحمت‌کشان اوکراینی در ادسا را تطهیر می‌کنند و به‌الیگارش‌های بخشاً برآمده از چپاول‌گری‌های پس از فروپاشی شوروی‌ نیز مشروعیت می‌بخشند. این‌گونه تصویرپردازی‌ها، به‌ویژه در شرایطی‌که مردم اسلاویانسک، لوگانسک، دونتسک و به‌طورکلی ساکنین عمدتاً کارگر و زحمت‌کش شرق اوکراین زیر بمباران و فشار آدم‌خوارانه‌ی فاشیست‌های طرف‌دار الیگارش‌ها و بلوک‌بندی ترانس آتلانتیک قرار دارند، (آگاهانه یا از روی حماقت) نه تنها از موضع و اراده‌ای ضدکارگری و بورژوایی برمی‌خیزد، بلکه فرارتر از جانب‌داری، حضور در سرکوب مبارزات کارگری نیز به‌حساب می‌آید. گرچه امروزه چرخش به‌راست به‌یکی از نُرم‌های عرصه‌ی سیاست و فرهنگ و زندگی در میان «اپوزیسیون» ایرانی تبدیل شده است، اما معلوم نیست که این‌همه سرعت و خشونت در تحریف و زشت‌نمایی انقلاب سوسیالیستی اکتبر با انگیزه‌ی کدام پاداش مخصوصی شکل گرفته است.

    سؤال دیگری‌که در این‌جا باید به‌آن پرداخت این است‌که این‌همه دروغ‌پردازی و جعلیات چه رابطه‌ای با مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی در ایران دارد؟ در تلاش برای یافتن جواب این سؤال ادامه‌ی این نوشته را به‌ترسیم و تحلیل بعضی از جنبه‌هایی اختصاص می‌دهیم که «راه کارگر»ی‌ها در پسِ کله‌ی فاشیسم‌زده‌ی خود دارند؛ و بررسی جنبه‌های دیگر مسئله را به‌نوشته‌ی دیگری موکول می‌کنیم. پس، از متدولوژی تاریخ‌نگارانه‌ی این عالی‌جنان شروع می‌کنیم:

    «متدولوژی» نیمه‌عاشورایی‌ـ‌نیمه‌رامبویی!!

    نیمی از مقاله‌ی نخست [بحران اوکراین: کریمه] به‌طور ساده‌لوحانه‌ای فقط شرح مصیبت‌هایی است‌که مردم اوکراین از دست روس‌ها متحمل شدند؛ و نیمه‌ی دوم نیز (البته با استفاده از عوام‌فریبی بیش‌تر) ضمن اشاره‌ به‌بعضی از واقعیت‌های فاقد ربط درونی یا بیرونی (یعنی: ‌بدون بیان یا اشاره به‌چرایی و چگونگی‌ مسئله‌) بازهم تصویری ترسیم می‌کند که اوکراینی‌ها را به‌عنوان قربانی (همانند اهل بیت امام حسین) و روس‌ها را به‌عنوان ظالم و متجاوز (همانند خاندان معاویه در واقعه‌ی کربلا) به‌نمایش می‌گذارد. ابتدا نگاهی به‌یکی از این عبارت‌پردازی‌ها بیندازیم تا برسیم به‌نیمه‌ی ‌رامبویی «متدولوژی» این عالی‌جنانبان: «آنچه بعد از جنگ در اوکراین باقی ماند تنفر اوکراینی‌ها از همسایه شرقی خود یعنی روس‌ها، همسایه‌های غربی خود لهستان و آلمان و تنفر روس‌ها  از اوکراینی‌ها و زدن مارک فاشیست به‌آنها بود»[کلیه تأکیدها از من است]. بدین‌ترتیب، آن‌چه واقع شده است؛ اولاً‌ـ بین «اوکرایینی‌ها»، «روس‌ها»، «لهستان»ی‌ها و «آلمان»ی‌ها بوده است (یعنی: دولت‌ها و طبقات، سرخ‌ها و سفیدها، انقلابی‌ها و ضدانقلابی‌ها  و حتی منطقه‌های مختلف در این کشورها وجود خارحی نداشتند!)، و دوماً‌ـ نتیجه‌ی همه‌ی این کنش و واکنش‌ها «تنفر روس‌ها  از اوکراینی‌ها و زدن مارک فاشیست به‌آنها [یعنی:به«اوکرایینی‌ها »] بود»!!؟ نتیجه‌ی القایی (نه صراحتاً استدلالی) این تصویر چیست؟

    خیلی روشن ساده: «تنفر روس‌ها از اوکرایینی‌ها » و «زدن مارک فاشیست به‌آنها» امری نهادینه است؛ وجود داشته، وجود دارد و وجود خواهد داشت!

    اما این القاْ همه‌ی مسئله نیست و گام دومی را هم در پی دارد. این «گام دوم» دیگر چیست؟ آری! داستان می‌تواند از این قرار نیز باشد که آن کنش و برهم‌کنش‌ها و نیز این آدم‌هایی که امروزه در اوکراینْ فاشیستی توصیف می‌شوند، تا اندازه‌ی زیادی «زدن مارک فاشیست به‌آنها» (یعنی: به‌کنش‌گران مخالف روسیه و موافق بلوک‌بندی ترانس آتلانتیک) است!! این دوگام القایی به‌طور خود به‌خود صدای پای فاشیسم را به‌گوش می‌رساند.

    نیمه‌ی رامبویی «متدولوژی» عالی‌جنابان «راه کارگری» که سال‌های 57 و 58 «صدای پای فاشیسم» را می‌شنیدند و امروز وقوع فاشیسم و وقایع فاشیستی را ماست‌مالی می‌کنند، شباهت بسیاری به‌‌سیر رویدادها در ‌فیلم‌های جنگ سردی (مثل جیمز باند، رامبو و مانند آن) دارد. این‌گونه فیلم‌ها معمولاً با تمرکز روی تأسیسات بسیار پیچیده‌ و فوق‌العاده خطرناکی شروع می‌شوند که توسط مدیران و کارکنانی مملو از بدخواهی و کینه‌ورزی ـ‌اما‌ـ درعین‌حال ابله، بسیار عبوس و خودخواه اداره می‌شوند. سویه دیگر این‌گونه فیلم‌هاْ آدمِ بسیار قوی، پرتحمل و باهوشی را نشان می‌دهد که با طینتی خوب و انسانی و هم‌چنین با خوش‌روییِ بسیار نمایانی، مخفیانه در مقابل آن تأسیسات بسیار پیچیده و فوق‌العاده خطرناک قد علم می‌کند. فیلم‌نامه‌نویس و کارگرانِ این‌گونه فیلم‌ها ـ‌در اغلب مواقع‌ـ یکی‌دوتا رقیب کم‌تر ناتوان هم برای آرتیست فیلم درست می‌کنند تا سطح هیجان‌انگیزی و «حقیقت»‌گویی فیلم بالاتر هم برود! فیلم معمولاً این‌طور پیش می‌رود که آرتیست نقش اول ضمن درگیری‌های فرعی با رقیب‌های ناتوان‌تر از خود، چندبار گیر می‌افتد و فرار می‌کند تا بالاخره لحظه‌ی وارد کردن ضربه‌ی نهایی فرامی‌رسد و با وارد کردن ضربه‌ی نهایی آن تأسیسات فوق‌العاده خطرناک نابود می‌شود و همه‌چیز با خوبی و خوشی به‌پایان می‌رسد. «روس‌ها» در تاریخ‌نویسیِ «راه کارگری»ها تأسیسات فوق‌العاده خطرناک فیلم‌هایی از این دست هستند، «لهستان»ی‌ها و «آلمان»ی‌ها رقبای ناتوان‌تر آرتیست نقش اول، و «تنفر روس‌ها از اوکرایینی‌ها» نیز همان بلاهت و خودخواهی کارکنان آن تأسیسات فوق‌العاده خطرناک‌ است؛ و این روزها نیز درست همان زمانِ لازمی است‌که ضربه‌ی نهایی و رامبویی باید فرود بیاید!! این ضربه توسط کدام نیرویی باید فرود بیاید؟

    جواب ساده و روشن است: توسط بورژوازی ترانس آتلانتیک و خصوصاً بخش اروپایی آن و البته به‌تدریج، آرام آرام، و صدالبته فعلاً با اسلحه‌ی اقتصاد تا نوبت اسلحه‌ی جنگی و اتمی هم فرابرسد.

    حالا که فیلم تمام شده و چراغ‌های سینما هم روشن شده است، می‌توان این‌چنین نیز قضاوت کرد که فیلم‌نامه و فیلم ـ‌هردو‌ـ آمیخته‌ای از فرهنگ‌های ایرانی و آمریکایی هستند: نیمه‌شیعی‌ـ‌نیمه‌رامبویی!!؟

    تصاویر و روایت‌های القاییِ نیمه‌شیعی‌ـ‌نیمه‌رامبویی با آمیخته‌ای از «اشک» و «رشادت»، دقیقاً همان چیزی است‌که اصطلاحاً «خوراک» بخشی از جوان‌های عصیان‌زده‌ای نامیده می‌شود که از مناسبات خرده‌بورژوایی برخاسته‌اند؛ و در سهم‌خواهی بیش‌تر از رانت‌های دولتی واله و شیدای فرهنگ و کردار غربی (و خصوصاً آمریکایی) شده‌اند. «راه کارگر»ی‌ها که زیر نام عاریه‌ای خودْ راه خرده‌بورژواهای شیدای غرب را نشان می‌دهند و هموار می‌کنند، به‌جوان‌هایی از خرده‌بورژوازی مرفه (یا کارگران ساکن ولنجک و نیاوران!!) چشم دوخته‌اند که دوره‌ی کوتاه ظهور و سقوط کِشتیِ غرب‌پیمای جنبش ارتجاعی سبز فرصت چندانی به‌آن‌ها نداد تا به‌اندازه‌ی اشک و آه عاشورای سنتیْ رشادت بسیجی‌کُشی هم داشته باشند.

    برای گریز (و به‌عبارت دقیق‌تر: برای ممانعت) از خیزش‌ها و قیام‌های کارگری، و خصوصاً برای جلوگیری از احتمال برپایی شوراهای کارگری و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا، و به‌جای آن دموکراسی پارلمانی؛ امثال «راه‌کارگری»ها  چاره‌ای جز این ندارند ‌که به‌سوی ماجراجویان برخاسته از خرده‌بورژوازی پَر بکشند و نقاط درخشان تاریخ بشری را با استفاده از «روش تحقیق» (یا به‌عبارت دقیق‌ کلام: استفاده از روش تخریبِ) نیمه‌شیعی‌ـ‌نیمه‌رامبویی به‌تصویری اشک‌آلوده و جنایت‌کارانه فروبکاهند. اما این‌گونه تصویرپردازی‌ها و شامورتی‌بازی‌ها مخاطبین، مشتری‌ها و مصرف‌کنندگان مخصوص به‌خود را نیز دارد که از سرِ شکم‌شیری، خوشی زیر دلشان زده و به‌این ‌گرایش  دارند که هر خزعبلاتی را باور کنند تا بتوانند کله‌های تهی و گردن‌های آماس کرده‌ی خودرا در نوکری بورژوازی ترانس آتلانتیک با خون و شرف کارگران و زحمت‌کشان به‌تشفایی برسانند که از انواع هرزگی‌ها برنمی‌آید. اگر این مشتریان تهی مغز و بیعار نبودند که در چاکرمنشی در برابر بورژوازی غرب به‌امثال «راه‌کارگر»ی‌ها لبخندهای ملیح تحویل بدهند، دکان این جماعت به‌سرعت تخته می‌شد؛ و ترهات به‌هم‌آمیخته‌ و سراسر متناقض‌شان  در مقابل تشکل‌های طبقاتی و کمونیستیِ کارگران و چه‌بسا حتی در مقابل منطق عامیانه‌ی توده‌های کارگر و زحمت‌کش مثل کوفته‌ی نپخته‌ی تبریزی از هم وا می‌رفت.

    از طرف دیگر، بورژوازی تراتس آتلانتیک نیز در برابر رشد فزاینده‌ی بورژوازی رقیب چاره‌ای جز تشویق و ترغیب جریاناتی مثل «راه‌کارگری»ها ندارد تا ضمن آموزش ایدئولوژیک خرده‌بورژواهای خسته‌دل از زندگی بدون هیجانات رایج و آزادْ در کشورهای غربیْ به‌دنبال آزادی بدوند تا به‌همراه آموزگار و کعبه‌ی آمال خود به‌جمهوری اسلامی فشار بیاورند تا بیش‌تر و آشکارتر به‌طرف غرب حرکت کند و حرمت «آزادی» را بیش‌تر داشته باشد. دقیقاً درست حدس زدید، آزادی در این‌ دستگاه اسم رمز فشار غرب (اعم از فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و نظامی) به‌جمهوری اسلامی است تا به‌جای چین و روسیه و کشورهایی مثل ونزوئلا و مانند آن به‌دامن ترانس آتلانتیک‌ها بیاویزد تا گام دیگری در راستای تعویق بحران انباشت سرمایه‌های بورژوازی غرب بردارد.

    نه، جای هیچ‌گونه نگرانی نیست. تحریم اقتصادی که بحمدالله کمر دولت و دولتی‌ها را شکسته و سُفره‌ی مردم را با کاغذ‌های رنگی رنگین‌تر کرده است. باکی هم از بمباران و حمله‌ی نظامی نداریم! چراکه خدا را شکر تکنولوژی کشورهای آزادی‌پرور آن‌قدر پیش رفت کرده است که بمب‌هایی ساخته‌اند که فقط دولتی‌ها و سرمایه‌دارها و آدم‌های آزادی‌کُش را می‌کشد. این بمب‌ها قبل این‌که منفجر شوند، زنگ خانه را می‌زنند و با زبانی‌که ته رنگ لهجه‌‌ی انگلیسی دارد سوالاتی در مورد وضعیت شغلی و طبقاتی ساکنین آن خانه می‌کنند؛ و اگر طرف تصافاً کارگر و زحمت‌کش از آب دربیاید، ضمن عذرخواهیْ 10 دلار هم جریمه می‌دهند و می‌روند تا با اطمینان کامل در خانه‌ی پول‌دارها، سرمایه‌دارها و دولتی‌ها منفجر شوند! به‌هرروی، منظور از تحریم هوشمند استفاده از همین بمب‌هاست!!!

    بررسی چند نمونه در پردازش‌های متناقض و هدفمند

    شیوه‌ای که «راه‌کارگر»ی‌ها در پردازش تاریح انقلاب سوسیالیستی در روسیه و رابطه‌ی این انقلاب با تاریخ مبارزات توده‌های کارگر و زحمت‌کش در اوکراین «اختیار» کرده‌اند، چیزی جز استفاده‌ی ماهرانه و فریبنده از تناقض و سفسطه نیست که تنها در بستری بی‌بهره از امکان موفقیت است که مدیای رنگارنگ و کثیرالچهره‌ی بلوک‌بندی ترانس آتلانتیک از 20 سال پیش در مقابله با راه‌کارهای کارگری و کمونیستی در دستور کار خود داشته و پیش بُرده است. گرچه مطالعه‌ی پیوست‌های شماره 1 و 2، و حتی فقط مراجعه به‌نامه‌ی لنین (این‌جا) به‌کارگران و دهقانان اوکراین به‌اندازه‌ی کافی افشاگرانه عمل می‌کند؛ اما نگاه به‌نمونه‌هایی از این معجون فریب و تناقضِی که برآمده از تبلیغات ضدکمونیستی است، ضمن این‌که عمق ضدیت «راه‌کارگر»ی‌ها با جنبش کارگری و کمونیستی را نشان می‌دهد، درعین‌حال نشان‌دهنده‌ی منطق درونی و تناقض درونی‌ـ‌بیرونی آن‌ها نیز خواهد بود.

    مشکل و منشأ تناقض «راه‌کارگر»ی‌ها در این است‌که روبه‌بیرون خود را چپ و مارکسیست جامی‌زنند؛ اما در درون به‌روایت‌های دفرمه‌ای از مارکسیسم باور دارند و بدان عمل می‌کنند که تا نهایت ممکن دستِ‌راستی و ضد مارکسیستی است. این‌گونه روایت‌ها با حفظ قالب کلامی و جنبه‌ی صوری مارکسیسم، تصویر دفرمه‌ای از جوهره‌ی طبقاتی و کمونیستی مارکسیسم ترسیم می‌کنند که تنها کارآیی‌اش درهم کوبیدن پتانسیل سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی توده‌های کارگر و زحمت‌کش با ابزاهای به‌اصطلاح ایدئولوژیک است. اما صرف‌نظر از استدلال‌های تاریخی و عقلی، تجربه‌ی مدام تکرارشونده نیز نشان از این دارد که آن‌چه ایدئولوژی‌ها را برپا نگه می‌دارد، موجودیتی سخت‌تر و سُلب‌تر از ایدئولوژی است. باز تجربه نشان می‌دهد که برپانگه‌دارنده‌ی ایدئولوژی مارکسیستی و پرولتاریاییْ نهادها، تشکل‌ها و مناسبات کارگری در فعلیت طبقاتی آن‌هاست؛ بنابراین، جای این سؤال باز می‌شود که بپرسیم آن‌چه ایدئولوژی اسماً مارکسیستی و ماهیتاً بورژوایی «راه‌کارگر»ی‌ها و امثالهم را برپا نگه‌می‌دارد، چگونه موجودیت و ماهیتی دارد؟ در تلاش برای دست‌یابی به‌جوابی معقول به‌این سؤالْ نگاهی به‌نمونه‌هایی از تاریخ‌نگاری «راه‌کارگر»ی‌ها در رابطه با انقلاب اکتبر و شوروی سابق به‌مثابه‌ی وجه عملی مارکسیسم بیندازیم:

    یک): «پیوستن بخش اعظم قزاقهای اوکراین به ارتش سرخ روسیه، یعنی همان ارتشی که قزاقهای اوکراین سالها در آن خدمت کرده بودند, نتیجه ای نداشت جز سرنگونی دولت  نو پای این کشور.اما هواداران دولت سرنگون شده ماهها در غرب کشور مقاومت کرده و دست به اقدامات چریکی زدند . این نیروها سرانجام پس از شکست کامل در سال 1921 به لهستان عقب نشینی کرده و دست به تشکیل دولت ملی در تبعید زدند. (2)»

    ــ در این عبارت بدون این‌که صراحتاً حکمی صادر شده باشد، این‌همانی ارتش تزار و ارتش سرخ به‌طور نیمه القایی و نیمه خبری به‌خورد خواننده داده می‌شود؛ و بدین‌ترتیب، ماهیت دولت سوسیالیستی شوروی در سال‌های پس از انقلاب را این‌همان دولت تزار القا می‌کند. فقط همین یک نکته برای این قضاوت که شیوه‌ی تقرب «راه‌کارگر»ی‌ها به‌مسائل مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتیْ بورژوایی و ضدکمونیستی است، کفایت می‌کند. قسمت بعدی این عبارت‌پردازی مطلقاً چرند و بی‌ربط است. لطفاً به‌پیوست شماره‌ی یک (‌تاریخ اوکراین)، در انتهای این نوشته مراجعه کنید.

    دو): «از سال 1922 تا 1930 هزاران روشنفکر اوکراینی به‌نام "ضد خلق" و "ضد انقلاب" تیرباران شدند و تاکید بر ادبیات و فرهنگ اوکراینی جزو مصادیق ناسیونالیسم و ضدیت با شوروی قلمداد می شد. اتهامی که حکمی بجز اعدام یا تبعید نداشت».

    ــ فقط حکومت دیوانگان و مجنونین است‌که «تاکید بر ادبیات و فرهنگ» ملتی را بدون بررسی محتوای سیاسی این تأکید و فرهنگ با «اعدام یا تبعید» جواب می‌دهد. اما ازآن‌جاکه حکومت دیوانگان هرگز وجود خارجی نداشته است؛ پس، ضمن مراجعه به‌پیوست شماره‌ی یکِ این نوشته که مربوط به‌تاریخ مبارزه‌ی سیاسی و طبقاتی در اوکراین است، به‌بعضی از نکاتی‌ در نوشته‌ی «راه‌کارگر»ی‌ها نیز مراجعه می‌کنیم که به‌منظور تظاهر به‌وفاداری به‌واقعیت در لابلای  دو نوشته‌ی مورد بررسیْ‌ جاسازی شده است.

    الف، «این نیروها سرانجام پس از شکست کامل در سال 1921 به‌لهستان عقب نشینی کرده و دست به‌تشکیل دولت ملی در تبعید زدند».

    ب، ‌تاریخ اوکراین (جی اچ کار): «لهستان با داخل شدن اوکراین در اتحاد روسیه، خواه زیر فرمان دنیکین و خواه در رژیم شوروی، مخالف بود و پتلیورا در نظر لهستانی‌ها یگانه رهبر باقی‌ماند‌ه‌ی جنبش تجزیه‌طلبی اوکراین جلوه کرد. پتلیورا با رندی از ادعای اوکراین برگالیسیای شرقی دست برداشت تا در عوض بتواند برخاک اوکراین به‌عنوان واحدی در امپراتوری لهستان فرمانروایی کند. پیمان پتلیورا با دولت لهستان، که در 2 دسامبر 1919 در ورشو بسته شد، نشانه‌ی ورشکستگی نهایی ناسیونالیسم بورژوایی اوکراین بود. زیراکه با این کار آن مختصر احساسات ملی نیز که در میان دهقانان اوکراین وجود داشت برضد زمین‌داران لهستانی برانگیخته شد. اما این پیمان راه مداخله‌ی تازه‌ای را در خاک اوکراین باز کرد؛ این بار ارتش لهستان در ماه‌ ژوئن 1920 شهر کیف را به‌مدت شش هفته اشغال کرد. اما این بار شکست خوردن و بیرون رانده شدن نیروی مهاجم تا بیست سال دیگر خاک اوکراین را از تهاجم خارجی در امان نگاه داشت. نزدیک به‌یک سال دیگر طول کشید تا نظم و ترتیب دوباره در اوکراین برقرار شد، اما جنگ و گریز با پارتیزان‌ها پایان نیافت ـ تا روز 28 اوت 1921 که ماخنو با واپسین بازمانده‌ی نیروهای خود از مرز رومانی گذشت. سرانجام به‌نظر می‌رسید که رژیم شوروی برای مردم اوکراین نه تنها نعمت صلح را به‌ارمغان آورده، بلکه حکومتی برقرار کرده است که بیش از آن‌چه مردم در آن سال‌های آشفتگی دیده بودند قابل تحمل‌تر است».

    پ، تاریخ اوکراین (جی اچ کار) درباره‌ی «اقدامات چریکی» مورد ادعای «راه‌کارگر»ی‌ها: «بی‌سامانی اکنون به‌نهایت خود رسیده بود. گرسنگی و تیفوس و بیماری‌های دیگر در اوکراین بیداد می‌کرد. چند سرکرده‌ی نظامی مستقل، که ماخنو فقط رشیدترین آن ها بود، با دسته‌های خود در روستاها تاخت و تاز می‌کردند؛ در میان این‌ها از سپاه منظم گرفته تا دسته‌های راهزن پیدا می‌شد. روستائیان نارضایی از حکومت شوروی را فراموش کردند و از خشونت نیروهای اشغالگر دنیکین به‌جان آمدند».

    سه): «از سال 1922 که بلشویک‌ها  اوکراین را به‌جمهوری شوروی ملحق کردند تا 1945 در پایان جنگ جهانی یعنی طی 23 سال بیش از 10 میلیون اوکراینی در جریان درگیری داخلی, ترور استالین, قحطی و  توسط فاشیست‌ها جان خود را از دست داده و صدها هزار اوکراینی به تبعید فرستاده شده بودند».

    ــ همان‌طور تاریخ بی‌طرفانه و تحقیقی جی اچ کار نشان می‌دهد و دیگر تاریخ‌نگاری‌های غیرجنگ سردی نیز تأیید می‌کنند، هیچ‌گاه «بلشویک‌ها اوکراین را به‌جمهوری شوروی ملحق» نکردند و «راه‌کارگر»ی‌ها با بی‌شرمی هرچه تمام‌تر دروغ می‌گویند. گذشته از این دروغ رذیلانه، گفتگو از «بیش از 10 میلیون» نفری ‌که «طی 23 سال» به‌واسطه‌ی «درگیری داخلی, ترور استالین, قحطی و توسط فاشیست‌ها جان خود را از دست» دادند، هیچ چیزی جز روضه‌ی روز عاشورا نیست که می‌خواهد سبزهای نیمه‌شیعی‌ـ‌نیمه‌رامبویی را در نیمه‌ی شیعی تحریک کند تا نیمه‌ی رامبویی آن‌ها را به‌فعلیت و هم‌دردی با فاشیست‌هایی بکشاند که منهای وابستگی‌های مزدورانه‌ی بورژوایی ح.یش‌، در زمینه‌‌ی تاریخی نیز از همان ناسیونالیسم هرزه‌ای ریشه می‌گیرند که بنا به‌اقتضای وضعیت خود در بستر آلمان و فرانسه و انگلیس و لهستان، و سرانجام کانادا و آمریکا خوابید تا در ازای ادامه‌ی حیات ننگین خودْ‌ دست به‌هرگونه جنایتی که از او خواسته می‌شود، بزند. اگر «راه‌کارگر»ی‌ها قصدی جز این داشتند، وقایع بی‌‌ربط با یگدیگر (مانند «درگیری داخلی»،«ترور استالین»،«قحطی»و«فاشیست‌ها») را با «بیش از 10 میلیون» نفری‌که «طی 23 سال» جان خودرا از دست دادند،  کنار هم ردیف نمی‌کردند تا همه‌ی کاسه‌کوزه‌های طبیعی و تاریخی و اجتماعی را سر ‌استالین بشکنند، او را سمبل و چهره‌نمای انقلاب اکتبر جا بزنند و با تزار تداعی کنند، و از پوتین به‌عنوان استالین یا تزار زمان حال پرده‌برداری کنند!! حقیقت این است‌که حتی مجله‌ی «عبرت»، «کتاب سیاه» و «کتاب کمونیسم چیست» [با عکس آدم دوچهره‌ای روی جلد ‌که ضمن دست دادن، خنجری را هم پشت خود پنهان کرده بود] که توسط ساواکِ شاه منتشر می‌شد، نسبت به‌کمونیست‌ها و انقلاب اکتبر تا این اندازه عنادورزانه و وسالوسانه دست به‌سیاه‌نمایی و ریاکاری نزده بود.

    ــ در جایی‌که به‌قول خودِ «راه‌کارگر»ی‌ها «تنها در طول سالهای 1941-1943 نیروهای فاشیسم هیتلری 4 میلیون اوکراینی که 1 میلیون آنها یهودی بودند را در اردوگاههای مرگ به‌هلاکت رساند» و به‌احتمال قوی رقمی در همین حدود هم در جریان مقابله با «نیروهای فاشیسم هیتلری» کشته شدند، صحبت از «بیش از 10 میلیون» نفری‌که «طی 23 سال» «جان خودرا از دست» دادند، قبل از این‌که جعل تاریخ باشد، پرونده‌سازی به‌سبک دستگاه قضایی جمهوری اسلامی در دهه‌ی 1360 است.

    چهار): «سال 1941 و زیر سایه سنگین ترور فاشیست ها "سازمان ناسیونالیست های اوکراین" با دو هدف اعلام موجودیت کرد. اول تاسیس یک اوکراین مستقل, و دوم پاک کردن این سرزمین از یهودی ها, لهستانی ها, شوروی ها و دیگر دشمنان. شعار اصلی این جریان "اوکراین برای همه اوکراینی ها" بود. شاخه نظامی این گروه که در سال 1943 تاسیس گردید, یکی از خشن ترین گروهای فاشیستی محلی بود که در زیر سایه و حمایت فاشیسم آلمانی شکل گرفت.  این نیروی فاشیستی قیام خود را "انقلاب ناسیونالیستی اوکراین" نامید. اعدام هزاران روس و یهودی توسط این گروه زخم عمیقی بر  پیکر ساکنان روس تبار اوکراین بر جای گذارده است.  پس از عقب راندن نیروهای آلمانی  از اوکراین, ارتش سرخ با مقاومت این نیروهای فاشیستی - ناسیونالیست روبرو شد و آنها را بشدت تار و مار کرد. این سرکوب فقط متوجه فاشیست های اوکراینی نشد و در مواردی به تنبیه ملی بدل گشت. هزاران تن تیرباران شده و بیش از 500 هزار اوکراینی تبعید شدند».

    ــ با دقت بیش‌تری ‌عبارت‌پردازی بالا بخوانیم: «یکی از خشن‌ترین گروهای فاشیستی محلی» که «اعدام هزاران روس و یهودی» را در پرونده‌ی خود دارد، «زیر سایه سنگین ترور فاشیست‌ها... اعلام موجودیت کرد»! نتیجه این‌که اگر گروه‌های فاشیستی شکل گرفتند و دست به«اعدام هزاران روس و یهودی» زدند و به‌هیچ‌یک از اوکراینی‌ها نیز هیچ‌گونه آسیبی نرساندند[!!]، اساساً به‌این دلیل بود که «زیر سایه سنگین ترور فاشیست‌ها» قرار داشتند!!! همین‌جاست که آدم دلش برای این فاشیست‌های طفلک می‌سوزد و می‌خواهد که پدر این روس‌های ظالم رو دربیاورد که یقیناً تبار آن‌ها به‌معاویه و یزید و شمر هم می‌رسد!!!! نگاه کنید که روس‌های پدرسوخته چه‌کارها که نکردند: «پس از عقب راندن نیروهای آلمانی  از اوکراین, ارتش سرخ با مقاومت این نیروهای فاشیستی - ناسیونالیست روبرو شد و آنها را بشدت تار و مار کرد. این سرکوب فقط متوجه فاشیست های اوکراینی نشد و در مواردی به تنبیه ملی بدل گشت. هزاران تن تیرباران شده و بیش از 500 هزار اوکراینی تبعید شدند». نتیجه‌ی القایی این که روس‌ها از قدیم‌الایام از اوکراینی‌ها متنفر بودند و به‌بهانه‌ی «تار و مار» کردن فاشیست‌ها (که فقط تا اندازه‌ای حق چنین کاری را داشتند!!)، دست به‌«تنبیه ملی» زدند و هزاران تن را «تیرباران» کردند و «500 هزار اوکراینی [هم] تبعید» شدند. حال که این عبارت‌پردازی‌‌ها را با دقت خواندیم، به‌راحتی می‌توانم چنین استدلال کنیم که در این مورد هم پارامترهای نامربوط به‌هم با مایه‌هایی از دلسوزی برای اوکراینی‌هایی که «زیر سایه سنگین ترور فاشیست‌ها» قرار داشتند و هم‌چنین تبعید «بیش از 500 هزار اوکراینی»، در کنار هم چیده شده تا با حذف طبقات و نیز مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی، مسئله به‌نزاع قومی‌ـ‌زبانی‌ـ‌نژادی‌ تقلیل داده شود و روس‌ها دراین نزاع به‌عنوان ظالمین فطری در مقابل اوکراینی‌های همیشه مظلوم ظاهر شوند. پیامد سانتی‌مانتالیستی‌ـ‌شیعی این‌گونه عبارت‌پردازی‌های القاییْ ایجاد حس ترحم در خواننده‌ی ناآشنا به‌تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی در اوکراین برای اوکراینی‌های مظلوم در مقابل روس‌ها و طبعاً روس‌تبارهای ظالم است. نتیجه این که در مبارزه‌ی فی‌الحالِ جاریِ مردم عمدتاً کارگر و زحمت‌کشِ شرق اوکراین برعلیه الیگارش‌های حاکم برسرنوشت کلیت اوکراین (و حمایت‌های روبه‌افزایش ساکنین غرب از آن‌ها) حق به‌جانب دولت مرکزی و طبعاً حمایت‌کنندگان آن (یعنی: بورژوازی ترانس آتلانتیک) است؛ و این مردم به‌واسطه‌ی این که عمدتاً به‌زبان روسی حرف می‌زنند و با ساکنین روسیه نیز اشتراکات فرهنگی دارند، و به‌این دلیل که روسیه یکی از کانون‌های بورژوازی تازه‌پای به‌اصطلاح شرقی است‌، باید تسلیم شوند و به‌ذلت‌های اقتصادی و اجتماعی‌ای که بانک جهانی برای‌شان طرح ریخته است، تن بسپارند.

    ــ  درعبارت‌پردازی نقل شده در بالا ـ‌با ارجاع به‌پاورقی‌های شماره «(11) , (12) و (13)»ـ صحبت از «تبیه ملی» مردم اوکراین، تبعید «500 هزار اوکراینی» و «تیرباران» هزاران تن می‌شود. این شماره‌گذاری‌های ارجاعی و منابع ذکر شده در پاورقیْ ‌در خواننده این تصور را ایجاد می‌کند که بحث «تنبیه ملی» و مانند آنْ نظر نویسندگان نوشته نیست و نقل از منابعی است‌که در پاروقی آمده است. اما حقیقت این است‌که این ارجاع فقط و فقط حقه‌بازی‌ است. چراکه مابه‌ازای این 3 شماره در پاورقی به‌غیراز شماره (12) که اظهار نظر نویسندگان است، شماره‌های (11) و (12) به‌دو سایت (یکی ویکی‌پدیا و دیگری Strategic Culture Foundation) ارجاع می‌دهد که تفاوت‌های بسیار فراوانی باهم دارند. یکی (ویکی‌پدیا) عامیانه و به‌لحاظ ایدئولوژیک تابع وضعیت موجود، و دیگری روشن‌فکرانه، نسبتاً تحقیقاتی و تا اندازه‌‌ی زیادی متعهد به‌پرنسپ‌های ژورنالیستی غیرمزدور. بدین‌ترتیب است‌که «راه‌کارگر»ی‌ها با ذکر یک منبع نسبتاً قابل اتکا حرف‌های منبعی را ذکر می‌کنند که (به‌ویژه در رابطه با انقلاب اکتبر و پیادمدهای جنبش‌ کارگری) به‌هیچ‌وجه نمی‌توان به‌آن اعتما کرد. اما این مسئله، هنوز همه‌ی ابعاد حقه‌بازی «راه‌کارگر»ی‌ها را بیان نمی‌کند. در لینک ارجاعی «راه‌کارگر»ی‌ها که ویکی‌پدیا به‌زبان انگلیسی است، هیچ حرفی از «تنبیه ملی» در میان نیست. صفحه‌ی مربوط به‌این لینک رقم 000/500 نفر را بین کشته‌ها، دستگیر شده‌ها و تبعید شده‌ها تقسیم می‌کند که بسیاری از آن‌ها در رابطه با UPA (بازوی نظامی «تشکیلات ناسونالیست‌ها اوکراین») بودند. نتیجه این‌که عبارت «تنبیه ملی» نظر خودِ «راه‌کارگر»ی‌هاست که جرأت بیان صریح آن ندارند و پشت ویکی‌پدیا قایم می‌شوند. به‌هرروی، عین عبارت ویکی‌پدیا چنین است:

    After the war, the UPA fought against Soviet occupation forces. In the struggle Soviet forces killed, arrested, or deported over 500,000 Ukrainian civilians. Many of those targeted by the Soviets included UPA members, their families, and supporters.

       

    ــ در این‌جا بازهم یک پاراگراف از «کتاب سیاه کمونیسم» را می‌‌آوریم تا در مقایسه‌ی با ارقام و نحوه‌ی بیان «راه‌کارگر»ی‌ها ثابت کنیم ‌که مواضع این جماعت دستِ‌راستی‌تر از ضدکمونیسم رسمی و رایج است: «اشغال غرب اوکراین برای نخستین‌بار، از سپتامبر 1939 تا ژوئن 1941، ایجاد یک جنبش نسبتاً قدرتمند مقاومت مسلحانه به‌نام «سازمان ناسیونالیست‌های اوکراین» را موجب گردید. پس از تشکیل این سازمان آعضای آن داوطلب خدمت در یکی از واحدهای ویژه‌ی SS شدند تا با کمونیست‌ها و یهودی‌ها بجنگند. وقتی که ارتش سرخ در ژوئیه 1944 وارد اوکراین شد، OUN [یعنی: «سازمان ناسیونالیست‌های اوکراین»] یک «شورای عالی» برای آزادی اوکراین برپا نمود. رومن شوکویچ ، رئیس OUN، فرماندهی UPA (ارتش شورشی اوکراین) را در دست گرفت. براساس منابع اوکراینی UPA تا پاییز 1944  بیش از 000/20 عضو داشت. در 31 مارس 1944 بریا فرمان دستگیری و تبعید فوری تمام اعضای خانواده‌ی سربازان عضو UPA و OUN را صادر کرد. از اکتبر 1944، 300/100 نفر شهروند (عمدتاً زنان، کودکان و افراد مسن) به‌واسطه‌ی فرمان بریا تبعید شدند. همه‌ی 000/37 سربازی هم که طی این دوره بازداشت شده بودند، به‌اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند. در نوامبر 1944، پس از مرگ مونسینور آندری شیپتیسکی، مطران کلیسای اوکراین، مقامات شوروی پیروان کلیسایی اوکراینی را مجبور کردند که در کلیسای ارتدکس ادغام شوند». (ص 229).

    در این‌جا خواننده می‌تواند ببیند‌که حتی در کتاب سیاه کمونیسم نیز رقم 100.000 قید شده است و نه 500 هزار نفر و آن هم درست مانند ویکی‌پدیا به‌فاشیست‌ها و خانواده‌های آن‌ها اشاره دارد. بنابراین، «تنبیه ملی» اختراع خود «راه‌کارگری»های شیاد است.

    ــ مهم‌ترین خاصه‌ی «راه‌کارگر»ی‌ها ـ‌همیشه و همواره‌ـ این بوده است‌که جسارت بیان صریح باورها و اعتقادات‌ سیاسی‌ خود را که نمی‌تواند ناشی از روابط و مناسبات‌شان نباشد، نداشته‌اند. به‌همین دلیل هم ـ‌همیشه و همواره‌ـ «وسط» ایستاده‌اند و ـ‌همیشه و همواره‌ـ هم به‌طرف «راست» حرکت کرده‌اند. این خاصه در همین دو نوشته‌ی مورد بررسی هم دیده می‌شود. این جماعتْ بارزترین ویژگی‌ بورژوازی و روشن‌فکرانِ بورژوازی اوکراین (یعنی: تبارزات فاشیستیِ رنگارنگ و برخاسته از هرزگی‌ خاص تاریخی‌ آن) را «وسط» قرار می‌دهند تا با حرکت محتاطانه، تدریجاً به‌منتهی‌الیه راست حرکت کنند. اما ازآن‌جاکه چنین آرایش و حرکتی بدون اشاره‌ی گنگ و فاقدِ ارتباط درونی به‌بعضی از واقعیت‌ها و رویدادها ممکن نیست؛ از این‌رو، پاره‌های واقعیت را به‌گونه‌ای کنار هم مونتاژ می‌کنند که القایی باشد و منظور مورد نظرشان را القا کند. برای مثال، در جای جای همین دو نوشته‌ی مورد بررسیْ اشاراتی به‌فاشیسم در اوکراین می‌شود، اما این اشارات به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که خواننده را از دریافت این حقیقت باز می‌دارد که بورژوازی ذاتاً نازای اوکراین ـ‌همیشه و همواره‌ـ در آغوش یکی از دستِ راستی‌ترین قدرت‌های جهانی قرار داشته و همیشه و همواره هم به‌عنوان نیرویی با پتانسیل فاشیستی به‌مردم کار و تولید (اعم از دهقان یا کارگر) برخورد کرده است. بدین‌ترتیب است‌که «راه‌کارگر»ی‌ها از یک طرف برای کلیت اوکراینی‌ها نوحه‌سرایی می‌کنند و بُروزات فاشیستیِ بورژوازی اوکراین را با عباراتی مانند «زیر سایه سنگین ترور فاشیست‌ها»ی آلمان تلطیف می‌کنند؛ و از طرف دیگر در گوشه و کنار، به‌بعضی از واقعیت‌هایی‌ اشاره می‌کنند که در رابطه با بورژوازی اوکراین نمودهای فاشیستی هم دارد. برای نمونه ‌این عبارت را درنظر بگیریم که پس از تلطیفات لازم چاره‌ای جز اشاره به‌آن دربین نبوده است: «آنچه برخلاف دیگر ملل شوروی اوکرینی‌ها را مجزا مینمود وجود اپوزیسیون سیاسی فعال اوکراینی در خارج از کشور بخصوص در کانادا بود. اپوزیسیونی بسیار راستگرا با گرایشات فاشیستی». اما این اشاره به‌واقعیت هنوز نصفه و نیمه است و چیزی که به‌انقلاب و ضدانقلاب هم‌اکنون جاری در اوکراین مربوط باشد، در آن پیدا نمی‌شود. بدین‌ترتیب است‌که «راه‌کارگر»ی‌ها ضمن اشاره به‌‌بعضی از جنبه‌های واقعیتْ اولاً‌ـ جامعیت آن را پنهان می‌کنند؛ و دوماً‌ـ همین بعضی جنبه‌ها را هم به‌گونه‌ای می‌آورند که خواننده را به‌جستجوی جامعیت مسئله نَراند. این جماعت چاره‌ی کار را در این می‌بینند ‌که قسمت دیگر نقل قول بالا را در پاورقی (که معمولاً کم‌تر به‌آن توجه می‌شود) بیاورند تا این تصور را در خواننده به‌وجود نیاورند که فاشیست‌هایی‌که در حالِ حاضر به‌عنوان یکی از قوی‌ترین بازوی‌های نظامی دولت اوکراین عمل می‌کنند، از دیرباز با آمریکا و CIAرابطه داشته‌اند: «(12) طرفداران این گروه فاشیستی که بعدها دچار انشعابات گوناگون شد. بسیاری از اوکرائین‌های گریخته به‌کانادا مهاجرت کردند واقلیت بزرگی (بیش از 1 میلیون نفر)  را در کانادا تشکیل دادند.  بقایای سازمان ناسیونالیست های اوکرانین در تبعید به فعالیت خود ادامه داد و در در جریان جنگ سرد از  سوی سازمان "سیا" مورد حمایت قرار گرفت». همان‌طور که ‌می‌بینیم، همین پاورقی هم‌ که معمولاً کم‌تر مورد توجه قرار می‌گیرد، آن‌چنان به‌هم‌ریخته و درهم است‌که با صرف انرژی ویژه‌ای می‌توان به‌این واقعیت دست یافت که: «سازمان ناسیونالیت‌های اوکرانین در تبعید... و در جریان جنگ سرد از  سوی سازمان "سیا" مورد حمایت قرار» می‌گرفت. نکته‌ی جالب توجه در این‌جا این است‌که حتی همین اشاره‌ی به‌هم‌ریخته و درهم به‌واقعیت نیز حرفی از این نمی‌زند که ارتباط جریانات فاشیستی با CIA مدام و ارگانیک بوده است. به‌هرروی، این اشاره با یک توضیح گمراه‌کننده‌ به‌بخش دوم نوشته منتقل شده است: «اکنون  مشخص شده است که ایالات متحده طی بیست سال گذشته حدود ۵ میلیارد دلار در حمایت از اپوزیسیون اوکراین سرمایه‌گذاری کرده است. پیوند بین فاشیست‌های پاندریست (رهبر فاشیست‌های اوکراین درجنگ جهانی دوم و شرکت کننده درقتل عام یهودیان) و ایالات متحده به‌سالهای حکومت ریگان برمیگردد»! این عبارت و به‌ویژه جمله‌ی دوم آن [«پیوند بین فاشیست‌های پاندریست... حکومت ریگان برمیگردد»] به‌هرخواننده‌ی دقیق اما بی‌اطلاعی چنین القا می‌کند که: اولاً‌ـ انواع کمک‌های دولت آمریکا ربط چندانی به‌اوباما و دولت کنونی آمریکا ندارد؛ دوماً‌ـ کمک 5 میلیارد دلاری به‌اپوزیسیون اوکراین بوده و ربطی به‌فاشیست‌ها ندارد؛ و سوماً‌ـ اپوزیسیون اوکراین حساب و کتاب‌هایی دارد که ربطی به‌فاشیسم و فاشیست‌ها نمی‌تواند داشته باشد!!! همین‌جاست که باید از جریانی یاد کرد ‌که روزگاری از سرِ توهم و بی‌ربطی به‌سوخت و ساز مبارزاتی جامعه‌ی ایران «صدای پای فاشیسم» را می‌شنید، اما امروز که فاشیسم به‌یک واقعیت غیرقابل انکار تبدیل شده است، در مقابل آن کرنش می‌کند!!؟

    پنج): «مبارزه با کولاک ها (7) و جایگزینی سیستم کشاورزی جدید به آسانی به نتیجه نرسید. دستور استالین به کلکتیویزاسیون اجباری, کشاورزی اوکراین را به نابودی کشاند و در سال های 1932-1929 منجر به یک فاجعه انسانی شد. اوکراین با آن همه سرسبزی با قحطی دست به گریبان شد. قحطیی که جان 1.8 میلیون یا به روایتی دیگر تا 12 میلیون اوکراینی را گرفت (3) .عکسهای تاریخی شاهد مرگ مردم از گرسنگی در خیابان های خارکیف (4) و دیگر نقاط اوکراین (5) (6) هستند. بعضی از اوکراینی ها به نقل از پدر بزرگها و مادر بزرگ های خود نقل می‌کنند که بعضی ها مخفیانه در شب قبرها را شکافته و برای زنده ماندن اجساد را می خوردند. تنها پس از فوریه 1933  بود که دولت استالین اقدام به فرستادن مواد غذایی به اوکراین  نمود. برخی از اوکراینی ها این را گشنگی دادن عمدی روسها به مردم اوکراین تعبیر می کنند».

    ــ این بند از نوشته‌ی «راه‌کارگر»ی‌ها بروز قحطی در اتحاد جماهیر شوروی را به‌طور مطلق به‌گردن دستگاه‌‌های دولتی و به‌ویژه به‌گردن شخص استالین می‌اندازد. این درصورتی است‌که صرف‌نظر از تحقیقات بی‌طرفانه‌ی مسئله، حتی ویکی‌پدیای مورد علاقه‌ی همین جماعت هم تنها به‌«نقش مقامات شوروی» اشاره دارد و از اتهام مطلق در این مورد خودداری می‌کند: «کتاب‌های مختلف و از جمله کتاب جنجالی «کتاب سیاه کمونیسم» بر نقش مقامات شوروی در گسترش قحطی و مرگ و میر مردم در این منطقه تأکید داشته‌اند» [ویکی‌پدیای فارسی ـ ژوزف استالین]. به‌هرروی، پرونده‌ی قحطی فوق‌الذکر هنوز باز است و نیاز به‌تحقیق دارد؛ چراکه مملو از ترهات جنگ سردی و حرافات ضدکمونیستی است. به‌این عبارت نگاه کنیم: «قحطیی که جان 1.8 میلیون یا به‌روایتی دیگر تا 12 میلیون اوکراینی را گرفت»!؟ وقتی تفاوت برآورده‌ها حدوداً یک به‌هفت باشد، حکایت از این دارد که در مورد یک مسئله‌ی خاص، صرف‌نظر از تحقیق بی‌طرفانه، هنوز تحقیقات آکادمیک هم صورت نگرفته است. گذشته از این، وقتی که وقوع یک واقعیت انسانی به‌استناد عکس صورت می‌گیرد، نشان از این دارد که مسئله هنوز از حد خرافات و نظرهای افواهی پیش‌تر نرفته است. بنابراین، می‌بایست از «راه‌کارگر»ی‌ها سؤال کردکه اولاً‌ـ «عکسهای تاریخی» چه فرقی با بقیه عکس‌ها دارند؟ دوماً‌ـ «برخی از اوکراینی‌ها این را گشنگی دادن عمدی روسها به‌مردم اوکراین تعبیر می‌کنند»، چه معنایی جز لجن‌پراکنیِ مبتنی‌بر کینه‌ورزی قبیله‌ای دارد؟ و سوماً‌ـ فرق این استدلال که «بعضی از اوکراینی‌ها به نقل از پدر بزرگها و مادر بزرگ‌های خود...»، با چرندیاتی که روضه‌خوان 50 سال پیش محل ما در جنوبی‌ترین نطقه‌ی تهران به‌خاطر دو تومان به‌خورد مردم کارگر و زحمت‌کش می‌داد، در چیست؟

    شش): «جرمی که استالین تاتارها را بخاطر آن تبعید نمود همکاری آنها با فاشیست ها بود درحالی که تنها حدود 9 هزار  تاتار (یعنی کمتر از 4% از تاتارها) وارد نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی شده بودند. (14) و (15) ـ آنچه بعد از جنگ در اوکراین باقی ماند تنفر اوکراینی ها از همسایه شرقی خود یعنی  روس ها, همسایه های غربی خود لهستان و آلمان و تنفر روس ها  از اوکراینی ها و زدن مارک فاشیست به آنها بود».

    ــ برای فهم دقیق‌تر مسئله لطفاً به‌پیوست شماره 3 مراجعه کنید که گزیده‌هایی درباره‌ی خودمختاری اقوام شرقی امپراتوری روسیه است.

    ــ «راه‌کارگر»ی‌ها در دو نوشته‌‌ی خود [«بحران اوکراین: کریمه ـ بخش‌های اول و دوم»]  در مورد تاتارها هم از همان شیوه‌ی به‌اصطلاح تحقیقی استفاده می‌کنند که در مورد اوکراین از آن استفاده کرده‌اند: منابع دست‌چندم با گرایش ضدکمونیستی، نقل‌قول‌هایی که بیش از هرچیز انگ ایدئولوژی پروغربی را برپیشانی دارند، و بالاخره مونتاژ پاره‌‌هایی از واقعیت به‌منظور ارائه‌ی تصویری دفرمه و القانات ضدبلشویکی و طبعاً ضدکمونیستی! این شیوه‌ی «مطالعه» و «تحقیق» منهای شباهت‌های ظاهری، به‌لحاظ جوهره‌ی وجودی همانندی‌های فراوانی با رویه قضایی در جمهوری اسلامی دارد: یک یا چند ورچسب (مانند این‌که تو کمونیست یا فرضاً جاسوس هستی!) چسبانده می‌شود و از تو می‌خواهند که عکس آن را ثابت کنی. صرف‌نظر ار بحث مارکسیستی یا حتی به‌اصطلاح علمی، اگر «راه‌کارگر»ی‌ها وارد بحث در باره‌ی علل یا انگیزهایی می‌شدند که زمینه‌ساز مصیبت‌هایی است که در رابطه با آن‌ها نوحه‌سرایی می‌کنند، آن‌گاه این امکان وجود داشت‌که با یکی‌دوتا فاکت تاریخی، منطق و روش تحقیق طرف را مورد چالش قرار داد؛ اما در جایی‌که فاکت‌هایِ نادرست و جعلی ـ‌اما‌ـ آغشته به‌واقعیت ارائه می‌شود، چاره‌ی کار فاکت‌های متعدد و بحث‌های گسترده و گاه پیچیده‌ی تاریخی است که در مقایسه با اصل مسئله‌، حوصله‌ی بسیاری از خوانندگان را سرمی‌بَرد. استفاده از چنین شیوه‌هایی تقلید رذیلانه‌ای از شیپورچی‌های جنگ سرد است.

    ــ هرآدمی که چندتائی کتاب تاریخ خوانده‌ باشد، می‌تواند تصور کند که مناسبات اجتماعی رایج در بین تاتارهای آن زمان (1945ـ1917) علی‌رغم این‌که در میان مسلمان‌ها شرقی امپراتوری روسیه پیش‌رفته‌‌ترین محسوب می‌شدند و علی‌رغم تحولاتی که به‌واسطه‌ی انقلاب اکتبر پشتِ سر گذاشته بودند، اما در بخش‌های نسبتاً وسیعی هم‌چنان باقی‌مانده‌های مناسبات عشیره‌ای را ‌یدک می‌کشید. باقی‌مانده‌های مناسبات اجتماعی عشیره‌ای، حتی آن‌جا که مسلط نیست و روند ‌زوال را می‌پیماید، با اشتراکاتی بین افراد خانواده و فامیل همراه است‌که برای مردمانی‌که سابقه‌ی طولانی در  روستانشینی و خصوصاً شهرنشینی دارند، قابل تصور نیست. چنین شرایطی (یعنی: بقای نسبی مناسبات عشیره‌ای) بدین‌معناست‌که درگیری‌های اجتماعی یا تولیدیِ هرفرد مفروض چند برابر افراد روستانشین و چندین برابر افراد شهرنشین جنبه‌ی فامیلی و خانوادگی و عمومی دارد. حال برگردیم به‌مصیب‌خوانی «راه‌کارگر»ی‌ها در مورد تبعید تاتارها و حضور «4%» از آن‌ها در «نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی»: گذشته از این‌که این ارقام به‌احتمال بسیار قوی توسط کسانی «محاسبه» و وارد ویکی‌پدیا شده که به‌نوعی ضدکمونیست بوده‌اند، اما با توجه به‌‌فرهنگ خانوادگی تاتارها و وضعیت جنگی آن زمان به‌قاطعیت می‌توان  گفت که بیش از 95% از این «4%» مردِ جوان یا میان‌سال (یعنی: نه کودک و نوجوان و نه زن و افراد مسن) بودند. در شرایط شهرنشیتی نسبتاً پیش‌رفته این «4%» چیزی حدود 16 تا 20 درصد جمعیت را دربرمی‌گیرد که در مورد تاتارهایی که با باقی‌مانده‌ی مناسبات عشیره‌ای زندگی‌ می‌کردند، این رقم می تواند دربرگیرنده‌ی چیزی حدود 32 تا 40% جمعیت باشد. چرا؟ برای این‌که آن‌هایی‌‌که مستقیماً در «نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی» حضور داشتند، بنا به‌بقایای مناسبات عشیره‌ای به‌طور گسترده‌ای مورد حمایت خانواده و فامیل خود نیز بودند. به‌این معنی‌که اگر «4%» به‌طور مستقیم در «نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی» حضور داشتند، لابد 20% هم به‌طور غیرمستقیم (یعنی: به‌عنوان تدارک‌دهنده) با «نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی» همکاری می‌کردند. حال اگر این 20% مفروض را که می‌تواند شامل زن‌های جوان و میان‌سال هم باشد، با آن 20 تا 30 درصدی که کودک و نوجوان و پیر بودند جمع کنیم به‌رقمی می‌رسیم ‌که تبعید دستجمعی تاتارها را که با «تنبیه ملی» متفاوت است، رنگ و لعاب معقولی می‌بخشد. نتیجه این‌که عبارت «آنچه بعد از جنگ در اوکراین باقی ماند تنفر اوکراینی ها از همسایه شرقی خود یعنی  روس ها, همسایه‌های غربی خود لهستان و آلمان و تنفر روس‌ها  از اوکراینی ها و زدن مارک فاشیست به‌آنها بود»، بلافاصله پس عبارتِ «جرمی که استالین تاتارها را بخاطر آن تبعید نمود همکاری آنها با فاشیست ها بود درحالی که تنها حدود 9 هزار  تاتار (یعنی کمتر از 4% از تاتارها) وارد نیروهای فاشیستی آلمانی برای مقابله با شوروی شده بودند»، فقط و فقط فضاسازی و سیاه‌کاری جنگ سردی و ضدکمونیستی است. گرچه وجود چنین تنفرهای متقابلی بین ملت‌ها از اساس افسانه‌پردازی دولت‌های استعماری و امپریالیست است؛ اما فرض کنیم که در مورد روس‌ها و اوکراینی‌ها چنین تنفری واقعاً وجود داشته است؛ در این‌صورت، دوستی کنونی بین اوکراینی‌های کارگر و زحمت‌کش (بیش‌تر در شرق و با شدت کم‌تری در غرب این سرزمین) با روس‌ها و حتی با دولت روسیه باید کار شیطان باشد!!!

    خط سوم یا سخن آخر!؟

    تا این جا گفتنی‌های بسیاری را گفتیم؛ و با استفاده از فاکت‌های تاریخی قابل اعتماد (به‌ویژه در پیوست‌ها) و نیز استفاده از روش تحقیق ماتریالیستی دیالکتیکی نشان دادیم که بارزترین شاخص نوشته‌ی «راه‌کارگر»ی‌ها ضدیت آن‌ها با بلشویسم؛ انقلاب سوسیالیستی در روسیه و طبعاً ضدیت با جنبش کمونیستی پرولتاریاست. این ضدیت که به‌عنادی فراتر از کینه‌ورزی تبدیل شده است، به‌هرسخن و روایت قراضه‌ای چنگ می‌اندازد تا به‌مثابه‌ی کاریکاتورِ دُن کیشوت به‌جنگ ضرورت‌ها برود که تاریخاً مستحکم‌تر از فولادِ فولادهاست. اما در دنیای امروز که در مقایسه با همه‌ی تاریخ بشر آبستن جنگ‌ها و نابسامانی‌های فاجعه‌بارتری است، مابه‌ازای همه‌ی این‌گونه کله‌معلق زدن‌ها (حتی اگر بدون جیره مواجب هم باشد) فقط دفاع از وضعیت موجود است. دفاعی که در ضدیت خویش با روسیه و شرق، ناگزیر طرف‌دار ترانس آتلانتیک و همه‌ی تبعات آن است. تفاوت «راه‌کارگر»‌ی‌ها با بقیه مدافعین وضع موجود در این است‌که ضمن این‌که هنوز دست‌شان به‌جای قابل اتکایی بند نیست، دیرآمدن خودرا با روغن‌داغ ضدبلشویکی و انتقال این ضدیت به‌طرف روسیه و جنبش انقلابی مردم اوکراین پر می‌کنند. داستان از این قرار است که خرده‌بورژوازی مثل سیر و سرکه می‌جوشد تا شاید برای کله‌ی بسیار کوچک خود یک کلاه حصیری دست و پا کند. دیوی‌که این جماعت از بلشویسم می‌سازند تا در تصویر تزاریستی از ‌استالین به‌پوتین تبدیلش کنند، عینیت همین جوشش سیر و سرکه‌ای است‌که به‌دنبال یک کلاه حقیر و حصیری می‌دود.

    به‌هرروی، به‌منظور به‌پایان رساندن این نوشته چند نقل‌قول از دومقاله‌ی «راه‌کارگر»ی‌ها را ـ‌بر بستر بیانات تاریخی‌شان‌ـ کنار هم می‌گذاریم و با ارائه‌‌ی یک جمع‌بندی نسبتاَ کوتاه باقی مسائل را می‌گذاریم برای بعد و نوشته‌های دیگر. به‌این ترتیب، هم طولانی‌تر شدن این نوشته را مانع خواهیم بود و هم مسائل باقی‌مانده با دقت بیش‌تری مورد بررسی قرار خواهند گرفت.

    ـ «روسیه پس از پشت سر گذاشتن ضربات آغازین فروپاشی، با ظهور ولادیمیر پوتین که بر اساس سیستم اولیگارشی و از میدان بدر کردن رقبا یا به زندان افکندن آن‌ها قدرت گرفته بود، مرحله نوینی را در تاریخ کشور خود آغاز کرد، مرحله ای که با دیکتاتوری فردی، سرمایه داری لجام گسیخته مبتنی بر رانت نفت و گاز، باز سازی صنایع قدیمی و از کار افتاده به کمک دول غربی، ایجاد رعب و وحشت در داخل و خارج و گسترش مناطق نفوذ از طریق زد و بند با مافیایاهای مالی داخلی و بین‌المللی نمود یافت». ‌این عبارت را یک‌بار دیگر باهم و با دقت بیش‌تر بخوانیم: همان‌طورکه تا این‌جای دو نوشته‌ی مورد بررسی دریافته‌ایم، ‌انقلاب سوسیالیستی با فجایع انسانی همراه بود؛ و نتیجتاً بد است. سیستم پوتین هم که مجموعه‌ای از همه‌ی رذالت‌ها را در خود جمع کرده تا پوتین به‌«تزار عاصی» تبدیل کند؛ پس، این هم بد است. دقیقاً در همین‌جاست‌که خواننده باید بین سیستم یلتسین و دموکراسی غربی یکی را انتخاب کند. یلتسین که روسی بود و از سرزمین شیاطین می‌آمد؛ پس، چاره‌ای جز انتخاب همین دموکراسی غربی (البته با روایت «راه‌‌کارگر»ی‌ها، یعنی: در خط یا با «نیروی سوم») نداریم!!؟

    ـ «عصیان مردم، آزاد سازی زندانیان سیاسی و تلاش آن‌ها در پایان دادن به حکومت فاسد یانوکوویچ به کشته شدن هشتاد و دو نفر در درگیری‌ها و فرار یانوکوویچ منجر شد. کشتارهارا در آغاز به پلیس و میلتشیای یانوکوویچ نسبت دادند، اما وزیر خارجه استونی به کاترین اشتن از قول اولگا بوگومولتز، پزشک و فعال سیاسی، تلفنی گفته بود که کشتارها کار تک تیر اندازان میدان استقلال بوده است. بوگومولتز طبق گزارش روزنامه سوددویچر بعداً گفته ی خود را تکذیب کرد، اما از سوی اشتن یا منبع دیگری این خبر تکذیب نشد، امری که اینشکرا تقویت کرد که دست‌هایی در کار بوده تا نا امنی و هرج و مرج را در بین مردم دامن زند و آن‌ها را از ادامه مبارزه مستقل خود برای آزادی و بهبود وضعیت معیشت و زیست باز دارد». دو نکته در این بند شایان توجه بسیار است: یکی، «عصیان مردم،...و تلاش آن‌ها در پایان دادن به‌حکومت فاسد یانوکوویچ» بوده است؛ و بعدی، تکذیب و عدم تکذیب‌هایی‌ »که اینشکرا تقویت کرد که دست‌هایی در کار بوده تا ناامنی...». در رابطه با این دو مورد به‌هم پیوسته باید با قاطعیت هرچه‌ تمام‌تر گفت که همه‌ی وقایع، اخبار و اطلاعات (و حتی در پاره‌ای موارد اخبار و اطلاعات دستِ راستی‌ترین رسانه ها نیز) سندی براین هستند که نه تنها «دست‌هایی در کار بوده»، بلکه از مدت‌ها پیش (وچه‌بسا قبل از سال 2004) نیروهایی را تربیت و سازمان داده بودند که بنا به‌موقعیت و براساس دستور تربیت‌کنندگان و سازمان‌دهندگان خویش (که CIA یکی از آن‌هاست) وارد عمل شده و درجهت اهداف خود و اربابان‌شان دست به‌هرجنایتی بزنند. در مورد «شک»ی که اختراع «راه‌کارگر»ی‌ها و رسانه‌های منتهی‌الیه راست است، باید گفت که در این رابطه نیز اسناد بسیار ـ‌و به‌لحاظ منطق وقایع‌ـ قابل قبولی وجود دارد که نشان می‌دهند آن نیروهایی که برعلیه حکومت یانوکوویچ «عصیان» کردند، توسط نوکران سرمایه‌داری ترانس آتلانیک تحریک شدند و آن نیروهایی که تیراندازی می‌کردند و تظاهرات‌کنندگان را به‌همراه نیروهای پلیس هدف می‌گرفتند، به‌غیر از دستجات فاشیستِ مسلح، کماندوهای آمریکایی نیز بودند. به‌هرروی، مقوله‌ی «شک» و «عصیان مردم،...و تلاش آن‌ها در پایان دادن به‌حکومت فاسد یانوکوویچ» همان چیزی است‌که دولت‌های مربوط به‌ترانس آتلانیک، رسانه‌های مدافع آن‌ها و ژورنالیست‌های هرزه و خودفروش می‌گویند. در این مورد، برخلاف چپ پروغرب به‌اصطلاح ایرانی، بیش از 20 مقاله و گزارش معتبر خبری در سایت امید و جنبش کارگری منتشر شده است.

    ـ «به‌هر رو، جامعه اوکراین به فاز مبارزه ی خشونت آمیز کشانده شد. هرج و مرجی که نیروهای راست افراطی, نئونازی‌ها و ناسیونالیست‌های افراطی بوجود آورده بودند، وضعیتی بود که برای ارتجاع داخلی و نیروهای امپریالیستی که سالها روی اپوزیسیون دلخواه خود سرمایه‌گذاری کرده بودند، رضایت‌بخش نبود، چراکه میتوانست اوضاع را از کنترل آن‌ها خارج کند». این عبارت‌پردازی نیز دفاع از بلوک‌بندی سرمایه‌داری ترانس آتلانیک است؛ چراکه بین «نئونازی‌ها و ناسیونالیست‌های افراطی» و مثلاً کم‌تر افراطی[!!]، «ارتجاع داخلی» (که به‌زعم نویسندگان متن می‌تواند طرف‌دار روسیه هم باشد)، و بالاخره «نیروهای امپریالیستی» تفکیک و تفاوت قائل می‌شود. گرچه چنین تفکیک و تفاوتی وجود دارد و حتی شاید در زمان مفروضی بعضی از افراد دستجات فاشیستی دستگیر و محاکمه هم بشوند؛ اما این فقط ظاهر و در واقع نمای بیرونی حقیقت است. چراکه منهای اخبار و اطلاعات فراوان و بسیار موثقی‌که از تابعیت افراد و گروه‌های فاشیست از دستگاه‌های اطلاعاتی غرب و طبعاً صاحبان سرمایه‌های کلان خبر می‌دهند، تجربه و نیز تفکرِ معقول و غیروابسته نیز نمی‌پذیرد که یک عده آدم از خودشان «مایه» بگذارند تا نتیجه‌اش (که امنیت سرمایه و انباشت مناسب است) به‌جیب بورژوازی بزرگ و الیگارش و امپریالیستی برود.

    ـ «بسط ناسیونالیسم افراطی یکی از مسائل مبتلابه جامعه اوکراین است که در دوران زمامداری یانوکوویچ شدت پیدا کرد. ناکارآمدی او در حل معضلات سیاسی و اقتصادی جامعه موجب شد که شمار بیشتری به گروه‌های فاشیست و ناسیونالیست افراطی رو آورند. «حزب آزادی» با برنامه‌ای عوامفریبانه چون مالیات تصاعدی بر سود تجار و قول مبارزه با فساد و کاهش نفوذ اولیگارش‌ها به‌میدان آمد». این عبارت نیز چیزی جز دفاع از بلوک‌بندی سرمایه‌داری ترانس آتلانیک نیست؛ زیرا بُروز و تقویت ضدانقلاب فاشیستی را از متن روابط تولیدی، مناسبات اجتماعی‌ـ‌تولیدی، زمینه‌ها‌ی تاریخی‌ و پیوندهای جهانی‌اش بیرون می‌کشد و به‌عدم لیاقت یکی از بورژواهایی نسبت می‌دهد که مدتی هم کارگزاری کل طبقه‌ی سرمایه‌دار را به‌عهده داشت و با فشار و توطئه‌ی به‌زیر کشیده شد. نکته‌ی بسیار ظریف ـ‌اما‌ـ این است‌که عبارت فوق در مقایسه‌‌ای که بین فاشیست‌ها و یانووکویچ می‌کند، این یاناکویچ کم‌تر خطرناک و کم‌تر جنایت‌کار است‌که به‌واسطه‌ی این شایعه که طرف‌دار روسیه است، سرزنش می‌شود!!! به‌راستی چرا در جامعه‌ای که «هنوز نه یک دولت کار آمد داشته است و نه یک ملت تثبیت شده» و بنابراین به‌جز «توده‌های فلاکت زده و بجان آمده از دیکتاتوری»، هیچ ساختار طبقاتی‌ـ‌کارگری منسجم و سازمانی ‌(که‌ برتاباننده‌ی منافع طبقاتی کارگران باشد) نداشته است، «حزب آزادی» با «برنامه‌ای عوامفریبانه چون مالیات تصاعدی بر سود تجار و قول مبارزه با فساد و کاهش نفوذ اولیگارش‌ها به‌میدان» می‌آید؟ پاسخ روشن است: برخلاف نوحه‌سرایی‌های «راه‌کارگر»ی‌ها، توده‌های فروشنده‌ی نیروی‌کار در اوکراین هم به‌لحاظ سازمان‌های طبقاتی در مرحله‌ی بسیار پیش‌رفته‌ای قرار دارند و هم مطالبات عدالت‌طلبانه‌ای دارند که اینک با سرعتی روبه‌افزایش به‌جهت‌گیری کمونیستی تکامل می‌یابد و انقلاب اجتماعی را در دستور طبقاتی خود می‌گذارد. بوروتبا یکی از شناخته شده‌ترین این نهادهای سوسیالیستی و انقلابی در شرق و غرب اوکراین است. برای مطالعه در این زمینه به‌سایت‌های امید و جنبش کارگری مراجعه شود.

    ـ «دولت در جامعه اوکراین خصوصی و بین اولیگارشها تقسیم شده و هر اولیگارشی به‌نسبت حجم دارایی خود گروهی از اعضاء پارلمان را خریده است و بعید به‌نظر می‌رسد که این الیگارش‌ها قدرت سیاسی را به سادگی بدست نیروهای طرفدار غرب بسپارند و امتیازهای اقتصادی خود را از دست بدهند». دو حکم ضمنی در این عبارت جاسازی شده است: یکی این‌که «اولیگارشها» با «نیروهای طرفدار غرب» دو پاره‌ی متفاوت و ناهم‌سازند؛ دیگر این‌که سپردن «قدرت سیاسی» به«نیروهای طرفدار غرب» به‌معنی از دست دادن «امتیازهای اقتصادی» است!! هرآدم ناآشنا به‌خواندن و نوشتن هم می‌داند که این احکام درست نیستند. این را خودِ «راه‌کارگر»ی‌ها هم می‌دانند؛ وگرنه در همین نوشته نمی‌نوشتند: «در جهان در هم تنیده‌ی سرمایه‌داری هیچ بخشی نمی‌تواند بدون دیگر بخش‌ها به‌حیات خود ادامه دهد»!! گرچه این حکم درست نیست و چه‌بسا امروز عکس آن بیش‌تر صادق باشد، چراکه بحران انباشت را از طریق تخریب و نابودی حریف به‌عقب می‌اندازد؛ اما دو رویی «راه‌کارگر»ی‌ها را که قصد دیگری جز تقدیس بورژوازی با کمی بزک و دوزک ندارد، نشان می‌دهد. به‌هرروی، اولاً‌ـ در غرب هم که مثلاً جامعه مانند «جامعه اوکراین خصوصی» نیست، بازهم یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ی «قدرت سیاسی» دسته‌بندی‌های سیاسی است‌که عمدتاً «به‌نسبت حجم دارایی» و هم‌چنین شکل آن تشکیل می‌شوند؛ و دوماً‌ـ آن‌چه در همه‌ی کشورهایی که مناسبات سرمایه‌داری برآن‌ها حکم‌فرماست، از «‌نسبت حجم دارایی»ها هم مهم‌تر است، این است‌که کله‌ی توده‌های مردم چگونه مهندسی می‌شود. فراموش نکنیم که مهندسی دراین‌جا معنایی جز فریب سازمان‌یافته و استفاده‌ی رذیلانه و بسیار گسترده از رسانه‌ها ندارد. برای نمونه به‌کشورهایی نگاه کنید که مهد دمکراسی و حقوق‌بشر به‌حساب می‌آیند.

    ـ «در‌واقع هیچ حزب مردمی و مترقی ی قدرتمندی که بتواند بر اعتراضات اخیر هژمونی داشته باشد وجود ندارد و به‌همین دلیل انواع گروههای دارای ایدئولوژی‌های خطرناک بستر مناسب رشد پیدا کرده اند». «راه‌کارگر»ی‌ها معلوم نمی‌کنند که کدام گروه‌ها «دارای ایدئولوژی‌های خطرناک» هستند! فاشیست‌ها که به‌گارد آزادی استحاله یافته‌اند و در ارتش‌های خصوصی استخدام شده‌اند، یا آن گروه‌های به‌هم پیوسته‌ای که پرچم رهایی بشریت را در اوکراین و بیش‌تر در شرق این کشور به‌دست گرفته‌اند، و درگیر نبرد نابرابری شده‌اند که برای دنیای امروز سرنوشت‌ساز است؟ نادیده گرفتن این قیام توده‌ای از مصادیق بارز خیانت به‌بشریت است. حتی سخت‌تر از این: به‌یاری این مبارزه‌ی رهایی‌بخش برنخاستن از مصادیق بارز خیانت به‌بشریت است. چراکه پرولتاریا ـ‌این‌بار‌ـ از این‌جاست‌که دوباره و با نیرو و خردی فزاینده‌تر از زمین شکست‌های پیشین برمی‌خیزد.

    ـ «این روزها، اما، کسی دل به حال چشمه مرمرین کریمه نمی سوزاند بلکه سرمایه داران شرق و غرب در قصر های کریمه و اوکراین تجمع کرده‌ اند تا یکی با استبداد «تزاری» و دیگری با ریاضت اقتصادی کمر نیروهای کار و زحمت اوکراین را بشکنند و مقدمات آنرا هم با سرکوب نیروهای چپ و آزادیخواه در هفته‌های اخیر فراهم کرده اند، همان نیرویی که بعنوان نیروی سوم برنامه اوکراینی مستقل، دمکراتیک و فدرالی را در پیش دارد. بحران اوکراین را تنها با تقویت این نیروی سوم و مبارزه با استبداد پوتینی و دمکراسی ریگانی ــ اوبامایی که در استثمار طاقت فرسا و ریاضت اقتصادی خلاصه میشود میتوان حل کرد. ما نیز که به حق ملل در تعیین سرنوشت خود تا سرحد جدایی باور داریم، ضمن محکوم کردن هرنوع دخالت خارجی، چه از سوی روسیه چه غرب در امور کشور اوکراین، موظفیم از خواست های این نیروی مستقل و آزادیخواه با تمامی نیرو دفاع کنیم». آدمی در مقابل این «چشمه مرمرین» پاسخ سؤال خودرا پیدا نمی‌کند: تز نه شرقی ـ نه غربی و آرزوی «نیروی سوم» از کجا آمده است؛ تقلیدی از خلیل ملکی است یا از خمینی؟ اما فی‌الواقع فرقی هم نمی‌کند؛ چراکه «نیروی سوم» یا حتی «خط سومِ» دکتر صاحب‌زمانی که علاقه‌ی ویژه‌ای به«آن سوی چهره‌ها» داشت و خودرا به‌مولانا نیز می‌آویخت ـ‌همواره و همیشه‌ـ کلکی بوده است برای انکار سازمان‌یابی حزبی و کمونیستی کارگران و زحمت‌کشان در راستای تحقق دیکتاتوری پرولتاریا. «راه‌کارگر»ی‌ها همه‌‌ی آسمان‌ها را به‌همه‌ی زمین‌ها دوختند، چرک‌ترین تصویرها را از بلشویسم دادند، و پوتین را سکه‌ی یک پول کردند تا به‌همین‌جا برسند: نیروی سوم، با «برنامه»‌ای «مستقل» و «دمکراتیک»، به‌دور از «ریاضت اقتصادی» و «دمکراسی ریگانی ـ اوبامایی»، و هم‌چنین با فاصله از «استبداد پوتینی»؛ اما زانو زده در مقابل استبداد ذاتی سرمایه که جلوه‌ی سیاسی‌اش همین دموکراسی پارلمانی است!!

    «نیروی سوم»، حتی با نگاه انتزاعی هم مقوله‌ای عقب‌مانده‌، جعلی و تقلیدی است. این مقولهْ ‌هگل را در روایت بازاری‌اش درس خوانده تا هستیِ دوگانه‌ی واحد را به‌سه‌گانگی و تثلیت بکشاند و برای خود امکان هرگونه چرخشی را در هرزمینه‌ای فراهم کند. غافل از این‌که بنیان نوین ـ‌در یک مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد‌ـ تنها بربستر وجه تغییرطلب و آنتی‌تزی مجموعه است‌که می‌تواند شکل بگیرد و با رشد و تولد خود (که غلبه‌ی نو برکهنه است)، موجودیت مجموعه‌ی کهن‌ را در اثبات مجموعه‌ای نوین، نفی کند. بنابراین، آن‌ چیزی که تاریخاً نیرو به‌حساب می‌آید و بار تکاملی دارد، نهاد آنتی‌تزی و به‌اصطلاح نهاد دوم است‌که در ترکیب با بنیان سوم (یا بنیان سنتزی) نیروی تغییر و حتی جهش را (که تنها نیروست)، به‌وجود می‌آورد و نهادینه می‌کند. این ترکیب و زایش در مجموعه‌ی «کار و سرمایه» چیزی جز سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی طبقه‌ی کارگر نیست که نتیجه‌اش انقلاب اجتماعی است. «نیروی سوم» خاصه‌ی نفی‌شوندگی و تکاملِ دوگانگیِ واحد را به‌چرخشی در درون مجموعه‌ی سه‌گانه‌ی مفروض خویش تقلیل می‌دهد تا انقلاب و تحول انقلابی را به‌گام‌های تدریجی در درون خودِ مجموعه تقلیل بدهد.

    نتیجه این‌که «نیروی سوم» تلاش مذبوحانه‌ای است برای انکار اراده‌مندی طبقاتی، اجتماعی و تاریخیِ نیروی دوم (یعنی: طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته). «نیروی سوم» هیچ‌ چیز نیست جز تلاش در راستای جایگزینی طبقه‌ی کارگر متشکل و انقلابی با مقوله‌ی ژلاتین‌گونه‌ی «مردم». «نیروی سوم» در خوش‌بینانه‌ترین صورت متصور فراخوانی سوسیال دمکراتیک است برای درهم کوبیدن اراده‌ی انقلابی و کمونیستی پرولتاریای اوکراین که هم‌اینک در میان آتش و خون و بمباران سرمایه را در عمومیت ذاتی‌اش به‌نبرد فراخوانده است. «نیروی سوم» حقه‌ای است‌که می‌خواهد بوروتبا، دیگر نهادها، افراد و به‌طورکلی جنبش انقلابی طبقه‌ی کارگر اوکراین را به‌پارلمانتاریسم و کثافت‌کاری‌های انتخاباتی دعوت کند؛ جنبشی که از شرق این سرزمین آغاز گردیده و ضمن گسترش به‌سوی غرب، گسترشی انترناسیونالیستی نیز داشته است. حال که بریگادهای گوناگون از کشورهای مختلف وارد اوکراین می‌شوند، «هرنوع دخالت خارجی» محکوم می‌شود، «استبداد پوتینی» به‌میان می‌آید و با شعار «حق ملل در تعیین سرنوشت خود تا سرحد جدایی» ساکنین روسیه را به‌تجزیه فرامی‌خواند. این دقیقاً همان چیزی است‌که بلوک‌بندی سرمایه‌های آمریکایی‌ـ‌اروپایی خواهان آن است. باید این توطئه را افشا کرد.

     

     عباس فرد
    خرداد 1393، ژوئن 2014


     

    پیوست‌ها:

    لازم به‌توضیح است‌که در پیوست شماره دو مطالب داخل آکولاد {که با رنگ متفاوتی مشخص شده است} پاورقی‌هایی است که منبع آن‌ها (که هیچ‌کدام به‌‌زبان‌ فارسی نیستند) ذکر نشده و به‌جای این منابعْ نقطه‌چین (مثل این:......)  آمده است. این پاروقی‌ها یا ادامه‌‌ی متن هستند و یا به‌فهم بهتر متن کمک می‌کنند.

                                            

    پیوست شماره یک: مفهوم خودمختاری نزد بلشویک‌ها

    این پیوست نقل قول بعضی نکات پراکنده‌ از جلد یک کتاب «تاریخ روسیه شوروی» است و به‌این منظور نقل شده‌اند که تصویری از دیدگاه‌ها و سیاست‌های بلشویسم در مورد «حق تعیین سرنوشت» و نیز وضعیت عمومی امپراتوری روسیه ارائه کنند.

    ــ ... خواست‌هایی‌که در 1917 از جانب اقوام امپراتوری مطرح شد از حد درجه‌ی ملایمی از خودمختاری فراتر نمی‌رفت. فقط وقتی که هم نمادهای وحدت و هم واقعیت منافع مشترک در انقالب از بین رفت، تمام نمای امپراتوری فرو ریخت. آن‌چه در 1917 روی داد بیش‌تر تجزیه مرکز بود تا ویران شدن عمدی محیط؛ «نه جدا شدن اجزا، بلکه سقوط روسیه قدیم». [ص 313]

    ــ ... چندگونگی زبان و نژاد در آغاز باعث تفرقه بود، اما عنصر «روسیه بزرگ» مانند مغناطیسی تمام این توده را فراهم نگه‌داشت، این عامل بود که پس از 1917 سرانجام نه تنها امکان جلوگیری از تجزیه امپراتوری رومانوف را فراهم ساخت، بلکه روند تجزیه را وارونه کرد؛ و حال آن‌که ازهم پاشیدن امپراتوری هاپسبورگ درمان ناپذیر بود. وضع روسیه بیش‌تر به‌شمال آلمان شباهت داشت. روس‌های بزرگ، اوکراینی‌ها و روس‌های سفید به‌سوی وحدت و مرکزیت می‌راندند، چنان‌که پروس نیز کنفدراسیون آلمان را متحد می‌ساخت. شاید برخی از اوکراینی‌ها نیز مانند باورایایی‌ها از تسلط خویشان پُر زورتر از خودشان ناخشنود بودند، اما آن اتحاد و نیرو را نداشتند که در تجزیه‌طلبی خود اصرار ورزند. [313 و 314]

    ــ ... در هرج و مرج انقلاب جنبش افراطی تجزیه‌طلبی تقویت شده بود؛ اما به‌زودی روشن شد که این جنبش فقط با کمک اسلحه و پول خارجی می‌تواند برپا بایستد. بنابراین، کسانی‌که غیرت و غرور ملیْ آن‌ها را به‌شورش برضد پطروگراد و مسکو برانگیخته بود دیدند که خودرا نوچه و مزدور آلمان یا متفقین ـ‌یا گاه این و گاه آن‌ـ ساخته‌اند. در اوکراین و ماورای قفقاز و حتی در سواحل بالتیک داستان از این قرار بود. از آن‌جاکه گمان می‌رفت که هم بریتانیا و هم ژاپن روسیه را ضعیف می‌خواهند، رد این عقیده که ناسیونالیسم بورژوایی ابزاری است در دست قدرت‌های خارجی که برای خاطر منافع آن‌ها می‌کوشد روسیه را تجزیه کند کار دشواری شد. حتی ژنرال‌های «سفید»، که برای بازسازی وحدت روسیه تلاش می‌کردند، متهم شدند که آلت دست قدرت‌های خارجی هستند. آن‌ها پس از چشیدن تلخی شکست برضد پشتیبانان خارجی خود شوریدند. جان کلام از زبان کولچاک شنیده شد، که در آستانه‌ی سقوط خود در بحث راجع به‌ذخائر طلا که در دست او بود گفت: «من ترجیح می‌دهم طلا را برای بلشویک‌ها بگذارم و به‌دست متفقین ندهم». به‌ویژه پس از جنگ لهستان در 1920، بلشویک‌ها به‌نام مدافعان میراث روسی و معماران بازسازی روسیه شناخته و پذیرفته شدند. [314 و 315]

    ــ علاوه براین، همانند شناخته شدن ناسیونالیسم در برنامه‌ی بلشویک‌ها[،] اصلاح اجتماعی ـ‌یعنی توزیع دوباره‌ی زمین در بخش بزرگ امپراتوری پیشین‌ـ برای بلشویک‌ها دست‌مایه بزرگی بود. دهقانانی‌که بیش‌تر به‌دلیل گلایه اجتماعی و اقتصادی دم از ناسیونالیسم می‌زدند برای خاطر زمین جانب بلشویک‌ها را گرفتند و رهبری آن‌ها را پذیرفتند (هرچند که این به‌معنای پذیرفتن رهبری روس‌ها بود) و برضد تلاش‌های ضدانقلاب برای بازگرداندن نظام اجتماعی پیشین ایستادگی کردند. اختلافات ملی و زبانی آن‌ها هرچه بودند، اکثریت عظیم دهقانان همه‌جا با ضدانقلاب مخالف بودند، زیرا اگر ضدانقلاب پیروز می‌شد زمین‌ها را به‌مالکان پیشین بازمی‌گرداند؛ و تا زمانی که خطر ضدانقلاب برطرف نشده بود، وحدت منافع کارگران و توده‌های روستایی ملل امپراتوری، که بلشویک‌ها در  تبلیغات خود برآن اصرار می‌ورزیدند، مبنای کاملا محکمی داشت. در مناطقی هم که رشد سرمایه‌داری پرولتاریای غیرروسی به‌وجود آورده بود ـ‌در ریگا، روال، باکو‌ـ همین نیروها عمل می‌کردند. ترکیب شناسایی حق رسمی خودمختاری ملی و شناسایی نیاز واقعی به‌وحدت برای دنبال کردن هدف‌های مشترک اجتماعی و اقتصادی، که جوهره عقیده‌ی بلشویک‌ها درباره‌ی ناسیونالیسم بود، در پیروزی رژیم شوروی در جنگ داخلی سهم بسیار مؤثری داشت. [316]

    ــ لنین این نکته را تشخیص داد که عقیده‌ی بورژوایی خودمختاری ملی را باید بپذیرد و حتی دست بالای آن را بگیرد، به‌این ترتیب‌که آن را بدون قید و شرط در مورد ملل امپراتوری روسیه به‌کار بندد، «نه با زور، بلکه با توافق داوطلبانه»..... در سه چهار ماه اول پس از اکتبر 1917، خط دولت شوروی را بیرون از چند شهر بزرگ نمی‌خواندند، و میان تابستان 1918 و آغاز 1920 دولت شوروی مدام پشت به‌دیوار می‌جنگید. در لحظه‌ای که امپراتوری در حال تجزیه بود و هیچ نیرویی نمی‌توانست آن را فراهم نگه‌دارد، پذیرش یک جای دعاوی استقلال ملی راه بسیار خوبی بود برای تبدیل ضرورت به‌مذهب. در لحظه‌ای که در مناطق دوردست و مسکن اقوام غیرروس آتش جنگ داخلی زبانه می‌کشید، این کار وسیله‌ای بود برای جلب پشتیبانی توده‌های محلی در نبرد با کسانی‌که می‌خواستند امپراتوری روسیه را از نو زنده کنند. نکته‌ی آخر این‌که پس از آن‌که پیروزی در جنگ داخلی به‌دست آمد و زمان بازگرداندن نظم به‌اوضاع پریشان فرارسید، خط مشی دولت شوروی در مورد ملیت‌ها آن‌قدر انعطاف‌پذیر بود که برپایه آن مسکو می‌توانست از دوستان و هم‌دستان خود در میان اقوام غیرروس پشتیبانی کند و یک بار دیگر سرزمین‌های پراکنده را در چارچوب اتحاد داوطلبانه به‌هم متصل سازد. اما نسبت دادن تمام این روند به‌محاسبه‌ی زیرکانه‌ی رهبران یا به‌دست‌کاری نظریه برای خط مشی عملی، به‌معنای نشناختن ماهیت نیروهای مؤثر در مار خواهد بود. [317 و 318]

    ــ ... همه‌ی این جریانات می‌بایست در پرتو گذاری‌که در انقلاب اکتبر از مرحله‌ی انقلاب بورژوایی به‌سوسیالیسم آغاز شده بود در نظر گرفته شود: جنبش کارگران اساساً جهانی است؛ برای پرولتاریا رسیدن به‌مرحله‌ی ملیت، اگرچه گام لازم و پیش‌روی شمرده می‌شود، اما فقط به‌عنوان جزء مهمی از برنامه‌ی سوسیالیسم جهانی اعتبار دارد. در مرحله‌ی سوسیالیستی انقلاب، بورژوازی هم‌چنان طرف‌دار جدایی کامل ملل است، و حال آن‌که کارگران دعاوی برترِ هم‌بستگی جهانی انقلاب پرولتاریایی را می‌شناسند، و ملت را چنان سازمان می‌دهند که عامل مؤثری در پیروزی جهانی سوسیالیسم باشد. حق خودمختاری ملی هم‌چنان شناخته می‌شود؛ اما این‌که آیا کارگران، که اکنون از جانب ملت سخن می‌گویند، تصمیم به‌اِعمال این حق می‌گیرند یا نه، و چه قید و شرط‌هایی برای آن قائل می‌شوند، بستگی به‌این خواهد داشت‌که منافع وسیع‌تر پرولتاریا در سراسر جهان تا چه اندازه در نظر گرفته شود ـ چنین بود نظریه خودمختاری ملی، به‌شکلی که لنین و بلشویک‌ها آن را پیش از انقلاب اکتبر برپایه تعالیم مارکس بنا کرده بودند. [319]

    ــ ... در سراسر مناطق مرزی غیرروسی مسأله خودمختاری به‌صورت جدایی‌ناپذیری با مسأله‌ی جنگ داخلی درآمیخته شد. اگر درست است‌که در اوکراین یا روسیه سفید یا کشورهای بالتیک رژیم بلشویکی هرگز بدون مداخله‌ی مسکو نمی‌توانست برقرار شود، این نیز درست است‌که رژیم‌های بورژوایی این کشورها ـ‌که در اروپای غربی آن‌ها را بدون تردید نماینده‌ی برحق توده‌های بی‌زبان ملت می‌شناختند‌ـ هرگز نمی‌توانستند بدون کمک دولت‌های خارجی، که به‌داشتن مراکزی برای مقابله با بلشویک‌ها علاقمند بودند، برپای خود بایستند. آن‌چه به‌صورت کش‌مکش میان پرولتاریا و دهقانان ملی از یک طرف و بورژوازی ملی از طرف دیگر ترسیم می‌شد، در حقیقت عبارت بود از کش‌مکش میان  بلشویک‌های روسیه از یک طرف و ضدبلشویک‌های روسی و خارجی از طرف دیگر، برسر تسلط برناحیه مورد بحث. مسئله برسر وابستگی یا عدم وابستگی نبود؛ برسر وابستگی به‌مسکو بود یا به‌دولت‌های بورژوایی جهان سرمایه‌داری. قدرت نسبی نیروهای محلی هردو طرف هرگز آزموده نشد، و نمی‌توانست آزموده شود. حتی برای این نیروهای محلی نیز موضوع ناسیونالیسم فرع مسأله‌ی اجتماعی مهم‌تری بود که در زیر آن نهفته بود؛ بورژواها و انقلابیان هردو برای دفاع از نظام اجتماعی یا برانداختن در جست و جوی هم‌دست خارجی بودند. همه‌جا، و به‌هرصورتی که این نبرد انجام می‌گرفت. مسأله‌ی اصلی مرگ و زندگی انقلاب بود. [327]

    ــ لنین تقریباً دست‌تنها از موضع دیرین حزب دفاع کرد و گفت که «شعار خودمختاری برای توده‌های کارگر» غلط است، زیرا که این شعار فقط با جایی قابل انطباق است‌که شکاف میان پرولتاریا و بورژوازی به‌وجود آمده باشد. حق خودمختاری باید به‌ملت‌هایی داده شود که درآن‌ها هنوز این شکاف پدید نیامده است ـ‌مثلاً باشقیرها و سایر اقوام واپس‌مانده‌ی امپراتوری پیشین تزاری‌ـ و خودمختاری پدید آمدن این شکاف را تسریع می‌کند. خودمختاری باید به‌کشورهایی داده شود مانند لهستان که هنوز آن‌جا کمونیست‌ها اکثریت طبقه‌ی کارگر را تشکیل نمی‌دهند. فقط به‌این ترتیب است‌که پرولتاریای روسیه می‌تواند عهده‌ی خودرا از اتهام شووینیسم روسیه بزرگ در زیر نقاب کمونیسم، بری سازد. [328]

    ــ مداخله در اوکراین در 1919 و باز در 1920 نیز شاید اقدام مشروع دفاعی بود، در برابر دولتی‌که دول خارجی را به‌مداخله دعوت کرده بود. مداخله در نواحی واپس‌مانده‌ی ولگای سفلا یا آسیای مرکزی شاید صرفاً به‌این دلیل انجام گرفت که برقرار کردن نوعی نظم در آن‌جاها ضرورت داشت. مداخله در گرجستان در 1921 پایان جریان شوروی شدن حکومت‌های ماورای قفقاز بود؛ و چون متفقین استانبول را در دست داشتند، ترس از دست‌اندازی دوباره‌ی متفقین به‌قفقازیه با کمک دولت‌ دوست و فرمانبردار در گرجستان آن‌قدرها که بعدها به‌نظر می‌رسید خیالی نبود. [333]

    پیوست شماره دو: انقلاب و ضدانقلاب در اوکراین، 1920-1917

    این پیوست حدود 20 صفحه از «تاریخ روسیه شوروی» (از صفحه‌ی 353 تا 374 جلد یک) است که به‌انقلاب و ضدانقلاب در اوکراین بین سال‌های 1917 و 1921 می‌پردازد.

    لنین در سنخرانی‌های 1917 خود، از اوکراین در کنار لهستان و فنلاند به‌نام کشوری یاد می‌کرد که بلشویک‌ها دعوی استقلال آن را بلاشرط می‌پذیرفتند. در مقاله‌ای به‌تاریخ ژوئن 1917، لنین دولت موقت را محکوم می‌کند، زیرا که این دولت «وظیفه‌ی دمکراتیک ابتدایی» خودرا انجام نداده و «خودگردانی و حق کامل جدایی‌طلبی اوکراین» اعلام نکرده است. اما مشابهت وضع اوکراین با لهستان و فنلاند به‌هیچ‌روی کامل نبود. بافت ملی خاص و تاریخ مردم اوکراین ـ‌دهقانان‌، پرولتاریا، و روشن‌فکران‌ـ در جنبش ملی اوکراین ابهامات و جریانات متعارضی پدید می‌آوردند که در جنبش‌های لهستان و فنلاند دیده نمی‌شد.

    دهقانان اوکراین نه تنها اکثریت عظیم را تشکیل می‌دادند، بلکه تنها بخشی از جمعیت بودند که سنت دیرینه‌ای در پشتِ سر داشتند. خصومت‌های اجتماعی و اقتصادی آن‌ها ـ‌که غالباً پایه ناسیونالیسم دهقانی است‌ـ بیش‌تر متوجه زمین‌داران، که در غرب رود دنیپر غالباً لهستانی بودند و در جاهای دیگر روسی؛ و هم‌چنین متوجه‌ی کاسبان و رباخواران بودند، که تقریباً همه یهودی بودند. مذهب ارتودکس مردم اوکراین را به‌روسیه وصل می‌کرد و لهستانی‌های کاتولیک و یهودیان را از آنان بیگانه می‌ساحت. بنابراین رنگ ضدیهودی و ضدلهستانی ناسیونالیسم اوکراین تندتر از رنگ ضدروسی آن بود. بوهان خملنیتسکی، سرکرده‌ی قزاق در قرن هفدهم، با آن‌که اصولاً لهستانی بود از قهرمانان اوکراین به‌شمار می‌رفت و شورش دهقانان اوکراین را برضد اربابان لهستانی‌شان رهبری کرده بود و در برابر مسکو سرفرود آورده بود. دهقانان اوکراین، یا روسیه کوچک، برجدایی خود از روسیه بزرگ آگاهی داشتند، اما خود را به‌معنای وسیع کلمه روس می‌دانستند و زبان‌شان نیز به‌روسی نزدیک بود. شاید از تسلط مسکو یا پطروگراد خشنود نبودند. کیف پایتختی بود قدیمی‌تر از هردو؛ اما کیف نیز پایتخت روسیه بود. آن نوع ناسیونالیسم اوکراینی که در وحله‌ی اول براحساسات ضدروسی استوار بوده باشد در میان دهقانان اوکراین خریداری نداشت. در تراز بالاتر، وجود نداشتن پرولتاریای اوکراینی خالص وضع را پیچیده می‌ساخت. مراکز صنعتی جدیدی که از آغاز قرن به‌بعد اهمیت روزافزون یافتند، بیش‌تر با جمعیت شمالی پر شده بودند ـ چه از کارگران و چه از مدیران صنایع. خارکف، بزرگ‌ترین شهر صنعتی اوکراین، بیش از همه‌ی شهرهای اوکراین ماهیت روسیه بزرگ را داشت. این عنصر، همراه با طبقه‌ی دیوانی و حرفه‌ای، به‌فرهنگ شهری اوکراین زمینه‌ی روسیه بزرگ می‌بخشید. تأثیر این امر در اوضاع 1917 چنان بود که انتظار می‌رفت. در سراسر روسیه نیروی بلشویک‌ها در میان توده شهری و کارگران صنعتی نهفته بود. در اوکراین این گروه‌ها از لحاظ تعداد ناتوان بودند ـ‌در انتخابات مجلس مؤسسان در نوامبر 1917 بلشویک‌ها در اوکراین فقط 750 هزار رأی آوردند‌ـ اما روسیه بزرگ در این گروه‌ها مسلط بود{10ـ این وضع ادامه یافت: حتی در 1923 گفته شده است که «ترکیب حزب [در اوکراین] روسی‌ـ‌یهودی است}این امر باعث می‌شد که بلشویسم در اوکراین دو عیب داشته باشد: اولاً جنبش بیگانگان بود، و ثانیاً جنبش شهریان. تقارن تقسیم‌بندی خودی و بیگانه و تقسیم‌بندی روستایی و شهری برای ناسیونالیست‌ها نیز به‌اندازه‌ی بلشویک ناگوار افتاد.

    جنبش ملی اوکراین در این دوره نه در میان دهقانان و نه در میان کارگران گسترشی نداشت، بلکه ساخته‌ی دست مشتی از روشن‌فکران با ایمان بود، که بیش‌تر از میان آموزگاران و اهل قلم و روحانیون برآمده بودند و در میان آن‌ها از استاد دانشگاه تا آموزگار مدرسه‌ی روستایی دیده می‌شد. در گالیسیای شرقی، مقابل مرز اتریش، نیز این جنبش از میان همین طبقات تشویق و ترویج می‌شد. جنبش ناسیونالیسم اوکراین در این شکل خود دیگر با زمین‌داران لهستانی یا تاجران یهودی کاری نداشت، بلکه بیش‌تر برضد دیوانیان روس کار می‌کرد. ولی حتی در این مورد نیز باید محدویتی قائل شویم. نخستین طرف‌داران جنبش بیش‌تر براثر نفرت از تزارها به‌پا خاسته بودند تا دشمنی با مردم روسیه بزرگ، همان‌قدر که ناسیونالیست بودند، انقلابی نیز بودند. اوکراینی‌ها، به‌گفته‌ی یکی از فرمان‌داران روس در دهه‌ی 1880، آثار شفچنکو شاعر ملی اوکراین، را در یک جیب و آثار کارل مارکس را در جیب دیگر داشتند. هرچند به‌اقتضای سنت و زمینه‌ی روستایی خود با ناردونیک‌ها و آنارشیست‌ها بیش از مارکسیست‌ها دمخور بودند. رفاه اقتصادی، و فشار سرمشق خارجی، رفته‌رفته این جنبش را از امر انقلاب اجتماعی جدا کرد. در نخستین سال‌های قرن بیستم، دراین‌جا نیز مانند سایر نقاط روسیه، جماعتی از روشن‌فکران پیدا شدند که از آرمان‌های دموکراسی لیبرال  الهام می‌‌گرفتد؛ و این آرمان‌ها به‌آسانی با ناسیونالیسم اوکراین ترکیب می‌شوند. اما افراد این گروه اندک بودند، با توده‌های مردم آمیزشی نداشتند، لذا از لحاظ سیاسی آن قدرت را نداشتند که هسته‌ی یک طبقه‌ی حاکمه‌ی ملی را پدید آورند. این گروه، ازآن‌جا که نمی‌توانست در میان توده‌ها به‌تبلیغ انقلاب اجتماعی بپردازد، ناچار برای ترویج هدف‌های ملی خود به‌نبرد با ‌ستم سیاسی و فرهنگی مسکو می‌پرداخت. این ستم واقعیت هم داشت؛ منع نوشته‌ها و مطبوعات اوکراینی که در دهه‌ی 1870 آغاز شده بود و در 1905 قدری تخفیف یافت، آما در 1914 به‌شدت برقرار شد. اما این‌گونه گرفت‌وگیرها برای دهقانان چندان معنی نداشت، و برای کارگران صنعتی روس بزرگ هیچ معنی نداشت؛ بنابراین جنبش ملی چون در خاک خود از پشتیبانی مردم نومید شد به‌دامن بیگانگان دست یازید و به‌ترتیب به‌سراغ اتریش {12ـ نخستین اتحادیه «اتحاد برای آزادی اوکراین» پس از آغاز جنگ در 1014 در وین تشکیل شد.} و فرانسه و آلمان  و سرانجام لهستان رفت. نیتجه‌ی این تلاش‌ها آن بود که جنبشی که رهبرانش به‌این آسانی خود را به‌قدرت‌های بیگانه می‌فروختند از اعتبار افتاد. در پسِ پشت این ضعف‌ها و خجلت‌های ناسیونالیسم اوکراین این واقعیت برهنه نیز خفته بود که اقتصاد اوکراین بر بازار روسیه متکی بود و وجود اوکراین برای هر دولتی در روسیه اهمیت اقتصادی بسیار داشت. یک‌پنجم جمعیت روسیه تزاری در اوکراین زندگی می‌کردند؛ خاک اوکراین از همه‌جای روسیه حاصل‌خیزتر بود؛ صنایع آن در ردیف امروزی‌ترین صنایع روسیه بود؛ نیروی انسانی و مدیریت صنتعی آن بیش‌تر از ‌روسیه بزرگ فراهم شده بود؛ ذغال و آهن آن، تازمانی‌که منابع اورال استخراج نشده بود، برای تمام روسیه ضرورت ناگزیر داشت. اگر دعوی جدایی اوکراین مانند دعاوی لهستان و فنلاند ساده و روشن بود، سازش آن با واقعیات اقتصادی آسان نمی‌بود. اما به‌حکم انصاف باید پذیرفت که خودِ آن دعاوی نیز با هم طرف قیاس نبودند. تروتسکی بعدها بربورژوازی روسیه در حکومت کرنسکی می‌تاخت که حاضر نشد با «خودگردانی» گندم اوکراین و دغال دن و سنگ‌آهن کریووروگ موافقت کند. اما هم‌بستگی اقتصادی روسیه و اوکراین واقعیتی بود که از دامنه‌ی صور سازمان‌های اجتماعی و سیاسی درمی‌گذشت. این جنبش ملی ابتدایی از انقلاب اکتبر جان تازه‌ای گرفت. سه رهبر در آن پدیدار شدند هروشفسکی، که استاد دانشمندی بود و تاریخ «اوکراین» او نوعی پایه ادبی و تاریحی برای جنبش فراهم می‌ساخت؛ وینچنکو، انقلابی روشن‌فکری‌که در رویدادهای 1905 نقشی بازی کرده بود؛ و پتلیورا مرد خودساخته‌ای که به‌کارهای زیادی دست زده بود، و روزنامه‌نگاری آخرین کارش بود. دو نفر اول ناسیونالیست‌های صادقی بودند، و نفر سوم ماجراجوی پرحرکتی بود. در مارس 1917 «رادا» (شورای) مرکزی اوکراین به‌ریاست هروشفسکی تشکیل شد که نمایندگان سوسیال رولوسیونرها، سوسیال دموکرات‌ها، سوسیال فدرالیست‌ها (یک گروه تندروی اوکراینی) و اقلیت‌های ملی در آن شرکت داشتند. در ماه آوریل این «رادا» مورد تأیید یک گنکره‌ی ملی اوکراینی نیز واقع شد. به‌نظر می‌رسد که «رادا»ی اوکراینی صورت انتخابی رسمی نداشته است، و در آغاز به‌اقتضای ماهیت غالباً اجتماعی و فرهنگی جنبش وظایف سیاسی خاصی را مدعی نشده و اعمال نکرده. اما رفته‌رفته «رادا» به‌صورت جنین مجلس ملی اوکراین درآمد، که در آن 600 نماینده حضور داشتند. در 13 ژوئن 1917، پس از تلاش‌های بیهوده‌ای که برای مذاکره با دولت موقت در پطروگراد صورت گرفت رادا فرمانی صادر کرد (به‌نام «عمومی اول») و تشکیل «جمهوری خودگردان اوکراین» را اعلام داشت، اما «بدون جدا شدن از روسیه و بدون بریدن از دولت روسیه»، «دبیرخانه‌‌ی کل» نیز به‌وجود آورد، که هروشفسکی در رأس آن بود، و این دبیرخانه به‌زودی وظایف حکومت ملی را برعهده گرفت. دولت موقت پطروگراد، که در تمام این مدت تاکتیک دفع‌الوقت را در پیش داشت، با اکراه تا حدی دعوی خودگردانی را پذیرف، مشروط براین‌که حکم مجلس مؤسسان تکلیف قطعی مسئله را روشن کند. اما این بیش‌تر نشانه ضعف دولت موقت بود تا نشانه‌ی قدرت فراوارن رادا و دبیرخانه‌ی کل اوکراین.

    پس از انقلاب اکتبر در پطروگراد، از کار افتادن اقتدار مرکزی، جنبش استقلال‌طلبی را بیش‌تر برانگیخت. 20/7 نوامبر 1917 رادا تشکیل جمهوری اوکراین را اعلام کرد، هرچند این اعلامیه «عمومی سوم: به‌ویژه تکرار کرد که قصد «جدا شدن از روسیه را ندارد و خواهان حفظ اتحاد» است و می‌خواهد کمک کند تا این اتحاد «به‌صورت خلق‌های آزاد و برابر درآید». دبیرخانه‌ی کل اکنون به‌دولت واقعی مبدل شده بود؛ وینچنکو نخست‌وزیر و پتلیورا دبیر امور نظامی آن بود. اما با توجه به‌خط‌‌ و مشی اعلام شده‌ی دولت شوروی، همه‌ی این‌ها به‌معنای بریدن کیف از پطروگراد نبود و روابط دوستانه تا مدتی ادامه یافت. روند جدایی‌طلبی نیز در عمل چندان پیش برده نشد. تا روز 29 نوامبر/12 دوسامبر 1917 رادا برای پرداخت حقوق کارمندان راه‌آهن خود از بانک دولتی پطروگراد پول می‌خواست. وقتی بانک به‌این درخواست پاسخ مثبت نداد، رادا ناچار شد نخستین اسکناس خودرا در دسامبر 1917 منتشر کند.

    اما هنوز یک ماه از انقلاب نگذشته بود که روابط تیره شد. در تابستان 1917 شوراها در جاهای گوناگون اوکراین پیدا شده بودند، به‌ویژه «شورای نمایندگان کارگران» و «شورای سربازان» در کیف. پس از انقلاب اکتبر این شوراها متحد شدند و چون دولت شوروی پطروگراد آن‌ها را تشویق می‌کرد.{19ـ در مقاله‌ای به‌قلم استالین در «پراودا»ی 24 نوامبر/ 7 دسامبر 1917 تقاضا شده است‌که به‌طور عاجل «کنگره‌ای از نمایندگان کارگران، دهقانان و سربازان در اوکراین تشکیل شود»: این مقاله در مجموع آثار استالین چاپ نشده است.}این اتهام مطرح شده که دولت شوروی به‌عمد می‌کوشد، که اقتدار رادا را خراب کند. کار هنگاهی به‌جای باریک کشید که کورنیلوف و کالدین در ساحل دن یک ارتش ضدبلشویک تشکیل دادند؛ این‌ها هردو از ژنرال‌های «سفید» بودند، و کالدین «آتامن» (خان) قزاق‌های دون بود. {20ـ قزاق‌ها اعقاب مرزنشینانی بودند که، در زمان‌های متفاوت از قرن پانردهم تا هیجدهم، در مرز و بوم‌های امپراتوری مسکو زمین‌هایی به‌زور یا به‌فرمان تزار به‌دست آورده بودند، و در ازای آن‌ها تعهد دائمی داشتند که خدمت نظامی انجام دهند: در قرن نوزدهم ستون اصلی رژیم شدند و به‌صورت 12 جماعت نظامی بزرگ درآمدند که هرکدام را یک «وایسکا» (قبیله) می‌نامیدند. مسکن آن‌ها از رود دن تا آسای مرکزی و شرق سیبریه گسترش داشت. در رأس هرجماعتی یک «آتامن» برگزیده با اختیارات تقریباً مطلق فرمان می‌راند، اگرچه اسماً پاسخ‌گوی یک شورای برگزیده نیز بود. در روز بعد از انقلاب اکتبر کالدین، آتامن قزاق‌های دن، حکومت مستقل قزاق‌های دن را اعلام کرد: آتامن‌های کوبان و ترک نیز همین کار را کردند. دوتوف آتامن اورنبورگ، و سمنوف آتامن اوسوری، نیز در نخستین زمستان انقلاب سپاه‌های ضدبلشویکی تشکیل دادند. قزاق‌های جنوب روسیه هسته‌ی نیرویی بودند که زیر فرمان کورنیلوف، و سپس دنیکین، و ارتش داوطلب «سفید» مبدل شد.

    اما نابرابری ارضی میان قزاق‌های مرفه و فقیر اختلاف انداخته بود، پس از انقلاب فوریه نارضایی همراه با خستگی از جنگ میان افراد عادی قزاق رفته‌رفته پدیدار شد....... شورش‌ قزاق‌های شمال قفقاز را، در مارس 1917، برضد سرکردگان‌شان شرح می‌دهد. بلشویک‌ها توانستند از این نارضایی بهره‌برداری کنند. فرمان ارضی 26 اکتبر/8 نوامبر 1917 «زمین‌های قزاق‌هایی را که سرباز ساده باشند» از مصادره مستثنی می‌سازد. اندکی بعد یک هیئت تمایندگی قزاقان از جانب لنین و تروتسکی تشویق شد که زمین‌های مالکان بزرگ قزاق را تقسیم کنند و شوراهای قزاقی تشکیل دهند........ در نوامبر 1917 پنج نماینده‌ی قزاق به‌کمیته‌ی مرکزی اجرایی  سراسری وارد شدند، و کنگره‌ی شوراهای از سومین جلسه‌ی خود به‌بعد «کنگره‌ی شوراهای نمایندگان کارگران و دهقانان و قزاقان و سربازان سراسر روسیه» نامیده شد...... در دسامبر 1917 فرمانی خطاب به‌«همه‌ی قزاق‌های زحمت‌کش» تعهد خدمت نظام و محدودیت حرکت آن‌ها را ملغی کرد و به‌کسانی‌که مایل به‌خدمت داوطلبانه بودند لباس و تجهیزات سربازی پیش‌نهاد کرد، و نیز قول داد که مسئله‌ی زمین آن‌ها حل شود.

    در فوریه 1918 قزاق‌های جوان دن «به‌تبلیغات بلشویکی پاسخ دادند و برضد حکومت کالدین قیام کردند»........ در سپتامبر 1918 در کمیته‌ی مرکزی اجرایی سراسری یک بخش قزاق ایجاد شد که نشریه‌ای به‌نام.... منتشر کرد. گرازش این بخش درباره‌ی نخستین فعالیت‌اش مأخذ با ارزشی است....... در زمان جنگ داخلی بارها از قزاق‌ها تقاضا کردند تا از انقلاب پشتیبانی کنند و بالاترین تقاضا از طرف هفتمین کنگره‌ی و شوراهای سراسر روسیه در نوامبر 1919 صورت گرفت........ داوری کردن درباره‌ی نتایج این تلاش‌ها دشوار است. مسلماً وزنه‌ی نیروهای قزاق به‌طرف «سفید»ها متمایل بود. پس از جنگ داخلی جماعت‌های قزاق رفته‌رفته در باقی جمعیت جذب شدند. اما قزاق‌ها عنوان یکی از 4 گروه تشکیل‌دهنده‌ی حکومت شوروی را تا زمان تشکیل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نگهداشتند؛ آن‌گاه نام آن 4 گروه از رواج افتاد. نقش قزاق‌ها در انقلاب می‌تواند موضوع تک‌نگاری سودمندی باشد{. گلایه‌های خاص دولت شوروی از رادا شکل درگیری نظامی به‌خود گرفت. رادا تلاش می‌کرد که ارتش اوکراین را از ارتش روسیه جدا کند، و برای این کار واحدهای اوکراینی را به‌اوکراین فراخواند و با این کار وضع جبهه‌های موجود را بیش‌تر به‌هم می‌ریخت و جریان مرخص کردن سربازان را آشفته می‌ساخت. واحدهای شوروی و گارد سرخ را در خاک اوکراین خلع‌سلاح می‌کرد و به‌نیروهای شوروی اجازه نمی‌داد که برای تشکیل جبهه‌ای در برابر «سفیدها» از خاک اوکراین عبور کنند، و حال آن‌که به‌دسته‌های قزاق اجازه می‌داد که برای پیوستن به‌کالدین در ساحل دن ار آن‌جا بگذرند. {21ـ در گزارش دیگری به‌کمیته‌ی مرکزی اجزایی سراسری، استالین اصرار ورزید که آن‌چه باعث اختلاف شده همین سه مسأله است و نه مسأله‌ی خودمختاری (که در آن «ساونارکوم از رادا پیش‌تر می‌رود و حتی جدایی را می‌پذیرد»).}بسته شدن پیمان آتش‌بس با قدرت‌های مرکزی در برست‌لیتوفسک در 2/15 دسامبر 1917 نیروهای نظامی ناچیز دولت شوروی را آزاد کرد. در 4/17 دسامبر 1917 پیام مفصلی به‌رادای اوکراین فرستاده شد و متن آن نیز انتشار یافت. این پیام با شناسایی «جمهوری خلق اوکراین» برپایه قاعده‌ی خودمختاری ملل آغاز می‌شود، اما سپس رادا را متهم می‌کند که «سیاست دوپهلوی بورژوایی» را دنبال می‌کند که «از مدت‌ها پیش به‌صورت خودداری رادا از شناسایی شوراها و قدرت شوروی در اوکراین» تظاهر کرده است. سپس درخواست می‌کند که رادا فوراً از سه عمل برشمرده‌ی بالا دست بردارد. این درخواست مثبت نیز در پیام آمده است که رادا «به‌لشکرهای انقلابی در نبرد آن‌ها با شورش ضدانقلابی کادت‌ها و کالدین کمک کند.{متن پیام در....... بنابر پانویس‌های مجموعه‌ی آثار لنین، متن این اعلامیه به‌قلم لنین نوشته شد و التیماتوم نهایی آن به‌قلم تروتسکی...... موجبات این جدایی در مقاله‌ای به‌قلم استالین در «پراودا» به‌تفصیل بیش‌تر بیان شده است...... بنابر گفته‌ی فیلیپس پرایس، پیاتاکوف که خودش زاده‌ی اوکراین بود طرف‌دار اصلی اقدام نظامی برضد رادا بود: او با اصل خودمختاری مخالف بود.}در پسِ پشت این سرزنش‌ها خطر گرسنگی در پطروگراد و مسکو و نیاز فوری به‌غله‌ی اوکراین فشار می‌آورد. رادک در «پراودا» نوشت: «اگر غذا می‌خواهید، فریاد بزنید: مرگ بر رادا!»

    تهدید پطروگراد واکنشی را که از پیش مقدر بود باعث شد. تمایل درونی جنبش اوکراین به‌این‌که در برابر قدرت برتر روسیه خودرا به‌دامان نیروهای خارجی بیندازد یک بار دیگر نشان داده شد. یک میسیون فرانسوی به‌ریاست ژنرال تابویی از چندی پیش در کیف به‌سر می‌برد. این‌که دقیقاً در چه لحظه‌ای کوشش او برای وادار کردن رادا به‌‌»تشکیل مجدد نیروی مقاومت و وفادار به‌متفقین» آغاز شد، برای ما روشن نیست. اما درآن‌چه ظاهراً نخستین مراسله‌ی رسمی ژنرال تابویی است و تاریخ 5/18 دسامبر 1917 ـ‌یعنی یک روز بعداز التیماتوم پطروگرا‌دـ را برخود دارد، به‌این کوشش‌ها اشاره شده است. ژنرال تابویی درباره‌ی جزئیات «کمک فنی و مالی» که دولت اوکراین از دولت فرانسه انتظار دارد سؤال می‌کند». خبر توافق اوکراین و فرانسه فوراً به‌‌پطروگراد رسید، و آن‌جا استالین در «پراودا»ی روز 15/28 دسامبر 1917 متن تلگرافی را منتشر کرد که ظاهراً از طرف میسیون فرانسه به‌رادا مخابره شده و به‌دست بلشویک‌ها افتاده بود. در کیف ژنرال تابویی خودرا مأمور دولت فرانسه در دولت جمهوری اوکراین اعلام کرد و روز 29 دسامبر/11 ژانویه 1918 به‌وینیچنکو اطلاع داد که فرانسه با تمام نیروی مادی و معنوی خود از دولت اوکراین پشتیبانی می‌کند. در همان روزها نماینده‌ی دولت بریتانیا در کیف نیز نظیر همین مطلب را اعلام کرد.{26ـ این نامه‌ها را وینیچنکو در کناب خود چاپ کرده است........ وینیچنکو احتیاطاً یادآوری می‌کند که تاریخ این مکاتبه در واقع پیش از اعلام استقلال اوکراین در «عمومی چهارم» مورخ 9/22 ژانویه 1918 است. روز 7 ژانویه 1918 دولت فرانسه به‌واشینگتون اطلاع داد که تصمیم دارد رادا را به‌«عنوان دولت مستقل» بشناسد.}

    از جانب بلشویک‌ها تصمیم به‌قطع روابط که در التیماتوم 4/17 دسامبر درج شده بود لازم می‌آورد که هرچه زودتر برای برپا کردن یک دولت معارض در اوکراین دست به‌کار شوند. در روز پیش از التیماتوم کنگره‌ی نمایندگان شوراهای کارگران و سربازان و دهقانان سراسر اوکراین در کیف افتتاح شد. حزب بلشویکِ محلْ برای تدارک این کنگره تشکیل جلسه داده و نام خود را تغییر داده بود؛ نام جدید حزب این بود: «حزب کارگران سوسیال دمکرات (بلشویک‌ها)ی روسیه سوسیال دمکراسی اوکراین» ـ نام دوگانه‌ای که تلاش ناشیانه‌ای را برای سازش دادن وحدت حزبی با احساسات ملی اوکراینی‌ها نشان می‌داد؛ اما این امر مانع از آن نبود که طرف‌داران رادا در کنگره با فریاد و فغان بلشویک‌ها را ساکت کنند. پاسخ نامساعد رادا به‌التیماتوم باعث درگیری آشکار نشد، پاره‌ای به‌این جهت که هیچ‌کدام از دو طرف واقعاً جنگ نمی‌خواستند، و پاره‌ای نیز به‌جهت آن‌که اکنون دولت شوروی به‌وسیله‌ی بهتری برای حل مسئله دست یافته بود. بلشویک‌های اوکراین از کیف بیرون رفتند، زیرا که در آن‌جا قدرت رادا هنوز چون و چرا بردار نبود. بلشویک‌ها به‌خارکف پناه بردند، و در 11/24 دسامبر 1917 کنگره‌ی شوراهای سراسر  را تشکیل دادند. دو روز بعد «کمیته‌ی اجرایی مرکزی اوکراین» که در کنگره انتخاب شده بود به‌دولت پطروگراد تلگراف زد که «قدرت را در اوکراین کاملاً به‌دست گرفته‌ایم»؛ این کمیته از بلشویک‌ها تشکیل می‌شد و چند تنی هم از اس‌ارهای چپ در آن بودند.

    از این‌جا به‌بعد دولت شوروی صراحتاً سیاست دوگانه‌ای درپیش گرفت. از یک طرف به‌این قدرت جدید به‌عنوان «دولت حقیقی جمهوری خلق اوکراین» خوشامد گفت و تعهد کرد که تا می‌تواند از آن پشتیبانی کند، چه «در تلاش برای صلح» و چه «در انتقال همه‌ی زمین‌ها و کارخانه‌ها و کارگاه‌ها و بانک‌ها به‌خلق رنجبر اوکراین». اما این مانع از آن نبودکه دولت شوروی مذاکرات خودرا از طریق میانجی‌های گوناگون با رادا ادامه دهد، یا استوارنامه‌ی هیأت نمایندگی رادا را در کنفرانس صلح برست‌لیتوفسک بپذیرد؛ زیراکه اگر نمی‌پذیرفت اظهار اعتقاد بلشویک‌ها به‌امر خودمختاری ملل مورد تردید قرار می‌گرفت.{33ـ ناهنجاری این وضع از این‌جا معلوم می‌شود که حتی در 28 دسامبر 1719/10 ژانویه 1918، چندین روز پس از شناسایی رژیم شورویِ اوکراین از طرف پطروگراد، تروتسکی در برست‌لیتوفسک در پاسخ مولمن اعلام کرد که با شناسایی حق خودمختاریْ هیأتِ نمایندگیِ روسیه اعتراضی به‌حضور هیأت نمایندگی اوکراین در کنفرانس صلح نخواهد داشت...... چندی بعد هیأت نمایندگی روسیه کوشید که نمایندگان دولت اوکراین را به‌کنفرانس وارد کند، ولی این کار با مخالفت نمایندگان رادا و آلمان‌ها هردو روبه‌رو شد.}در این هنگام چنان‌که وینیچنکو صراحتاً اعتراف کرد، دیگر «اکثریت عظیم مردم اوکراین مخالف ما بودند»{34ـ..... نویسنده‌ی کتاب اخیر از تأثیر تبلیغات بلشویک‌ها در نیروهای مسلح اوکراین سخن می‌گوید.}نیروهای رادا دسته دسته متفرق شدند یا به‌بلشویک‌ها پیوستند، و منطقه‌ی اقتدار رادا به‌سرعت تنگ و تنگ‌تر شد. در 9/22 ژانویه 1918 رادا بیانیه‌ی «عمومی چهارم» را منتشر کرد و به تفضیل گفت که جمهوری اوکراین «کشور مستقل و آزاد مردم اوکراین» است، و ده روز بعد استقلال آن از طرف آلمان به‌رسمیت شناخته شد. اما هنگامی که این تشریفات در جریان بود، نیروهای شوروی کیف را محاصره کردند و در 26 ژانویه/8 فوریه 1918 وارد شهر شدند. رادا برافتاد، و چند روز بعد دولت شوروی اوکراین آن‌جا مستقر شد. {36ـ مأحذ اصلی این رویداد مطبوعات آن روز است. پاره‌ای از آن‌ها در مجموعه‌ی آثار لنین آمده است..... گزارشی از کنسول ایالات متحده در کیف درباره‌ی تصرف شهر به‌دست بلشویک در این مأخذ آمده است.....}.

    اما این پایان داستان نبود. حکومت دولت شوروی اوکراین کم‌تر از سه هفته طول کشید، و در این مدت بلشویک‌ها برای به‌دست آوردن دل مردم یا برطرف کردن این تصور که یک «نیروی اشغالگر خارجی» وارد شهر شده است کاری انجام ندادند.{37ـ.... بنابرگفته‌ی فیلیپس پرایس، تعداد اندک سربازان تعلیمات دیده‌ی شوروی به‌جبهه‌ی دن اعزام شده بودند و لشکرهای شوروی در اوکراین ته‌مانده‌ای بود متشکل از انواع و اقسام ماجراجویان که «بدون علاقه‌ای به‌‌اوکراین و اطلاعی از آن... وانمود می کردند که دارند «خلق اوکراین را آزاد» می‌کنند».} در لحظه‌ای که رادا در کیف برمی‌افتاد، نمایندگان‌شان در برست‌لیتوفسک سرگرم امضای قرارداد صلح با آلمان بودند. رادا، بنابر همان سنت پناه بردن به‌بیگانگان در برابر قدرت پطروگراد، در 12 فوریه 1918 از آلمان تقاضای کمک کرد.{38ـ...... متن تقاضای رادا در «ایزوستیا» 19 فوریه 1918 چاپ شده است. بنابر گفته‌ی رافس، در همان زمان توافق با ژنرال تابویی، دسامبر 1917، نیز دسته‌ی نیرومندی در رادا وجود داشت که معتقد بودند فقط با کمک آلمان می‌توان از آمدن بلشویک‌ها جلوگیری کرد......}ارتش آلمان به‌سرعت خاک اوکراین را درنوردید، روز 2 مارس 1918 بلشویک‌ها از کیف بیرون رفتند و آن‌جا را به‌دست نیروهای رادا به‌رهبری پتلیورا واگذاشتند. اما نه مراسم مذهبی شکرگزاری که پتلیورا برپا کرد، و نه سخنان بلیغ هروشفسکی که به‌عنوان رئیس رادا به‌کیف بازگشت، آن «حقیقت تلخ»ی را که وینیچنکو اذعان کرد پنهان نساخت، یعنی بازگشت رادا از سرِ «توپ‌های سنگین آلمان» بود. خوش خیالی رادا نیز موجب بقای عمر آن نشد. در پایان آوریل آلمان‌ها رادا را با تحقیر مرخص کردند و به‌جای آن دولتی گذاشتند که بهتر با دولت آلمان راه می‌آمد. ریاست این دولت با سردار قزاق اسکوروپادسکی بود.

    رژیم جدید، مصلحت‌دیدِ نظامیِ آلمان‌ها بود و، تا آن‌جا که در بازی نیروی داخلی اوکراین نقشی برعهده داشت، نماینده‌ی زمین‌داران بزرگ و دهقانان ثروتمند بود، که مازاد تولیدشان آخرین امید مقامات اشغالگر آلمان بود برای پرکردن انبارهای غله‌ی کشورشان. این رژیم صراحتاً ارتجاعی بود. ناسیونالیست‌های اوکراین چندان توقعی از آن نداشتند، و طرف‌داران اصلاحات اجتماعی مطلقاً از آن نومید بودند. اما این مانع از ادامه‌ی مذاکرات صلح میان رژیم و دولت شوروی نشد.{40ـ استالین، که در آغاز مسؤلیت مذاکرات را برعهده داشت، در مقاله‌ای در «ایزوستیا» از این مذارکرات دفاع کرد......}از دیدگاه شوروی میان رادای متکی برآلمان و سردار قزاق متکی برآلمان هیچ فرقی نبود، و در سراسر تابستان 1918 هیأت نمایندگی شوروی مذاکرات بی‌نتیجه‌ی صلح را در کیف ادامه داد. حاضر نبودن بلشویک‌ها برای ازسر گرفتن جنگ با آلمان‌ها در خاک اوکراین یکی از گلایه‌هایی بود که اس‌ارهای چپ در پنجمین کنگره‌ی سراسری شوراها در مسکو تکرار می‌کردند. قتل آیخهورن، ژنرال آلمانی در کیف، مانند قتل میرباخ سفیر آلمان، تلاش ناموفقی بود برای برهم زدن روابط شوروی و آلمان.

    اقتدار اسکوروپادسکی بر اوکراین تا روز سقوط آلمان در نوامبر 1918 دوام یافت. پس از آن تاریخ زمستان گذشته تکرار شد. عناصر رادای پیشین باز در کیف فراهم آمدند و «دیرکتوار اوکراین» را تشکیل دادند. رئیس آن‌ها وینیچنکو بود و پتلیورا نیز که اکنون در نقش دیکتاتور آینده ظاهر شده بود فرمانده کل قوا بود. یک بار دیگر از فرانسه کمک خواستند اما از ژنرال دانسلم، فرمانده نیروهای فرانسه در اودسا، کمکی بیش از این ساخته نبود؛ و حتی حرف‌های او نیز کم‌تر از حرف‌های یک سال پیش ژنرال تابویی دلگرم‌کننده بود.{41ـ وینیچنکو سخن بسیار محتاطانه‌ای را از قول ژنرال دانسلم نقل می‌کند، دائر براین‌که فرانسه برای تجدید سلطنت در روسیه به‌«عنصر مناسب» کمک خواهد کرد. (.....) از طرف دیگر، بلشویک‌ها در یادداشتی به‌کنفرانس پاریس در فوریه 1919 وجود قراردادی میان پتلیورا و فرماندهی نیروهای فرانسه را با ذکر جزئیات گزارش می‌دهند......}تنها جنبه‌ی تازه‌ی اوضاع این بود که اکنون، پس از سقوط قدرت‌های مرکزی، منطقه‌ی موسوم به‌«اوکراین غربی»، یا گالیسیای شرقی سابق اتریش، جزو جمهوری اوکراین اعلام شده بود. بدین‌ترتیب میان اوکراین و لهستان موضوع برای نزاع پیدا شد.

    بلشویک‌ها در خود اوکراین جبهه‌ی سازمان‌داری نداشتند، و این نکته از این‌جا روش می‌شود که حتی پس از سقوط آلمان و فرار اسکوروپادسکی نیز آن‌ها نتوانستند رأساً قدرت را به‌دست بگیرند. اما تاکتیک بلشویک‌ها جسورانه‌تر از گذشته بود. در ظرف چند روز پس از سقوط آلمان، «دولت موقت کارگران و دهقانان اوکراین» به‌ریاست پیاتاکف در کورسک، نزدیک مرز شمالی، تشکیل شد. در 29 نوامبر1918، این دولت بیانه‌ای صادر کرد و اعلام داشت که قدرت را به‌دست دارد و زمین‌ها را به‌دهقانان و کارخانه‌ها را به‌«توده‌های رنجبر اوکراین» منتقل کرده است؛ در خارکف پس از سه روز اعتصاب عمومی در آغاز دسامبر شورایی قدرت را به‌دست گرفت؛ ارتش فوراً پیش‌روی به‌سوی جنوب را آغاز کرد. در پاسخ اعتراضات «دیرکتوار»، چیچیرین در یادداشتی به‌تاریخ 6 ژانویه 1919 گفت که نسبت به‌دولت پیاتاکف و ارتش آن هیج مسؤلیتی ندارد و آن‌ها را «کاملاً مستقل»، نامید. دو روز بعد «دیرکتوار» به‌مسکو اعلان جنگ داد ـ ظاهراً به‌رغم نظر وینیچنکو، که اندکی بعد استعفا کرد. این کار جلو پیش‌روی ارتش شوروی را نگرفت. نیروهای شوروی در خارکف مستقر شدند و سپس، در فوریه 1919، مانند سال گذشته جنگ‌کنان به‌سوی کیف بازگشتند. مردم در کمال شور و شوق به‌آن‌ها خوش‌آمد گفتند. اعضای «دیرکتوارِ» برافتاده صحنه‌ی فعالیت خودرا  به‌کنفرانس صلح پاریس انتقال دادند؛ اما آن‌جا نیز سیاست‌گران دول متفق به‌سخنان آن‌ها گوش ندادند، زیرا آن‌ها به‌دعاوی لهستان یا ژنرال‌های «سفید» که سوگند خورده بودند وحدت امپراتوری را بازگردانند، بیش از ناسیونالیسم اوکراین توجه داشتند.

    اکنون پایتخت اوکراینِ شوروی در خارکف مستقر شد، که بزرگ‌ترین مرکز صنعتی آن کشور بود. پیاتاکوف اگرچه بومی اوکراین بود اما گویا چندان علاقه‌ای به‌استقلال اوکراین نشان نمی‌داد؛{شاید منظور آن خبرنگار قابلی که می‌گوید «نظر دولت پیاتاکوف چپ‌تر از نطر پشتیبانان آن بود» نیز همین باشد......}به‌جای او راکوفسکی رئیس دولت شوروی اوکراین شد. در 10 مارس 1919 قانون اساسی جمهوری شوروی سوسیالیستی اوکراین رسماً به‌تصویب سومین کنگره‌ی سراسری شوراهای اوکراین رسید. این قانون با نمونه‌ی اصلی خود، یعنی قانون اساسی «ج ش ف س ر» هیج فرق مهمی نداشت. ضعف جمهوری شوروی مستقل اوکراین از صورت نام‌های هیأت رئیسه‌ی سومین کنگره‌ی سراسری شوراهای اوکراین که قانون اساسی را امضا کردند آشکار بود: رواکوفسکی، پیاتاکوف، بوبنوف، و کویرینگ بلشویک‌های به‌نامی بودند؛ اما به‌عنوان سخن‌گویان ملت اوکراین چندان اعتبار نداشتند{49ـ از میان سایر بلشویک‌های سرشناسی که در دولت راکوفسکی شرکت داشتند از آرتم، و وروشیلوف، مژلائوک و پودویسکی می‌توان نام برد. صورت کامل آن‌ها در این مأخذ آمده است:....... برخی از این‌ها مانند تروتسکی و زینویف، در اوکراین متولد شده بودند، ولی خود را اوکراینی نمی‌دانستند. راکوفسکی اصلاً رمانیایی بود و در جنگ 18-1914 در حزب سوسیال دمکرات رومانی فعالیت می‌کرد، و در سومین کنگره‌ی شوراهای سراسر روسیه در ژانویه 1918 به‌عنوان حامل درودهای «سوسیال دموکراسی رومانی» حاضر شد....... این امر استثنایی نبود؛ در زمانی‌که کارکنان کارآمد کم‌یاب بودند، افراد حزبی از یک زمینه‌ به‌زمینه‌ی دیگر منتقل می‌شدند و تمایز ملی مهم به‌نظر نمی‌رسید. در نخستین کنگره‌ی شوراهای سراسر روسیه زینویف از بخش اوکراین حزب سخن گفته بود.}اوضاع خارجی نیز از هرلحاظ نامساعد بود. در غرب تا چندی زد و خورد ادامه داشت و نیروهای پتلیورا در حال عقب‌نشینی دلاوری‌های خودرا با کشتار جماعت‌های کثیری از یهودیان نشان دادند. {50ـ بنابر گفته‌ی یک نویسنده‌ی یهودی، یکی از افراد رادا در این هنگام سیاست ضدیهودی را «ورق برنده‌ی اصلی ما» نامید و گفت که «بلشویسم به‌هیچ صورتی نمی‌تواند در برابر سیاست ضدیهودی ما ایستادگی کند».......} در اوکراین شرقی سرکرده‌ی لایقی به‌نام نسطور ماخنوی آنارشیست از میان دهقانان برخاسته بود و در 1918 گروهی پارتیزان برای نبرد با اسکورپادسکی سازمان داده بود؛ این گروه سپس رشد کرد و به‌شکل جنبشی با یک سپاه چندهزار نفری درآمد. ماخنو غالباً برمناطق وسیعی مسلط بود و گاه در کنار بلشویک‌ها و گاه برضد آن‌ها می‌جنگید. {51ـ نسطور ماخنو از رهبران گروهی از «آنارشیست کمونیست‌ها» بود که در 1905 در روستای اوکراینی گولای‌پل، واقع در ایالت اکاترینوسلاو مستقر شدند. دو سال بعد، پس از اغتشاشات دهقانان که براثر اصلاحات استولیپین پیش آمد، ماخنو به‌سیبریه فرستاده شد. در بازگشت از سیبریه در 1917، او گروه خودرا به‌صورت یک کمون روستایی از نو سازمان داد و در پائیز 1918 یک سازمان چریکی برای مقاومت در برابر رژیم اسکوروپادسکی و پشتیبانان آلمانی و فرانسوی آن تشکیل داد. تعداد افراد او به‌زودی افزایش یافت و از 1918 تا 1921 ماخنو به‌ترتیب، و گاه هم‌زمان با دیرکتوار و دنیکین و ورانگل و بلشویک‌ها می‌جنگید. خاطرات او به‌زبان روسی بعدها در سه مجلد و تحت عنوان..... در پاریس منتشر شد...... این خاطرات در دسامبر 1918 به‌پایان می‌رسد و جلد چهارمی که قرار بود یادداشت‌ها و مقالات ماخنو را درباره‌ی دوره‌ی بعد دربرداشته باشد ظاهراً منتشر نشده است. ویراستار مجلدات دوم و سوم در دیباچه‌ی مجلد دوم توضیح می‌دهد که ماخنو «فقط تحصیلات ابتدایی داشت و به‌زبان ادبی مسلط نبود»؛ بنابراین خاطرات او احتمالاً تصویر دست‌کاری شده‌ای از این چهره‌ی معمامانند به‌ما عرضه می‌کند. ماخنو چهره‌ی خودرا به‌عنوان یک آنارشیست معتقد ترسیم می‌کند که با هرگونه قدرت حکومتی مخالف است و آن را ستم‌گر و ضدانقلابی می‌داند. ولی این امر مانع از آن نبود که او انضباط شدیدی در جنبش خود برقرار سازد. ماخنو از دهقانان تصوری آرمانی می‌ساخت، ولی مرامش غیرسیاسی بود، به‌این معنی‌که با زمین‌داران و قزاق‌ها و بورژوازی و ناسیونالیست‌های اوکراینی و مجلس مؤسسان به‌یک اندازه مخالف بود. (گویا خود او زبان اوکراینی نمی‌دانست، و مجلس مؤسسان را هم «یک دسته ورق از انواع احزاب سیاسی» می‌نامید)...... ماخنو در دوره‌های کوتاهی با بلشویک‌ها همکاری می‌کرد، ولی در برابر هرگونه  تلاشی از جانب آن‌ها برای استقرار قدرت در اوکراین ایستادگی کرد. میدان عمل او بیش‌تر به‌‌اوکراین شرق رود دنیپر محدود می‌شد. به‌نظر می‌رسد که ماخنو به‌رغم مرام آنارشیستی‌اش، قدری هم از سنت استقلال نظامی جماعت‌های قزاق را، که در آن ناحیه بسیار قوت داشت، به‌ارث برده بود. شرح روشن‌کننده‌ای در باره‌ی جنبش او به‌قلم یکی از پیروانش وجود دارد، اگرچه نویسنده در قهرمان‌پرستی افراط می‌کند...... پادزهر آن در کتاب یکی از نویسندگان شوروی آمده است..........}هنوز پاره‌هایی از نیرویهای آلمان در خاک اوکراین پراکنده بودند. نیروهای فرانسه در ساحل دریای سیاه و در کریمه پیاده شده بودند. در ماه ژوئیه «ارتش داوطلب» دنیکین با پشتیبانی متفقین پیش‌روی به‌سوی شمال را آغاز کرد. ارتش سرخ عقب نشست و در سپتامبر کیف بار دیگر به‌دست پتلیورا افتاد، و سپس خود دنیکین نیز وارد آن‌جا شد. بی‌سامانی اکنون به‌نهایت خود رسیده بود. گرسنگی و تیفوس و بیماری‌های دیگر در اوکراین بیداد می‌کرد. چند سرکرده‌ی نظامی مستقل، که ماخنو فقط رشیدترین آن ها بود، با دسته‌های خود در روستاها تاخت و تاز می‌کردند؛ در میان این‌ها از سپاه منظم گرفته تا دسته‌های راهزن پیدا می‌شد. روستائیان نارضایی از حکومت شوروی را فراموش کردند و از خشونت نیروهای اشغالگر دنیکین به‌جان آمدند.

    شکست دنیکین در دسامبر 1919 به‌بازگشت ارتش سرخ به‌کیف انجامید. یک «کمیته‌ی انقلابی» پنج نفری، که سه نفر از آن‌ها بلشویک بودند، با فرمانی به‌امضای راکوفسکی به‌عنوان رئیس ساونارکوم اوکراین در کیف مستقر شد؛ و سومین تلاش برای برپا کردن حکومت شوروی در اوکراین صورت گرفت. در فوریه 1920 در غالب مراکز اوکراین اقتدار شوروی بار دیگر تثبیت شد بود. اما این هم پایان دوران پریشانی نبود. در دسامبر 1919 پتلیورای آواره، که از بلشویک‌ها شکست خورده بود و متفقین در پاریس به‌او بی‌اعتنایی کرده بودند و دنیکین هم او را از خود رانده بود، به‌یگانه ملجاء مادی و معنوی که برایش قابل تصور بود ـ‌یعنی لهستان‌ـ روی آورد. لهستان با داخل شدن اوکراین در اتحاد روسیه، خواه زیر فرمان دنیکین و خواه در رژیم شوروی، مخالف بود و پتلیورا در نظر لهستانی‌ها یگانه رهبر باقی‌ماند‌ه‌ی جنبش تجزیه‌طلبی اوکراین جلوه کرد. پتلیورا با رندی از ادعای اوکراین برگالیسیای شرقی دست برداشت تا در عوض بتواند برخاک اوکراین به‌عنوان واحدی در امپراتوری لهستان فرمانروایی کند. پیمان پتلیورا با دولت لهستان، که در 2 دسامبر 1919 در ورشو بسته شد، نشانه‌ی ورشکستگی نهایی ناسیونالیسم بورژوایی اوکراین بود. زیراکه با این کار آن مختصر احساسات ملی نیز که در میان دهقانان اوکراین وجود داشت برضد زمین‌داران لهستانی برانگیخته شد. اما این پیمان راه مداخله‌ی تازه‌ای را در خاک اوکراین باز کرد؛ این بار ارتش لهستان در ماه‌ ژوئن 1920 شهر کیف را به‌مدت شش هفته اشغال کرد. اما این بار شکست خوردن و بیرون رانده شدن نیروی مهاجم تا بیست سال دیگر خاک اوکراین را از تهاجم خارجی در امان نگاه داشت. نزدیک به‌یک سال دیگر طول کشید تا نظم و ترتیب دوباره در اوکراین برقرار شد، اما جنگ و گریز با پارتیزان‌ها پایان نیافت ـ تا روز 28 اوت 1921 که ماخنو با واپسین بازمانده‌ی نیروهای خود از مرز رومانی گذشت. سرانجام به‌نظر می‌رسید که رژیم شوروی برای مردم اوکراین نه تنها نعمت صلح را به‌ارمغان آورده، بلکه حکومتی برقرار کرده است که بیش از آن‌چه مردم در آن سال‌های آشفتگی دیده بودند قابل تحمل‌تر است.

    چنین بود تولد اوکراین شوروی. حق خودمختاری ملی و جدایی‌طلبی رسماً شناخته شده بود. در فنلاند طبقه‌ی حاکم بورژوا آن‌قدر نیرومند بود که بتواند هم‌چون نماینده‌ی فنلاند پذیرفته شود، اما در اوکراین انقلاب یک گام پیش‌تر کشانده شد و بورژوازی به‌نفع «دیکتاتوری توده‌های رنجبر و استثمار شده‌ی پرولتاریا و دهقانان فقیر» (این عبارتی است‌که در ماده‌ی اول قانون اساسی اوکراین آمده است) کنار زده شد. بدین‌ترتیب دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان امانت‌دار استقلال اوکراین شد. منافع پطروگراد در چنین راه‌حلی آشکار بود. اما شواهد قضیه نیز تأیید می‌کند که ناسیونالیسم بورژوایی اوکراین در این ماجرا لیاقتی از خود نشان نداده بود. این ناسیونالیسم نه می‌توانست به‌جنبش کارگری ملی تکیه کند، زیرا چنین جنبشی وجود نداشت؛ و نه می‌توانست از پشتیبانی دهقانان برخوردار شود؛ زیراکه نه تنها انقلاب اجتماعی را نپذیرفت، بلکه از هیچ نوع اصلاحی اجتماعی مهمی نیز استقبال نکرد. وینیچنکو که صادق‌ترین رهبر ناسیونالیسم اوکراین بود این کوتاهی را بارها اذعان کرد. {57ـ قطعات زیر برداشت نمونه‌واری است از کتاب وینیچنکو: «تا زمانی‌که ما با بلشویک‌های روس، با مسکوی‌ها، می‌جنگیدیم، همه‌جا پیروزی با ما بود، اما همین‌که با بلشویک‌های خودمان برخورد کردیم نیروی خودرا از دست دادیم.»..... رادا هیچ تمایلی نشان نداد که «توده‌های زحمت‌کش را از زیر ستم اجنماعی که با ملت و طبقه‌ی زحمت‌کش در ستیزه بود آزاد کند»..... عیب رادا عبارت بود از «ایجاد کش‌مکش در ذهن توده‌ها میان آرمان ملی و اجتماعی»......؛ وینیچنکو «بیزاری فوق‌العاده‌ شدید مردم» را با رادای مرکزی در زمان اخراج رادا به‌دست بلشویک‌ها در فوریه 1918 اذعان [می‌[دارد و این اعتراف دردناک را هم اضافه می‌کند که «چیزی که در همه‌ی این جریانات وحشت‌ناک و غریب بود این‌که درعین‌حال همه‌چیزِ اوکراینی ـ زبان، موسیقی، مدرسه، روزنامه، و کتاب اوکراینی را تحقیر می‌کردند»...... ناتوانی در فراهم ساختن یک محتوای اجتماعی برای ناسیونالیسم اوکراین منجر به‌بی‌اعتبار شدن سایر هدف‌های این ناسیونالیسم شد. م. گ. رافس نیز در کتاب خود...... از ناخرسندی مردم از سیاست رادا برای «اوکراینی کردن» کشور سخن می‌گوید.}ضعف این ناسیونالیسمْ مدام آن را در معرض فشار بیگانگان قرار می‌داد، و لذا آزادی عمل از آن گرفته می‌شد. ورشکستگی کامل آن در 1920 پیش آمد، و آن روزی بود که رهبر فعال آن، پتلیورا، با لهستانی‌ها که دشمن ملی دهقانان اوکراین بودند پیمان بست.

    بورژوازی اوکراین حتی کم‌تر از بورژوازی روسیه بزرگ برای صورت دادن انقلاب بورژوایی لیاقت نشان داد. ناتوانی آن دنباله‌ی راه را باز گذاشت. غیر از بلشویک‌ها هم رقیب بالیاقتی در میدان نبود؛ و تجربه‌ی پی‌درپی همه‌ی نیروهای مخالفِ بلشویک‌ها نشان داد که به‌هرحال توده‌ی مردم اوکراین آن‌ها را به‌عنوان کم‌ترین شر مقدر می‌پذیرند. اما این راه‌حل مسأله را آسان نساخت. تنها راه چاره‌ی مؤثری که در آغاز سال 1918 و باز در آغاز 1919 برای دولت شوروی بازماند آن بود که یا اوکراین را ضمیمه‌ی واحد روسیه شوروی کند، یا آن‌که با ایجاد یک واحد جداگانه‌ی اوکراینِ شوروی بکوشد آرزوهای ملی مردم اوکراین را برآورد. قواعدی که بلشویک‌ها پیش از انقلاب اعلام کرده بودند، و اعتقاد راسخ لنین به‌این که هرچه پراکندگی به‌نام خودمختاری ملی بیش‌تر باشد یگانگی نهایی دل‌ها بیش‌تر خواهد بود، همهْ اختیار کردن راه دوم را اقتضا می‌کرد. شواهد فراوانی در دست است‌که لنین برای واقعیت بخشیدن به‌خط مشی استقلال اوکراین شخصاً تلاش کرده است. پس از شکست دنیکین در دسامبر 1919، هنگامی‌که اقتدار شوروی برای بار سوم در اوکراین برقرار می‌شد، لنین لایحه‌ای درباره‌ی «قدرت شوروی در اوکراین» نوشت و از کمیته‌ی مرکزی گذراند و به‌یک کنفرانس ویژه‌ی حزبی در مسکو تقدیم کرد. این تصویب‌نامه در وهله‌ی اول مربوط است به‌طرز رفتار دستگاه دولتی شوروی با مسأله‌ی ملی اوکراین و دهقانان اوکراینی، و «تلاش‌های مصنوعی برای راندن زبان اوکراینی به‌مرتبه‌ی دوم» را محکوم می‌کند و لازم می‌آورد که همه‌ی کارگزاران به‌زبان اوکراینی آشنا باشند؛ تجویز می‌کند که املاک بزرگ پیشین میان دهقانان تقسیم شود؛ مزارع شوروی «فقط در حد لازم» به‌وجود آید؛ و گرفتن غله از دهقانان «فقط به‌مقدار کاملاً محدود» انجام گیرد. اما این تصویب‌نامه در کنفرانس با مخالفت شدید رهبران بلشویک در اوکراین روبه‌رو شد. راکوفسکی چنین استدلال کرد که مزارع شوروی بزرگ باید پایه نظام شوروی قرار بگیرد؛ بوبنوف، یکی از همکاران او در ساونارکومِ اوکراین، گفت این شرط که کارگزاران دولت با زبان اوکراینی آشنا باشند گرافه‌گویی درباره‌ی اهمیت ناسیونالیسم اوکراینی است؛ بوبنوف و مائوئیلسکی و دیگران اعتراض کردند که با «بوروتبیستی»، یکی از احزاب دهقانان اوکراین که رنگ اس‌ار داشت و خواهان ائتلاف با بلشویک‌ها بود، هیچ نوع سازشی نباید کرد{....... سوابق مذاکرات کنفرانس منتشر نشده و سخن‌رانی اصلی لنین درباره‌ی مسأله‌ی اوکراین از میان رفته است. ملخص کوتاهی از این سخنان در مجموعه‌ی آثار آمده است. اطلاعات دیگری درباره‌ی آن مذاکرات براساس آرشیوهای منتشر نشده در همان مجموعه‌ی آثار دیده می‌شود.}پیش‌نهاد لنین تصویب شد و در مارس 1920 «بوروتبیستی» به‌حزب کمونیست راه یافت. اما درجایی‌که مخالفت مسؤلان محلی به‌این شدت بود رفع دشواری‌های اجرایی خط مشی حزبی نمی‌توانست آسان باشد.

    اما درست نیست که این دشوارهای را به‌کوری و سرسختی چند تن انگشت‌شمار نسبت دهیم. آرزوهای ملی اوکراین در چارچوب بورژوایی ارضا نشد. اما وقتی که بلشویک‌ها جمهوری شوروی سوسیالیستی اوکراین را برپا کردند و گذار از انقلاب بورژوایی به‌انقلاب پرولتاریایی را اعلام داشتند، از نو پدیدار شد. یکی از اصول اساسی عقیده‌ی بلشویک‌ها آن بود که فقط پرولتاریا می‌تواند دهقانان را در راه انقلاب هدایت کند؛ و در غیاب پرولتاریای ملی اوکراین محتوای ملی انقلاب اجتماعی در اوکراین امری مصنوعی و تاحدی خیالی خواهد بود. از لحاظ روشن‌فکرانِ بورژوای اوکراینی عیب رژیم آن بود که بیش‌تر رهبران آن اگر از نژاد روسی نبودند روحیه و تربیت روسی داشتند. این برداشت به‌زودی برطرف نشد. به‌دست آوردن دل تنی چند از ناسیونالیست‌های پیشین اوکراین، به‌ویژه هروشفسکی که در 1923 به‌کیف بازگشت و رئیس سازمان تازه‌ی فرهنگستان علوم اوکراین شد، پوشش نازکی بود بر رنگ روسی سازمان دولت شوروی اوکراین. از لحاظ دهقانان اوکراین هم عیب رژیم جدید آن بود که رژیم مردمان شهری بود. این عیب در دوره‌ی سازش با دهقانان، که نپ نشانه‌ی آن بود، چندان به‌شدت احساس نمی‌شد؛ اما بعد که فشار پرولتاریا بردهقانان از سرگرفته شد، و ناخرسندی دهقانان اوکراین با ناخرسندی روشن‌فکران هم‌گام افتاد، یک‌بار دیگر روش شد که مسأله وقتی محتوای اجتماعی و اقتصادی پیدا می‌کند حادتر می‌شود.

    پیوست شماره 3: درباره‌ی خودمختاری اقوام شرقی امپراتوری روسیه

    به‌منظور پرتو افکندن به‌این بخش از بحث که با ابهامات بسیاری همراه است، چند نقل قول از «تاریخ روسیه شوروی، 23-1917» در رابطه با مسئله‌ی خودمختاری اقوام شرقی در امپراتوری روسیه در سال‌های اولیه انقلاب می‌آوریم تا برای درک شرایط عمومی این اقوام زمینه‌‌ی نسبتاً مناسبی فراهم شده باشد. شکی در این نیست که بلشویک‌ها به‌غیر از شرایط فوق‌العاده دشواری که در آن به‌سر می‌بردند، اشتباهاتی هم داشتند که شاید پرهیز از بعضی از آن‌ها ممکن بود؛ اما بررسی محققانه یا نقادانه‌ی یک رابطه و موضوع را نباید با تبلیغاتی‌که با ژست نقد، تخطئه را آغاز می‌کند تا در انتها وضعیت موجود را (گرچه به‌گونه‌ی بزک کرده‌ای) محتوم و ابدی القا کند، یکی و یک‌سان فهمید. وضعیتی که با هرمیزانی از بزک و مثلاً اصلاح، چیزی جز بلوک‌بندی سرمایه‌داری ترانس آتلانتیک نیست که بشریت را با سرعتی روبه‌افزایش به‌سوی جنگی می‌برد که بسیار خانمانسوزتر و جنایت‌کارانه‌تر از همه‌ی جنگ‌های تاکنونی است. به‌اچ کار و مسئله‌ی خودمختاریِ اقوام شرقی در روسیه‌ای برگردیم که با همه‌ی وجود درگیر انقلاب در مقابله با ضدانقلاب بود.

    الف، «نخستین مرحله‌ی انقلاب قاعده‌ی خودمختاری را اعلام کرده بود و در عمل به‌صورت درخواست خودگردانی، نه استقلال کامل، درآمده بود.بلشویک‌ها، که این قاعده را محکم‌تر و منسجم‌تر از دولت موقت بیان می‌کردند، در آغاز کار پشتیبانی بلاشرط جنبش‌های ملی اقوام شرقی را به‌دست آوردند. اما وقتی که همین بلشویک‌ها پس از انقلاب اکتبر به‌صورت حکومت روسیه (هرچند با نام دیگر) از پطروگراد فرمان راندند، وقتی که وارد مرحله‌ی دوم انقلاب شدند و صراحتاً یا تلویحاً با نظام اجتماعی موجود به‌معارضه برخاستند، رهبران ملی خودخوانده به‌جانب ضدانقلاب متمایل شدند. اما نتیجه‌ی این گام همان بود که در اوکراین دیدیم. هیچ‌یک از ژنرال‌های «سفید» که نبرد با دولت شوروی را رهبری می‌کردند علاقه‌ای به‌آرزوهای ملی اقوام واپس‌مانده‌ی امپراتوری پیشین روسیه نداشتند؛ آن‌ها می‌خواستند امپراتوری را  از نو تشکیل دهند؛ بنابراین رهبران ملی آن اقوام خود را میان دو دیو دچار می‌دیدند: دیوی که فقط قول بازگرداندن یوغ تزاری را می‌داد، و دیوی که می‌خواست آن‌ها را به‌دریای ژرف انقلاب اجتماعی بیندازد. بدین‌ترتیب جنگ داخلی آن جریانی را که از روی قیاس می‌تواند جنبش ملی «بورژوایی» ملل شرقی نامیده شود محکوم به‌ورشکستگی کرد و مقامات شوروی نیز حرکت خودرا در گذار انقلاب ملی به‌انقلاب اجتماعی سریع‌تر کردند». (384)

    ب، به‌طورکلی، جنگ داخلی ترسیم‌کننده‌ی خط فاصلی است میان دو مرحله‌ی سیاست شوروی در مرز و بوم‌های شرقی. در میان ملل مسلمان امپراتوری تزاری ناآرامی حتی پیش از انقلاب فوریه [هم] به‌چشم می‌خورد. در میان تاتارهای ولگا، که مقدمات طبقه‌ی متوسط بازرگان در میان آن‌ها دیده می‌شد، و در میان همسایگان نزدیک آن‌ها، یعنی باشقیرها، که پیش‌تر چادرنشین بودند ولی اکنون به‌کار کشاورزی و جنگل‌داری می‌پرداختند، و در میان کازاخ‌ها که خنوز غالباً چادرنشین بودند (و نزد نویسندگان قرن نوزدهم به‌غلط با نام آشناتر «قرقیزها» شناخته می‌شدند) و در استپ‌های پهناور شرق قازان تا آسیای مرکزی زندگی می‌کردند، جوانه‌های جنبش ملی از زمان انقلاب 1905 پدیدار شده بود و گروه‌های بسیار کوچک روشن‌فکران این جوانه‌ها را پرورش می‌دادند. سیاست استعماری رژیم تزاری آن بود که ایالات بومی را تخته‌قاپو کند و از جاهای دیگر مهاجرانی به‌سرزمین‌های آن‌ها کوچ دهد تا بلکه این سرزمین‌ها زیر کشت برود. درآوردن چراگاه‌های دیرینه‌ی کازاخ‌ها از دست آن‌ها برای نشیمن مهاجران روس یکی از سرچشمه‌های همیشگی دعوا بود، و پس از آن نیز سربازگیری برای بیگاری در زمان جنگ به‌شورش سخت کازاخ‌ها در 1916 منجر شد. در مناطق حنوبی‌تر، در میان مردمان شهری خیوه و بخارا و ترکستان ـ‌بازمانده‌های امپراتوری چنگیزخان در قرون وسطی‌ـ باز همین بازی در جریان بود. در زمستان 17-1916 خان نیمه مستقل بخارا ناچار شده بود برای فرونشاندن شورش اتباع خود از ارتش روسیه کمک بخواهد.

    پ، در آشفتگی همه‌جاگیر روسیه در آن ایام، ملل مسلمان نیز برای برآوردن آرزوهای خود دست به‌کار شدند. دومین کنگره‌ی سراسری مسلمانان، که در ژوئیه 1917 در قازان تشکیل شد، بیش‌تر در دست تاتارها بود که، به‌عنوان پیش‌رفته‌ترین قوم مسلمان، می‌خواستند برجنبش ملی مسلمانان مسلط باشند، و حتی خواب‌های «پان تورانی» هم می‌دیدند.

    ت، در این اوضاع جای شگفتی نبود که مسأله‌ی ملی در شرق برای رهبران شوروی کمابیش صرفاً به‌صورت مسأله‌ی مسلمانان مطرح شد. نخستین اقدام دولت شوروی در این زمینه آن بود که به‌دنبال «اعلامیه‌ حقوق خلق‌های روسیه» پیام خاصی نیز «خطاب به‌همه‌ی رنجبران مسلمان روسیه و شرق» منتشر کرد. این پیام پس از اعلام آرزوی سوزان مردم روسیه «برای به‌دست آوردن صلح شرافتمندانه و یاری دادن به‌خلق‌های جهان در راه به‌دست آوردن استقلال» چنین ادامه می‌دهد: «مسلمانان روسیه، تاتارهای ولگا و کریمه، قرقیزها، و سارت‌های سیبریه و ترکستان، ترک‌ها و تاتارهای ماورای قفقاز، چچن‌ها و کوه‌نشینان قفقازیه، و همه شما کسانی‌که مسجدها و منبرهایتان را ویران کردند، و عقاید و مرامتان را تزارها و ستمگران روسیه زیرپا گذاشته‌اند. عقاید و مراسم شما، نهادهای ملی و فرهنگی شما، از این پس آزاد و مصون از تجاوز خواهد بود. شما حق داراید. بدانید که حقوق شما، مانند حقوق سایر خلق‌های روسیه، در زیر حمایت نیرومند انقلاب و ارگان‌های آن، شوراهای کارگران و سربازان و دهقانان قرار دارد. از این انقلاب و دولت آن پشتیبانی کنید». این پیام سپس به‌امر مسلمانان شرق، در آن سوی مرز قدیم روسیه، می‌پردازد و از آن‌ها می‌خواهد که ستم‌گران سرزمین خودرا براندازند، و به‌آن‌ها وعده‌ی کمک می‌دهد. {این نکته که ستم‌های مربوط به«هندیان» و «ارمنیان» در بخش آخر اعلامیه ذکر شده است نشان می‌دهد که اصطلاح «مسلمان» از نظر بلشویک‌ها به‌صورت مظهر همه‌ی اقوام شرقی درآمده بود.} فرمانی به‌تاریخ 19 ژانویه 1918 «کمیساریای امور مسلمان داخلی» را به‌وجود آورد؛ کمیسر آن یک نفر تاتار بود و دو تن دست‌یاران عمده‌ی او نیز تاتار و باشقیر بودند. یکی از کارهای بامعنی این دوره واگذار کردن «قرآن مجید عثمان» به‌کنگره‌ی منطقه‌ای مسلمانان پطروگراد بود. این قرآن را سابقاً از سمرقند برای کتابخانه‌ امپراتوری آورده بودند. حرکت دیگر آن بود که پس از قطع مذاکرات برست‌لیتوفسک و تجدید تعرض نیروهای آلمان، کمیساریای امور مسلمانان پیامی خطاب به«خلق مسلمان انقلابی» صادر کرد و از آن‌ها خواست که «زیر پرچم سرخ حزب سوسیالیست مسلمان» گرد آیند. در نوامبر 1918 کنگره‌ی «سازمان‌های کمونیست مسلمان» در مسکو «دفتر مرکزی سازمان‌های کمونیست مسلمان» را تشکیل داد که به‌چندین زبان نشریات تبلیغاتی منتشر می‌کرد، از جمله روزنامه‌ای به‌زبان ترکی، و ناطقانی به‌اطراف می‌فرستاد و چاپخانه‌های محلی برپا می‌کرد. در دومین کنگره‌ی مسلمانان در نوامبر 1919 لنین و استالین شخصاً سخن‌رانی کردند.

    ث، مرحله‌ی دوم سیاست شوروی... در آوریل سال 1918 آغاز شد. در شرق نیز مانند اوکراین با مداخله‌ی عملی برضد دولت‌های «بورژوا» همراه بود؛... یک دولت باشقیر به‌ریاست ولیدوف نامی که پس از انقلاب اکتبر خودگردانی باشقیرستان را اعلام کرده بود جانب قزاق‌های اونبورگ را کرفت، که با دولت شوروی درحال جنگ بودند؛ و این نمونه‌ی بارز روش «ناسیونالیست‌ها» بود. این اختلاف باعث شد که دولت شوروی درصدد جلب پشتیبانی عناصر «نیمه‌پرولتاریای» هرمنطقه برآید (البته به‌کار بردن این اصطلاح نیز به‌معنای دقیق کلمه در این مورد مانند اصطلاح «بورژوا» نادرست است) و به‌دامن زدن آتش نارضایی‌ها و آرزوهای آن‌ها بپردازد.... اما این دوره، برخلاف دوره‌ی پیشین، با حملات شدیدی به‌دیانت اسلام و سنت‌ها و آیین‌ها همراه بود. این حملات بدون شک پاره‌ای به‌دلایل عقیدتی صورت می‌گرفت، اما پاره‌ای نیز برای آن بود که می‌خواستند نفوذ روحانیان را از میان ببرند، زیرا که به‌گمان بلشویک‌ها روحانیان ستون فقرات جنبش‌های ملی «بورژوایی» را تشکیل می‌دادند. دولت‌های خودگردان تاتارها و باشقیرها با اعلامیه مارس 1918 برافتادند و به‌جای آن «جمهوری شوروی تاتار باشقیر فدراسیون شوروی روسیه» تشکیل شد، که اقوام چوواش و ماری را دربرمی‌گرفت. سپس با فرمان 13 آوریل 1918 شورای ملی تاتارها منحل شد و رهبران آن بازداشت شدند.

    ج، سیاست شوروی کردن اجباری مرزوبوم‌های شرقی برپایه این فرضیه که توده‌های انقلابی بومی هم با ناسیونالیسم بورژوایی مخالف‌اند و هم با اسلام، به‌کلی شکست خورد. درباره‌ی نفوذ روحانیان و روشن‌فکران بورژوا که جوانه‌های جنبش‌های ملی را رهبری می‌کردند ممکن است گزافه‌گویی کرده باشند، اما به‌ویژه در میان اقوام چادرنشین هدف‌ها و شیوه‌های بلشویک‌ها کم‌تر از روحانیان و روشن‌فکران هواخواه داشت؛ و نقشه‌هایی که مردمان آشنا با محیط غرب در مسکو می‌کشیدند برای جوامعی که سرگرم کشاورزی بدوی بودند یا صحرانشینانی که مشکل‌شان کمبود چارپا و دسترسی نداشتن به‌چراگاه بود چندان کششی نداشت.

    چ، در کریمه «دیرکتواری» که از طرف یک مجلس ملی تاتار در فاصله‌ی میان انقلاب فوریه و انقلاب امتبر برپا شده بود در ژانویه 1918 به‌دست بلشویک‌ها برافتاد، و تصرف سواستوپول به‌دلیل فجایعی که در آن روی داد تا مدت‌ها فراموش نشد. به‌جای «دیرکتوار» جمهوری شوروی تاتارِ کریمه اعلام شد. اما عمر آن هم کوتاه بود. آلمان‌ها در جریان پیش‌رَوی در خاک اوکراین دولت دشت‌نشانده‌ای به‌زیاست یک ژنرال روس به‌نام سولکویچ برپا کردند؛ اما حکومت او نیز مانند حکومت اسکوردپادسکی در اوکراین با سقوط آلمان در نوامبر 1918 به‌پایان رسید. پس از آن گروهی از «سفید»هایی که از حکومت بلشویک‌ها گریخته بودند، و بیش‌ترشان از کادت‌ها بودند، در کریمه دولتی تشکیل دادند که رنگ و ترکیب «پان‌روسی» داشت و مدعی نمایندگی تاتارهای کریمه نبود. این دولت، که با مدیریت نظامی دنیکین اقتدار خود را به‌زحمت گسترش می‌داد و تا حدی نیز از شناسایی و پشتیبانی متفقین برخوردار بود، تا پس از شکست دنیکین نیز برسرکار باقی ماند. در شمال قفقازیه و در داغستان در سراسر 1918 میان بلشویک‌ها و ناسیونالیست‌های محلی زد و خوردهای پراکنده جریان داشت. در این جریان ناسیونالیست‌ها از طرف ترک‌ها تحریک و تقویت می‌شدند، تاآن‌که لشگریان دنیکین در بهار و تابستان 1919 از این منطقه گذشتند و فاجعه و مصیبت از حد مراحل پیشین درگذشت.

    ح، مخالفتی که بلشویک‌ها تقریباً در سراسر مرزوبوم شرقی تا پایان 1919 با آن روبه‌رو می‌شدند نتیجه‌ی زیر و بم‌های جریانات نظامی بود. تا زمانی‌که سرنوشت رژیم شوروی روشن نبود، و تا زمانی‌که تسلط آن براین مناطق گهگاهی و ناپایدار بود، توده‌های محلی مشکل به‌آن اقبال می‌کردند. اما ستیزه‌جویی فرستادگاه دولت شوروی با دین اسلام مخالفت مردم را تشدید می‌کرد. رهبران شوروی از صفحات شرقی سرزمین پهناوری که ناگهان به‌دست‌شان افتاده بود چندان اطلاعی نداشتند. در ذهن آن‌ها تصویر مبهمی وجود داشت از مردم ستم‌دیده‌ای که منتظرند دستی از غیب بیرون آید و آن‌ها را از شر مأموران حکومت تزاری و ملایان خرافاتی نجات دهد. اما وقتی که دیدند گذشته از اقوام صحرانشین و برخی از نقاط آسیای مرکزی، در سایر جاها اسلام بنیانی  است مستحکم و قوی که در برابر عقاید و اعمال جدید بسیار سرسختانه‌تر از کلیسای کاتولیک ایستادگی می‌کند، سخت درشگفت شدند.

    خ، در سال 1920 تغییر بارزی در روابط میان مسکو و مرزبوم‌های شرقی پیش آمد. تا آن روز سیاست شوروی در وهله‌ی اول متوجه غرب بود، که در آغاز سرچشمه‌ی امید انقلاب جهانی بود و سپس سرچشمه‌ی خطر برای بقای رژیم. اما خطر عمده اکنون برطرف شده بود. هرچند با حمله‌ی لهستان در مه 1920 این خطر باز لحظه‌ای تجدید شد. شکست کولچاک و دنیکین برای نخستین‌بار امکان برقرار کردن نظم را در مرزبوم‌های شرقی فراهم ساخت، و فرصت اجرای نقشه‌ی لنین دست داد؛ یعنی کشاندن توده‌های انقلابی و ملل استثمار شده‌ی شرق به‌صف کارگران و دهقانان انقلابی روسیه. وزن سیاست شوروی به‌طور قاطع از غرب به‌شرق منتقل شد. کنگره‌ی خلق‌های شرقی در سپتامبر 1920 در باکو سرآغاز نبرد ملل شرقی به‌رهبری شوروی برضد امپریالیسم غرب اعلام شد.

    د، در همان ایام [مه 1920] دیگرگونی مشابهی نیز در رفتار خود ملل شرقی روی داد. نتیجه‌ی جنگ داخلی که «سفیدها» با پشتیبانی دول خارجی راه انداخته بودند در همه‌ی این مناطق افزایش آبرو و اقتدار دولت روسیه شوروی بود. در مناطق روسی و غیرروسی، هدف آشکار ژنرال‌های «سفید» برای بازگرداندن نظام قدیم زمینه‌داری و کارخانه‌داری، هم‌دردی تردیدآمیز اکثریت دهقانان و کارگران را برای رژیم شوروی خرید. در نواحی غیرروسی وعده‌های دولت شوروی درباره‌ی خودمختاری ملی بی‌قید و بند، هرچند که با مفروضات سیاسی و اجتماعی خاصی مشروط می‌شد، با عزم ژنرال‌ها برای تجدید وحدت امپراتوری روسیه با همان سنت متابعت کامل سیاسی و فرهنگی عناصر عیرروسی، تمایز آشکاری داشت. در 1918 و 1919 ملل مسلمان عموماً از قدرت شوروی سرپیچی می‌کردند، ضربه‌ی دست سنگین‌تر سپتهیان «سفید» یکی از عواملی بود که از 1920 به‌بعد آن‌ها را در برابر فشار و رهبری دولت شوروی رام‌تر ساخت.

    ذ، درباره‌ی این‌که توزیع دوباره‌ی زمین‌هایی که از کازاخ‌ها گرفته شده بود تا چه حد انجام گفت اطلاع دقیقی در دست نداریم. اما مسلم است که قحطی 1921 در کازاهستان، و در تمام منطقه‌ی ولگا، شدت خاصی داشت.

    ر، آرامشی که در زمستان 21-1920 در سراسر مرزبوم‌های شرقی به‌دست آمد نتیجه‌ی نهایی ارتش شوروی در جنگ داخلی بود. تکلیف مسأله‌ی قدرت روشن شده بود. مرکز نهایی قدرت مسکو بود و اکنون زمان آن رسیده بود که ملل مختلف با اشکالی از حکومت که برای مسکو پذیرفتنی باشد کنار بیایند و فرمان حکامی را ـ‌روس یا بومی‌ـ که بتواند با مسکو کار کنند گردن بگذارند. در همه‌ی این سرزمین‌ها خودگردانی راه‌حل معقول مسأله‌ی حکومت بود، زیراکه هیچ‌کدام آن‌ها به‌هیچ‌ هنوان دارای اسباب استقلال نبودند. و درجه‌ی خودگردانی که در عمل به‌دست می‌آوردند نه به‌خست قدرت حاکم بلکه به‌وسع حکومت محلی بستگی داشت. صورت قانونی قرارداد دارای اهمیت بود. هیچ نوع توافقی یا شرایطی درخصوص این جمهوری‌ها میان قدرت مرکزی و قدرت محلی قید نشده بود. در همه‌ی موارد قدرت مرکزی حق خودگردانی را با تصمیم یک‌جانبه اعطا می‌کرد. بدین‌ترتیب مسأله‌ی منزلت جمهوری‌ها در دایره‌ی قانون «ج ش ف ی ر» معین شده بود. مسأله‌ی شکل نهایی اتحادیه وسیع‌تری از جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی در مرزبوم‌های شرقی اروپایی مطرح نشد.

    ز، از میان همه‌ی مرزبوم‌های این منطقه مسأله کریمه از همه دیرتر حل شد. تاریخ کریمه در سال‌های انقلاب بسیار مخدوش بود. آخرین پایگاه ورانگل، آخرین ژنرال «سفید»، در این سرزمین بود، و پس از هزیمت نهایی او در پایان 1920، قبائل گردن‌کش تاتار تا حدود یک سال بعد در برابر دولت شوروی ایستادگی می‌کردند. سرانجام فرمان 18 اکتبر 1921 تأسیس جمهوری خودگردان شوروی سوسیالیستی کریمه را به‌عنوان عضو «ج ش ف س ر» اعلام کرد.

  • تئوری «مزد و حقوق‌بگیران» - ترفندی برای انحلال اراده‌ی طبقه‌کارگر

    مقدمه:
    وضعیت فی‌الحال بورژوایی و حاکم برهستی انسانی، امکانات ناچیز ـ‌اماـ واقعی‌، و نیز ضرورت حرکت برخلاف وضعیت موجود، چنین حکم می‌کند که هم‌زمان با کارهای عمدتاً عملی و پاسخ‌گویی به‌ارتباطات و مناسباتی‌که لازمه‌ی سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی است؛ نیرو و وقت مناسبی را نیز به‌امر تدارک تئوریک و آموزش

  • خانواده، آزادی و کمونیسم

    به‌جای مقدمه:
    نیمه‌ی نخست این مقاله در ایران (سال 1367) و توسط یک تشکل کارگری و کمونیستی در مقابله با کاهش تبادل ارزش‌های انسانی و خانوادگی نوشته شد که اینک با بعضی دست‌کاری‌ها جزئی منتشر می‌شود. اما نیمه‌ی دوم آن، که در سال 1378 در هلند نوشته شد و در شماره‌ی 18 نشریه کمون با اسم مستعار ناصر آذرپو منتشر گردید، تحت تأثیر مناسبات و شرایط نه چندان مناسب آن زمان یک بازنویسی دوباره و متأثر از مناسبات، شرایط و روح تازه‌پای زمانه‌ی کنونی

  • روبسپیر و انقلاب فرانسه

    دانلود کتاب روبسپیر و انقلاب فرانسه

     

  • موتسارت، پیش درآمدی بر انقلاب

    دانلود کتاب موتسارت، پیش درآمدی بر انقلاب

     

  • تاریخ کمون پاریس - لیسا گاره

    دانلود کتاب تاریخ کمون پاریس - لیسا گاره

     

  • واپسین خواسته‌ی جو هیل

     

     

    لینک دانلود موسیقی واپسین خواسته‌ی جو هیل 

     joehill-1

     وصیت من انتخاب ساده‌ای است

    چراکه چیزی برای تقسیم ندارم

    خویشاوندانم از گریه و زاری بی‌نیازند

    خزه به‌سنگ غلتان نمی‌چسبد

    اما پیکرم؟ آه، اگر امکان انتخاب داشتم

    آن را به‌خاکستر تبدیل می‌کردم

    و اجازه می‌دادم نسیم̊ شادی آن را به‌آسمان بپاشد

    تا خاکسترم به‌جایی برسد که گل‌ها [دوباره] می‌رویند

    شاید چند گل پژمرده شوند اما بعد

    برخیزند و دوباره برویند

    این واپسین و آخرین خواسته من است

    برای همه‌ی شما آرزوی سعادت دارم{1}

                                                  جو هیل

    joehill-2

    یادداشت مترجم[1]

    در شرایطی‌که آرمان‌گرایی طبقاتی و تاریخی در مقابل پراگماتیسم، فردیت و منافع خصوصی رنگ می‌بازد؛ نگاه دوباره به‌زندگی، واپسین خواسته و تداومِ حقیقت اجتماعی‌ـ‌طبقاتی جو هیل ـ‌شاید‌ـ بتواند نقش تلنگر به‌وجدان‌های چرت‌آلوده‌ی بسیاری از کارگران را ایفا کند.

    مقاله‌ی زیر از جمله نشان‌گر این است‌که اگر جسم جو هیل را کشتند، اما حقیقتِ زندگی او ـ‌همان‌طور که در واپسین نوشته‌اش خواسته بود‌ـ تداوم یافت؛ و درعرصه‌های مختلف شکوفا شد. این تداوم (گرچه با پیچش‌های ـ‌گاه تند و گاه آرام‌ـ به‌راست)، اما در پیکره‌ی باور، هنر، اندیشه یا مبارزه‌ی مستقیم طبقاتی ـ‌هربار‌‌ـ جان تازه‌ای گرفته‌ است. جنبش کارگری در ایران و رهبران و فعالین آن به‌چنین تداومی دست نیافتند. این درصورتی است‌که نهادها، افراد و اندیشه‌های سیاسی در ایران (بدون این که به‌ارزش آن‌ها بپردازیم) کمابیش تداوم و پیوستار داشته‌اند. به‌راستی چرا نهادها و افراد سیاسی در ایران از نوعی تداوم و بقا برخوردارند؛ اما نهادها و رهبران جنبش کارگری به‌محاق فراموشی سپرده می‌شوند؟

    ******

    جو هیل [Joseph Hillstrom, Joel Hagglund] فعال کارگری سوئدی‌ـ‌آمریکایی، ترانه‌سرا و عضو «کارگران صنعتی جهان»(IWW) در سال 1915 پس از یک محاکمه‌ی جدال‌آمیز و جنجال‌آفرین [در واقع، به‌جرم سازماندهی مبارزات کارگری]{2} ‌اعدام شد.

    جو هیل از همان هنگامی‌که در سال 1902 به‌عنوان کارگر مهاجر در ایالات متحده‌ی آمریکا پذیرفته شد، [در جستجوی کار] حرکتی را از نیویورک شروع کرد که ‌با عبور از کلیولند و اوهایو،‌ ‌سرانجام‌ به‌سواحل غربی منتهی گردید. او به‌هنگام زلزله‌ی 1906 در ایالت کالیفرنیا و شهر سان‌فرانسیسکو بود. جو هیل در سال 1910 ، هنگامی‌که در اسکله‌ی سان‌پدرو (واقع در ایالت کالیفرنیا) کار می‌کرد، به‌[جنبش] «کارگران صنعتی جهان»{3} پیوست؛ و در اواخر سال 1910 طی نامه‌ای به‌روزنامه‌ی «کارگران صنعتی جهان» خودرا به‌عنوان یکی از اعضای لوکال اورِگون (واقع در پورتلند) معرفی کرد.

    افزایش اعتبار درIWW  و سفرهای گسترده‌ی جوهیل ـ‌به‌همراه سخن‌رانی، تصنیف ترانه‌های سیاسی و نیز سرودن اشعار طنز‌ـ برای او این امکان را فراهم آورد تا کارگران را زیر پرچم «کارگران صنعتی جهان» متشکل کند. ترانه‌های جو هیل اغلب از ملودی‌های  مشهور و باب روز اقتباس می‌شدند. عبارت «خیال واهی» ["pie in the sky"] که در ترانه‌ی «واعظ و برده» از آن استفاده شده، تقلیدِ طنز‌آمیزی از سرود مذهبی «دلبندم خداحافظ، خداحافظ» است. ترانه‌های دیگر جو هیل که ارزش یادآوری دارند: «آسمان جُل» [The Tramp]، «قدرت در تشکل کارگری است» [There is Power in the Union]، «دختر یاغی»[Rebel Girl] و «کیسی جونز» [Casey Jones] از مجموعه‌ی «اتحادیه اعتصاب‌شکنان» [Union Scab] است.

    جو هیل کارگر دوره‌گردی بود که در جستجوی کار از این قطار باری به‌آن قطار باری جست می‌زد و گرداگرد غرب می‌چرخید. او در اوایل سال 1914 کاری در معدن نقره‌ی کینگ در پارک سیتی (واقع در ایالت یوتا) پیدا کرد که فاصله‌ی چندانی از شهرِ سالت لیک سیتی[شهرِ دریاچه‌ی نمکSalt Lake City] ندارد.

    joehill-3

    در دهم ژانویه 1914 جان جی. موریسون و پسرش آرلینگ توسط دو نفر مزاحم مسلحی که صورت‌شان را با دستمال قرمز پوشانده بودند، در مغازه‌ی قصابی خودشان (واقع در سالت لیک سیتی) کشته شدند. آرلینگ قبل از این‌که کشته شود، با تفنگی که از پشت پیشخوان برداشته بود، یکی از مردان نقابدار را زخمی کرده بود. ازآن‌جاکه هیچ‌چیزی از مغازه دزدیده نشده بود، پلیس در ابتدا فکر کرد که مسئله‌ به‌انتقام‌گیری برمی‌گردد. موریسیونِ پدر از افراد پلیس بود و احتمالاً دشمنان فراوانی برای خودش درست کرده بود.

    در غروب همان‌شب جو هیل، زخمی در اثر گلوله، در آستان خانه‌ی دکتر محلی ظاهر شد. او گفت که در جریان مشاجره به‌خاطر یک زن، که از افشای نام او امتناع می‌کرد، زخمی شده است. دکتر [به‌پلیس] گزارش داد که هیل مسلح به‌تپانچه بود.

    با توجه به‌گذشته‌ی موریسون به‌عنوان افسر پلیس، در ابتدا چندین مرد که توسط او بازداشت شده بودند، مظنون واقع شدند. قبل از این‌که هیل متهم به‌قتل شود و به‌همین جرم مورد محاکمه قرار بگیرد، 12 نفر دستگیر شده بودند. یک دستمال قرمز در اطاق هیل پیدا شد. تپانچه‌ای که ادعا می‌شد به‌هیل تعلق دارد، در مطب دکتر پیدا نشد.

    هیل قاطعانه گفت که درگیر سرقت و قتل موریسیون نبوده است. او گفت که وقتی مورد اصابت گلوله قرار گرفت، دست‌هایش [به‌علامت تسلیم] بالای سرش قرار داشت؛ و به‌نظر می‌رسید که سوراخ ناشی از اصابت گلوله نیز ـحدود ‌یازده سانتیمتر پایین‌تر از زخم گلوله در پشت او‌ـ ادعای او را تأیید می‌کند. [گرچه] هیل در دادگاه از خودش دفاع نکرد؛ اما وکلای او تذکر دادند که چهار نفر در همان شب در سالت لیک سیتی به‌خاطر اصابت گلوله مورد معالجه قرار گرفته‌اند، و عدم سرقت و هم‌چنین عدم آشنایی هیل با موریسیون‌ وجود انگیزه‌ی قتل در مورد او را منتفی می‌کند.

    دادستان نیز به‌نوبه‌ی خود یک دوجین شاهد عینی درست کرد که می‌گفتند: قاتل به‌جو هیل شباهت دارد. یکی از این شاهدان عینی مرلین موریسیون 13 ساله (فرزند و برادر مقتولین) بود که در اولین دیدارش با هیل گفت که «او به‌هیچ‌وجه شبیه قاتل نیست»، اما بعداً هیل را به‌عنوان قاتل شناسایی کرد. [بدین‌ترتیب]، هیئت منصفه طی فقط چند ساعت هیل را به‌جرم قتل محکوم کرد.

    در رابطه با اتهامِ قتل̊ به‌طور گسترده‌ای شایع شده بود که هیل در شب حادثه با یک زن شوهردار در یک بستر خوابیده بود. [با این وجود] هیل از تأیید این داستان پوشیده در پرده‌ی اسرار امتناع کرد؛ چراکه در  شرایط ایالت یوتا در سال 1914 نام بردن از آن زن می‌توانست مایه بدنامی او را فراهم کند و زندگی‌اش را به‌خطر بیندازد. [ایالت یوتا تحت کنترل فرقه‌ی مذهبی بسیار سخت‌گیر مورمون‌ها قرار داشته و دارد ـ م]

    درخواست تجدیدنظر از دادگاه عالی‌ ایالت یوتا مورد قبول واقع نشد. هیل در نامه‌ای که به‌دادگاه نوشت، هم‌چنان حق دادگاه در مورد Luisterenجستجوی منشأ زخم خود را نپذیرفت؛ و [بدین‌ترتیب] هیچ شکی باقی نگذاشت که قضات دادگاه عالی حکم دادگاه بدوی را تأیید می‌کنند. رییس دیوان عالی (‌دانیل استراپ) نوشت که زخمِ غیرقابل توضیح هیل «یک علامت مشخصه» است و «مدافعین نباید در رابطه با استنتاج طبیعی و معقول از این زخم ساکت بمانند».

    هیل در مقاله‌ای که در یکی از روزنامه‌ی سوسیالیست به‌نام «درخواست معقول» [to Appeal Reason]  منتشر کرد، نوشت: «به‌خاطر اهمیت آقای موریسون می‌بایست "بز" (یعنی: سپر بلای دیگران) بود و محکوم شد؛ زیرا آن‌ها فکر می‌کنند که یک ولگردِ تنها، یک سوئدی، و از همه بدتر یکی از اعضای IWWهیچ‌گونه حقی برای زندگی ندارد، و بنا به‌مقررات جاری [می‌بایست] به‌عنوان "بز" انتخاب شود».

    پرونده‌ی جو هیل به‌یک موضوع مطبوعاتی وسیع تبدیل شد. رئیس جمهور وُدرو ویلسون، نویسنده‌ی کر و لال هلن کلر و مردم سوئد ـ‌همگی‌ـ [به‌نوعی] بخشش جو هیل را خواستار شدند. این طلب بخشش همگانی توجه اتحادیه‌های بین‌المللی را جلب کرد و این انتقاد مطرح شد که محاکمه عالانه نبوده است{4}.

    شب قبل از اعدام، حدود ساعت 10، جو هیل وصیت‌نامه‌اش را از لای میله‌ها به‌‌نگهبان زندان تحویل داد.

    گیبس اسمیت زندگی‌نامه نویس جو هیل (در کتابی به‌همین نام) می‌نویسد: همان شب حمایت‌کنندگان هیل در سیاتلاستشهادی را به‌وکیل او تحویل دادند. ویلیام باسکی به‌عنوان شاهد نوشته بود که او در همان شبی ‌که قتل اتفاق افتاد، برای مدت چندین ساعت ‌همراه هیل بوده و به‌همراه او در شهر دیگری کار می‌کردند؛ او گفت که هیل بی‌گناه است. [گرچه] تناقضاتی در داستان وجود دارد؛ اما تلگرام برای فرماندار یوتا فرستاده شد. فرماندار یوتا از پلیس سیاتل خواست که باسکی را دستگیر کند. پلیس سیاتل از این کار امتناع کرد. صبح روز بعد مقامات زندان از هیل پرسیدند که آیا او باسکی را می‌شناسد. پاسخ جو هیل منفی بود. مقامات چنین نتیجه گرفتند که باسکی دروغ می‌گوید و هیل باید طبق برنامه‌ اعدام شود.

    گیبس اسمیت چنین ادامه می‌دهد:

    هیل در ساعت 5 صبح، روز جمعه 19 نوامبر، از خواب بیدار شد. کنش و واکنش‌های آن روز هیل فضای اسف‌انگیزی را ایجاد کرد که نشان دهنده‌ی چند ماه آخر زندگی او بود. روز قبل به‌هیل یک جارو داده بودند تا سلولش را تمیز کند. وقتی‌که هیل در صبح جمعه از خواب بیدار شد، دسته‌ی جارو را از وسط شکست، پتوی رختخواب‌اش را طوری جر داد تا به‌شکل رشته‌های نوار دربیاید، نوارهای جدا شده از پتو را چنان به‌دور میله‌های درِ سلول بست که کسی نتواند آن را باز کند، آن‌گاه تشک خودرا در مقابل درِ سلول قرار داد. هنگامی‌که نگهبان‌ها سعی ‌کردند تا موانع پشت در را پس بزنند، هیل با نوک تیز چوب شکسته‌ی جارو به‌آن‌ها ضربه وارد می‌آورد. نگهبان‌ها چندین دسته‌ی جارو را شکستند و شروع کردند به‌ضربه زدن به‌هیل. هنگامی که یکی از نگهبان‌ها تلاش می‌کرد تا موانع پشت در را کنار بزند، دیگری با دسته‌ی جارو به‌شکم هیل می‌کوبید تا او را به‌عقب سلول براند. [اما] هیل دسته‌ی جارو را از نگهبان قاپ زد و به‌دو اسلحه مجهز شد. بنا به‌گزارش رونامه‌ی سالت لیک هرالدِ جمهوری‌خواه این دوئل عجیب به‌آن ‌اندازه طول کشید تا دو نگهبان هیل خونین و مالین شوند. دوئل هنوز در جریان بود که کلانتر کُرلِس آمد که هیل را از سلولش ببرد.

    وقتی‌که کلانتر نزدیک شد، هیل دست از مبارزه برداشت. کُرلِس که رابطه‌ی دوستانه‌ای را با هیل ایجاد کرده بود، گفت: «جو همه‌ی این کارها مزخرفه».

    هیل پاسخ داد: «منظورت چیه»؟

    کُرلِس گفت: «تو قسم خوردی که مثل یک مَرد بمیری».

    هیل ابتدا ساکت ماند و بعد گفت: خوب همین‌طوره، اما تو نمی‌تونی یک انسان را به‌خاطر مبارزه برای زندگی سرزنش کنی».

    مرد محکوم را از سلول خود برداشتند و به‌حیات زندان فرستادند. جوخه‌ی آتش در کارگاه آهنگری، پنهان در پسِ یک پارچه‌ی برزنتی گل‌دار ـ‌با پنج سوراخ برای لوله‌های تفنگ‌ـ برپا شده بود. چهارتا از تفنگ‌ها گلوله داشت ـ یکی هم خالی بود. هیل را روی یک صندلی قرار دادند که با ‌فاصله‌‌ای حدود 7 متر در مقابل پارچه‌ی برزنتی قرار داشت. هنگامی‌که هیل در صندلی جای‌گیر شد، تند و تند می‌گفت: «من به‌شما نشان می‌دهم که چگونه باید مُرد، به‌شما نشان می‌دهم که چگونه باید مُرد، من وجدان پاکی دارم». او را در داخل صندلی با تسمه بستند و نقابی روی چشم‌هایش قرار دادند.

    دکتر [ضمن معاینه،] گوشی‌اش را روی قلب هیل گذاشت و چیزی را درست روی قفسه‌ی سینه‌ی او قرار داد. کاغذ نشانه‌گیری [برای جوخه‌ی اعدام] روی آن چیزی گذاشته شد که دکتر روی قفسه‌ی سینه‌ی هیل قرار داده بود.

    وقتی که این اقدامات مقدماتی تکمیل شد، گارد محافظ به‌عقب صحنه‌ی اعدام برگشت. جو هیل سرش را به‌سرعت به‌طرف عقب خم کرد و سعی کرد که از پشت نقاب̊ پشتِ سرش را ببیند. او فریاد زد: «رفقا، من دارم می‌رَم، خداحافظ»! هیچ‌ پاسخی از هیچ‌کس شنیده نشد. طبق دستور رئیس زندان به‌هیچ‌یک از سه مردی که هیل به‌مراسم اعدام دعوت کرده بود (‌اد رُوِن، جورج چایلد و فِرِد ریتِر‌) اجازه‌ی ورود به‌زندان ندادند. هیل دوباره فریاد زد: «رفقا خداحافظ»!

    شِت‌لِر‌، نماینده‌ی کلانتر و فرمانده‌ی جوخه‌ی آتش، دستوراتی را به‌ترتیب صادر کرد تا جوخه̊ آماده‌ی اعدام شود. او با صدای بلند دستور داد: «آماده، به‌طرف هدف‌،...».

    جو هیل با خنده‌ای که روی صورتش گستردش می‌یافت، فریاد زد: «آتش ـ بدون مکث، آتش».

    معاون کلانتر فرمان داد: «آتش»؛ و تفنگ‌ها شلیک کردند.

    خبرنگاری که شاهد صحنه‌ی اعدام بود، گزارش می‌دهد: «قبل از این‌که صدای فرمانده‌ی جوخه خاموش شود، صدای شلیک 5 تفنگ در هم‌آهنگی کامل شنیده شد، دود سفید رنگی از [سوراخ‌های] پنجره‌ی برزنتی بیرون زد؛ و چنان‌که گویی ضربه‌ی سنگینی [از پشت] هیل را کوبیده باشد، قفسه‌ی سینه‌‌اش فروافتاد». [بدین‌سان]، لبخند در صورت هیل پژمرد، عضلاتش به‌طور تشنج‌آمیزی منقبض گردید، بدنش که درهم فشرده شده بود، سست شد؛ و به‌تسمه‌هایی‌که به‌آن‌ بسته شده بود، آویزان ماند.

    joehill-4

    چندی بعد یکی از افرادِ جوخه‌ی اعدام گفت:

    مثل شلیک به‌یک حیوان بود. چقدر افکار من سرگردان بودند. به‌نظر می‌رسید که جوخه منتظر فرمان آتش است. اما بعد، وقتی‌که دستور آتش توسط خودِ هیل داده شد، من تقریباً به‌روی زانوهایم افتادم. ما شلیک کردیم. من می‌خواستم چشم‌هایم را ببندم، اما به‌آن کاغذی خیره ماندم که با چهار گلوله‌ی سربی̊ سوخته و پاره شده بودند. آن چهار دایره‌ی سیاه شروع کردند به‌قرمز شدن، آن‌گاه جهش خون؛ و کاغذِ روی سینه‌ی جو ‌تماماً به‌رنگ سرخ درآمد.

    joehill-5

    وصیت‌نامه‌ی جو هیل جنبش کارگری را مثل آدم‌های برق‌زده در بهت فروبرد. 45 سال بعد اِتل رایِماین بهت را [برای چندمین بار] وارد [دنیای] موسیقی کرد. او می‌نویسد:

    من در سال 1960 به‌همراه یک نفر دیگر درس موسیقی می‌خواندم و یکی از اولین تمرین‌هایم این بود که روی یک متن̊ آهنگ بگذارم. من همیشه مبهوتِ وصیت‌نامه‌ی جو هیل بودم؛ و وقتی شروع کردم به‌ساختن آهنگ برای این متن، تمامی ملودی آن̊ طوری به‌درونم سرریز گردید، و چنان پدیدار شد که گویی همیشه به‌آن متعلق بود. جو هیل یکی از قهرمان‌های پدرم بود؛ و محبوب‌ترین آهنگ مورد علاقه‌ی او ـ‌«من خواب دیدم، آخرین شبِ جو هیل را خواب دیدم»ـ از  اِرل رابینسون بود که توسط  پُل رابسونخوانده شده بود. آن صفحه‌ی 78 دور در دوران کودکی من باید صدها بار روی گرامافونی که داشتیم، چرخیده باشد.

    پدر من ـ‌‌موریس گلدشتاین‌ـ 45 سال در حرفه‌ی خیاطی و صنعت لباس در نیویورک کار می‌کرد. او اطوکش بود و به‌کارش افتخار می‌کرد. علاوه براین، او در همه‌ی 45 سال کارگری‌اش در بدنه‌ی ILGWU (اتحادیه بین‌المللی کارگران خیاطِ زنانه‌دور) فعال بود و تاآن‌جاکه من می‌دانم حتی یک روز هم از این فعالیت دست نکشید. در سال‌های 1950 و 1960 بُرشکارها، اطوکش‌ها، دوزنده‌ها و سرخط‌ها می‌توانستند به‌نوبت برای زنان خانواده‌ی خود لباس بدوزند؛ بدین‌معنی‌که هر سه یا چهارسال یک‌بار مادرم، خواهرم و من متناوباً لباس «سفارشی» دریافت می‌کردیم؛ و ما این حق را داشتیم که در فروشگاه‌، فصل و مد و کارخانه‌ی سازنده‌ی لباس دلخواه خودرا نیز انتخاب کنیم. پدر من تا سن 80 سالگی در صنایع لباس کار می‌کرد؛ و فقط زیر فشار خانواده‌اش دست از کار کشید. هنگامی‌که او این جهان را ترک می‌کرد، صد سال و هفت ماه عمر داشت.

    joehill-6

    [به‌هرروی]، آهنگی که در سال 60 توسط اِتل رایِم روی متن وصیت‌نامه‌ی جو هیل ساخته شده بود، توسط جو هیکرسون در سال 1976 به‌شکل صفحه‌ی گرامافون (LP) ضبط گردید. او دوسال قبل از این یکی از اعضای «فدراسیون کارکنان کشوری، ایالتی و شهرداری‌های آمریکا»(AFSCME) بود که «اتحادیه کارکنان کتابخانه‌ی کنگره» را تشکیل داده بودند. هیکرسون می‌نویسد:

    در واقع، با وجود این‌که تازه ‌پُست سرپرستی مدیریتِ کل «آرشیو ترانه‌‌های مردمی» را به‌من سپرده بودند (جایی که برکار دو کارمند بسیار خوب سرپرستی می‌کردم)، اجرای ترانه‌های اتحادیه‌ای را در لیست برنامه‌های اولین مراسمِ AFSCME در کتابخانه‌ی گنگره قرار دادم.

    joehill-7

    پانوشت‌ها:

    {1}

    My will is easy to decide

    For I have nothing to divide

    My kin don't need to weep and moan

    Moss does not cling to a rolling stone

    My body? oh, if I could choose

    I would to ashes it reduce

    And let the merry breezes blow

    My dust to where some flowers grow

    Perhaps some fading flower then

    Would soon rise up and grow green again

    This is my last and final will

    Good luck to all of you,

    {2} بلافاصله پس از این‌که‌ پلیس سالت لیک سیتی Salt lake city هیل را دستگیر کرد، با پلیس سان‌پدرو San Pedro ، کالیفرنیا California ، جائی که هیل قبلا در آن زندگی کرده‌ بود تماس گرفت. رئیس پلیس آن‌جا با تلاش‌های هیل برای سازمان دادن باربران اسکله مقابله کرده‌ بود و جواب داد: «شنیده‌ام کسی بنام جوزف هیلستروم Josef Hillstrom را به خاطر قتل دستگیر کرده‌اید. خودش است…. مطمئنا شهروند نامناسبی است. او از جمله‌ ترانه‌سرایان و نویسندگان جزوات ترانه‌های (IWW)است».

    منظور او واضح بود. اگرچه او فاقد اسناد و مدارک قتلی بود که هیل به‌آن متهم شده ‌بود، شکی نداشت که هیل «خود آن مرد» بود. برای او هیل تهدیدات طبقه کارگر علیه نظم موجود را نمایندگی می‌کرد. کسانی که مورد احترام او بودند نمی‌خواستند که کارگرانشان متحد شوند، یا ترانه‌هائی را که جو هیل سروده‌ بود بخوانند. آن‌ها و پلیس آن‌ها را مسخره‌ کنند، حق آن‌ها بر ثروتی را که تولید نکرده ‌بودند مورد اعتراض قرار دهند. براساس این تعصبات بود که جو هیل به‌خاطر قتلی که در آن شرکت نداشت، محاکمه و تیر‌باران شد.

    {3} (مقاله‌ی «ترانه‌سرای کارگران» ـ اتحاد بین‌الملی... ـ آقای اسعد حاجی حسنی) در رابطه با «کارگران صنعتی جهان» و زندگی جو هیل است. ضمناً پانوشت {2} و {4} نیز  اقتباسی از همین مقاله است

    {4} «در ۲۹ مه ۱۹۷۹ جانشین رئیس دادگاه تجدید نظر یوتا، هاریت ل مارکوس Harriet L. Marcus به‌یک  موزیسین آمریکائی-‌سوئدی به‌نام فالک جی آندرسن Folk G. Andersen که برای بخشودگی هیل تلاش کرده ‌بود چنین پاسخ داد: “آقای آندرسن عزیز؛ دادگاه تشخیص می‌دهد در مورد یک قضیه مشکوک، بخشودگی عطف به‌ماسبق بی‌مناسبت خواهد بود.” [به‌راستی] اگر مسئله مشکوک بود، چرا جو هیل را تیر باران کردند؟


    [1] این ترجمه که توسط من انجام شده است، قبلاً در سایت جنبش کارگری و با امضای این سایت منتشر شده است.

    عباس فرد

  • شلیک به‌کاستروها

    خرافه به‌جای دیالکتیک و دفاع از نئولیبرالیسم با ماسک «سوسیالیسم پرولتری»

    جامعه‌ی طبقاتی برای آدم‌هایی که زیر سلطه‌ی آن قرار داشته‌اند، همواره و در همه‌ی مراحلش، روزگار غریبی بوده است؛ اما امروزه در شرایطی گرفتار شده‌ایم که می‌توان تحت عنوان غریب‌ترین روزگار همه‌ی روزگارهای غریب از آن نام برد.

    هزاران سال پیش (براساس پیدایش این امکان که محصولات کار‌ ذخیره شوند) کلمه، مفهوم و زبان به‌مثابه‌ی حیثیت نوع انسان و به‌‌منزله‌ی چهره‌ی درونی تبادل نیروی آدمی با طبیعتْ در مناسبات و جامعه‌ی طبقاتی به‌دو پاره‌ی متقابل انشقاق یافتند، و در وجه بالنده‌‌ی خود به‌اسارت وجه نابالنده‌ی خویش، و هم‌چنین به‌اسارت قدرت‌های حاکم و عوامل رنگارنگ آن‌ها در آمدند؛ و روزگار رنج‌بار غرابت انسان از انسان، انسان از طبیعت، انسان از خویشتن و انسان از کار و محصول کار را در حوزه‌ی اندیشه نیز رقم زدند.

    اما در زمانه‌ی کنونیْ نه فقط داغ بیگانگی و انشقاق برپیشانی حیثیت حقیقیِ مفهوم و کلمه و زبان حک شده است، و نه فقط بالنده‌‌گیِ پیوستار کلمه‌ـ‌مفهوم‌ـ‌زبان در اسارت قدرت‌های حاکم و عوامل زیر و درشت آن‌ها شکنجه می‌شود، بلکه روزگار تا آن‌جا غرابت یافته که این پیوستار ـ‌در وجه انقلابی‌اش‌ـ ‌حتی‌مورد تجاوز کاسه‌لیسان حقیری قرار می‌گیرد که خود قربانی کاسه‌لیسی خویش‌اند و تجاوزگری خود را در آینه‌ی وجود ساسیوس خرده‌بورژوازیوسِ خویشْ ‌فقط به‌چند نگاه غمزه‌آلود پاداش می‌گیرند تا بازهم به‌دنبال تحسین و غمزه‌آلود بدوند و بازهم بیش‌تر در منجلاب کاسه‌لیسی خود فروبروند. این روزگار نه فقط رنج‌بار و غریب است، بلکه فاجعه‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری را در زشت‌ترین چهره‌‌اش نیز در مقابل چشمانمان قرار می‌دهد. وای برانسان!

    *****

    روزگار غریبی است؛ غریب‌ترین روزگار همه‌ی روزگارهای غریب. در این روزگار موجوداتی پیدا می‌شوند که تحت عنوان «کمونیست» به‌کلمات، مفاهیم و زبان مارکس و مارکسیسم تجاوز و دست‌اندازی می‌کنند تا ضمن ارضای حقیرترین نیازهای برخاسته از «کسب‌وکار» خویش، جنایت‌آمیزترین سیاست‌های بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب را با مفاهیم شبه‌مارکسی،‌‌ توجیه و تفسیر و ستایش کنند.

    یکی از این به‌اصطلاح کمونیست‌‌ها عباس منصوران است. چنان‌چه از لاطائلات و اراجیف نوشتاری این شخص برمی‌آید، او نمونه‌ای از آن موجوداتی است‌که کسب‌وکارشان به‌واسطه‌ی تجاوز به‌کلمات، مفاهیم و زبانِ مارکس و مارکسیسم رواج می‌گیرد؛ و نیازهای فردی‌شان نیز در همین مسیر ارضا می‌گردد.

    شاید این حکم و قضاوت برای بعضی از افرادِ ناآشنا به‌این‌گونه از «کسب‌وکار»، غرض‌آلوده یا نامنصانه به‌نظر برسد؛ اما حقیقت جز این است‌. عباس منصوران که قبلاً شلیک به‌میلتون فریدمن را به‌‌نقادان استاد خویش (قره‌گوزلو) توصیه می‌کرد، در آخرین «هنر»نمایی ‌سوپرتئوریکش با قورت دادن فریدمن به‌همراه استاد سابق، کاستر و کوبا و چه‌گوارا را یک خط در میان نشانه گرفته تا پس از چکامه‌سرایی برای القاعده‌ای‌های متشکل در «ارتش آزاد سوریه»، «سوسیالیسم پرولتری» را پایه‌گذاری کند و در ایجاد زمینه‌ی نظریِ حمله‌ی نظامی ناتو به‌ایران سهم خود را ادا کرده باشد.

    برای اثبات حکم ظاهراً غرض‌آلوده یا نامنصانه بالا فقط کافی است‌که به‌نوشته‌ی «سوسیالیسم پرولتری در نقد بولیواریسم ضدسوسیالیستی» و «آدونیس‌های زمینی، چکامه‌سرایان سوریه» نگاه مختصری بیندازیم تا ضمن رفع اتهام برخورد غرض‌آلوده، درعین‌حال با موجوداتی که از طریق تجاوز و دست‌اندازی به‌اندیشه‌ی مارکس و مارکسیسم گذران می‌کنند، بیش‌تر آشنا شویم.

    اما قبل از این‌که روی این حقیقت متمرکز شویم‌که در مختصاتی ‌که هژمونی بورژوازی برجهان (در تمام ابعادش) مسلط است، به‌رگبار بستن رایحه‌ی سوسیالیسم برخاسته از انقلاب کوبا و آن‌چه در سال‌های اخیر به‌نام سوسیالیسم بولیواری معرف شده است، ‌به‌دقیق‌ترین معنی کلام‌ْ خدمت بی‌جیره و مواجب (و یا شاید...؟) به‌همین نئوکان‌هایی است که گاهاً مورد لعن و نفرین منصوران نیز قرار می‌گیرند؛ باید به‌جنبه‌ی به‌اصطلاح متدولوژیک و روش‌شناسانه‌ی جناب منصوران بپردازیم تا با یکی از حقه‌های «روشن‌فکرانه»ی او بیش‌تر آشنا شویم. براین اساس، مقدمتاً لازم به‌توضیح است‌که ازجمله ژست‌های کاسب‌کارانه و تجاوزگرانه‌ی جناب منصوران ژست فلسفی ‌و ماتریالیستی‌ـ‌‌‌دیالکتیکی[!؟] اوست که در انبوه حرف‌های بی‌معنی و چرند ـبه‌همراه نقل‌قول‌های متعدد از مارکس و انگلس‌‌و دیگران‌ـ  عرضه می‌شود تا به‌قول قدیمی‌ها نسق همه و هرکس را از همان آغاز با «سلاح» فلسفه گرفته باشد. اما حقیقت این است‌که «سلاح» منصوران (اعم از هرشکلی که داشته باشد) چیزی بیش از یک چماق پوسیده نیست که کارآیی‌اش فقط فریب و ایجاد ارعاب در دل آن خواننده‌‌ی محتملی است‌که در برابر احکام ارتجاعی او انگشت خود را با پُرسشی نقادانه بالا می‌گیرد.

    برای اثبات این ادعای حقیقی به‌همین نوشته‌ی آخر او که به‌جای زدن پنبه‌ی ‌میلتون ‌فریدمن، و نقد و بررسی نارسایی‌های درونی و موانع بیرونی سوسیالیسم کوبایی، به‌چپ بولیواری (که مورد پذیرش بخش وسیعی از توده‌های کارگر و زحمت‌کش در کشورهای لاتینی است) شلیک می‌کند، مراجعه می‌کنیم.

    منصوران می‌نویسد: «پنداربافان به سوسیالیسم «مُثُلی»، با برداشت از دنیای ماورائی افلاتون، گویی «مادر سوسیالیسم» پیشینی را فرود می‌آورند تا هرآینه به دلخواه خویش، در قالب از پیش موجودی، قالب ریزند. سوسیالیسم، ‌مُثُلِ هستی مند در جهان بالا نیست تا همانند «مادر مُثُلی» گوستاو یونگ، در مادران بسیار و سمبول‌هایش، به گونه ها و نحله های گوناگون تجسم یابد. سوسیالیسم انقلابی، دریافتِ پیشینی،a propri ، امانوئل کانتی نیز نیست. سوسیالیسم، پیرو ماتریالیسم دیالکتیکی است که چرایی ضرورت و مرزهای آن از فلسفه پرولتاریا، ماتریالیسم دیالکتیکی بر گرفته است؛ ‌اما، شناخت «ما بعدی»، posterior، از محک تجربه و آزمون گذشته و به دست آمده نیز نیست. سوسیالیسم، از دیالکیتک نفی نفی می گذرد. نفی نفی نیز، از آنتی تز و تز، به سنتز دگرگونی اجتماعی فرامی روید»[تأکیدها همه‌جا از من است، مگر این‌که منبع آن را بیان کنم].

    ضمن این توضیح که منظور از سوسیالیسم «مُثُلی»، به‌زعم منصوران، همان سوسیالیسم کوبایی و چپ بولیواری است؛ باید به‌‌او گفت که سوسیالیسم‌اش به‌این دلیل که «پیرو ماتریالیسم دیالکتیکی است که چرایی ضرورت و مرزهای آن از فلسفه پرولتاریا، ماتریالیسم دیالکتیکی برگرفته است» و از آن‌جاکه این سوسیالیسم «اما، شناخت «ما بعدی»، posterior، از محک تجربه و آزمون گذشته و به دست آمده نیز نیست»؛ پس می‌بایست به‌این نتیجه رسید که این سوسیالیسم نه تنها از اساس و پایه چرند است، بلکه حقه‌بازانه نیز هست. چرا؟ برای این‌که:

    اولاً‌ـ این سوسیالیسم «پیرو» چیزی به‌نام «ماتریالیسم دیالکتیکی» است که «چرایی ضرورت و مرزهای» خود این «ماتریالیسم دیالکتیکی» از «فلسفه پرولتاریا» و «ماتریالیسم دیالکتیکی» برگرفته شده است!؟ نتیجه این که چیزی از چیزی برگرفته شده است که چیز دیگری جز خودش نیست! این شیوه‌ی به‌اصطلاح استدلال و این خودبسندگی ساده‌لوحانه‌ی ذهنی یادآور ترجیع‌بندگونه‌ی دواری است‌که حروف‌چین‌های سابق در مقابل چرند گویی طرف مقابل خود، با آهنگی خنده‌آور زمزمه می‌کردند: دلبر جانان من برده دل و جان من، برده دل جان من دلبر جانان من، دلبر جانان من برده دل و جان من،...؛ والی غیرالنهایه!؟

    دوماً‌ـ این سوسیالیسم (یعنی: سوسیالیسم پرولتری جناب منصوران) شناخت «مابعدیِ» نیز نیست که «از محک تجربه و آزمون گذشته» به‌دست آمده باشد. بنابراین، به‌این دلیل که گذشته فاقد ماهیت است و غیرقابل آزمون؛ پس، سرشت سوسیالیسم پرولتری منصوران یا «چرایی ضرورت و مرزهای» آن نه حاصل تجارب گذشته و نیز نه حاصل آزمون هم‌اکنون جاری، که فقط و فقط حاصل چیزی است که چیزی دیگری جز خودش نیست! پس، باهم بخوانیم: دلبر جانان من برده دل و جان من، برده دل جان من دلبر جانان من...

    سوماً‌ـ این عبارت که «سوسیالیسم، از دیالکیتک نفی نفی می‌گذرد. نفی نفی نیز، از آنتی تز و تز، به سنتز دگرگونی اجتماعی فرامی روید» نیز عبارت‌پردازی مطلق است و فاقد معنی. فرض کنیم که چیز یا مقوله‌ای به‌نام نفی‌نفی وجود دارد و منصوران هم به‌اندازه‌ی 3 سطر آن را می‌شناسد (که البته به‌اندازه‌ی نیم سطر هم نمی‌شناسد)؛ باز فرض کنیم که عبارت «نفی نفی نیز، از آنتی تز و تز، به‌سنتز دگرگونی اجتماعی فرامی روید» دارای معنی است و دلالتی به‌غیر از کلمات هم دارد. حال سؤال این است‌که چرا سوسیالیسم پرولتریِ منصوران به‌جای این‌که مستقیماً از «آنتی تز و تز، به‌سنتز دگرگونی اجتماعی» فرابروید، با ‌وساطت «نفی نفی» به«دگرگونی اجتماعی» می‌رسد که مستلزم  صرف انرژی و وقت بیهوده‌ای است؟ بنابراین، اگر یک بار دیگر نتیجه بگیریم که سوسیالیسم جناب منصوران، علی‌رغم نقل‌قول‌های رنگارنگ از مارکس و انگلس و دیگران، اما فقط یک قمپزِ من‌درآوردی و فریب‌کارانه است، غلط نتیجه نگرفته‌ایم.

    با همه‌ی این احوال، منصوران همانند معلم شرعیات کلاس چهارم دبستان عاصمی در سال 1339 (نزدیک میدان خراسان) روی چارپایه ایستاده و در باره‌ی «سوسیالیسمِ پرولتری» ادعا و نظریه‌پردازی می‌کند. این ادعا را چگونه می‌توان با شیوه‌ی تحقیق الکی و چرند او جمع بست؟ داستان از این قرار است‌که خیل وسیعی از این جماعت، سوسیالیسم را قبله‌ای وابسته به‌خود می‌دانند که درصورت تحقق، حق زائل شده‌ی آن‌ها در دست‌یابی به‌پست و مقام‌های شهرستانی را به‌آن‌ها برمی‌گرداند و پاداش دوران تبعید و بی‌هویتی در کشورهای اروپایی‌ـ‌آمریکایی را نیز به‌آن می‌افزاید؛ و دنیا را پراز عدل و دادی می‌کند که نه مثل سوسیانس در زمانه‌‌ی پیدایش ‌خودْ خرافی (و اما مفید)، که از اساس حقه‌بازانه و کاسب‌کارانه است.

    این جماعت به‌هنگام بررسی خویش، قد و قواره‌ی خودرا در آینه‌ی ذهن بیمارشان چندین برابر بزرگ‌تر از آن‌چه واقعاً هست، می‌بینند؛ و ازآن‌جا که این غول‌های ذهنیْ هیبتی غیرانسانی و ترسناک را به‌نمایش می‌گذارند، چاره‌ای جز برگردانِ معنوی این تصویرِ خودبسنده‌ی خیالی در ترانسفورماسیون رنج و دردی که به‌هرصورت ریشه‌ی انسانی دارد، نمی‌بینند؛ و بدین‌ترتیب است که خودْ خویشتن را پیامبر می‌نامند و همانند همه‌ی پیامبران دروغین چرند می‌بافند و به‌حقه‌بازی نظری و عملی روی می‌آورند.

    به‌نوشته‌ی منصوران بازگردیم:

    منصوران ضمن این‌که «کلیسا» و «رابین‌هود» را به‌غلط یکسان ارزش‌گذاری می‌کند، و غافل از این‌که یکی در شکل مذهبی‌اش تمکین از نظام را موعظه می‌کند و دیگری در عصیان‌گری‌اش به‌مصادره‌ی ثروت فراخوان می‌دهد؛ بالاخره از دنیای نشئه‌ی فلسفی‌اش بیرون می‌آید و از این مسئله‌ی به‌هرحال زمینی گفتگو می‌کند که «سوسیالیسم نه ایدئولوژی است و نه فلسفه»؛ اما بلافاصله با اضافه کردن عبارتِ «بل‌که مبنای فرایندی است فرارونده و گذرا»، به‌جای بیان این حقیقت ساده که سوسیالیسیم فرایندی است طبعاً گذرا، آن را «مبنای فرایندی» تعریف می‌کند که «فرارونده و گذراست»! بدین‌ترتیب، ضمن تکرار این‌همان‌گویی‌های قبلی‌اش، درعین‌حال به‌سوسیالیسم نیز ماورائیت می‌بخشد. چرا؟ برای این‌که واژه‌ی «فرآیند» ـ‌به‌طور خودبه‌خود‌ـ هم «فرارونده» است و هم «گذرا»؛ و سوسیالیسم نیز نه «مبنای فرآیند»، بلکه خودِ فرآیند است که در مبنا بودن‌اش ماورائیت می‌یابد.

    این شیوه‌ی نگرش و نگارش منصوران است‌. تا آن‌جاکه مسئله به«کلمه» و «عبارت» و «نقل‌قول» مربوط است، فراتر از هرگونه‌ی متصوری از رادیکالیسم و انقلابی‌گری می‌ایستد؛ اما آن‌جا که پای «مفهوم» و نتیجتاً «گام‌های عملی» به‌میان می‌آید، اگر به‌پاسیفیزم مطلق (یعنی: پذیرش وضعیت موجود که تحت سیطره و کنترل بورژوازی است) نچرخد که اغلب می‌چرخد، در کنار مرتجع‌ترین نیروی‌های دست اندر سیاست جهان (مثل «ارتش آزاد سوریه») می‌ایستند. اما قبل از این‌که به‌این مسئله بپردازیم، لازم است‌که به‌ساده‌لوحی‌های «فلسفی» او بازگردیم تا بازهم بیش‌تر گرایش او به‌نظربازی به‌اصطلاح دیالکتیکی را (به‌عنوان زمینه‌ی دیدگاه یا روش تحقیق وی) مورد بررسی قرار دهیم.

    منصوران پس از الاکلنگِ بازگشت از فلسفه‌ی خدا به‌زمین انسان‌ها و بازگشت دوباره‌اش به‌توصیف ماورایی سوسیالیسم با عبارت «بل‌که مبنای فرایندی است فرارونده و گذرا»، چند جمله‌ی زمینی (صرف‌نظر از جنبه‌ی درست و غلط آن) درباره‌ی «کارگران سازمان یافته و برخوردار از آگاهی و دانش مبارزه طبقاتی خویش[!؟]» می‌نویسد و دوباره در مقابل آینه‌ی فلسفی وجودش قرار می‌گیرد و درحال پرواز به‌هپروت اعلا می‌نویسد: «طبقه کارگر، زمانی می تواند فرهنگ و فلسفه خویش را بیان کند و آگاهی طبقاتی خویش را مادیت بخشد که به‌سان پرولتاریای خودآگاه و هم‌بسته، از اسارت حکومت و مناسبات طبقاتی بورژوایی رهایی یافته و امکان نفی فلسفه و طبقه ‌خویش را با گذر از فرایند سوسیالیسم، در کمونیسم به‌کف آرد».

    بدین‌ترتیب: اولاً‌ـ طبقه‌ی کارگر به‌طور خودبه‌خودی «فرهنگ و فلسفه خویش» و هم‌چنین «آگاهی طبقاتی خویش» را داراست که شکلی «بیان» نشده و بدون «مادیت» ‌دارد؛ دوماً‌ـ این «فرهنگ و فلسفه» و خصوصاً این «آگاهی طبقاتی» کارگران «زمانی می‌تواند» مادیت بگیرد (یا مادیت بخشیده شود) که «به‌سان پرولتاریای خودآگاه و هم‌بسته، از اسارت حکومت و مناسبات طبقاتی بورژوایی رهایی یافته» باشد؛ سوماً‌ـ رهایی پرولتاریا «با گذر از فرایند سوسیالیسم، در کمونیسم به‌کف» می‌آید (یا آورده می‌شود)؛ و چهارماً‌ـ رهایی پرولتاریا که ظاهراً با طبقه‌ی کارگر هم خویشی دارد، «امکان نفی فلسفه و طبقه ‌خویش را» به‌او (یعنی: پرولتاریا) می‌دهد.

    نتیجه این‌که: اولاً) طبقه‌ی کارگر و پرولتاریا همواره یک دنباله‌ی فلسفی دارند که با نفی خود، نفی خواهد شد؛ دوماً) بدون نفی فلسفه، طبقه‌ی کارگر و جامعه‌ی سرمایه‌داری هم‌چنان باقی می‌ماند؛ سوماً‌) شاخص رهایی پرولتاریا و جامعه‌ی کمونیستی «نفی فلسفه» است؛ و چهارماً‌) «فرایند سوسیالیسم» که پرولتاریا باید از آن «گذر» کند تا «در کمونیسم» امکان «نفی فلسفه» را به‌دست آورد، عیناً همان پروسه‌ی تغییرات درونی‌ـ‌بیرونی کلیت جامعه به‌واسطه‌ی گسترش هژمونی طبقه‌ی کارگر نیست و ربط قابل ذکری هم به‌پروسه‌ی لازم و الزامی مبارزه کارگران برای دستمزد واقعی و ایجاد نهادهای صنفی‌‌ـ‌اقتصادی ندارد!؟

    شاید بخشی از این لاطائلات ناشی از بی‌دقتی در نگارش باشد؛ شاید بخش دیگری از آن نیز به‌چس‌افاده‌های رایج بین روشن‌‌فکرنماهای خرده‌بورژوا برگردد؛ اما باید دقت کرد که این بخش‌های محتمل‌الوقوع آن‌قدر کش داده نشوند که خودِ منصوران به‌هیچ تبدیل شود؛ و تخمه‌ی اندیشه‌اش که ماورایی است، نادیده گرفته شود. آری، پرولتاریا برای منصوران و امثالهم [درست همانند «استاد» قره‌گوزلو که امروز نه براساس ریشه‌های «پراتیک» اجتماعی‌اش، بلکه به‌واسطه‌ی پدیده‌ای انتزاعی و بی‌اهمیت مورد غضب شاگران و کاسه‌لیسان ریز و درشت دیروز قرار  گرفته است] چیزی بیش از شبح نیست‌که سوشیانس‌گونه باید آرزوهای و سرخوردگی‌های روشن‌فکران خرده‌بورژوا را حمالی کند تا این جماعت احساس برتری و نخبه‌‌گی کنند و جامعه‌ی طبقاتی دیگری که عادلانه هم باشد، تخیل کنند. اما این بی‌زیان‌ترین تصویری است‌که می‌توان از ماورائیت‌پنداری آدم‌ها ترسیم کرد. زیرا هرجاکه انسان واقعی (با دردها و شادی‌ها، با توانایی‌ها و ناتوانی‌ها، با شکم، مسکن و دیگر نیازهای طبیعی و اجتماعی‌اش) این‌چنین فلسفی و ماورائی تصویر می‌شود، جنایت در ابعاد فاجعه‌آمیزش آغاز می‌گردد.

    بیهوده نیست که منصوران در نوشته‌ی «آدونیس‌های زمینی، چکامه‌سرایان سوریه»، القاعده‌ای‌ها و سلفی‌ها و دیگر جانورانی را ‌که زیر نظر مستقیم سازمان‌های جاسوسی بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب و با کمک مالی مستقیم و آشکار عربستان و قطر، مردم سوریه را در معرض قتل‌عام قرار می‌دهند و کلیت این کشور را به‌سرزمین سوخته تبدیل می‌کند، طبع شعرش گل می‌کند و می‌نویسد: «اینک، منش انسان است که بی همانند در تاریخ، جهان نما شده است. در سپهر جهان، نام اوست که فریاد می‌شود و پژواک می‌افکند، یکه و تنها. زنان شعر و شراب، و آدینوس‌های سور به‌میدان‌اند. آدونیس حتا سرزمین حماسه خدایان را واگذاشته به‌زمینیان، به‌سور سرخ فام پیوسته است»!!

    در رابطه با این چکامه‌سراییِ ‌اسطوره‌ای‌ـ‌اروتیک‌ـ‌‌رزم‌جویانه برای جنایت‌کارانی‌که روند مبارزه‌ی طبقاتی در سوریه را تخریب کردند و اینک همت به‌تخریب هرگونه‌ای از مدنیت در سوریه بسته‌اند، یک سؤال اساسی و در رابطه با ایران پیش می‌آید که باید جواب آن را براساس پارامترهایی که منصوران در این دو نوشته‌اش روی آن‌ها پامی‌فشارد، تصویر کرد: آیا چکامه‌سرای آدونیس‌های سوریه برای نمونه‌ی «ارتش آزاد سوریه» در ایران هم چکامه می‌سراید؟

    گرچه تا خود او به‌این مسئله صراحتاً اذعان نکند، نمی‌توان به‌این سؤال قاطعانه جواب مثبت داد؛ اما براساس مقدمات و پیش‌نهاده‌‌های نظری‌ـ‌متدولوژیک منصوران (که نگاهی به‌آن انداختیم)، «سوسیالیسم» ماورایی‌ـ‌پروغربی او (که بازهم به‌آن می‌پردازیم) و نیز دیگر پارامترهایی که در زیر به‌آن‌ها اشاره‌می‌کنیم، می‌توان جواب این سؤال را به‌احتمال قریب به‌یقین مثبت برآورد کرد.

    یکی از پارامترهایی که در رابطه با سؤال و جواب بالا باید به‌آن اشاره کرد، خاصه‌ی ضدسندیکایی و به‌اصطلاح شوراگرایانه و سرنگونی‌طلبانه‌ی فراطبقاتی اوست، که فلسفی‌گونه بسته‌بندی شده است. نه فقط منصوران، بلکه حتی کسی که در مبارزه‌ی طبقاتی کارگران ریشه هم داشته باشد، درصورت تحقیر مبارزات ‌اقتصادی و به‌اصطلاح صنفی کارگران ـ‌ناگزیر‌ـ فراطبقاتی عمل می‌کند؛ و اگر ادعای سوسیالیستی داشته باشد، سوسیالیسم‌اش خاصه‌ی ماورایی می‌گیرد. چراکه در این‌صورت تصویری از کارگر می‌پردازد که با حقیقت طبقاتی و اجتماعی او خوانایی ندارد، و به‌جای این‌که کارگر، مفاهیم و آموزه‌ها را به‌کار بگیرد تا آگاهانه‌تر عمل کند، این «مفاهیم» خواهند بود که به‌واسطه‌ی صاحبانش برگرده‌ی کارگر سوار می‌شوند و روند تکامل هستی طبقاتی او را می‌گسلند.

    به‌هرروی، منصوران در رابطه‌ی غیرمستقیم با همین مسئله در نوشته‌ی سوسیالیسم پرولتری در نقد بولیواریسم ضدسوسیالیستی می‌نویسد: «اگر مارکس و انگلس سوسیالیسم را شکل معینی از مناسبات اجتماعی آیندهمی‌شمارند که ریشه در مبارزه‌ی طبقاتی جاری دارد، ریشه را تا هر بدویت و ابتذالی نمی‌کشانند. بیان مارکسی از سوسیالیسم، به معنای این نیست که هر نوع سوسیالیسمی را شکل تکاملی آن سوسیالیسم کارگری و آن مناسبات آینده‌ی مورد نظر مارکس و انگلس بدانیم و بنامیم. درک نادرستِ این‌همانی، به‌همان‌گونه که به‌تعبیر دُمّل همیشه چرکین چپ ارتجاعی ایران[یعنی: طیف توده‌ای-اکثریتی-‌توفانی]، سوء استفاده از مانیفست کمونیست است که «هر مبارزه طبقاتی هم خود یک مبارزه سیاسی است»، پس هر اتحادیه زرد و تشکل صنفی کارگری را به نام مارکس می‌توان سوسیالیستی جای زد. اما «چپ ناسیونال-پوپولیست»، بقیه استدلال مانیفست را حذف می‌کند، تا نتیجه دلخواه طبقاتی خویش را از آن به‌دست دهد»[تأکیدهایی زیر آن‌ها خط دارد، از من است؛ و تأکیدهایی که بولد شده‌اند، از منصوران است].

    با وجود این‌که منصوران به‌‌صراحت نمی‌گوید که انتهای «تا هر بدویت و ابتذالی» کجاست و چه معنای روشنی دارد؛ اما کمی پایین‌تر که «هراتحادیه زرد» و «هرتشکل صنفی کارگری» را یک‌سان قلمداد می‌کند و آن‌ها را به«دُمّل همیشه چرکین چپ ارتجاعی ایران [به‌زعم او: طیف توده‌ای-اکثریتی-‌توفانی]» می‌چسباند، نشان می‌دهد که به‌نظر وی اتحادیه کارگری باید شورایی باشد و سرنگون‌طلب!! گرچه منصوران از چپ و راست (در حقیقت فقط از راست) به‌مارکس و انگلس آویزان می‌شود و گاهی هم به‌لنین و دیگران توسل می‌جوید؛ اما نگاه او به‌انسان و کارگرِ واقعی و نیز بررسی او از انسان و کارگرِ امروزی ـ‌در بهترین صورت ممکن‌ـ براساس مقایسه ‌بین نقل‌قول‌های مارکس و انگلس با واقعیت فی‌الحال موجود است، که 180 درجه با شیوه‌ی بررسی و روش تحقیق مارکس و دیگران تفاوت دارد و یک تناقض آشکار را بین منصوران و کسانی‌که او از آن‌ها نقل‌قول می‌آورد، نشان می‌دهد.

    منصوران کمی پائین‌تر از حکمی که نقل‌ کردیم، همین مسئله را به‌گونه‌ی دیگری تکرار می‌کند: «هرسازمان‌یابی طبقاتی کارگری برای آنکه کارگران را به‌طبقه تبدیل کند، و آنان را از طبقه درخود، به‌پرولتاریای برای خود، دگرگون سازد، باید بر این افق راستا یابد تا به‌سوی سازمان‌یابی سیاسی‌‌‌طبقاتی و به‌بیان مارکس و انگلس «این تشکل پرولتاریا به‌شکل طبقه ‌و سرانجام حزب سیاسی...» برای انقلاب و گرفتن قدرت سیاسی رهنمون و پشتوانه گیرد». گرچه این عبارت‌بندی تا اندازه‌ای به‌هم‌ریخته ‌است، اما مجموعاً براین دلالت دارد که «هرسازمان‌یابی کارگری.... باید.... برای انقلاب و گرفتن قدرت سیاسی رهنمون [باشد] و پشتوانه گیرد». این خاصه‌ی ضدسندیکایی و ظاهراً شوراگرایانه و درواقع ماکسیمالیستی و سرنگون‌طلبانه‌ی همیشگی و همه‌جایی را در بسیاری از نوشته‌‌های منصوران نیز می‌توان مشاهده کرد.

    گذشته از نگاه آنتی‌سندیکایی منصوران که مجموعاً از برخورد دوآلیستی و فرصت‌طلبانه‌ی حزب کمونیست ایران و خانواده‌ی مقدس حزب کمونیست کارگری تبعیت می‌کند، او با ضدامپریالیست‌ها هم مشکل دارد و در همین رابطه می‌نویسد: «اصلاح طلبی، پوششی است برای دفاع از بورژوازی «خودی». در چنین پوششی، اصلاحات حکومتی، همان ترویج‌ها وتبلیغ‌‌های دمل‌های چرکین چپ ارتجاعی در ایران و هم قطارانشان در دیگر گوشه‌های جهان است. چنین منادیانی، با شعار مکانیکی «ضدامپریالیستی» و در این برهه، علیه نئوکان‌ها و شعارهای «ضد کاپیتالیستی» نظریه پردازان این حکومت‌ها، مانند نوام چامسکی،...، در راستای حاکمیت سرمایه داری در ایران و در کنار حزب الله تا به‌امروز، قرار می‌گیرند. «امپریالیسم» اینان، پدیده‌ای «بیرونی» است، که تنها در آمریکای «شیطان اکبر» موجودیت دارد. پی‌آمد چنین نظریات، تبلیغ، ترویج وعمل کردن چنین دیدگاه‌هایی، کمک به‌مصون ماندن حکومت اسلامی درایران، تقویت حزب‌الله در لبنان و حماس و جهاد اسلامی در فلسطین و قدرت یابی اخوان المسلین در خاورمیانه، و در یک بیان، ماندگاری و ایمنی بورژوازی از آماج مبارزه طبقاتی انقلابی است».

    پس، به‌زعم منصوران، اولاً‌ـ امپریالیسم پدیده‌ای درونی است و جمهوری اسلامی هم به‌اندازه‌ی بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب امپریالیست است؛ دوماً‌ـ چامسکی هم نظریه‌پرداز نئوکان‌هاست؛ و سوماً‌ـ  باید کمک کرد که حکومت اسلامی در ایران مصون نماند.

    اگر از منصوران سؤال کنیم که حکومت اسلامی در مقابل کدام نیرویی باید مصون نماند، احتمالاً می‌گوید: در مقابل قدرت مردم! اگر از او سؤال کنیم که به‌جز فشار بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب که فعلاً با تحریم اقتصادی و تشدید آن شروع شده ‌است، کدام نیروی بالفعلی نشانه‌ی به‌خطر انداختن مصونیت جمهوری اسلامی را برجبین دارد؟ احتمالاً جواب می‌دهد: جنبش سبزِ بدون موسوی و کروبی!؟ بدین‌ترتیب است‌که منصوران در مقابل این سؤال که مگر سبزها (بدون موسوی یا با موسوی) ضدکارگر و ضدسوسیالیست و پروغرب نبودند[؟]، سکوت می‌کند؛ و به‌جای حماسه‌سرایی برای توده‌ی عظیمی از کارگران ایرانی که ضمن فشار استثمار بسیار شدید و تحمل شرایط بسیار سخت زندگی، هنوز هم جلوی مجلس اسلامی و مانند آن جمع می‌شوند تا دریافت دستمزد عقب‌افتاده‌ی خودرا مطالبه کنند، برای آدونیس‌های «ارتش آزاد سوریه» نوحه‌سرایی می‌کند تا نشان دهد که انترناسیونالیست است و امپریالیسم‌اش نیز درونی است. حقیقتاً دنیای غریبی است.

    اما منصوران فی‌الواقع و به‌سبک ویژه‌ای (یعنی: با تجاوز به‌مفهوم انترناسیونالیسم)، هم «انترناسیونالیست» است، و هم در این زمینه فوق‌العاده مدرن!؟ به‌این قسمت از نوشته‌ی ‌او که عیناً نقل می‌کنم [یعنی: سه پاراگرافی که پاراگراف اولش نقل از مارکس در نوشته منصوران است و خود او پررنگش کرده است]، توجه کنیم:

    «مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی در آغاز، اگر از لحاظ مضمون، ملی نباشد از لحاظ شکل و صورت ملی است. پرولتاریای هر کشوری طبیعتاً در ابتدای امر باید کار را با بورژوازی کشور خود یکسره نماید.»

    «گویی که این بیان مانیفست کمونیست، بر شرایط کنونی کشورهای سرمایه داری پیرامونی همانند ونزوئلا، ایران، بولیوی و... نوشته شده است. هرگونه این همانی نمایی، به جای آنکه طبقه کارگر را آگاه سازد که هراقدام سوسیالیستی باید مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را آماج قرار دهد، ضد سوسیالیسم است. از سوی دیگر، آموزش این واقعیت که طبقه کارگر، تنها با دست‌یابی به قدرت سیاسی و لغو کار مزدوّری است که سوسیالیسم را پایه گذاری می کند».

    «این آغازگاه، به بیان مانیفست، در شکل و نه محتوا در نخستین گام، جنبه ی «ملی» و در سرشت انترناسیونالیستی دارد. انترناسیونالیسم این مبارزه طبقاتی پرولتاریا، اکنون بسا فراتر از برهه ی پیشا جهانی شدن سرمایه داری است و جنبه «درون مرزی»، را می توان گفت در برهه ی گلوبالیزاسیون هزاره سوم، دیگر چندان جایی برای ابراز نمی یابد. هرگونه برداشتی جز این، به بقای بورژوازی و مناسبات استثمارگرانه کالایی راه می‌برد. این تنها یک جنبه از چالش‌های سوسیالیستی‌است»[تأکید از من است].

    این قسمت از نوشته‌ی منصوران ضمن این‌که نمونه‌ی بارزی از تجاوز به‌کلمات و مفاهیم و زبان مارکس است، درعین‌حال با تعبیر به‌اصطلاح مدرنی که از انترناسیونالیسم دارد، به‌‌این آمادگی رسیده که بگوید: آمریکای مدرن خوش آمدید، لطفاً دولت جمهوری اسلامی مرتجع را مورد حمله‌ی نظامی هوشیارانه قرار دهید و مواظب باشید که طبقه‌ی کارگر ایران در پروسه‌ی حمله‌ی نظامی و «رژیم‌چنج» آسیب چندانی نبیند[!]؛ اما منصوران (همانند بسیاری از جریانات چپِ سابق و پروغربِ امروز) هنوز جرأت کافی برای بیان صریح و علنی این دعوت‌نامه را ندارد. پس، باید صبور باشیم و بازهم صبر کنیم. به‌هرروی، این سه پاراگراف را دقیق‌تر مورد بررسی قرار دهیم تا به‌قول قدیمی‌ترها از جاده‌ی انصاف خارج نشده باشیم.

    1ـ «گویی که این بیان مانیفست کمونیست، بر شرایط کنونی کشورهای سرمایه داری پیرامونی همانند ونزوئلا، ایران، بولیوی و... نوشته شده است». صرف‌نظر از قید «گویی» که احتیاطاً در ابتدای عبارت جاسازی شده است، اما این عبارت (حتی اگر به‌صراحت ادعا نکند)، به‌طور ضمنی و القایی می‌گوید که فهم ویژگی‌های امروز کشورها از پس جملات و احکام مارکس ممکن است. منصوران همین حکم القایی‌ـ‌جادوگرانه را، آن‌جا که پای انتزاعیات در میان باشد، صریح و بی‌پرده بیان می‌کند؛ چراکه خواننده یا شنونده‌ی او به‌واسطه‌ی خاصه‌ی انتزاعی سخنی که اعتبارش به‌مارکس نیز حواله می‌شود، مرعوب می‌‌گردد و در مرعوبیت خویشْ کم‌تر برخورد نقادانه خواهد  داشت. این عبارت را که بالاتر هم نقل و بررسی کردیم، یک‌بار دیگر با هم نگاه کنیم: «سوسیالیسم، پیرو ماتریالیسم دیالکتیکی است که چرایی ضرورت و مرزهای آن از فلسفه پرولتاریا، ماتریالیسم دیالکتیکی برگرفته است»[1]!؟

    2ـ «هرگونه این همانی نمایی، به‌جای آنکه طبقه کارگر را آگاه سازد که هراقدام سوسیالیستی باید مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را آماج قرار دهد، ضد سوسیالیسم است. از سوی دیگر، آموزش این واقعیت که طبقه کارگر، تنها با دست‌یابی به قدرت سیاسی و لغو کار مزدوّری است که سوسیالیسم را پایه گذاری می کند»! صرف‌‌نظر از بافت به‌هم‌ریخته‌ی این جمله‌بندی که احتمالاً عمدی است؛ اما خود منصوران در عبارتی که با قید «گویی» شروع می‌شود و ما نیز در بند بالا به‌آن اشاره کردیم، دست به‌یکی از زشت‌ترین «این‌همان‌گویی‌»ها می‌زند. بدین‌ترتیب، با این سؤال مواجه می‌شویم که چرا منصوران بحث را به‌پرهیز از «این‌همانی‌نمایی» می‌کشاند؟ پاسخ این است‌که: منظور منصوران از «این‌همانی‌نمایی»، این‌همانی (یا در واقع: هم‌راستایی) بین وجه اقتصادی و وجه سیاسی مبارزات کارگری است؛ که او بنا به‌تبیینی که از انترناسیونالیسم دارد، فقط وجه مبارزه‌ی سیاسی کارگران را می‌پذیرد و وجه مبارزه‌ی اقتصادی کارگران را ضد سوسیالیستی می‌نامد! در بند بعد که به‌جنبه‌ی «انترناسیونالیستی» اعتقادات منصوران می‌پردازیم، این تکفیری‌که او با استفاده از عبارت «این‌همانی‌نمایی» برپیشانی مبارزات اقتصادی کارگران می‌چسباند، روشن‌تر می‌شود.

    3ـ  «انترناسیونالیسم این مبارزه طبقاتی پرولتاریا، اکنون بسا فراتر از برهه‌ی پیشاجهانی شدن سرمایه‌داری است و جنبه «درون مرزی»، را می‌توان گفت در برهه‌ی گلوبالیزاسیون هزاره سوم، دیگر چندان جایی برای ابراز نمی‌یابد. هرگونه برداشتی جز این، به بقای بورژوازی و مناسبات استثمارگرانه کالایی راه می‌برد». بدین‌ترتیب: اولاً، جنبه‌ی «درون مرزی» مبارزه‌ی طبقاتی «در برهه‌ی گلوبالیزاسیون هزاره سوم، دیگر چندان جایی برای ابراز نمی‌یابد»؛ دوماً، در شرایط کنونیْ مبارزه‌ی «انترناسیونالیستی» برمبارزه‌ی «درون مرزی» ارجحیت دارد و تعیین‌‌کننده‌ی آن است؛ سوماً، مبارزه‌ی اقتصادی و صنفی کارگران در مستقل‌ترین و طبقاتی‌ترین شکل ممکن، بازهم به‌این دلیل که امکان چندانی برای وقوع در عرصه‌ی تعیین‌کننده‌ی جهانی ندارد، فاقد اهمیت است و نهایتاً رفرمیستی است؛ چهارماً‌، تکلیف جمهوری اسلامی را نه مبارزه‌ی «درون مرزی»، که مبارزه‌ی «انترناسیونالیستی» تعیین می‌کند؛ و پنجماً، ازآن‌جاکه بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب برهمه‌ی امور سیاسی و اقتصادی جهانْ هژمونی و سلطه دارد و هیچ قدرت متشکل کارگری یا پرولتریِ ‌توانمندیْ در عرصه‌ی جهان مادیت ندارد ، از این‌رو چاره‌‌ای جز این نیست که تعیین تکلیف جمهوری اسلامی را در کنار آن نیروهایی دنبال کنیم که هم برهمه‌ی جهان هژمونی و سلطه دارند و هم خواهان «تغییر» رژیم سیاسی ایران هستند.

    نتیجه‌ی ترکیبی همه‌ی نکاتی‌که در 3 بند بالا، به‌طور جداگانه از نوشته‌ی منصوران بیرون کشیدیم، این است: آمریکا و بلوک‌بندی سرمایه‌داری غربِ مدرن، خوش آمدید؛ لطفاً دولت جمهوری اسلامی مرتجع ایران را در عرصه‌ی بین‌المللی زیر فشارِ سیاسی، اقتصادی و نظامی قرار دهید تا «چنج» یا سرنگون شود؛ ضمناً دقت کنید که کارگران ایران در پروسه‌ی این فشارها آسیب چندانی نبینند!!

    بی‌دلیل نیست که منصوران برای «ارتش آزاد سوریه» و جنایت‌هایی که می‌کنند، مدیحه می‌سراید؛ بی‌دلیل نیست که منصوران مبارزه‌ی اقتصادی کارگران را در محدوده‌ی شهر یا منطقه‌ی خودشان، بی‌اهمیت و حتی بازدارنده قلمداد می‌کند؛ بی‌دلیل نیست‌که منصوران ترهات جادو‌ـ‌جنبل‌گونه‌ی روح افسون‌زده‌ی خودرا با تجاوز به‌کلمات و مفاهیم مارکس به‌خورد خواننده‌ی احتمالی خود می‌دهد؛ بی‌‌دلیل نیست که منصوران در رابطه‌ی متقابل، و نیز تعادل و توازنی که حقیقتاً بین مبارزه‌ی ملی و انترناسیونالیستی برقرار است، به‌ویژه هنگامی تئوری‌پردازی می‌کند و انترناسیونالیسم را اشرافیت می‌بخشد که بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب برهمه‌ی امور جهان سلطه دارد و اطاق‌های دستِ‌راستی «فکر» از طریق مدیای تحت کنترل همین بلوک‌بندیْ کله‌های منگ آدم‌های دنیا را مهندسی می‌کنند؛ و بالاخره بی‌دلیل نیست که منصوران به‌جای افشای جنایاتی که در لیبی، سوریه، غزه و حتی ایران (به‌واسطه‌ی تحریم اقتصادی) واقع می‌شود، به‌بهانه‌ی عبارت «سوسیالیسیم پرولتری» با آن نیروهایی ‌می‌ستیزد که تحت عنوان «انقلاب بولیواری» و از زاویه غیرکمونیستی با مسببن جنایات وارده به‌بسیاری از کشورها می‌ستیزند. بی‌دلیل نیست که منصوران در همان آمریکای لاتین هم ونزوئلا وکوبا و بولیوی را هدف قرار داده است و نه کودتاچیان آمریکایی‌ـ‌غربی هندوراس و پاراگوئه را. طرفداران موسوی و کروبی هم با کوبا و ونزوئلا ضدیت داشتند؛ و سرانجامِ این ضدیت به‌آن‌جا رسید که برای ‌کودتاچیان هندوراسی تبریک فرستادند. حال باید دید ضدیت منصوران با کوبا، ونزوئلا، بولیوی و جنبش بولیواریستی به‌طورکلیْ کدام کودتای دستِ‌راستی را چکامه‌سرایی می‌کند؟

    منهای جنبه‌ی «رژیم‌چنجی» و تجاوزگرانه‌ی نوشته‌های منصوران و هتک حرمتی‌که از مارکس و مارکسیسم و مبارزه‌ی طبقاتی می‌کند، و هم‌چنین صرف‌نظر از استفاده‌‌ای که او از عباراتی مانند «دانش مبارزه‌ی طبقاتی» و ماتریالیسم‌ـ‌دیالکتیک[1] و غیره می‌کند که معنی و تعریف آن‌ها را ـ‌اگر هم شنیده باشد‌ـ قادر به‌فهم زمینی و مادی آن‌ها نبوده ‌است؛ اما منصوران در همین دو نوشته‌ی اخیر خود نیز دوآلیستی (یا در واقع: الاکلنگی) بسیار حرف می‌زند تا نظراتش را رازآلوده و جادویی به‌خورد خواننده‌ی احتمالی‌اش بدهد و کله‌ی او را از پس کوبیدن با عبارات متنافر و خرافی آماده‌ی پذیرش «سوسیالیسم پرولتری» کند که مقابله با آن سیاست‌ها و کشورهایی را به‌دنبال می‌آورد که زیر عنوان «سوسیالیسم و انقلاب بولیواری» کمابیش از پذیرش بخشی از دستورات بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول استنکاف کرده‌اند، با چپ نامیدن خود به‌چپْ هویتی کم‌رنگ و نیم‌بند داده‌اند و می‌کوشند ضمن رفرم‌های ماهیتاً بورژوایی، برای مردم کارگر و زحمت‌کش کشور خود آن‌قدر رفاه فراهم کنند تا آن‌ها فراموش نکنند که هنوز انسان‌اند. در این زمینه، بدون این‌که روی جزئیات متمرکز شویم، نمونه‌وار دو عبارت نسبتاً بلند از منصوران را نقل می‌کنیم تا در مقایسه‌ای نه چندان مشروح و طرح چند سؤال، با شیوه‌ی الاکلنگی او، جوهره‌ی «سوسیالیسم پرولتری» و دفاع عملی‌اش از نئولیبرایسم ـ‌ضمن لعن و نفرین‌هایی که به‌آن می‌کند‌ـ بیش‌تر آشنا شویم:

    1ـ «از همان آغاز پیدایش مناسبات سرمایه داری تا کنون، هر امتیاز و یا دستاوردی در رابطه با حقوق طبقاتی و اجتماعی نه تنها کارگران، بل که، حقوق تمامی لایه های اجتماعی، با رزم و خون کارگران و جنبش کارگری و سوسیالیستی و کمونیست ها به دست آمده است و در درازای سالیان، بر بورژوازی و حکومت های این طبقه تحمیل شده است. در گستره جهان، هیچ حقوق صنفی، سیاسی، خدماتی، اجتماعی، فرهنگی ووو را نمی توان یافت که برای دستیابی به آنها، سده های پی در پی، بدون اعتراض، اعتصاب، زندان، شکنجه، تیرباران و دار، و تبعید و جنبش و شورش و انقلاب و با هزینه جان کارگران و کمونیست ها و سوسیالست های بین الملل انقلابی و آزادیخواهان به دست نیامده باشد.»

    2ـ «این فراکسیون «چپ» بورژوازی هنوز نیز در سراسر جهان ماندگاری سرمایه داری را با سلطه بر اتحادیه‌های کارگری و حتی با تشکیل دولت های سرمایه، دولت های رفاه ووو یعنی بخشی از حکومت ها را نمایندگی کرده و می کند. به یاری نهادهای سوسیال دمکراسی از جمله احزاب، اتحادیه های کارگری، دولت ها ووو، سرمایه و حاکمیت اش، طبقه کارگر را در گستره مهمی از جهان در چنبره دارد».

    در مقایسه‌ی دو عبارت‌بندی بالا باید نسبت به‌سؤالات زیر بیش‌تر دقت کرد:

    الف) اگر «از همان آغاز پیدایش مناسبات سرمایه‌داری تاکنون» این امکان وجود داشته است که «امتیاز» و «دستاورد»هایی «در رابطه با حقوق طبقاتی و اجتماعی نه تنها کارگران، بل‌که، حقوق تمامی لایه‌های اجتماعی» به‌د‌ست بیاید؛ پس، چرا با اشاره به‌«دولت‌های رفاه» تلاش کشورهایی‌که خودرا پی‌گیر سنت انقلاب بولیواریستی می‌دانند و یک بلوک‌بندی نسبتاَ ترقی‌خواه را در مقابل سوپرمرتعجان نئولیبرال (اعم از آمریکایی و فرانسوی و آلمانی و غیره) ایجاد کرده‌اند، دشمنان سوسیالیسم توصیف می‌شوند و مورد لعن و نفرین قرار می‌گیرند؟

    ب) اگر کسب امتیاز از بورژوازی، بدون این‌که سرنگونی آنی آن و انقلاب سوسیالیستی قریب‌الوقوع در میان باشد، یک گام ترقی‌خواهانه و به‌پیش محسوب می‌شود (که نقل‌قول شماره یک با قید «از همان آغاز پیدایش مناسبات سرمایه داری» تأییدی براین است)؛ پس، چرا تلاش برای «رفرم مسکن و دادن سرپناه به‌حاشیه‌نشین‌ها» و هم‌چنین «پرداخت یارانه» به‌آن‌ها، «توهم "اَجر اُخروی"، یا مالیات وجدان» برای «ماندگاری سرمایه‌داری» توصیف می‌شود؟

    پ) چرا منصوران ایجاد رفرم و اعمال سیاست‌های به‌اصطلاح انبساطی در پاره‌ای از کشورهای آمریکای لاتین را به‌مقابله با مقوله‌ای به‌نام «سوسیالیسم پرولتری» می‌کشاند؟ آیا حقیقتاً در این کشورها جنبشی با اعای «سوسیالسم پرولتری» وجود دارد که بقای نظام‌های این جوامع را که قطعاً سرمایه‌دارانه‌اند، به‌خطر انداخته است؟ اگر چنین نیست (که قطعاً نیست)، آیا مرثیه‌ای که منصوران در مزار «سوسیالسم پرولتری» می‌خواند، عملاً دفاع از سیاست‌های نئولیبرالیستی نیست که به‌شکل تهوع‌آوری در نوشته‌ی «آدونیس های زمینی، چکامه سرایان سوریه» شاهد آن هستیم؟

    ت) اگر بلوک‌بندی بورژوازی غرب به‌واسطه‌ی جناح به‌اصطلاح چپِ خود، در بستر فروپاشی سوسیالیسم دولتی  و به‌کمک 40 سال «مهندسی افکار» توسط اطاق‌های فکر و رسانه‌های عمومی تحت کنترل صاحبان سرمایه، و خصوصاً با استفاده از سودهای نجومی در کشورهای کم‌تر توسعه‌یافته،‌ برجهان سلطه‌ی هژمونیک پیدا کرده و ازجمله اتحادیه‌های کارگری را تحت سلطه‌ی خود درآورده‌اند (که حقیقتاً چنین است)؛ آیا چاره‌ی آن تحقیر ‌ماکسیمالیستی سازمان‌یابی اقتصادی و صنفی کارگران و هرگونه‌ای از رفرم سیاسی یا ‌اقتصادی به‌طورکلی است؟

    ث) اگر سازمان‌یابی اقتصادی‌ـ‌صنفی کارگران که انگیزه‌ی عمده‌ی آن بقا و زندگی بهتر برای خود آن‌ها و در همین لحظه‌ی حاضر است، تحقیر شود؛ آیا همین کارگران و مطالبات تحقیر شده‌ی آن‌ها جهش‌وار به«سوسیالیسم پرولتریِ» جناب منصوران می‌گروند؟

    ج) آیا بدون باور به‌خدایِ «دیالکتیک» نمی‌توان آدم‌ها را از فردیت و زندگی کنونی‌شان‌ که متأثر از باور آن‌ها به‌شیطانِ «متافیزیک» است، بازداشت تا به‌آینده‌‌ی والایِ «سوسیالیسم پرولتری» ظاهراً غیرفردی بپیوندند؟

    چ) آیا همین خدای «دیالکتیک» نیست که به‌پای القاعده‌ای‌‌ـ‌سلفی‌های «ارتش آزاد» سوریه بوسه می‌زند؟ گرچه بیان و بحث در این مورد چندش‌آور است؛ اما چاره‌ای هم از تکرار نیست: «اگر روا باشد که برخاک زانو زد، اگر رواست که زمین را بوسید، این زمین و سرزمین آدینوس های سوریه است. اگر رواباشد که در برابر کسی زانو و ستایشش کرد آدینوس های سور است. ای دست های جویای زندگی، پیکارتان پیروز، بر دستهایتان بوسه و شراب، پروازتان فراز»!!!

    منصوران در قسمت دوم نوشته‌‌ی «سوسیالیسم پرولتری در نقد بولیواریسم ضد سوسیالیستی» در دو مورد عقب‌نشینی الاکلنگی ‌می‌کند تا با ژستِ «دیالکتیکی» و «سوسیالیسم پرولتری»‌اش هم‌چنان در سایه ابهاماتْ از سیاست‌هایی دفاع کند که خواسته یا ناخواسته در کُنه و عمق نئولیبرالیستی‌اند. به‌این دو مورد توجه کنیم:

    یک) «کوبا را جدا می‌سازم، چون رنگی پررنگ‌تر از دیگر «سوسیالیسم‌ها»ی موجود، به‌جامعه دمیده است که خود حدیث دیگری، جدا از این نوشتار دارد».

    دو) «نقد ما به‌سوسیالیسم کاذب، نبایستی خشنودی مدافعین، مبلغین و کارگزاران ضد کمونیست، درون، پیرامون و در اپوزیسیون حکومتی ایران را سبب شود».

    چگونه می‌توان از یک طرف برای کوبا به‌واسطه‌ی «رنگی» که «پررنگ‌تر از دیگر "سوسیالیسم‌ها"ی موجود، به‌جامعه دمیده است»، « حدیث دیگری» قائل شد؛ و از طرف دیگر، کلیت جنبش چپ در آمریکای لاتین را به‌همراه کوبا  این‌چنین به‌توپ بست: «از منظر تبیین‌های مارکسی، در بولیوی، ونزوئلا، نیکاراگوئه و حتی کوبا، قدرت سیاسی برابر نهاد چه نوع حکومتی است!‌می توان «خلقی»‌اشان نامید؛ یا پوپولیسم، هرچه هست، هیچ خویشاوندی با سوسیالیسم انقلابی ندارند. از آنجا که فاقد چنین ماهیتی هستند، بنابراین، برابر نهادِ حکومتِ بورژوایی نیز نیستند. به این برهان که، حکومت، ‌تنها به پاره‌ای از اقدامات محدود نمی باشد. تفاوت حکومت، با دولت که تنها پاره‌ای از حکومت است، در همین بیان مارکسی بستر گرفته است».

    آیا نهیبی که منصوران به‌»مبلغین و کارگزاران ضد کمونیست، درون، پیرامون و در اپوزیسیون حکومتی ایران» می‌دهد، عین شارلاتانیسم نیست!؟ مگر ممکن است که برعلیه مبارزات صنفی‌ـ‌اقتصادی کارگران، کنش‌های نسبتاً آنتی‌گلوبال و به‌اصطلاح انبساطی که رفاه ناچیز و اندکی را برای مردم کارگر و زحمت‌کش در بعضی از کشورهای آمریکای لاتین فراهم می‌آورد، مسلسل‌وار نوشت؛ و از «مبلغین و کارگزاران ضد کمونیست، درون، پیرامون و در اپوزیسیون حکومتی ایران» نیز خواست‌که خشنود نشوند؟

    منهای این‌که چه چیزی در ‌چه بیانی «بستر گرفته» و چه چیزی «برابرنهاد» چه چیز دیگری باشد، و صرف‌نظر از این‌که این‌گونه تبیینات فقط نشان‌گر روشن‌فکرنمایی روستایی است؛ اما حقیقت این است‌که کوبا (به‌واسطه‌ی پاره‌ای مناسبات و رایحه‌ی سوسیالیستی خویش که زیر فشار اقتصادی‌ـ‌سیاسی بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب ـ‌احتمالاً‌ـ به‌یک جامعه‌ی سوسیالیستی پیش‌رفته هم تکامل نیابد) پرچم‌دار آرمان‌های عدالت‌خواهانه و نیز چپ در آمریکای لاتین است؛ و جنبش چپ در آمریکای لاتین که بدون سیمون بولیوار و خوزه مار‌تی و چه‌گوارا ازهم گسیخته می‌شود، یکی از چهره‌های چپ در عرصه‌ی همه‌ی جهان کنونی است. بنابراین، تخطئه و انکار و تحقیر کوبا و بولیواریسم (نه نقد در مورد نارسایی‌ها و کمبودهایش) هیچ چیزی دیگری جز تخطئه و انکار و تحقیر چپ در آمریکای لاتین و جهان نیست. برای کوبا استثنای بدون توضیح و دلیل قائل شدن و در عین‌حال پرچمی را که کوبا شاخص آن است، هم‌چنان تحقیر کردن نه تنها سالوسی است؛ بلکه جنبه‌ی دیگری از سیستم «اندیشه»پردازانه‌ای را نشان می‌دهد که در برابر «ارتش آزاد» سوریه زانو می‌زند تا برای ایجاد «ارتش آزاد» در ایران به‌خاک بیفتد.

    در شرایط و وضعیتی‌که نعره‌ی درنده‌خویانه‌ی گلوبالیست‌ها در همه‌ی عرصه‌های زیست و زندگی کارگران و زخمت‌کشان به‌گوش می‌رسد که باید به‌بهانه‌ی بحران اقتصادی و بحران پولی و مانند آن، همه‌ی دست‌آوردهای مترقی و ناشی از پیکارهای سهمگین طبقاتی را به‌کیسه‌ی سرمایه‌های کلان بازگرداند و انسان‌ها را گلادیاتورگونه در بازار آزاد به‌ستیز مرگ و زندگی واداشت، تحقیر چپ در آمریکای لاتین و نیز تحقیر چپِ بولیواریست که چهره‌ی بارز آمریکای لاتین در شرایط کنونی است، هم‌نوایی با اطاق‌های فکر بورژوازی به‌بهانه‌ی عبارت توخالیِ «سوسیالیسم پرولتری» است.

    به‌راستی دنیای غریبی است. چپْ در آمریکای لاتین (که سرزمین هزاران چه‌گواراست و یادآور میلیون‌ها معدن‌چی دینامیت به‌دست است) از جانب یک چپی تحقیر شده، شکست خورده‌ی و پناه برده به‌اسکاندیناوی این‌چنین تحقیر می‌شود: «ندبه های کنونی بولیواریستی در آمریکای لاتین نیز، اگر فریب نباشند، خود فریبی اند و ورسیون التجاه از منجی غایب، رستاخیز عیسوی و سرزمین موعود بنی اسرائیل را به نمایش می گذارد»؛ و جنایت‌کاران القاعده‌ای‌ـ‌سلفی در سوریه این‌چنین تقدیس: «اگر روا باشد که برخاک زانو زد، اگر رواست که زمین را بوسید، این زمین و سرزمین آدینوس های سوریه است. اگر رواباشد که در برابر کسی زانو و ستایشش کرد آدینوس های سور است. ای دست های جویای زندگی، پیکارتان پیروز، بر دستهایتان بوسه و شراب، پروازتان فراز».

    منصوران (کسی‌که چندسالی به‌اشتباه او را دوست خود می‌پنداشتم) با همه‌ی وجودش از مارکسیسم کاریکاتورِ به‌اصطلاح فلسفی می‌سازد و به‌ستایش نئولیبرالیسم زانو می‌زند تا ثابت کند که فقط یک کاسب‌کارِ روشن‌فکرنمایِ ساده‌لوحِ هم‌چنان روستایی است. به‌این نوع از موجودات بیش از این نباید پرداخت.

    پانوشت‌:

    [1] در مقابل ترهات به‌اصطلاح دیالکتیکی جناب منصوران باید گفت‌که: ماتریالیسم دیالکتیک هیچ چیزی جز تعیّن یا دریافت عقلانیِ ذات «کلیت هستی» نیست که درستی و اعتبارش به‌رابطه‌ی ذهن و «کلیت هستی» مشروط است. اما ازآن‌جا‌که «کلیت هستی» یک انتزاع عقلانی و کلی و عام است، درستی و اعتبار ماتریالیسم دیالکتیک نیز به‌تکرار این رابطه در انضمام‌ها و هرکشف علمی و حتی در هرگام عملی زندگی مشروط است. بنابراین، رابطه‌ی ماتریالیسم دیالکتیک با نسبت‌هایی که به‌نوعی موضوع کار و بررسی انسان قرار می‌گیرند، درست برعکس تجاوزی است که منصوران به‌این عبارت می‌کند. بدین‌معنی‌که درستی اصول و قوانین ماتریالیستی‌ـ‌دیالکتیکی را هرنسبتی که مورد کار و بررسی قرار می‌گیرد و هرگامی که برداشته می‌شود، باید تأیید کند؛ وگرنه ماتریالیسم‌ـ‌دیالکتیک به‌زشت‌ترین و در عین‌حال فریب‌آمیزترین شکل ماورائیت‌گرایی فرومی‌کاهد.

    برای مثال، ماتریالیسم‌ـ‌‌دیالکتیک براساس یکی از اصول چندگانه‌ی خودْ براین است‌که سائق تغییرات و حرکت هرنسبتی از هستی تضادهای درونی و نیز درونی‌ـ‌بیرونی آن است؛ و اساساً نسبت را یک رابطه (که ناگزیر متضاد است) تعریف می‌کند. صرف‌نظر از بیان مشرح این اصل که ‌مشروط به‌تبیین قانون‌مندی‌هایی است‌که  زیرمجموعه‌ی آن به‌حساب می‌آیند، ماتریالیسم‌ـ‌‌دیالکتیک براین است‌که «اصل تضاد» کلی و عام و مطلق است. بنابراین، هرآن‌جا و هرلحظه‌ای که نسبتی در هستی بی‌کران پیدا شود که غیرقابل تغییر باشد یا تغییرات آن ربطی به‌تضادهای درونی و بیرونی آن نداشته باشد، این اصل و به‌تبعیت از آنْ کلیت ماتریالیسم‌ـ‌دیالکتیک از اعتبار می‌افتد و عملاً غیرقابل استفاده می‌شود. به‌طورکلی، ماتریالیسم‌ـ‌‌دیالکتیک به‌مثابه‌ی روش تحقیق در مسائل علمی و امور زندگیْ براین است‌که عام‌ترین، کلی‌ترین و مطلقیتِ قوانین هستی بی‌کران را در خویش داراست؛ و هرگاه که در گوشه‌ای از این جهان بی‌کران واقعه‌ای به‌وقوع بپیوندد که با این عامیت و کلیت و مطلقیت سازگار نباشد، مشروط به‌این‌که خطایی در آزمون نباشد، ماتریالیسم دیالکتیک از اساس زیر سؤال قرار می‌گیرد و بی‌اعتبار می‌شود.

    بدین‌ترتیب، در آن‌جایی که یک محققْ ماتریالیسم دیالکتیک را به‌این دلیل به‌عنوان روش تحقیق عام برمی‌گزیند که عقلاً حاوی کلی‌ترین و عام‌ترین و مطلقیت قوانین هستی به‌مثابه‌ی تعیین ذات آن است، عملاً می‌بایست به‌روش تحقیق خاص آن نسبت نیز دست یابد و جنبه‌ی عام ماتریالیسم دیالکتیک را در آن رابطه‌ی مشخص به‌آزمون بگذارد و یک‌بار دیگر درستی و اعتبار آن را در عمل کشف کند. حال این سؤال پیش می‌آید که فایده‌ی ماتریالیسم دیالکتیک چیست که این همه در باره‌ی آن می‌نویسند و در بسیاری از نوشته‌ها و گفتار همانند امام‌زمان به‌آن استناد می‌کنند؟ در پاسخ به‌این سؤال باید گفت که ازآن‌جاکه ماتریالیسم دیالکتیک اصولاً عام‌ترین، کلی‌ترین و جنبه‌ی مطلقِ قوانین هستی را در خویش دارد، به‌مثابه‌ی روش تحقیق عامْ دارای این کارآیی است‌که شیوه‌ی کلی تقرب به‌یک نسبت مشخص را به‌محقق بیاموزد تا او در رابطه‌ای معین شیوه‌ی تحقیق ویژه‌ی خود و آن نسبت را بیابد و نهایتاً به‌کشف قانومندی‌های آن نسبت و طبعاً به‌امکان ایجاد دگرگونی در آن دست یابد.

    بدین‌سان، مقدمتاً این ماتریالیسم دیالکتیک است‌که به‌محقق کمک می‌کند تا به‌کشف قوانین یک نسبت معین نائل شود؛ اما این خود تحقیق و نتایج مثبت و محتملاً هم‌راستا با کلیت ماتریالیسم دیالکتیک است‌که درستی آن را به‌اثبات می‌رساند و امکان تکامل و گسترش آن را فراهم می‌کند.

    آخرین سخن این‌که: در این‌جا فقط تصویری از رابطه‌ی ماتریالیسم دیالکتیک با نسبت‌های مشخص به‌مثابه «روش تحقیق» ارائه کردیم که به‌واسطه‌ی عمل محقق صورت می‌گیرد؛ و حرفی در مورد جنبه‌ی فلسفی آن که گرایش زیادی به‌اسکولاستیسم و توجیه وضعیت موجود دارد، نزدیم. گذشته از این دو جنبه‌ی ماتریالیسم دیالکتیک، سخنی هم در مورد دو جنبه‌ی جهان‌بینی و ایدئولوژیک آن نمی‌زنیم؛ و این بحث را که چندان هم کوتاه نیست، به‌جای دیگر و زمان دیگری محول می‌کنیم؛ و با یک نقل قول از منصوران در مورد «دیالکتیک» به‌بحث اصلی این نوشته که شلیک به‌سنت بولیواری‌ـ‌‌کاسترویی‌در بلوک‌بندی‌ای است‌که رهبر معنوی آن کوباست، باز می‌گردیم.

    منصوران در نوشته‌‌ی شعرگونه‌ای که در ستایش «ارتش آزاد» سوریه دارد، می‌نویسد: «اسطوره ادونیس از یونان به سوریه و اینکه همه روزه در سوریه تکرار می شود. آدونیس‌ها، در زمین سوریه بین آفرودیت، زمین، زندگی و آزادی، جان می‌یابد و خدای مرگ می‌ربایندشان، اما ماده‌ی زمین بازآفرین شان می شود و با دیالکتیک، دیگر باره از زمین زاده می‌شوند، جان می‌یابند. چنین است راز ماندگاری آدونیس‌ها، و بسیاری آدونیس‌های در پی این همه کشتار.»[!؟].

    اگر «دیالکتیک» در این عبارت قابله و ماما نباشد که به‌افراد «ارتش آزاد» کمک کند تا «دیگر باره از زمین زاده» شوند، ناگزیر نیرویی فرازمینی و لاهوتی است که فراتر از اسطوره، منشأ هستی است؛ یعنی: خداست!

    مُثُلِ افلاطونی ضمن این‌که در روزگار خویش دست‌آورد بزرگی در حوزه‌ی اندیشه‌ی انتزاعی و فلسفی بود، درعین‌حال اصلاحیه‌ای ‌بر‌مناسبات برده‌دارانه‌ای بود که اگر مهار نمی‌شد، و چه‌بسا نوع انسان را با خطر نابودی مواجه می‌کرد. «دیالکتیکِ» منصوران در مقایسه با مُثُلِ افلاطونی فقط حقه‌بازی تئوریک‌‌ـ‌فلسفی است.

    عباس فرد ـ لاهه ـ 22 نوامبر 2012 (پنج‌شنبه 2 آذر 1391)

  • در دفاع از حقیقتِ جنبش کارگری، ردیه‌ای بریک لیچار

    همه‎ی شواهد، قرائن، اخبار و تحلیل‎ها حاکی از این است‎که این آرایش تهاجمی و نیز نوشته‌ی «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» قبل از هرچیز از ترسی سرچشمه می‌گیرد که خود̊ ناشی از خطر فروپاشیِ تدریجی مایملک به‌اصطلاح حزبی و سازمانی این عالی‌جنابان سوپر انقلابی است!

    آری، مناسبات درونی و بیرونی گروه موسوم به‌حزب «کمونیست» کارگری به‎دلیل خوش‎خدمتی‎اش به‎جنبش دستِ راستیِ پساانتخاباتی و نیز تطهیر این جنبش ارتجاعی با عناوین انسانی و مردمی و غیره، چنان به‎غلیان درآمده و ازجا کنده شده است که فقط می‌تواند رقص مرگ را تداعی ‌کند. خاستگاه این رقص مرگ̊ سازمان‌یابی نوین، رادیکال، دموکراتیک و برابری‌طلبانه‌ی جنبش کارگری در برابر چپِ بورژوایی (در داخل کشور) و نیز تولدِ دوباره‌ی جنبش کمونیستیِ کارگران و روشنفکران انقلابی در برابر خرده‌بورژواهای کمونیست‌نماست که اینک در لوای سرنگونی‌طلبی ‌‌هخایی، کاسه‌لیسی سرمایه‌داری متمایل به‌غرب (یعنی: سرمایه‌های اروپایی‌ـ‌آمریکایی) را می‌کنند.

    درستی ادعا فوق را ـ‌منهای شواهد، قرائن و دلایل بسیار‌ـ ‌سخنان حمید تقوایی نیز (گرچه با مقدار فراوانی وارونه‌‌نمایی و کله‌معلق‌کاری، اما به‌طور کاملاً واضحی) به‌اثبات می‌رساند: «... اما از آنجا که این خط [یعنی: خط «صنفی گرایانه و سازشکارانه»] میتواند با فراغ بال نظرات پرو رژیمی اش را مطرح کند و فعالین چپ و رادیکال در جنبش کارگری محدودیتهای زیادی در مقابله علنی با این خط دارند وزن و موقعیت این گرایش بسیار بیشتر از آنچه واقعا هست به نظر میرسد»[در این نوشته همه‌ی تأکیدها از من است].

    از احتجاجات و وارونه‌‌نمایی‌های لیدر سبزپوشان سرخ‌نما̊ که بگذریم؛ براساس گفته‌های او: در جنبش کارگری ایران خط و گرایشی وجود دارد که «وزن و موقعیت»‌اش «بسیار بیشتر از آنچه واقعا هست به نظر میرسد». اما از آن‌جا که هستی برای اصحاب «کمونیسم» کارگری (در همه‌ی گروبندهای‌ آن) هستیِ ذهن است؛ از این‌رو، معنیِ عبارت «بسیار بیشتر از آنچه واقعا هست»، برای این خرده‌بورژواهای ناگزیر ذهنی‌گرا، بدین‌معنی است که در جنبش کارگری ایران خط و گرایشی وجود دارد که بسیار بیش از توقع ذهنی آن‌ها̊ «وزن و موقعیت» دارد؛ و به‌لحاظ کمی و کیفی نیز روبه‌گسترش است. این «وزن و موقعیت» غیرقابل پیش‌بینی و نامنتظره برای امثال تقوایی‌ها، نیرو و فشار رودِ خروشان زندگیِ و مبارزه‌ی طبقاتی را به‌لانه‌‌های مورچه‌آسای این جماعتِ فناتیک و خشک‌اندیش برگردانده و مقدمات رقص مرگ تشکیلاتی «کمونیسم» کارگری و دیگر گرایش‌های خرده‌بورژوایی را که در پوشش طبقه‌ی کارگر ظاهر می‌شوند، زمینه ساخته است. اگر چنین نبود، لیدر سبزپوش̊ خود و داروسته‌اش را در مقابل ابراز یأس‌ها، واخوردگی‌ها و سؤالات روبه‌افزایشی‌که از هرسو به‌گوش می‌رسد، دلداری نمی‌داد که «حزب ما موظف است و این موقعیت و توانائی را دارد که چنین گرایشاتی را در جنبش کارگری و در کل جنبش انقلابی در ایران طرد و منزوی کند»!؟

    بدین‌ترتیب است که باید به‌‌‌‌فعالین جنبش کارگری ـ‌اعم از کارگر یا روشن‌فکر انقلابی‌ـ تبریک گفت‌که تهاجمِ «مغول»‌آسای سبزهای کمونیست‎نما را با همه‌ی ابزارآلات تبلیغاتی، مدیایی، تلویزیونی، ماهواره‌ای و بورژوایی‌‌شان ـ‌این‌چنین‌ـ به‌عقب راندند و این‌گونه عرصه را براین خرده‌بورژواهای پنهان در پسِ کلمه‌ی کارگر تنگ کرده‌اند که در قالب وقایع و کلمات و مفاهیم، اشک می‌ریزند تا شاید بازهم چند صباحی در نقش پارازیت جنبش کارگری به‌حیاتِ اجتماعاً رانت‌خوار خویش ادامه دهند.

    «کارگر‌ـ‌کارگری»، عبارتی از میان عبارت‌های نامکشوف!

    اگر گوشه‌نشینان به‌اصطلاح چپِ ایرانی̊ در اروپا و آمریکا (اعم از منفرد یا به‌اصطلاح متشکل) نخواهند به‌گوشه‌نشینان آلتونای ژان پُل سارتر اقتدا کنند، چاره‌ای جز این ندارد که در مقابل نسل جوان‌ترِ فعالین جنبش کارگری ایران دست به‌تاریخ‌نگاری جعلی و اختراع عبارت‌های فاقد ‌معنی (مانند «خط پنج» و خصوصاً «کارگرـ‌کارگری») بزنند تا با ایجاد هم‌ذاتِ دروغین برای نیازهای جنجالی خویش، بقای فریب‌آمیز خودرا تنازع کرده و همانند ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌های مایاکوفسکی به‌جنبش کارگری نزدیک شوند؛ که حتی انقلاب اکتبر را نیز موریانه‌وار جویدند و به‌اضمحلال کشاندند.

    اگر قرار است‌که بعضی از آدم‌های سرخورده و خسته از روزمره‌‌گی‌های خرده‌بورژوایی̊ در قالب «کمونیسم» و با تکیه به‌جنبه‌ی انتزاعی کلمه‌ی «کارگر» در لابلای شکاف‌های جامعه سیروسلوک داشته باشند، چاره‌ای جز این ندارند که هرتلاشِ غیرخودی را ـ‌بدون توجه به‌کم و کیف طبقاتی و ‌اجتماعی‌اش‌ و صرفاً به‌این «دلیل» که غیرخودی است، تحقیر کنند؛ به‌صلیبِ انواع و اقسام ورچسب‌ها و ازجمله به‌صلیب «خط پنج» که برای آن‌ها بیان فرافکنانه‌ی ذات خودشان است، بکشند؛ و این ملغمه را با تفرعن و تبخترِ وجودیِ‌ خویش̊ در تقابل قرار دهند تا به‌آرامشی نخوت‌انگیز دست یابند؛ اراده‌ها‌ی معطوف به‌قدرت را ـ‌در انکار اَبرمرد نیچه‌ـ به‌احساس برتریِ کاریکاتورگونه‌ی خود تبدیل نمایند؛ و بدین‌ترتیب، تاریخ خونین و پرفراز و نشیب جنبش چپ را که خاستگاهش اساساً خرده‌بورژوازی ترقی‎خواه شهرنشین بود، با خضوع و خشوع به‌بورژوازی و جنبش سبز بفروشند.

    گرچه دنیای امروز، ‎دنیایِ خرید و فروشِ همه‎چیز، و طبعاً کسب سود است؛ اما چگونه می‎توان جنبش‎های اجتماعی یا طبقاتی را که به‎هرصورت روندی طولانی و مربوط به‎سال‎های متمادی را دربرمی‎گیرند، به‎یکباره و در یک خیزش بورژوایی فروخت؟

    حقیقت این است‎که کلیتِ چپ در ایران (با خاستگاه اساساً خرده‎بورژوایی‎ و گرایش ترقی‎خواهانه و به‎اصطلاح سوسیالیستی‎اش) نیز به‎یک‌باره و در جریان جنبش پساانتخاباتی به‎چپِ بورژوایی تحول پیدا نکرد؛ و روح خود را با گذر از موسوی و کروبی و امثالهم ـ‎در قالب جنبش مردمی و انسانی و غیره‎ـ در اختیار خدای سرمایه قرار نداد و به‌‌آغوش ‌دسته‎بندی‎های سرمایه جهانی پرتاب نگردید. این تحولِ ظاهراً یک‎باره، تغییرات تدریجیِ طولانی‎ای را پشتِ‎سر گذاشته که یکی از عوامل مؤثر آن̊ هم‎ذات با ‎پروسه‎ی شکل‎گیریِ همین حزب «کمونیست» کارگری است. بدون این‎که در این نوشته فرصتی برای بررسی جامع این مسئله داشته باشیم، اشاره‎وار می‎توان چنین گفت که تحقیر و تفرعن (به‎مثابه‎ی بارزترین خصلت خرده‎بورژوازی ایرانی)، صدور احکام بدون استدلال و ولایت‎گونه (به‎‌عنوان بارزترین خصلت تاریخ شاهنشاهیِ ایرانی) و گرایش فرهنگی به‌زندگی غربی و خصوصاً سبک آمریکایی آن (به‌منزله‌ی فرار از واقعیتِ عقب‌ماندگی‌های جامعه‌ی ایران) عناصر  لاینفک و در بسیاری از مواقع تعیین‎کننده‎ی حزب «کمونیست» کارگری در همه‎ی ابعاد و عرصه‎ها (اعم از فردی، گروهی، نوشتاری یا شفاهی) بوده است.

    همان‎طور که حزب توده مخالفین چپِ خودرا تربچه‎های نُقلی و آمریکایی خطاب می‎کرد تا برتری خودرا به‎واسطه‎ی تحقیر و تفرعن به‎اثبات برساند؛ حزب «کمونیست» کارگری هم با استفاده از عباراتی مانند «چپ حاشیه‎ای»، «چپ پنجاه و هفتی»،...، «کارگر‎ـ‎کارگری»، «خط پنجی» و غیره ـ انکار را جایگزین نقدِ علمی‌ـ‌طبقاتی و بررسی مستدل را جایگزین تحقیر و تفرعن می‎کند تا برتری و حقانیت خودرا به‌کرسی بنشاند. استفاده‎ی سیستماتیک و مداوم از شیوه‎ها‎ی خرده‎بورژوایی و بورژواییِ برخورد، ضمن این‎که شیوه‎ی تبادل خرده‎بورژوایی و بورژوایی را در این تشکل به‎شیوه‎ی مسلط تبدیل کرده، زمینه بسیار مساعدی هم برای جذب و ترفیع خرده‎بورژواها و گرایشات ‎بورژوایی فراهم آورده است. یکی از نتایج آشکار این تحول طولانی [که مایه‎های وجودی خودرا عمدتاً از تحولات اقتصادی‎‎ـ‎اجتماعی در ایران و گسترش بورژوازی به‎اصطلاح اسلامی گرفته است] رواج ملغمه‎ای شبه‎مارکسیستی‎ـ‎پست‎مدرن‎ـ‎هالیودی (تحت عنوان مارکسیسم حکمتی) در درون و بیرون این حزب است که با تکیه به‎اطلاعات ویکی‎پدیایی و سطحی می‎تواند در مورد همه‎ی آگاهی‎های بشری نظر بدهد و در همه‎ی موارد نظری و عملی به‎مثابه صاحب‎نظر وارد شده و در صورت لزوم به‎جنگ همه‎گونه و هرگونه‎ حریف و مخالفی هم برود!

    براساس همین بینش و شیوه‎ی نگرش است‎‌که برای جماعت متشکله در این به‌اصطلاح حزب فرقی نمی‌کند که فعالیت کارگری در کدام مختصات زمانی‌ـ‌مکانی، با کدام افق‌های سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک، کجا، توسط چه آدم‌هایی و با کدام خطاها یا دست‌آوردهای محتملی جریان داشته یا شکست خورده است! فقط کافی است‌که یک شخص، گروه یا جریان طبقاتی‌ـ‌اجتماعی̊ بهحزب «کمونیست» کارگری و اینک به‌جنبش سبز وابسته نباشد یا با این جریان سابقاً خرده‌بورژوایی (و اینک به‌طور مستقیم در خدمت بورژوازی) مرزبندی داشته باشد تا ملقب به‌لقب «کارگرـ‌کارگری» شود و منشأ وجودی‌اش نیز به«خط پنج» ربط پیدا کند! با همه‌ی این احوال، هیچ‌کس (اعم از فرد، گروه یا جریان اجتماعی‌ـ‌‌طبقاتی) چه در درون این جریان و چه در بیرون از آن̊ نمی‌داند که «کارگرـ‌کارگری» چیست؛ و افراد بسیار کمی می‌دانند که ریشه‌ی عبارت «خط پنج» به‌کدام موقعیتِ طبقاتی برمی‌گردد و ناظر برکدام باورها، پرنسیپ‌ها و تلاش‌های غلط یا درست بود!؟

    معنیِ عبارتِ «خط پنج» نزد جماعت موسوم به‌حزب «کمونیست» کارگری ـ‌در موهوم بودن‌ آن و نداشتنِ معنیِ قابل بیان‌‌‌ـ به‌طور تلویحی همانند ذاتِ پیش‌بودی و گناه‌آلوده‌ی مخلوقی است که در مقابل فرمان الهی̊ به‌وسوسه‌ی ابلیس تن ‌سپرد و به‌‌میوه‌ی آزمون و خطا دست یافت تا ضمن تلاش در راستای تحقق جوهر خطارکار ـ‌اما‌ـ انسانیِ خویش، به‌نمودِ وارونه‌ی قدرت جاودان خدا در دانایی مطلقِ خداونی‌اش تبدیل شود!؟ بدین‌ترتیب است‌که در حاکمیت سرمایه و واژگونگیِ روابط و مناسبات موجود، آزمونِ کارگری به‌کلیتی بدونِ مشخصه و هویت کاهش می‌یابد تا در پسِ خطاهایِ ناگزیر ـ‌اما هم‌چنان موهوم‌ـ کتمان ‌شود؛ و سرشت انسانی و زیبایی‌شناسانه‌ی گناه به‌بیان جاودانه و تثبیت‌شده‌ی خرده‌بورژواهایی استحاله می‌‌یابد که حقیقت را بدون مشاهده، ادراک، استدلال و تحقیق ـ‌یک‌بار برای همیشه‌ـ بیان کرده‌اند؛ خدا را در بازگشت زمینی‌اش، ماهیتی دوباره بخشیده‌اند؛ و ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌ها‌ را چنان سازمان داده‌اند که بتوانند بهحزب «کمونیست» کارگری تبدیل شوند!

    ازهمین‌روست که «خط پنج» نزد این جماعت ـ‌علی‌رغم راز‌آلودگیِ ابلیس‌گونه‌اش‌ـ چیزی شبیه کافر، ملحد یا رافضی معنی می‌دهد ‌که می‌بایست تا ابدالآباد سیلی بخورد، دشنام بشنود و مجازات گردد تا سیلی‌زننده و دشنام‌گوینده و مجارات‌کننده (یعنی: حزب «کمونیست» کارگری) احساس خدایی خویش را در کلمه‌ی «کمونیسم» به‌عرصه‌ی تبادلی گنگ بیاورد و موجودِ مقدسی به‌نام ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس را به‌وساطتِ گُرده‌ی کارگران و زحمت‌کشان̊ از رهاییِ انقلابی و کمونیستی رها سازد تا بتواند در خدمتگزاری به‌راست‌ترین بخش‌های بورژوازی انجام وظیفه کند! اما گاه میزان تفرعن و تبختر ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌های رها شده از رهایی چنان بالا می‌رود که بدون درون‌کشیِ آینه‌ی فرافکنده‌ی وجودِ خویش آرامش نخواهند داشت و احساس خوشبختی را نیز از دست می‌دهند. درست در چنین مواقعی است‌که میزان ‌مصرفِ ‌مخدر فرافکنده‌ی وجود خویش چنان بالا می‌رود که تولید این داروی آرام‌بخش بدون یک غیریّتِ قابل استناد غیرممکن می‌گردد. نتیجتاًّ عبارت مطلقاً جعلی «کارگرـ‌کارگری» را می‌توان موجودِ موهومی تعریف کرد ‌که به‌لحاظ ذاتی̊ همان ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌ است‌، که به‌شکل فرافکنده شده‌اش ماهیتی تخیلی یافته‌ و درون‌کشیِ این دنیای دود و ابهام و خرافه، آرامش از دست رفته‌ی ‌ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌ را دوباره به‌او برمی‌گرداند تا بازهم چرخه‌‌ی دیگری از کاسه‌لیسی و فرافکنی را بیاغازد. به‌همین دلیل است‌که این غیریتِ رازآمیز و ذهنی را باید «عینیت» بخشید تا چرخه‌ی تولیدش از کار نیفتد و زیست ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌های بی‌نوا نیز (خصوصاً پس از شکست جنبش سبز) مختل نگردد!

    به‌هرروی، این‌بار کبوتر «کارگر‌ـ‌کارگری»‌یاب در پرواز تجسسی و ‌فرافکنانه‌اش به‌‌کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه و شخصی به‌نام رضا رخشان ‌برخورد کرد که منتخب کارگران است؛ و برخلاف کمیته‌ی هماهنگی و «دیگران»[!؟]، بدون اجازه از دولت و حزب «کمونیست» کارگری دست به‌ایجاد سندیکا زده تا با اقدام برعلیه امنیت کشور، برعلیه امنیت ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس‌ها نیز اقدام کرده باشد!! آری، کبوترِ «کارگر‌ـ‌کارگری»‌یابِ حزب «کمونیست» کارگری چنین تشخیص داده است که رضا رخشان در عینِ‌حال که برعلیه امنیت سرمایه و درجهت تضعیف آن حرکت می‌کند، در مسیر تقویت نظام سرمایه‌داری نیز راه می‌پیماید! پس، باید بین سندانِ صاحبان سرمایه و دولت (از یک طرف) و اصحاب حزب «کمونیست» کارگری (از طرف دیگر) خُرد شود و همانند یوسف افتخاری در گوشه‌‌ی حمام، در تنهایی و بی‌نوایی بمیرد.

    آخرین کلام این‌که عنوان «خط پنج» و «کارگر‌ـ‌کارگری» ـ‌در کلیت موهومی و فرافکنانه‌ی حزب «کمونیست» کارگری‌ـ نقش همان هم‌ذاتی را برای این جریان بازی می‌کند که دشمن خارجی برای جمهوری اسلامی. همان‌طور جمهوری اسلامی بدون «دشمن خارجی» نمی‌تواند به‌بقای خویش ادامه دهد، حزب «کمونیست» کارگری هم بدون «خط پنج»، «کارگر‌ـ‌کارگری» و جنجال‌آفرینی در این موارد قادر به‌ادامه‌‌ی حیات و حفظ اعضا و کادرهای خسته از زندگی عادی خرده‌بورژوایی خود نخواهد بود. بنابراین، برای این جریان جنجال‌آفرین و هم‌ذات‌طلب فرقی نمی‌کند که مابه‌ازای «کارگر‌ـ‌کارگری» مورد نیاز خود برای جنجال‌آفرینی را در رابطه با جریان «مشورت» ارضا کند یا «سازمان سرخ کارگران ایران» را دست‌آویز ارضای نیازهای تشکیلاتی‌اش قرار دهد؛ و خاصه‌‌های برشمرده از این دو کنش متفاوت کارگری در جریان انقلاب (یا در واقع، سرنگونی نظام سلطنتی) را به‌دیگر گروه‌هایی تسری دهد که به‌بعد از این سال‌ها و حتی به‌خارج از کشور مربوط بوده‌اند!

    با توجه به‌این‌که چگونگی و چرایی جریان «مشورت» و «سازمان سرخ کارگران ایران» را کمی پایین‌تر [همانند گام کوچکی در راستای ایجاد فضای روشن‌گرانه در روابط درونی‌ـ‌بیرونی فعالین جوان‌تر جنبش کارگری] ‌اشاره‌وار مورد بررسی قرار می‎دهم، در این‌جا ـ‌بدون این‌که قصد دفاع یا نقد‌ در میان باشد‌ـ به‌گروه‌ها و جریانات دیگری اشاره می‌کنم که مدتی ‌نقش «کارگر‌ـ‌کارگری» به‌آن‌ها تحمیل شد تا ‌‌ناخواسته به‌ابزار ارضای حوائج سیاسی‌ـ‌تشکیلاتی حزب «کمونیست» کارگری تبدیل شوند.

    صرف‌نظر از این‌که رَوَند تشکیل حزب «کمونیست» کارگری در کردستان ـ‌به‌عبارتی‌ـ ضدِ رَوَندی از ‌‌تفرعن‌ و تفاخر‌ را در مقابل همه‌ی دست‌آوردهای مبارزه‌ی طبقاتی در جهان، ایران و کردستان به‌دنبال داشته است؛ و منهای این حقیقت‌که این خرده‌بورژواهای هالیودی‌ـ‌پُست‌مُدرن به‌این دلیل خودرا به‌مارکسیسم آغشته‎اند که بتوانند اعتبارات اجتماعی را گزیده‌تر به‌جیب بزنند؛ اما، تا آن‌جاکه من اطلاع دارم، به‌جز جریان‌های داخل کشوری [از «خط یک» گرفته تا «خط سه»، از «خط سه» گرفته تا «خط پنج»، و از «خط پنج» گرفته تا سندیکای واحد و هفت‎تپه]، اولین جریانی‌که در خارج از کشور رسماً ملقب به‌لقب «کارگر‌ـ‌کارگری» شد، جریان «کارگر تبعیدی» بود که یکی از بنیان‌گذاران‌ اصلی آن زنده‌یاد یداله خسروشاهی بود. در جریان اعطا و الصاقِ ورچسب تحقیر‎آمیزِ «کارگر‌ـ‌کارگری» به‌همین «کارگر تبعیدی» بود که از یداله خسروشاهی (چیزی شبیه وضعیت رضا رخشان) شیطان ساخته شد تا بعدها (در مراسم خاکسپاری‌اش‌) تصویر خدایی از او ترسیم گردد! رضا مقدم که در حزب «کمونیست» کارگری از رؤسا و از حواریون منصور حکمت بود و به‌مأموریت از این حزب̊ ستیز چندجانبه‌ و فرساینده‌ای را به‌«کارگر تبعیدی» و یداله تحمیل کرد، درمراسم خاکسپاری او نقش کسی را بازی می‌کردکه گویا پدرش را از دست داده است!؟ این یکی از نمونه‌ها‌ی تیپیکِ ساسیوس‌ـ‌خرده‌بورژوازیوس است.

    به‎طورکلی، شیوه‌ی برخوردِ «کمونیست» کارگریها به‌«کارگر تبعیدی» که آمیخته‎ای از توطئه‎گری، وارونه‎نمایی و تبلیغات منفی بود، خصلت‌نما و نمونه‎ی تیپیک برخورد آ‎ن‎ها به‎همه‌ی افراد، گروه‌ها و جریاناتی است‌که تحت عنوان چپ یا فعال کارگری در رابطه با مسائل طبقه‎ی کارگر در ایران به‌شیوه‎ای دیگر و با سبکِ ویژه‎ی خود برخورد کرده‎اند. در این زمینه به‎جز افراد و گروه‎هایی که خیلی سریع درهم کوبیده شدند و شهرت چندانی نیافتند، می‎توان از «بنیاد کار»، تا اندازه‎ای «پژوهش‎های کارگری» نام برد.

    نگاهی متدولوژیک به‌نوشته‌ی «لیدر» تقوایی در رابطه با «خط پنج»!

    نوشته‌ی حمید تقوایی [«از "خط پنج" تا بانک جهانی!»] به‌عنوان لیدر گروه موسوم به‌حزب «کمونیست» کارگری به‌لحاظ منطق، شیوه‌ی پردازش و تاریخ‌نگاری نمونه‌ی بارزی از پروپاگاندیسمِ حزب‌الهی است؛ و حزب‌الله در عمل چیزی جز شکل نیمه‎بنیادگرایانه و نیمه‎پست‎مدرن از ماکیاولیسم نیست. او برای اجرای وظیفه‌ی حزبی خویش [یعنی: سرنگونی‌طلبی هخایی‌ـ‌‌‌سبز‌ـ‌اوبامایی «از موضع طبقه کارگر»[!]، که حذف و سرکوب اراده‌ی انقلابی و مستقیم طبقه‌ی کارگر معنی می‌دهد؛ و احراز نمایندگی «بعنوان محور مبارزه فعالین و نهادهای جنبش کارگری»، که معنی‌اش استفاده‌ی ابزاری (به‌مثابه‌ی گوشتِ دمِ توپ جنگ جناح‌های بورژوازی) از کارگر به‌جای حضور سازمان‌یافته و خودآگاهانه‌ی نهادهای مربوط به‌این طبقه در مقابل طبقه‌سرمایه‌دار است] عیناً همانند دارودسته‌های حکومتی در جمهوری اسلامی، نه به‌واقعیت و رویدادها، بلکه به‌تصویرهایی ارجاع می‌دهد و حمله می‌کند که از پرداخته‌های تبلیغاتیِ خود اوست. دار و دسته‌های حکومتی در جمهوری اسلامی (از سبز و اصول‌گرا و خط امامی و «عدالت‌خواه» و «لیبرال» گرفته تا هرکثافت متصور دیگری) برای حذف رقبای خویش̊ یک عنوان (مثلاً منافق، لیبرال، جریان فتنه یا انحرافی) می‌تراشند و با حمله به‌این عنوان که آمیخته‌ی دلبخواهی از توطئه‌گری و واقعیات گوناگون و گاهاً متناقض است، به‌تثبیت تبلیغاتی خود می‌پردازند تا زیرپای حریف را با استفاده از همه‌ی ابزارهای «لازم» بکِشند.

    حمید تقوایی نیز بنا به‌سیاق جناح‌ـ‌باندهای حکومت اسلامی، با بیرون کشیدن عبارت «خط پنج» از زیر خاک و اتصال آن̊ به‌عبارتِ مطلقاً جعلی «کارگرـ‌کارگری» و نیز چسباندن این ملغمه‌ی متعفن به‌رضا رخشان (این فرزند پُرآزمون و خطای طبقه‌ی کارگر ایران) به‌تثبیت خویش می‌نشیند تا با استفاده از همه‌ی ابزارهای «لازم» و «ممکن»، همه‌ی آن انسان‌های شریفی را زیر ضرب تبلیغاتی خود بگیرد که از بخشِ درست نظرات رضا رخشان دفاع کرده و بخش نادرست آن را نیز به‌نقد کشیده‎اند. این (یعنی: شیوه‌ی حمید تقوایی برای نزدیک شدن به‌واقعیت) نمونه‌ی بارزی از نگرش  نیمه‎پُست‎مدرن‎ـ‎نیمه‎بنیادگرایانه است که می‌خواهد به‌هرقیمیتی در ربودن گوی قدرت از جمهوری اسلامی سهیم باشد تا شاید مسئولیت نظافت یکی از وازازتحانه‌های دولت جایگزین را از آنِ خود کند! همه‌ی این‌ شامورتی‎بازی‎ها درصورتی است‌که هیچ‌یک از سردمداران جریان «کمونیسم» کارگری ـ‎هیچ‌گونه‎ـ اطلاع موثقی از عبارت «خط پنج» ندارند؛ و عبارت «کارگرـ‌کارگری» نیز از ابداعات منصور حکمت برای تحقیر فعالین صدیق جنبش کارگری بود که خط او (یعنی: خطِ خرده‌بورژوا‌ـ‌بورژوایی او) را نمی‌پذیرفتند.

    در رابطه با معنیِ «خط پنج» اشاره‌وار می‌توان گفت که این عبارت̊ اساساً لقب مجعولی از طرف جریانات چپِ خرده‌بورژوایی ـ‌اما بخشاً هنوز ارزشمندی‌ـ بود که در سال‌های قبل از سال 1360 به‌«سازمان سرخ کارگران ایران» چسبانده شد تا ضمن اذعان به‌رسمیتِ جنبشی، کمیت قابل توجه و گسترش سریع آن؛ بعضی از جنبه‌های منفی جریان «مشورت» را به‌این سازمان نیز بگسترانند تا به‌جای نقد، تحطئه‌ی آن را درپیش گرفته باشند.

    مشورتی‌ها به‌مثابه‌ی یک جریان آنتی‌تزی و کارگری که تعدادشان به‌سختی به  100 نفر می‌رسید، بدون هرگونه اما و اگری با رژیم اسلامی ضدیت داشتند و همه‌ی روشنفکران (اعم از خرده‎بورژوا، انقلابی، سوسیالیست و غیره) را تحت عنوان خرده‌بورژوا برعلیه منافع طبقه‌ی کارگر می‎فهمیدند و تبلیغ می‎کردند. این جریان که به‌لحاظ خاستگاه طبقاتی به‎طبقه‌ی کارگر مربوط می‎شد و به‌طور افراطی به‌جنبه‌ی ساختاری و چارت تشکیلاتی یک سازمان مطلقاً کارگری بها می‌داد، به‌شدت تجربه‌گرا و تعقل‌گریز بود؛ و ابایی از اقدامات توطئه‌گرانه نیز نداشت. علی‌رغم تأکید بسیار شدید این جریان روی چارت تشکیلاتی (و نتیجتاً روی سلسله‌مراتب و تمرکز تشکیلاتی)، بیش‌تر به‌چند محفل حلقوی شکل شباهت داشت که نقطه‎ی وحدت آ‎نها̊ نظری، واکنشی و توجیهی‎ـ‎تفسیری بود.

    گرچه ‎‎عنصر تعیین‎کننده‎ی ارتباط و کار با جریان مشورت کارگر بودن افراد بود؛ اما ازآن‎جا که اکثر افراد متشکله‎ی این جریان از کارگران کارگاهی بودند و به‎‎ثبات نسبی و امتیازات قانونی و رایج در کارخانه‎های (آن روزگار) دسترسی نداشتند؛ ازاین‎رو، تبدیلِ موقت یا دائم بعضی از کارگران مرتبط با این تشکل کارگری به‌پیمان‌کار یا صنعت‌گر خُرد ـ‎در عمل‎ـ پذیرفته بود و به‎عاملی برای اخراج یا قطع ارتباط او تبدیل نمی‎شد. به‎طورکلی، می‎توان چنین ابراز نظر کرد که نگاه مشورتی‎ها به‎کارگر و طبقه‎ی کارگر بیش از این‎که روی روابط و مناسبات تولیدی و اجتماعی متمرکز باشد، روی شکلِ کار و میزان درآمد متمرکز بود که نگاهی اساساً خرده‎بورژوایی است و در دراز‎مدت به‎عاملی برای اضمحلال پرنسیپ‎های طبقاتی و کارگری تبدیل می‎شود. این مسئله ـ‌هم‎اکنون نیز‌ـ یکی از نارسایی‎ها (یا، در واقع، یکی از بلاهای) جنبش کارگری در ایران است.

    نگاه مشورتی‎ها به‎رابطه‎ی کار و سرمایه (از یک ‎طرف) و به‎رابطه‎ی جنبش چپ و دولت (از طرف دیگر) تا آن‎جا تنگ‎نظرانه و نامعقول بود که جنبه‎ی ارزش‎آفرینیِ اجتماعی چپِ آن روزگار را به‎پای جنبه‎ی سترون تاریخی آن (که عمدتاً به‎خاستگاه خرده‎بورژوایی آن برمی‎گشت) می‎گذاشتند؛ و بدون یک بررسی تئوریک یا برنامه‎ی استراتژیک، ‎عملاً‎ بخش قابل توجهی از نیروی خودرا به‎جای مقابله با دولت و نظام سرمایه‎داری به‎تقابل با جنبشی می‎کشیدند که با تمام توان و با تاوان‎های بسیار برعلیه جمهوری اسلامی می‎جنگید. به‎هرروی، مشورتی‎ها سخت‌ترین ضربه‌ی پلیسی را در جریان یک توطئه‌ی مالی خوردند که به‌اعدام یک نفر (به‌جرم قتل) و زندان‌های طولانی برای چندین نفر (به‎‎جرم معاونت در قتل) منجر گردید. گرچه مسئله‎ی قتل حادثه‎ای بود که واقعاً و به‎طور ناخواسته اتفاق افتاد؛ اما جمهوری اسلامی برای بریدن صدای این جریان سیاسی (که به‎هرصورت یک صدای کارگری بود) دامنه جرایم و مجازات افراد این جریان را تا آن‎جا وسعت بخشید که عملاً منجر به‎نابودی آن گردید.

    مشورتی‌ها، به‌این دلیل که بیش‌تر کارگران کارگاهی و درگیرِ مناسبات محفلی بودند، در هیچ‌یک از تشکل‌های شورایی یا سندیکایی آن زمان حضور قابل توجهی نداشتند؛ و عملاً برای بسیاری از فعالین کارگری ناشناخته ماندند. همین ناشناختگی یکی از مهم‎ترین عواملی بود که این جریان را از کلیت طبقه‎ی کارگر ایزوله کرد و به‎طرف اعمال و حرکاتی کشاند که عمده‎ترین شاخص آن واکنش کور طبقاتی بود.

    زمینه‌ی شکل‌گیری جریان «مشورت» به‌سال‌های 1351 تا 1357 و به‌ویژه به‌سال‌های بین 1351 تا 1353 برمی‌گردد که تعدادی (احتمالاً حدود 17 نفر) از کارگران یک تشکیلات سیاسی چپ و مارکسیست به‌نام ساکا [سازمان انقلابی کارگران ایران] در زندان برعلیه رهبران خود که اغلب در طبقه‌ی به‌اصطلاح متوسط ریشه داشتند، دست به‌عصیان نظری‌ـ‌ایدئولوژیک زدند و ضمن این‌‌که مواضع ضدروشنفکرانه‌ی افراطی و خِرَدگریزانه اتخاذ کردند، خودرا به‌لحاظ وضعیت مالی ـ‌در مقایسه با وضعیت مالی رهبران ساکا‌ـ «گروه بنگلادش» نامیدند.

    مواضع سیاسی و شیوه‌ی برخورد «گروه بنگلادش» که پس از آزادی از زندان هم به‌طور محفلی و بدون تعهد پراتیک ـ‌کمابیش‌ـ ادامه پیدا کرد و در جریان وقایع منجر به‌قیام بهمن گسترش نیز گرفت، ضمن این‌که کارگری بود؛ اما تماماً از جنبه‌ی خودبیگانگی کارگران به‌تبادل درمی‌آمد و در موارد بسیاری به‌واسطه‌ی کنش‌های نظریِ ضدروشنفکرانه ـ‌ناخواسته و بدون ارتباط تشکیلاتی‌‌ـ با نهادهای واپس‌گرا و بورژوایی به‌هم‌سویی نظری می‌رسید. مشورتی‌ها علی‌رغم بضاغت بسیار ناچیز تئوریک و نوشتاری‌‌ خویش ترجیح عمده‌شان تبادل نوشتاری (همراه با سروصدای تبلیغاتی) بود. این روی‌کرد در مورد «سازمان سرخ کارگران ایران» برعکس بود.

    «گروه بنگلادش»، جریان «مشورت» و محافل چند نفره‌ی دیگری که به‎این‎ها شباهت داشتند، عکس‌العملِ گروهیِ و به‌حق ـ‌اما‌ غیرمعقول، غیرطبقاتی و بدون آلترناتیو‌ـ کارگران به‌روشنفکرنمایان خرده‌بورژوایی بود که فاقد هرگونه‌ای از اندیشه، جسارت و روی‌کرد انقلابی بودند و کارگران را به‌واسطه‌ی همین وجوه منفی خویش مورد تحقیر قرار می‌دادند. این‎که حزب «کمونیست» کارگری بروز چنین پدیده‎های زودگذری را ذهناً به‎یک گرایش عمومی و طبقاتی تبدیل می‎کند، بیش از هرچیز دیگری، ناشی از نقاط اشتراک خودش با همان روشنفکرنماهایی است که موجبات واکنش‎هایی را فراهم آوردند که نهایتاً به‎فاجعه‎ی «مشورت» منجر گردید.

    بدون این‌که در این نوشته‎ی محدود و مختصر بخواهم (یا حتی اگر بخواهم، بتوانم) به‎تاریچه‎ی «سازمان سرخ کارگران ایران» بپردازم؛ و بدون این‎که در مختصات کنونی مبارزه‎ی طبقاتی ـ‎اساساً‎ـ چنین ضرورتی وجود داشته باشد؛ ذیلاً (تا آن‎جاکه تصویری روشن‎گرانه از «خط پنج» ارائه شود و پرتوی بردروغ‎پردازی‎های پروپاگاندیستی حزب «کمونیست» کارگری بیندازد) به‎بعضی از جنبه‎ها و سیماهای این سازمان کارگری، طبقاتی، کمونیستی و انقلابی اشاره می‎کنم. مقدمتاً لازم به‎توضیح است‎که از آن‎جاکه بسیاری از خرده‎بورژواهای کمونیست‎نما خاصه‎های جریان «مشورت» را به‎پای «سازمان سرخ» ‎نوشته‎اند تا تصویری مخدوش از آن‎چه «خط پنج» لقب گرفت، بدهند؛ و بدین‎ترتیب، زمینه‎ی سلطه‎ی حزبی و بورژوایی خود برجنبش کارگری را فراهم بیاورند؛ ارائه‎ی تصویر روشن‎گرانه از «خط پنج» ناگزیر به‎مقایسه‎ای بین جریان «مشورت» و «سازمان سرخ» می‎انجامد که برای من مثل گاز زدن به‎یک میوه‎ی تلخ و ناراحت‎کننده است. با این وجود، چاره‎ای جز این نیست.

    سازمان سرخی‌ها (با کمیتی تا چندین ده برابرِ مشورتی‌ها) ضمن ضدانقلاب دانستن حزب توده و اکثریت، اساس نبرد طبقاتی را بر تعقل انقلابی، تشکلِ داوطلبانه و تربیت کادرهای کمونیست و حزبی قرار داده بودند؛ سازمان‌دهی دموکراتیک کارگری را از سازماندهی دموکراتیک خرده‌بورژوایی و بورژوایی تفکیک می‌کردند؛ و با توجه به‌شرایط سیاسی و اقتصادی آن روزگار سازمان‌یابی دموکراتیکِ کارگری را (اعم از شورایی یا سندیکایی) تنها درصورتی ارزشمند تلقی می‌کردند که زمینه‌ساز و هم‌راستا با سازمان‌یابی سوسیالیستی کارگران و زحمت‌کشان باشد. سازمان سرخی‌ها به‌این باور بودند که دیکتاتوری پرولتاریا تاکتیک الزامیِ طبقه‌ی کارگر متشکل و خودآگاه (یعنی: پرولتاریا)  در راستای استراتژی رهایی نوع انسان است؛ و انتقاد̊ تنها درصورتی انسانی و انقلابی است که هم عملی باشد و هم رفیقانه، محترمانه و معقول.

    از رابطه‌ی نسبتاً گسترده‌ی کارگری «سازمان سرخ» در مازندان، اراک، مشهد و خصوصاً در تهران، گیلان و تبریز که بگذریم؛ همان موقعی‌که گروه سهند روی بحثِ منشویکی مرحله‌ی انقلاب خم شده بود و مقدمات حزبیت خودرا به‌شیوه‌ی پست مدرنیستی فراهم می‌ساخت؛ سازمان سرخ با گامی برفراز خودبیگانگیِ فروشندگیِ نیروی‌کار و با تکیه به‌اراده‌ی انقلابی و متشکل کارگران، زحمت‌کشان و روشنفکران سوسیالیست ـ‌‎و طبعاً به‌شیوه‌ی بلشویکی‌ـ جزوه‌ی گروه سهند را با مضمون انقلاب در مراحلِ انقلاب، به‌جای مرحله‌ی انقلاب مورد نقد قرار داد.

    اگر نطفه‎گیری سازمان سرخ حاصل ترکیب دو پروسه‎ی عمده‎ی مبارزاتی‎ـ‎کارگری و روشنفکری‎ـ‎انقلابی باشد، آغاز پروسه‎ی مبارزاتی‎ـ‎کارگریِ آن (البته بدون این عنوان) به‌سال‌ 1350 تا 1357 و به‌تشکیل چند ده‌ محفل و هسته‌ی کارگری در صنایع، کارخانجات، زندان‌های مختلف و به‌ویژه در ‌صنعت چاپ تهران مربوط می‌شود؛ اما اولین بُروز نسبتاً علنی آن به‌روزهای پس از قیام بهمن برمی‌گردد که مراسمی به‌مناسبت بزرگداشت اکبر پارسی‌کیا (کارگر حرفچینی که ـ‌همانند ده‌ها کارگر دیگرـ از طرف «سازمان سرخ» در هسته‌های آموزشِ دانش مبارزه‌ی طبقاتی‌ سازمان‌یافته بود) در محل «خانه‌ی کارگران ایران» برگزار گردید.

    در اعلامیه‌ای که در این مراسم به‌طور علنی توزیع شد، از بیم سازش کرکسان و ناکسان (یعنی: طبقه‌سرمایه‌دار، فاتحان جدید قدرت سیاسی و گروه‌بندی‌هایی که بعداً در قالب جناح‌بندی‌های دولت ظاهر شدند) و امید به‌سازمان‌یابی سندیکایی، شورایی، انقلابی و سوسیالیستی کارگران در راستای انقلاب اجتماعی و تحقق دیکتاتوری پرولتاریا سخن به‌میان آمده بود. این نگرش ضدبورژوایی، ضدرژیمی (گرچه بدون شعارپردازی‌های بیهوده) تا آخرین لحظه‌های وجودِ سازمان سرخ هم‌چنان به‌قوت خود باقی ماند و هیچ‌یک از افراد هم‌بسته با این تشکل ـ‌هرگزـ هیچ‌گونه گمانه‌ی مثبتی در مورد هیچ‌یک از جناح‌ها یا گروه‌بندی‌های شاکله‌ی جمهوری اسلامی نداشتند. به‌هرروی، سازمان سرخ آخرین پلنوم خودرا با حضور حدود 25 نفر از کادرها و اعضای خود در سال 1367 در تهران برگزار کرد که به‌انحلال تدریجی (اما نسبتاً آگاهانه‌ی آن) راهبر گردید. این‌که افراد هم‌بسته به‌این ‌سازمان پس از انحلال چه کردند، به‌خودِ آن‌ها مربوط است که کمیت‌شان را عدد 4 رقمی بیان می‌کرد و بیش از 99 درصدشان در ایران ماندند و به‌تبعید نیامدند.

    این‌که آیا انحلال سازمان سرخ درست بود یا نه[؟] پاسخ امروز من مثبت است؛ چراکه با شکست جنبش چپ در ابعاد مختلف، گسترش بسیار وسیع بی‌ارزشی‌های ناشی از جنگ، بُروز و رواج روحیه سازمان‌ناپذیری و تشکل‌گریزی در درون طبقه‌ی کارگر، تحمیل شغل دوم و سوم به‌مردم کارگر و زحمت‌کش که در موارد بسیاری سر از دلالی و کاسبکاری درمی‌آورد، و از همه مهم‌تر: شیوع دورویی و دوچهرگی در همه‌ی عرصه‌های زندگی خصوصی و اجتماعی̊ آن امکان لازمی ‌که بتواند بقای یک سازمانعمدتاً کارگری و اساساً سوسیالیستی را زمینه بسازد، فراهم نبود. ازاین‌رو، دو انتخاب در مقابل سازمان سرخ وجود داشت: یکی، روی‌آوری گسترده به‌روشنفکرانی که به‌نوعی در تولید اجتماعی حضور داشتند و در این زمینه نقش‌آفرین بودند؛ و دیگری، انحلالِ بی‌سروصدا.

    بدون این‌که لازم به‌توضیح جرئیات باشد؛ کلیت مسئله از این قرار است‌که: کسانی‌که به‌پلنوم یاد شده دعوت شده بودند، بدون این‌که صراحتاً به‌بحث انحلال بپردازند، سِبلَتان فرو ننهادند و با تکیه به‌منیّت عافیت‌جوی خویش، کار را نه در جوهره‌ی جمعی و کارگری و سازمانی‌اش، بلکه با تکیه به‌نوع ویژه و بسیار زشتی از نخبه‌گرایی ادامه دادند!؟ صرف‌نظر از جزئیات امر، معنیِ عملیِ این «ادامه‌کاری» ـ‌با توجه به‌روح حاکمِ زمانه‌ـ انحلالِ تدریجی بود.

    در مقابل این سؤال احتمالی که آیا منِ نگارنده نقدی هم به‌سازمان سرخ دارم یا نه، چه جوابی جز جواب مثبت می‌توان و باید داد؟ مگر سازمان سرخی‌ها (اعم از کارگر یا روشنفکر انقلابی) از کره‌ی دیگری آمده بودند که  می‌توانستند دست به‌اقدامات بدون خطایی بزنند که جای نقد نداشته باشد؟ آن‌ها هم ـ‌‌صرف‌نظر از اراده‌های شخصی‌شان‌‌ـ برتابنده‌ی همان عطر و بویی بودند که از زمین مبارزه‌ی طبقاتی و مکانیزم‌های وارده برآن می‌گرفتند. اوج‌یابی مبارزه‌ی طبقاتی، سازمان سرخی‌ها را چنان به‌اوج رساند که جریانات چپ را متوجه‌ی جدیت کنشِ دیگرگونه‌ای در درون طبقه‌ی کارگر کرد و یک‌پنجم کل جنبش را (با ابداع عبارت «خط پنج») به‌‌این‌گونه کنش‌های مجموعاً کارگری اعطا کردند؛ و شکست طبقه‌ی کارگر در مصاف با دولتِ تازه‌پایِ اسلامی هم‌چنان که زیرپای همه‌ی گرایش‌ها و جریانات گوناگون چپ را جارو کرد، زیرپای سازمان سرخ را هم (گرچه به‌شیوه‌ی ‌دیگری، اما به‌هرحال) جارو کرد.

    گرچه این نوشته و به‌طورکلی شرایط و پتانسیل کنونی مبارزه‌ی طبقاتی در ایران اجازه‌ی بررسی و نقدِ علمی و طبقاتیِ سازمان سرخ را [به‌عنوان بارزترین، وسیع‌ترین و طبقاتی‌ترین چهره‌ی «خط پنج»] و هم‌چنین کلیت «خط پنج» را نمی‌دهد؛ اما به‌طورکلی، در نقدِ سازمان سرخ می‌توان چنین گفت‌که علی‌رغم دست‌آوردهای نظری، عملی و روشن‌شناسانه‌ی بسیار مثبت این تشکل (در عرصه‌ی حکمت نظری و عملی)، معهذا در تحققِ قابل قبول تک تک آرزومندی‌ها و اهداف‌اش ناتوان از آب درآمد. علت این‌که به‌جای استفاده از کلمه‌ی «شکست» از واژه‌ی «از آب درآمدن» استفاده می‌کنم، این است‌که به‌باور من سازمان سرخ با انحلالِ دینامیک خویش̊ از بروز یک فاجعه‌ی طبقاتی در سیاه‌نمایی سازمان‌یابی سوسیالیستی در درون مناسبات کارگری جلوگیری کرد؛ و با اذعان ضمنی به‌ناتوانی‌اش از یک شکست طبقاتی گریخت.

    به‌طورکلی، بدون انحلالِ لازم و به‌موقع، ضرورت سازمان‌یابی طبقاتی هرگز به‌آزادی و پراتیک انسانی فرا نخواهد رویید. چراکه آزادی، درکِ ضرورت است؛ و ضرورت، از پسِ امکانات لازم اجتماعی‌ـ‌طبقاتی خودمی‌نمایاند. بنابراین، دیگرگونی در امکانات اجتماعی‌ـ‌طبقاتیِ موجود، تجدید سازمان را به‌یک امر الزامی تبدیل می‌کند؛ و این تجدید سازمانِ الزامی̊ گاه به‌انحلال بخش، بخش‌ها یا تمامی یک تشکل راهبر می‌گردد. سازمان سرخ به‌واسطه‌ی تجدید سازمانی‌که در سال 1365 در ارتباطات کارگری‌‌اش کرده بود، گام بعدی‌اش الزاماً تجدید سازمان در مناسبات روشنفکران سوسیالیست بود که واقعیت زندگی و مبارزه نشان داد که توان لازم برای این مهم را ندارد.

    گرچه سازمان سرخ هیچ‌وقت فرصتی برای بررسیِ آماری، آکادمیک و تخصصی ماهیت دولت جمهوری اسلامی پیدا نکرد؛ اما براساس بینش طبقاتی‌ـ‌کارگری، مشاهدات متعدد و گفتگو در مورد این مشاهدات و نیز روش تحقیق ماتریالیستی‌‌ـ‌دیالکتیکی هیچ‌گاه به‌این نتیجه نرسید که دولت جمهوری اسلامی (به‌مثابه‌ی یک دولت) ماهیتی در تناقض با بورژوازی ایرانی دارد و به‌اصطلاح دولتی «غیرمتعارف» است. به‌هرروی، باور همه‌ی افراد هم‌سو یا در ارتباط با سازمان سرخ این بود که آلترناتیو کارگری و انقلابی جمهوری اسلامی (ناگزیر و بدون هرگونه اما و اگری) جمهوری شوراییِ سوسیالیستی کارگران، زحمت‌‌کشان و مولدین است‌که می‌بایست همه‌ی ابعاد و اشکال قدرت را (اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، نظامی و غیره) در دست بگیرند؛ و نمایندگان انتخابی آ‌ن‌ها نیزـ‌‌که موقتاً بخشی از قدرت را به‌تفویض و مأموریت به‌دست می‌گیرند‌ـ در هرلحظه‌ی متصوری می‌بایست قابل عزل باشند و حقوق‌شان نیز از حقوق یک کارگر متخصص معمولی (نه تخصص‌های پیچیده که اصولاً در رابطه با فروش نیروی‌کار تعریف نمی‌شوند) نباید بیش‌تر باشد.

    پس از دست‌گیری‌های سال 60 از جمله مباحثی که در درون سازمان سرخ در مورد ماهیت دولت جمهوری اسلامی پیش آمد، ابتدا بناپارتیسم و سپس فاشیسم بود که هیچ‌وقت به‌یک ‌نظریه عمومی یا سازمانی تبدیل نشد و پذیرش موردی آن نیز تأثیری روی روش کار، نگرش سیاسی و نگاه سوسیالیستی این سازمان نگذاشت که معنیِ روشن آن دیکتاتوری پرولتاریا (نه صرفاً هژمونی طبقه‌ی کارگر) بود.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    گرچه استراتژی سازمان سرخ ـ‌از جنبه‌ی تشکیلاتی‌ـ حرکت به‌سوی تشکیل یک حزب اجتماعی و کمونیست بود؛ اما این سازمان به‌واسطه‌ی تعلق و باور طبقاتی‌اش برای همه‌ی کارگران متقاضی‌ای که در محیط کار خویش فعال بودند و به‌امر سازمان‌یابی کارگران می‌پرداختند، بدون هرگونه تعهد ویژه به‌تشکیلات خود و فقط به‌واسطه‌ی تعهد طبقاتی و سوسیالیستی، یک دوره آموزش مقدماتیِ ماتریالیسم‌ـ‌دیالکتیک برگذار می‌کرد. صرف‌نظر از بحث پیچیده‌ی آموزشی و چگونگی معرفی و حضور در این کلاس‌ها، لازم به‌یادآوری است‌که یکی از مخرب‌ترین اشتباهات رایج در سازمان سرخ این بود که برخلاف تحلیل‌های نظری‌اش، در عمل به‌جای جذب متقاضیان آموزشی، سمپات تشکیلاتی جدب می‌کرد. این جایگزینی کمیت محض با کیفیتِ کمیت‌پذیر که به‌بهانه‌ی مبارزه با نخبه‌گرایی ابداع شد و ادامه یافت،  همانند پیکر فربه‌ای که تحرک لازم برای زندگی را ندارد ـ‌سرانجام‌ـ نفس سازمان سرخ را برید. بدون این‌که بخواهم به‌جزئیات، چگونگی و جرایی این امر بپردازم و از دوره‌های پیچیده‌تر آموزشی حرف بزنم، اشاره‌وار باید بگویم که چنین شیوه‌ای (یعنی: جایگرینی تدریجی کمیت افراد به‌جای افرادی با کیفیت طبقاتی و علمی) ضمن این‌که منفذی برای نفوذ معیارها، ارزش‌ها و افراد خرده‌بورژوا به‌درون سازمان بود؛ از طرف دیگر، خردگرایی پرولتری و انقلابی را نیز به‌زیان عامیانه‌گرایی کارگری کنار می‌زد که نتیجه‌اش چیزی جز تقدیس خودبیگانگی کارگری نبود. همین مسئله به‌واکنش‌ها و برخوردهایی از سوی بعضی از اعضا و هم‌بسته‌های سازمان سرخ منحر گردید که بی‌شباهت هم به‌دریافت‌های جریان «مشورت» نبود.

    صرف‌نظر از بررسی خاستگاه و پایگاه طبقاتی روشنفکران انقلابی (یا سوسیالیست) ‌که بحثی است پیچیده و تجزیه‌ـ‌تحلیلِ ‌مناسباتِ تولیدِ بارآوری تولید و آگاهی معذب را به‌عنوان مقدمه می‌طلبد؛ سازمان سرخی‌ها کسانی را روشنفکر انقلابی می‌دانستند که بتوانند و بخواهند گامی (اعم از نظری یا عملی) در راه سازمان‌یابی طبقه‌ی کار بردارند. بخش‌هایی از «خط سه» چنین تصور می‌کردند که اگر روشنفکرانِ خرده‌بورژوا درگیر کارهای سخت و طاقت فرسای دستی بشوند، پرولتریزه خواهند شد. سازمان سرخی‌ها چنین باور داشتند که پروسه‌ی پرولتریزه شدن مدعیان روشنفکری چیزی جز روند سازمان‌دهی طبقه‌ی کارگر در ابعاد مختلف نیست. حداقلِ این روند (به‌عنوان ساده‌ترین و در عین‌حال ممکن‌ترین پراتیک در آن شرایط) تشکیل یک هسته‌ی 3 یا 5 نفره‌ی کارگری برای آموزش دانش مبارزه‌ی طبقاتی و نیز فعلیتِ سازمان‌گرانه در محیط کار بود. همان‌طور که زیر کلمه‌ی حداقل خط کشیدم، سازمان‌دهی هسته‌ی کارگری ساده‌ترین شکل پراتیک آن زمان بود، نه همه‌ی آن؛ که به‌واسطه‌ی پیچیدگی‌اش به‌جایی موکولش می‌کنم که لازم و  ضروری باشد.

    چپِ خرده‌بورژوایی سابقاً ارزشمند که اینک در کمیت بسیار وسیعی به‌چپِ بورژوایی و سبززده تبدیل شده است، از یک طرف عامل مطلق پراکندگی طبقه‌ی کارگر را سرکوب رژیم می‌داند؛ و از طرف دیگر به‌این دلیل که سازمان سرخ در پروسه‌ای از انحلال̊ گروگان در ایران به‌فراوانی داشت و هنوز هم (با ضریب کم‌تری) دارد، به‌طرف این تشکل سوسیالیستی و عمدتاً کارگری لجن پرتاب می‌کرد و می‌کند تا از خطاهای عقلی و نابه‌جایی طبقاتی خویش طفره برود. این نمونه‌ی بارز آن چیزی است‌که به‌پولپوتیسم منجر می‌گردد. همین‌که تا به‌حال هیچ گروه و جریانی به‌طور مستقیم به‌طرح نظرات و شیوه‌ی عمل سازمان سرخ (اعم از این‌که غلط بودند یا درست) نپرداخته و گامی هم در جهت نقد و بررسی آن‌گونه از نظر و عمل برنداشته و فقط به‌لجن‌پراکنی محدوده مانده‌اند، نشان‌گر این است‌که چپِ خرده‌بورژوایی سابق و چپِ بورژوایی کنونی از بحث در مورد مقولات مربوط به‌سازمان‌دهی کارگری وحشت دارد. به هرروی، بی‌دلیل نیست که عالی‌جنابان به‌جای نقد و بررسیِ نظری و عملی، در گوشه و کنار به‌افراد و اشخاصی حمله می‌کنند که به‌سازمان سرخ وابسته بودند.

    به‌هرصورت، پس از سال 1367 و انحلال سازمان سرخ، به‌جز بعضی از کنش‌های عمدتاً پاسیفیستی در پیرامون حزب موسوم به‌کمونیسم کارگری (که هیچ ربطی با سازمان سرخ یا گروه مشورت نداشت)، هیچ فرد و گروه و سازمانی با مضمون و محتوای آن‌چه «خط پنج» ورچسب خورد، اعلام نظر و ابراز وجود نکرده است؛ و تاریخچه‌ای که حمید تقوایی در مورد «خط پنج» سرهم‌بندی می‌کند، بیش از هرچیز شبیه همان داستان‌هایی است که امثال مصباح یزدی در مورد جن‌گیریِ عَرقه‌‌ای مثل احمدی‌نژاد و دارودسته‌اش کوک می‌کنند تا انتقام عدولِ ایدئولوژیک‌ـ‌بورژوایی او از اصول‌گرایی خالص را بگیرند و بتوانند بازهم چند صباحی به‌حیات اساساً رانت‌خوار خود ادامه دهند. تفاوت ـ‌عمدتاً‌ـ در این است که مصباح یزدی رانت را به‌طور اقتصادی می‌بلعد؛ درصورتی‌که «کمونیسمِ» کارگری ـ‌به‌دلیل عدمِ دسترسی‌اش به‌قدرت‌ـ رانت را به‌طور اجتماعی می‌‌‌خورد تا امکانات بلعیدنِ رانت اقتصادی هم فراهم شود. عمده‌ترین انگیزه‌ی سرنگونیِ هخایی‌ـ‌رژیم‌چنجی این جماعت (نه سرنگونیِ سوسیالیستی رژیم به‌رهبری طبقه‌ی کارگرِ متشکل در حزب کمونیست کارگران) و وحشت‌شان از یک دولت به‌اصطلاح متعارفِ بورژوایی[!؟] از دست دادن همین احتمال رانت‌خواری اقتصادی است!؟

    قبل از این‌که یک‌بار دیگر به‌نوشته‌‌ی «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» بازگردیم، لازم به‌یادآوری است‌که نکات فوق‌الذکر در مورد سازمان سرخ، نه تاریخچه‌ی این تشکل سوسیالیستی و کارگری، که اشاراتی است به‌منظور روشن‌گری؛ وگرنه مثنوی شاید از یک من هم بیش‌تر می‌شد. به‌هرروی، به‌منظور این‌که نوشته‌ی حاضر طولانی‌تر نشود، بحث در مورد سازمان سرخ را به‌جای مناسبت‌تری وامی‌گذارم که زندگی نشان خواهد داد؛ و در ادامه (یعنی: در جریان نقد مقاله‌ی حمید تقوایی) فقط اشارات بسیار کوتاهی به‌سازمان سرخ خواهم داشت.

    *****

    وقتی حمید تقوایی جوّگیر می‌شود و بدون توجه به‌وزارت اطلاعات و قاضی‌های آدم‌خوار رژیم اسلامی «همه دستاورهای تا کنونی جنبش کارگری» را ـ‌‎«نه تنها در هفت تپه»، بلکه حتی هویت «امروز جنبش کارگری در ایران» را‌ـ به‌واسطه‌ی «خط رادیکال و سازش ناپذیر کمونیستی» در ایران تلویحاً به‌خود و روابط متبوع‌ خویش نسبت می‌دهد؛ چه کاری جز خوردن رانتِ اجتماعیِ هزاران فعال غیرکمونیست و غیرهم‌سو با این «خط [به‌اصطلاح] رادیکال و سازش ناپذیر کمونیستی» کرده است؟

    این لاف‌زنی‌ها من را به‌یاد حدود 14 سال پیش می‌اندازد که تازه به‌خارج (هلند) آمده و اقامت گرفته بودیم؛ و در اعتراض به‌سیاست‌های پناهندگی دولت هلند و نیز تولید خبر و ایجاد زمینه‌ی اطلاع‌رسانی در این مورد، می‌خواستیم دفتر یو. ان. در لاهه را برای یک روز اشغال کنیم. به‌واسطه‌ی ایجاد اجماع در بین همه‌ی نیروهای چپ و اپوزیسیون، از جمله با یکی از وابستگان به‌حزب «کمونیست» کارگری نیز تماس گرفتیم و مسؤلیت‌هایی را هم به‌او سپردیم. تا این‌‌جا اتفاق غیرمتعارفی نیفتاد؛ اما آن‌چهغیرمتعارف بود، این بود که رادیو اسرائیل در اولین فرصتِ خبریِ خویش̊ خبر اشغال دفتر یو. ان. توسط حزب «کمونیست» کارگری را اعلام کرد!!

    تاریخ شکل‌گیریِ حزب «کمونیسم» کارگری نشان می‌دهد که این تشکل خرده‌بورژوایی، پُست مدرن و استبداگرا حتی از همان اولین نطفه‌های نظری‌ خویش ـ‌نیز‌ـ براساس بلعیدن رانت اجتماعی و اعتبار سیاسیِ تولید شده توسط دیگران استوار بوده است. این‌چنین ایده‌ها، روش‌ها و تشکل‌هایی تنها می‌توانند به‌عنوان آقابالاسرِ کارگران ظاهر شوند؛ وگرنه چگونه می‌توانند رانت مبارزاتی آن‌ها را ببلعند؟

    اگر رضا رخشان ـ‌هم‌ـ به‌این جماعت کولی می‌داد و از چپ و راست وارد انواع بده و بستان‌ها می‌شد، با توجه به‌جسارت و خلاقیتی که دارد، نه تنها این‌چنین درفش‌آجین نمی‌شد، بلکه به‌عنوان رهبر کبیر پرولتاریای ایران مورد ستایش، کرنش و تکریم هم قرار می‌گرفت. اما رضا رخشان به‌طبقه‌ی کارگر وفادار ماند؛ و به‌هیچ گروه، شخص و نیرویی (از همه‌ی جنبه و جهات متصور) یک دقیقه هم کولی (یعنی: رانت) نداد. بنابراین، منهای این‌که آینده چگونه رقم بخورد و رضا رخشان در رابطه با سازمان‌یابی طبقه‌ی کارگر چگونه عمل کند، با تکیه به‌عمل‌کردِ تاکنونی او می‌توان در مقابلش ایستاد، و دست رفاقت به‌سویش دراز کرد. هرگروه و فردی که ادعای کمونیستی یا فعالیت در راستای منافع طبقه‌ی کارگر دارد، اعم از این‌که در داخل باشد یا در خارج؛ اگر چنین نکند، فقط و فقط عدم صداقت  خودرا به‌نمایش گذاشته است.

    از دولت نامتعارف تا «مجمع عمومی»!؟

    لیدر و کشتی‌گیرِ سبزپوشِ حزب «کمونیست» کارگری که علی‌رغم لاف و گزاف‌هایش ـ‌بالاخره‌ـ به‌این دلیل که موسوی او را بیش از حد ناتوان و ناچیر برآورد کرد، نتوانست به‌میدان کشتی قدم بگذارد؛ در نوشته‌ی شلخته و فوق‌العاده عامیانه‌اش بارها مقولاتی مانند «"جناح متعارف کننده"»، «تغییرات تدریجی و متعارف شدن اقتصادی رژیم»، «متعارف کردن اقتصاد»، «مدافعین سرمایه داری متعارف» را پیش می‌کشد، این مقولات را به‌«خط پنج» نسبت می‌دهد و به‌نقد آن‌ها نیز می‌پردازد!

    چنین به‌نظر می‌رسد که این ولنگار و بی‌سواد را به‌عالَم مُثلِ افلاطونی تبعید کرده‌ و او را مجبور نموده‌اند تا در باره‌ی دنیای واقعی، چگونگی سرمایه‌داری و جنبش کارگری در ایران مطلب بنویسد!؟ اگر چنین نیست؛ پس، این‌همه متعارف‌ـ‌غیرمتعارف‌کردن‌های بی‌مورد و نابه‌جا برای چیست؟

    حقیقت این است‌که مقوله‌ی سرمایه‌داری (یا دولتِ) متعارف و غیرمتعارف هیچ‌ ربطی به‌دنیای واقعی، به‌‌مارکس، به‌مارکسیسم و به‌دانش مبارزه‌ی طبقاتی ندارد؛ و در واقع، یکی از ابداعات پُست مدرنیستی‌ـ‌خرده‌بورژوایی منصور حکمت بود که قبل از مرگ زودهنگام او، پس از اوجی کوتاه مدت، دوره‌اش به‌سرآمد و جذابیت نظری خویش را نیز برای بسیاری از حواریون خرده‌بورژوا و اعلام حضور نکرده‌‌اش از دست داد.

    به‌بیان مارکسیستی همه‌ی نظام‌های اقتصادی‌ـ‌سیاسی و همه دولت‌های فی‌الحال موجودِ جهان هم متعارف و هم غیرمتعارف‌اند. به‌عبارت دیگر، هریک از نظام‌های اقتصادی‌ـ‌سیاسی (از دولت‌ آمریکا گرفته تا دولت در عقب‌ماده‌ترین کشورهای آفریقایی، مانند سودان) تا آن‌جا که مستقر هستند و در وضعیتِ نسبتاً تثبیت شده‌ی اقتصادی‌ و به‌ویژه سیاسی قرار دارند، متعارف‌اند و می‌تواند موجبات بیرون کشیدن ارزش افزوده از نیروی‌کار و نیز زمینه‌ی انباشت سرمایه را فراهم کنند؛ اما از آن‌جاکه این استقرار و تثبیت شدگیِ اقتصادی‌ـ‌سیاسی در معرض نفی و رفعِ حاصل از تحولات تکنولوژیک و خصوصاً زیر فشار مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی قرار دارد، نامتعارف است؛ و باید تغییر کند[2].

    به‌بیان ماتریالیستی‌ـ‌دیالتیکی هرنسبتی (از جمله نسبت‌ها و نظام‌های اقتصادی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌‌اجتماعی) حاصل تعادل، توازن و سکونِ نسبیِ پروسه‌هایی است که همراستا و ترکیب‌شونده‌اند. همان‌طورکه مادیت هستی در عینِ نسبیت، بی‌کران است و دریافت خاص و عام را زمینه می‌سازد؛ به‌همان سیاق نیز تعادل، توازن و ترکیبِ پروسه‌های هم‌راستا درعین‌حال که وقوعی دائمی و بدون انقطاع دارند، سازای انقطاع و ویژگی نیز می‌باشند. نهایتاً این‌که نسبت̊ همان ویژگی است؛ و نسبتِ بدون ویژگی، نسبیت خودرا از ذهن می‌گیرد و خارج از مختصات ذهن̊ واقعیت (یعنی: مادیت) ندارد. دنیای پزشکی و دارو‌ـ‌درمانی این اصلِ عام را در مورد واکنش بدن انسان نسبت به‌داروها̊ میلیاردها بار تجربه کرده و روی آن تأکید دارد. به‌همین دلیل است‌که پزشکِ تجویز‌کننده‌ی دارو منتظر عکس‌العمل ویژه‌ی بدن هریک از بیماران خود در مقابل داروی تجویز شده می‌ماند تا به‌رابطه‌ی ویژه‌ی آن دارو با بدن بیمار پی‌ببرد و از درستی تجویز خود مطمئن شود.

    به‌طورکلی، پروسه‌هایی که در تعادل، توازن، ترکیب و سکونِ نسبی؛ نسبیت یا ویژگی هرجامعه‌ی مفروضی را می‌سازند ـ‌به‌جز دو عامل تعیین‌کننده‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و شیوه‌ی تولید (که آن‌ها نیز ویژگیِ مخصوص به‌خودرا دارند)‌ـ به‌عوامل متعدد و متنوعی بستگی دارد که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: ساختار و چگونگیِ تبادلات درونی دو طبقه‌ی عمده‌ی جامعه؛ روند تاریخی جامعه (از جهات سیاسی، فرهنگی، علمی، دینی، هنری و غیره)؛ موقعیت سیاسیِ منطقه‌ای که جامعه‌‌ی مفروض در آن قرار دارد؛ استانداردهای مصرف و چگونگی اولویت‌های آن؛ خاصه‌ی جغرافیای طبیعی آن جامعه‌ی مفروض (مثلاً میزان بارندگی، چگونگی آن یا خشکسالی)؛ اراده‌ی سرکردگان یا فرماندهان جامعه؛ سیستم و ساختار حقوقی‌ـ‌‌‌قضایی؛ و ده‌ها عامل دیگر که بیان و تحلیل آن‌ها بحث و نوشته‌ی دیگری را می‌طلبد. نکته‌ی بسیار مهمی که در این رابطه باید توضیح داد، چگونگی و نحوه‌ی ترکیب پروسه‌های شاکله‌ی یک شیء، نسبت یا جامعه است. اگر چگونگی و نحوه‌ی ترکیب پروسه‌های شاکله‌ی یک نسبت تعیین‌کننده نباشد، دستِ کمی‌ هم از تعیین‌کنندگی ندارد. این مسئله خصوصاً در جایی خودمی‌نمایاند که پروسه‌های شاکله یک شیء، نسبت یا جامعه مشابه یا تقریباً یکسان باشند. این‌گونه نشابهات و یکسانی‌ها را در شیمیِ آلی به‌فراوانی می‌توان مشاهده کرد.

    گرچه این قانونمندی عام (یعنی: ویژگی هرنسبتی در هستیِ بی‌کران، که مقدمتاً در خاصه‌های آن قابل مشاهده است) شامل جمهوری اسلامی نیز می‌شود؛ و بحثِ متعارف‌ـ‌غیرمتعارف در تناقض با آن قرار دارد و به‌لحاظ اپیستمولوژیک ایده‌آلیستی است؛ اما پیش کشیدن بحثِ دولت نامتعارف از طرف منصور حکمت بی‌دلیل نبود، از سرِ تفنن یا به‌لحاظ فلسفی نیز سرهم بندی نشده بود، و ـ‌در واقع‌ـ هدف خاصی را دنبال می‌کرد.

    حقیقت این است‌که بحثِ دولت نامتعارف از طرف منصور حکمت (نه استفاده‌ی چاپلوسانه‌ و مطلقاً کُرنش‌گرانه‌ی حمید تقوایی و شرکا از جسد آن بحث) پُل قمارگونه‌ای بود که می‌بایست بین سرنگونی جمهوری نامتعارفِ اسلامی ـ‌به‌کمک اپوریسیون بورژوایی و دولت‌های غربی‌‌ـ (از یک طرف) و شرکتِ حزب «کمونیست» کارگری در قدرتِ جایگزین و طبعاً متعارف̊ (از طرف دیگر) ساخته می‌شد. منهای مادیتِ کتمان‌ناپدیر جهانِ واقع و درخود، اما آن‌چه منطقاً می‌تواند جایگزین یک دولت نامتعارف در جامعه‌ای بورژوایی شود، به‌ویژه این‌که روی نامتعارف بودن آن دولت مؤکداً تأکید می‌شود، فقط یک دولت متعارف بورژوایی است؛ اما از آن‌جاکه اپوزیسیون بورژوایی قدرت سرنگونی این دولت نامتعارف را ندارد و مترصد از بین رفتن مملکت نیز می‌باشد؛ پس، چاره‌ای جز معامله و پذیرش «یک دنیای» بهتر ندارد که کپیِ بی‌مایه‌ای از دولتِ رفاه و متعارف بورژوایی است:

    ـ «منِ کمونیست» به‌واسطه‌ی خرده‌بورژوازی تازه‌پا و غرب‌گرا ـ‌که راه دلبری‌اش را بلدم‌ و حضور «توی بورژوا» نیز ترغیبش می‌کندـ کارگران را که به‌دلیل فقر و بیکاری و پراکندگی حالت عصیانی دارند، بسیج می‌کنم و اهرم سرنگونی را فراهم می‌سازم؛ «تویِ بورژوا» نیز به‌عنوان نیروی لجستیکی و واسطه‌ی دولت‌های غربی عمل کن و تدارکات لازم را برسان تا بتوانی در قدرتِ جایگزینِ متعارف که ناگزیر بورژوایی است، سهیم شوی!

    ـ به‌طور مشخص سهم «منِ بورژوا» و دولت‌های غربی از قدرت چیست؟

    ـ سهم «توی بورژوا» و نیز دولت‌های غربی از قدرت̊ نیروی‌کار ارزان، مملکتی پراز کانی‌ها (که بارآوری تولید را افزایش می‌دهد و حجم سود را بالا می‌برد) و یک بازار مصرف داخلی است که قابلیت گسترش به‌منطقه را نیز دارد! بیائید سرمایه‌گذاری کنید، سود ببرید، انباشت سرمایه را سامان بدهید، صنعت را بازبسازید، کارگران را از گرسنگی برهانید، آزادی‌های غربی را برقرار کنید و «من» را همانند اَبرمرد نیچه به‌تحقق برسانید!

    ـ جدا از «تویِ ابرمرد»، سهم «تویِ کمونیست» از قدرت چه می‌شود؟

    ـ «منِ کمونیست» برنامه‌ای دارم که آمیخته‌ای از دولتِ رفاه در کشورهای اروپای غربی، جغرافیای طبیعی ایران، توسعه‌ی صنعتی کره‌ی جنوبی و مقداری تخیل پست مدرنِ خرده‌بورژوایی است که «یک دنیای بهتر» نام دارد. ببین، تمام ورق‌های «منِ کمونیست» روی میز است. اگر چیز دیگری (مثلاً انقلاب سوسیالیستی) می‌خواستم، اسم برنامه‌ام را نه «یک دنیای بهتر»، بلکه «یک دنیای دیگر» می‌گذاشتم تا تداعی‌کننده‌ی ماهیت همین نظام سرمایه‌داری (البته اصلاح شده به‌شکلی که «منِ کمونیست» پیشنهاد می‌کنم) نباشد.

    ـ ......

    منصور حکمت و حواریون او (که همگی خودرا «اَبرمرد» می‌پنداشتند) با این پیش‌فرضِ‌های غلط که دولت جمهوری اسلامی هرآن افتادنی و قابل سرنگونی است، و او می‌تواند خرده‌بورژوازی را به‌دنبال حزب خود (یعنی: به‌دنبال حزب «کمونیست» کارگری) بکشد و بخشی از طبقه‌ی کارگر را به‌دنبال خرده‌بورژوازی؛ دولت جمهوری اسلامی را نامتعارف می‌نامید تا با بورژوازی و دولت‌های غربی وارد ائتلاف شود و یک دولت نیمه‌خرده‌بورژوایی و تماماً ‌بورژوایی (با بعضی از امتیازات دولت رفاه، که می‌بایست سوسیالیسم را القا می‌کرد) روی کار بیاورد. صرف‌نظر از درستی یا نادرستی چنین استراتژی‌ای؛ اما در چنین سیستمی̊ طبقه‌ی کارگر باید که در غلیان دائم، حالت شورشی و به‌طور توده‌ـ‌‌گله‌ای «سازمان» می‌یافت تا هرآن آماده‌ی تهاجم، تظاهرات و سرنگونی باشد. «جنبش مجمع عمومی» علی‌رغم همه‌ی آرایه‌های پسامنصورحکمتی که به‌نام منصور حکمت به‌آن آویخته شده است، اسم رمز «سازمان‌یابی» توده‌ای‌ـ‌گله‌ایِ طبقه‌ی کارگر است.

    اگر برده‌ها در دستگاه ارسطویی «حیوان ناطق» محسوب می‌شدند، کارگر̊ در دستگاه منصور حکمت و حزب «کمونیست» کارگری حیوانی فقط شنواست که موجودیت انسانی‌اش در «مجمع عمومی» طرح می‌شود تا در هنگام سرنگونی، رودرویی با خطر مرگ و خودِ مرگ متحقق گردد. ازهمین‌روست که کارگران فقط باید بشنوند و طوطی‌وار تکرار کنند. آری در این دستگاه، کارگر کمونیست و انقلابی و صاحب‌نظر ـ‌از نوع زنده‌اش‌ـ هرگز پیدا نمی‌شود[1]!

    به‌هرروی، اگر دعوایی در مورد مقوله‌ی دولت متعارف‌ یا غیرمتعارف در میان باشد، باید گفت که بحث̊ اساساً در مورد «"جناح متعارف کننده"» نیست؛ و کسی برای ‌«تغییرات تدریجی و متعارف شدن اقتصادی رژیم» تره هم خرد نمی‌کند. آن‌چه مهم است، سازمان‌یابی طبقه‌ی کارگر در ابعادِ ممکن، لازم و ضروری است. اگر از زاویه یک دولت غیرمتعارف [که وجودِ یک نیروی غارت‌گر و آدم‌کُش (نه استثمارگر و ‌سرکوب‌گر)، بی‌پایه، موقت و رفتنی را القا می‌کند] حرکت کنیم با وضعیتی اضطراری مواجه می‌شویم که چاره‌‌ی تاکتیکی‌ و فوری‌اش برپایی شوراها و ـ‌در واقع‌ـ قیام مسلحانه است؛ که بدین‌ترتیب سازمان‌یابی سندیکاییِ فوری برای دستمزد مناسب‌تر یا سازمان‌یابی حزبیِ درازمدت برای سرنگونی سوسیالیستی و تحقق دیکتاتوری پرولتاریا (‌به‌مثابه‌ی نطفه‌ی خارج ار رَحِم‌̊) سترون و حتی آسیب‌زننده خواهد بود. نظریه جنبش مجامع عمومی را در چنین وضعیتی، حتی اگر امکان چندانی برای تحقق عملی نداشته باشد، نمی‌توان و نباید مورد نقد و امتناع قرار داد؛ چراکه ـ‌به‌هرحال‌ـ تهییج‌کننده و برانگیزاننده است، و تهییج و برانگیختگی در وضعیتِ سرنگونیِ عاجل (صرف‌نظر از محتوای آن) مؤثر واقع می‌شود. همه‌ی این‌ها درصورتی است ‌که حرکت از زاویه یک دولت به‌اصطلاح متعارف̊ سازمان‌یابی  طبقاتی (در ابعاد مختلفِ لازم و ضروری) و نیز آموزش «دانش مبارزه‌ی طبقاتی» را در دستور تاکتیکی پراتیک مبارزاتی قرار می‌دهد که با وظایفِ شرایط به‌اصطلاح غیرمتعارف تفاوت 180 درجه‌ای دارد.

    بنابراین، با پذیرش اجباری مقولات تحمیلی و اسکولاستیکِ متعارف‌ و ‌غیرمتعارف (البته فقط به‌منظور ادامه‌ی بحث)، باید روی این حقیقت ـ‌به‌طور بسیار جدی‌ـ تأکید کرد که اگر شرایط متعارف را غیرمتعارف و ـ‌برعکس‌ـ اگر شرایط غیرمتعارف را متعارف تحلیل و تصویر و تبلیغ کنیم ـ‌بدون هیچ‌گونه بهانه‌ی قابل قبولی‌ـ تا آن‌سوی خیانت به‌مردم کارگر و زحمت‌کش و نیز به‌مدنیت اجتماعی (که حاصل سوخت و ساز نوع انسان است) خیانت کرده‌ایم.

    نکته‌ی بسیار مهم و تعیین‌کننده‌ی دیگری که در پذیرش رژیم یا دولت متعارف و غیرمتعارف خودمی‌نمایاند، مسئله‌ی آلترناتیو بورژوایی یا سوسیالیستی است. با توجه به‌تصویری که بالاتر از وضعیت‌های متعارف و غیرمتعارف دادیم، در وضعیت غیرمتعارف هیچ لزومی ندارد که روی آلترناتیو رادیکال، انقلابی و سوسیالیستی مکث کنیم؛ چراکه در چنین وضعیتی احتمال یک آلترناتیو رادیکال، انقلابی و سوسیالیستی ـ‌با توجه به‌پراکندگی فی‌الحال موجود مردم کارگر و زحمت‌‌کش‌ـ بسیار ناچیز است. درصورتی‌که در وضعیت به‌اصطلاح متعارف، مبارزه‌ی طبقاتی می‌تواند و باید در ابعاد گوناگونِ ممکن، لازم و ضروری (یعنی: دموکراتیک، سوسیال دموکراتیک و سوسیالیستی) سازمان بیابد؛ و حضور پراکنده‌ی توده‌های کارگر را به‌طبقه‌ای سازمان‌یافته و خودآگاه فرابرویاند. راستای ناگزیر چنین کنش و واکنش‌هایی  ـ‌ناگزیر‌ـ سوسیالیستی است.

    سرانجام این‌که کنش‌های محتمل‌الوقوع در وضعیتِ غیرمتعارف: «مردمی» (یعنی: فراطبقاتی)، عموماً میلیتانت،  گاه بسیار شدید و اغلب بسیار سطحی است که حتی می‌تواند تعیین‌کنندگیِ آلترناتیو را به‌نیروی‌های خارج از مجموعه وابسپارد؛ در صورتی‌که کنش‌های محتمل‌الوقوع در وضعیتِ متعارف: طبقاتی (یعنی: عمدتاً کارگری)، در بعضی از مقاطع میلیتانت، اغلب آرام و بعضاً چنان شدید و اساسی و ویران‌گر است‌که تعیین‌کنندگی را در تداوم جامعه فقط می‌تواند از ‌نیروی درونی مجموعه توقع داشته باشد. در مختصات تاریخی ایران̊ این نیروی تعیین‌کننده‌ی درونی فقط طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته و خودآگاه می‌تواند باشد.

    به‌عنوان نتیجه‌ی ماقبل نهاییِ بحث متعارف‌ـ‌غیر‌متعارف، می‌توان چنین نیز ابراز نظر کرد که مبارزه در وضعیت به‌اصطلاح نامتعارف̊ به‌گونه‌ای است‌که تابعیت طبقه‌ی کارگر را ـ‌با ‌میزان احتمال بسیار بالایی‌‌ـ به‌خرده‌بورژوازی و بورژوازی وامی‌سپارد؛ درصورتی‌که مبارزه در وضعیت متعارف به‌گونه‌ای است‌که نه تنها امکان رهبری را به‌روی ‌‌طبقه‌ی کارگرِ خودآگاه و متشکل نمی‌بندد، بلکه زمینه‌ی این آگاهی و تشکل را نیز فراهم می‌کند.

    اما به‌عنوان نتیجه‌ی نهاییِ این بحث، باید صراحتاً بگویم و بنویسم که باور من این است‌که دولت جمهوری اسلامی از همان نخستین روز وجودش ـ‌ضمن همه‌ی خصیصه‌های پیشاسرمایه‌دارانه و ارتجاعی و ضدمدرن‌اش‌ـ اما دولتی متعارف و عقب‌مانده بوده است، و آلترناتیو آن نیز انقلاب سوسیالیستی و تشکل طبقه‌ی کارگر در دولت به‌مثابه‌ی دیکتاتوری پرولتاریاست که ناگزیر از شوراهای کارگران و زحمت‌کشان و مولدین می‌روید. اما شوراهایی‌که از بستر پراکندگی (یعنی: بدون تجربه‌ی سازمان‌یابی سندیکایی، بدون سازمان‌یابی حزبی و بدون آموزش‌های نظری‌ـ‌عملیِ لازم) شکل بگیرند، قبل از این‌که شورای کارگری باشند و به‌پایه‌های قدرت سیاسی پرولتاریا تبدیل شوند، به‌این دلیل روشن که بدنی بدون کله هستند، به‌پادگان جنگ جناح‌بندی‌های سرمایه تبدیل خواهند شد. در این‌جاست‌که حزب «کمونیست» کارگری با راهنمای چپ، به‌منتهاالیه راست می‌پیچد.

    این دادگاه ‌هم فرمایشی است!!؟

    نوشته‌ی «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» ـ‌ضمناً و به‌‌یک معنی‌ـ دادخواستی است‌که از طرف دادستانِ حزب «کمونیست» کارگری برعلیه فعالین صدیق، رادیکال و جسور جنبش کارگریِ ایران نوشته شده است. به‌باور من هرفرد و گروهی اجتماعاً محق است که برعلیه هرآن‌چه تصور می‌کند که نابه‌جا و غلط است، دادخواست بنویسد و بین همگان منتشر کند. بنابراین، اگر نوشته‌ی «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» فقط دادخواست باشد و اصولاً به‌همین منظور هم انشا شده باشد، هیچ ایرادی از این زاویه به‌آن، به‌نویسنده‌اش و به‌حزب «کمونیست» کارگری وارد نیست. اما مسئله این است‌که مفاد و مصالح این دادخواست یا ادعانامه (همانند دادخواست‌هایی که دادستان‌های دادگاه‌های جمهوری اسلامی برعلیه فعالین کارگری تنظیم می‌کنند) سراسر جعلی، ساختگی و دروغین است. افراد، گروه‌ها و گرایشات طبقاتی و سیاسی در دادگاه حزب «کمونیست» کارگری، نه با آن‌چه حقیقتاً به‌نظر این دادگاه جرم محسوب می‌شود، بلکه با جرائمی محاکمه می‌شوند که اصلاً واقع نشده‌اند و مطلقاً وجودِ خارجی ندارند.

    همان‌طور که دادگاه جمهوری اسلامی رضا رخشان و دیگر فعالین کارگری‌ـ‌سندیکایی را نه به‌جرم سازمان‌دهی سندیکایی، که به‌جرمِ جعلیِ «اقدام برعلیه امنیت کشور» محاکمه کرد و به‌زندان انداخت؛ دادگاه حزب «کمونیست» کارگری نیز رضا رخشان و دیگر فعالین صدیق جنبش کارگری را نه به‌جرم مخالفت‌شان با جنبش سبز، راه‌کارها و شیوه‌ی دسپوتیک این حزب و از همه مهم‌تر نگرش عمیقاً کارگری و طبقاتی و سوسیالیستی آن‌ها، بلکه به‌جرم هم‌سویی و طرفداری از جناح‌ها و برنامه‌های دولت جمهوری اسلامی محاکمه می‌کند!

    برای اثبات ادعای فوق چاره‌ای جز رجوع به‌نوشته‌‌ی حمید تقوایی و مقایسه‌ی مواد آن [نه تحلیل‌، که اصلاً در این نوشته وجود ندارد] با واقعیات زندگی اجتماعی و طبقاتی نداریم. اما قبل از این‌که این مراجعه و مقایسه را آغاز کنم، لازم به‌توضیح است که ترجیح من این است‌که نوشته‌ی حاضر ـ‌ضمن ادای حق مطلب‌ـ هرچه کوتاه‌تر باشد. از این‌رو، در ادامه‌ (که نوعی بازخوانیِ «از "خط پنج" تا بانک جهانی» است) عطای تحلیل نسبتاً جامعِ را به‌لقای نوشته‌ای کوتاه‌تر می‌بخشم و به‌جای انتخاب تیتر و توضیحات مشروح، به‌شماره‌گذاری و بعضی اشارات بسنده می‌کنم.

    1ـ تقوایی در همان آغاز نوشته‌اش و در رابطه با «خط پنج»‌ می‌نویسد: «قبل از هر چیز باید گفت که این نوع نظرات بیسابقه و ابتدا بساکن مطرح نمیشود. مشخصا یک خصیصه گرایش معروف به خط پنج و یا "کارگر کارگری" از بدو روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی تا امروز دفاع از جناحهای رژیم بوده است. دفاع از بنی صدر، از رفسنجانی و از خاتمی و خط دو خرداد در کارنامه این گرایش ثبت است. بهانه هم همیشه این بوده است که این جناحها میخواهند و میتوانند  شرایط را متعارف کنند و سرمایه داری را رشد بدهند و این به نفع کارگران است. در دوره های قبل این نوع مدافعین "سرمایه داری متعارف"، بهمراه  جناح مربوطه سرشان به سنگ خورد و به حاشیه پرتاب شدند. بهمین دلیل این دیگاه فی الحال رسوا و بی اعتبار است و  بیشک مدافعین امروز این خط نیز بزودی به بایگانی سپرده میشوند. اما نباید اجازه داد دوباره زیر آبی بروند و پس فردا در دفاع از "جناح متعارف کننده" دیگری سر درآورند!».

    همه‌ی مقدمات، مقولات، تجانس‌ها، استدلال‌نمایی‌ها، وقایع و نتایج گنجانده شده در بند بالا ـ‌از سر تا به‌ذیل‌ـ بی‌ربط به‌«گرایش معروف به خط پنج» و سازمان سرخ کارگران ایران است؛ و قاطعانه می‌توان گفت که این‌گونه مقولات در هیچ محفل و گروهی ـ‌به‌جز محافل مربوط به‌حزب «کمونیست» کارگری‌ـ هرگز مورد بحث و گفتگو نبوده است؛ و انتساب این خزعبلات به‌«خط پنج» و تسری ضمنی آن به‌‌سازمان سرخ کارگران ایران بیش از هرچیز مُهر نادانی، ساده‌اندیشی و نارسیسیسم روستایی را برپیشانی دارد. به‌جای استدلال می‌توان به‌این واقعیت اشاره کرد که به‌جز یکی‌ـ‌دو نفر از ناراضیان سازمان سرخ که به‌دلیل کنش‌های پاسیفیستی‌شان در حاشیه سازمان سرخ نگهداری می‌شدند تا از آسیب‌های پلیسی در امان بمانند؛ هیچ عضو، کادر یا حتی هوادارِ نسبتاً مؤثری ـ‌هرگز‌ـ جذب اسکولاستیسیسم منصور حکمت و حزب خرده‌بورژوایی‌ـ‌پست‌مدرنیستیِ «کمونیست» کارگری نشد؛ و همان یکی‌‌ـ‌دو ناراضی و شورشی نیز به‌زودی به‌ماهیت هپروتی این چرندیات و مناسباتِ ضدازرشی پی‌بردند و خودرا از جفنگیات آن خلاص کردند. سرانجام این‌که این‌گونه تاریخ‌نگاری (یعنی: واقعه‌ای را به‌نهاد یا مناسباتی نسبت دادن، درجایی‌که آن نهاد یا مناسبات وجودِ مادی نداشته است) گندترین شکل ماکیاولیسم برخاسته از استیصال را به‌نمایش می‌گذارد.

     لیدر حزب «کمونیست» کارگری به‌منظور سنگین‌تر کردن پرونده‌ی رضا رخشان بازهم نادانی‌های خودرا ‌فضیلت جا می‌زند تا همانند حربه‌ای رذیلانه علیه او به‌کار ببرد. وی در همین رابطه می‌نویسد: «خصوصیت دیگر این خط حزب گریزی و سیاست گریزی است. خط پنجی ها ظاهرا ازینکه روشنفکران "خارج از طبقه" برای کارگران حزب درست میکنند و سیاست تعیین میکنند خیلی ناراحتند. اما دم خروس آنجا بیرون میزند که این سیاست گریزی و  حزب ستیزی همیشه  دامن احزاب کمونیست رادیکال و ضد رژیمی را گرفته است و اینان با جنبشها و شخصیتها و احزاب بورژوائی و رفرمیست حتی اگر بخشی از حکومت باشند هیچگاه مشکل چندانی نداشته اند. سیاست گریزی نوع خط پنج خود عین سیاست است: سیاست دفاع مستقیم و غیر مستقیم از حکومت؛ و استقلال اینان از احزاب کمونیست خود عین وابستگی است: وابستگی عملی و سیاسی  به احزاب و جنبشهای بورژوائی».

    در پاسخ به‌این بیهوده‌گویی‌های بی‌ربط به‌دنیای آدم‌ها و نیز نشأت گرفته از تثبیت خویش در ازای حذف دیگری، که قانون جنگل، تنازع بقا و سیاست‌گرایی صرف و ضد انقلابی را به‌یاد می‌آورد، باید گفت:

    اولاً‌ـ هم در سازمان سرخ و هم در محافل و تشکلات کارگری دیگری (از قبیل بنیاد کار) که تقوائیون تحت عنوان خط پنجی از آن نام می‌برند، آغوش رفاقت به‌روی هرآدمی‌که خودرا روشن‌فکر معرفی می‌کرد و در تلاش بود که این عنوان را حقیقتاً بازتولید کند، همیشه باز بود.

    دوماً‌ـ سازمان سرخ معیارهای دائم بازبینی‌شونده‌ای داشت تا روشنفکران را از پخمه‌های بی‌سوادی همانند حمید تقوایی تشخیص بدهد و هم‌چنان روشن‌فکردوست و پخمه‌گریز بافی بماند.

    سوماً‌ـ عبارت «روشنفکران "خارج از طبقه"» نشان‌دهنده‌ی بی‌بندوباری (یا به‌عبارت دقیق‌تر: بی‌پرنسیپی) طبقاتی است؛ چراکه بورژوازی و اطاق‌های فکر بورژوایی هم مملو از «روشنفکران "خارج از طبقه"» بوده و هستند. آیا با این روشن‌فکران ضدانقلابی هم باید همان‌طور برخورد کرد و رفتار نمود که با روشن‌فکران انقلابی می‌کنیم؟

    چهارماً‌ـ تا آن‌جاکه به‌سازمان سرخ کارگران ایران برمی‌گردد، هم‌بسته‌ها و اعضا و کادرهای این سازمان کمونیستی و پرولتری̊ حتی از گفتگو با نماینده‌های محلی دولت هم چندششان می‌شد، تا چه رسد به‌حشر و نشر با «جنبشها و شخصیتها و احزاب بورژوائی و رفرمیست» و «وابستگی» به‌آن‌ها!؟ اگر این عبارت‌پردازی‌های دروغین ناشی از بی‌سوادی و بی‌ربطی به‌جنبش کارگری ایران نباشد، ناگزیر از رذالت بورژوایی نشأت گرفته است.

    پنجماً‌ـ برخلاف تصورات وابستگان به‌حزب «کمونیست» کارگری، آن حزب کمونیستی‌ای که می‌خواهد حضور انقلابی توده‌های کارگر را مقدمتاً در شوراها و سپس در دولت سازمان‌دهی کند، نه یک حزب کارگری، که یک حزب اجتماعی است‌که رهبری ارگان‌های بالای آن به‌عهده‌ی نمایندگان برخاسته از روابط و مناسبات کارگری است. به‌واسطه‌ی همین تحلیل و باور بود که  سازمان سرخ به‌گونه‌ای خودرا سازمان و گسترش می‌داد که دوسوم اعضایِ دو ارگان بالای آن از درون طبقه‌ی کارگر برخاسته و در ارتباط مستقیم و مولد با این طبقه باشند. این معیار نه تنها ضدیت با روشن‌فکران نیست، بلکه عینِ روشن‌فکرگرایی است؛ چراکه در مسیری حرکت می‌کند که می‌خواهد روشن‌فکری را (نه میزان و پتانسیل آن را که عمدتاً به‌اراده‌ی افراد برمی‌گردد) همگانی کند.

    ششماً‌ـ این‌که سازمان سرخ به‌‌طور ویژه‌ای «سیاست‌گریز» بود، تا اندازه‌ای درست است. چراکه این تشکل کمونیستی̊ رابطه‌ی انسانی و انقلابی را به‌‌رابطه‌ی ‌سیاست‌گرایانه‌ی صرف و بورژوایی ترجیح می‌داد؛ و از این‌که به‌چیزی شبیه به‌حزب «کمونیست» کارگری تبدیل شود، وحشت داشت. یکی از مهم‌ترین دلایل انحلال سازمان سرخ همین وحشتِ انقلابی و انسانی از آلودگی‌های و فساد بورژوایی بود. به‌هرروی، فشار مناسبات کاسبکارانه و گسترش بی‌ارزشی‌های انسانی بسیار بیش از امکان تولید اراده‌ی انقلابی بود؛ وگرنه هیچ کمبودی (چه به‌لحاظ توان تئوریک، چه از جنبه‌ی ارتباط کارگری و چه به‌واسطه‌ی هوشیاری و جسارت طبقاتی) وجود نداشت تا به‌خارج کوچ کنیم و در اروپا و آمریکا حزب «کمونیست» کارگری بسازیم!؟

    هفتماً‌ـ آدم‌های دانش‌آموخته، اندیشمند و انقلابی ـ‌از جمله‌ـ‌ چنین باور دارند که هرچیزی (یعنی: هرنسبتی) را حد و حدوی است؛ و اساساً «چیز» بودن (یعنی: نسبت بودن و نسبیت به‌طورکلی) به‌معنیِ حد و حدودی است‌که در رابطه (یا دیالکتیک) غیریت معلوم می‌شود. اما گروه موسوم به‌حزب «کمونیست» کارگری و لیدر آن عملاً اصرار دارند که نه، بعضی از چیزها ـ‌در عینِ چیز بودن‌ـ فاقد حد و حدود هستند و غیریت ندارند!!

    در این رابطه می‌توانیم نسبت و حد و حدود شرم را در نظر بگیریم. جریانی‌که برای جاکش‌ها و جنایت‌کارانی مثل اوباما و سرکوزی و دیگران نامه‌ی می‌نویسد، از آن‌ها استغاثه می‌کند و در مقابل‌شان زانو می‌زند که به‌جمهوری اسلامی فشار بیاورند تا دست از اعدام بردارد؛ جریانی که با موسویِ آدم‌کُش کشتی ‌می‌گیرد، نماز جمعه را معیادگاه انقلاب مردمی و انسانی می‌نامد و خرده‌بورژوا را رنگ می‌کند تا به‌جای کارگر قالب ‌کند و حکومت کارگری برقرار نماید؛ جریانی که با احزاب راسیستی و ضدکمونیستی نرد عشق می‌بازد و با هرکثافتی که از هرزاویه‌ای آنتی‌اسلام باشد، وارد حشر و نشر می‌شود تا گامی در راستای سرنگونی جمهوری اسلامی برداشته باشد؛...؛ و بالاخره، جریانی‌که اوج مدرن‌گرایی‌اش التجا به‌دلقک‌های هالیود و اوج اندیشمندی‌اش ضدیت با اندیشه‌ها و راه‌کارهای لنین در رابطه با روسیه آن زمان است. آری، همین جریان چرند و هپروتی و کارگزار، دُمِ شتر‌‌ـ‌گاو‌ـ‌پلنگی سیاست‌‌بازی‌های خودرا [البته پلنگ‌اش کمی صورتی رنگ است] وِل کرده و به‌دنبال «دم خروسِ» وابستگی سیاسی کارگران به‌احزاب بورژوایی می‌گردد؛ و ازآن‌جاکه چنین دُمی وجود ندارد، ناگزیر ذهناً ابداعش می‌کند و بدون سند و مدرک̊ ورچسب می‌زندش تا دُم شتر‌‌ـ‌گاو‌ـ‌پلنگی خودرا پنهان کند!

    نتیجه‌ی فلسفی این وارونه‌‌نمایی‌ها، کله‌معلق‌کاری‌ها و بَدَل‌زدن‌ها این است‌که شرم̊ همان نسبتی است که فاقد حد و حدود و غیریت است!! چرا؟ برای این‌که نزد گروه موسوم به‌حزب «کمونیست» کارگری، شرم در عینِ‌حال همان بی‌شرمیِ بورژوایی است! این‌گونه اخلاقیات و بی‌پرنسیپی‌ها را تنها نزد خرده‌بورژواهایی می‌توان پیدا کرد که فیل‌ وجودشان در فسیل باورها و اندیشه‌های‌‌شان به‌جای هندوستان به‌‌یاد بازی در نقش بورژوا‌ها افتاده است.

     حمید تقوایی نوشته‌ی مشعشع‌اش را از «خط پنج» به‌مقوله‌ی ‌یارانه‌ها، از یارانه‌ها و حذف آن به‌ناصر اصغری و از او به‌«کارشناسان اقتصادی طرفدار نئولیبرالیسم» می‌گستراند تا ظاهراً زمین و زمان را برعلیه رضا رخشان بربینگیزد!

    او نوشته‌اش را چنین ادامه می‌دهد: «این خصوصیات [یعنی: خصوصیاتی‌که در بند بالا (2) در مورد «خط پنجی»ها ردیف گردید] در مورد مدافعین امروزی سرمایه داری متعارف به نحو بسیار عریان و بارزی بچشم میخورد.  جوهر حرف اینان اینست که وضع کارگران در دوره احمدی نژاد بهتر شده است - گویا کارگران صاحب خود رو شده اند و خودشان خبر ندارند-  و طرح حذف یارانه ها هم طرح خوبی است چون به اقتصاد سر و سامان خواهد داد و موجب رشد سرمایه ها خواهد شد و لذا وضع کارگران هم بهتر خواهد شد و غیره! (عینا همین نظرات در مورد دوره خاتمی و نرمال کردن اقتصاد ایران و رشد سرمایه های کوچک و غیره مطرح شد که هم حزب ما و هم خود واقعیت جواب دندانشکنی به آنها داد و بایگانیشان کرد). پاسخ ما به این نوع نظرات همانست که به کارگرپناهان دوخردادی در زمان خاتمی دادیم: بحران جمهوری اسلامی اساسا سیاسی - اجتماعی- ایدئولوژیک است و هیچ بخش و جناحی از جمهوری اسلامی قادر به متعارف کردن سرمایه داری در ایران نیست. نظری که امروز کارشناسان اقتصادی طرفدار نئولیبرالیسم نیز به آن معترفند. (در این زمینه رجوع کنید به مقاله ناصر اصغری با عنوان "چو دزدی با چراغ‌آید، گزیده‌تر برد کالا" در کارگرکمونیست شماره  ١٦٥)».

    عبارات بالا بخشی از نوشته‌ی یک لیدر «کمونیست» است‌که فی‌نفسه (یعنی: بدون بررسی و تحلیل، و فقط به‌این دلیل که نویسنده‌ی آن خودرا کمونیست معرفی می‌کند) ضدکمونیستی است. آیا نویسنده‌ی «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» حقیقتاً تا این اندازه پخمه و خنگ است یا می‌خواهد در قالب یک آدم پخمه و لوده، آب را گل‌آلوده کند و به‌صید مارماهی بنشیند؟ من اساس را براین می‌گذارم که این به‌اصطلاح نویسنده‌ می‌خواهد نقش بازی کند. بنابراین، بدون تأکید روی پخمگی و خنگی جاری در نوشته، سراغ مقولات و مفاهیم و رویدادها̊ می‌روم که اساساً مجعول هستند و بی‌ربط به‌‌زندگی واقعی:

    الف) گرچه در مورد مقوله‌ی دولت متعارف‌‌ـ‌غیرمتعارف و نیز امکانات محتمل‌الوقوع آن به‌اندازه‌ی کافی و با تیتر جداگانه بحث کردم و نشان دادم که بحثِ دولتِ غیرمتعارفِ جمهوری اسلامی یک آلترناتیو بورژوایی را پیش‌نهاده دارد و از طبقه‌ی کارگر می‌خواهد که از مطالبات طبقاتی خویش دست بردارد و تابعیتِ خرده‌بورژوازی را در همه‌ی ابعاد و عرصه‌های زندگی بپذیرد؛ اما لازم به‌توضیح است‌که هیچ ابلهی نمی‌تواند از مقوله‌ی متعارف بودن جمهوری اسلامی (برفرض که نامتعارف هم باشد و این واژه مفهوم روشنی داشته باشد) به‌این نتیجه برسد که «وضع کارگران در دوره احمدی نژاد [چنان] بهتر شده است [که] - گویا کارگران صاحب خودرو شده‌اند و خودشان خبر ندارند»!

    حمید تقوایی که ظاهراً طنزنویس نشریه‌ «گل آقا» بوده است، با دریافت گل‌آقایی مخصوص به‌خود به‌رضا رخشان و تئوری او در مورد یارانه‌ها نظر دارد؛ و چنین القا می‌کند ‌که اگر دولت جمهوری اسلامی یک دولت متعارف بود، می‌بایست وضع کارگرانِ تحت حاکمیت‌اش چنان بهتر می‌شد که می‌توانستند صاحب خودرو شوند!؟ این دریافت̊ تابعی از تئوری خرده‌بورژوایی‌ـ‌پُست‌مدرن‌ـ‌اَبرمردیِ منصور حکمت است‌که بیان جامع خودرا در «یک دنیای بهتر» می‌یابد و زیبایی‌شناسی سوسیالیستی‌اش را به‌هالیود حواله می‌دهد!!

    ب) گرچه رضا رخشان در مورد وضعیت اقتصادی کارگران در دوره‌ی احمدی‌نژاد در نوشته‌ای به‌نام {یارانه ها، تلاشی برای یک ارزیابی واقعی} راه اغراق را به‌تندی پیمود و نوشت «در این دوره بسیاری از کارگران توان خرید خودرو پیدا کردند و سطح زندگی کارگران ارتقا پیدا کرد»؛ اما ضمن این‌که او هیچ‌گونه حرفی در مورد «سرمایه داری متعارف» نزد و هیچ‌ رابطه‌ای بین طرح هدفمند کردن یارانه‌ها و ارتقای «سطح زندگی» کارگران برقرار ننمود، هرگز هم چنین نتیجه نگرفت که «طرح حذف یارانه ها هم طرح خوبی است چون به اقتصاد سر و سامان خواهد داد و موجب رشد سرمایه ها خواهد شد و لذا وضع کارگران هم بهتر خواهد شد».

    بدین‌ترتیب است‌که حمید تقوایی در نقش دادستان، به‌لحاظ حقوقی̊ از همان رویه‌‌ای استفاده می‌کند که دادگاه‌های جمهوری اسلامی استفاده می‌کنند. در این رویه قضایی̊ دادستان هرکسی را دلش بخواهد، می‌تواند ـ‌بدون مدرک و دلیل‌ـ متهم کند. از طرف دیگر، این رویه قضایی به‌طور ضمنی متهم را موظف می‌‌دارد که دلیل مجرم نبودن خودرا به‌ساحت مقدس ‌دادگاه تقدیم نماید! اما علی‌رغم این تشابهات، یک تفاوت اساسی نیز بین رویه جاریِ قضایی در دادگاه‌های جمهوری اسلامی و رویه قضایی جاری در حزب «کمونیست» کارگری با دادستانیِ حمید تقوایی وجود دارد که نباید بدون اشاره از آن رد شد. در فقه و حقوق اسلامی و هم‌چنین در رویه قضایی رایج در ایران تَرکِ گناه (که در  حقوق و قضا̊ جرم معنی می‌دهد) و نیز توبه (که معنیِ حقوقی‌ و قضایی‌اش عدم تکرار جرم است) برای متهم ـ‌حتی اگر سیاسی هم باشد‌ـ البته مشروط به‌این‌که مصلحت خاصی در میان نباشد، ماده‌ی مخففه محسوب می‌شود و از میزان مجازات او می‌کاهد. این اصل فقهی‌ـ‌اسلامی‌ـ‌حقوقی نه تنها در نوشته‌ی‌ «از "خط پنج" تا بانک جهانی!» و در رابطه با رضا رخشان رعایت نشده، بلکه همان‌طور که در پاراگراف بالا نشان دادم، اتهاماتی بی‌موردی هم به‌او وارد شده است.

    دادستان به‌اصطلاح کمونیستِ دادگاه رضا رخشان برای سنگین‌تر کردن جرم او دست به‌چندین شامورتی‌بازی، به‌این ترتیب زده است: اولاً‌ـ کلمه‌ی «بسیاری» را از جمله‌ی «... بسیاری از کارگران توان خرید خودرو...» را حذف کرده تا چنین القا کند که منظور رضا رخشان همه‌ی کارگران بوده است؛ دوماً‌ـ عبارت «طرح حذف یارانه ها هم طرح خوبی است چون به اقتصاد سر و سامان خواهد داد و موجب رشد سرمایه ها خواهد شد و لذا وضع کارگران هم بهتر خواهد شد» را طوری وارد بحث کرده که خواننده‌ی ناآشنا با تفکر رضا رخشان چنین تصور می‌کند که این چرندیات̊ نظر رضا رخشان است؛ و سوماً‌ـ هیچ‌گونه اشاره‌ای به‌نقدِ نظرات رضا رخشان [توسط نگارنده‌ی این سطور و در نوشته‌ای به‌نام {رضا رخشان ـ منتقدین او ـ یارانه‌ها - قسمت اول}] و پذیرشِ ضمنی و اعلام نشده‌ی  رضا رخشان در پاسخ کوتاهش به‌نام «پاسخی به منتقدین» نکرده تا بتواند اشد مجازات را برای او از دادگاه «خلق» تقاضا کند!!

    اگر رضا رخشان نقدِ اغراق‌گویی خود در مورد وضعیت دستمزد کارگران را نپذیرفته بود، از 8 ماه پیش تاکنون به‌اندازه‌ی کافی فرصت داشت که دوباره همان نظر قبلی‌ را تکرار کند. بنابراین، همه‌ی این داستان‌ها فقط پاپوش‌دوزی به‌سبک رویه قضایی جمهوری اسلامی در سال‌های 60 هجری شمسی است؛ و نه چیز دیگر.

    پ) اگر کسی از من سؤال کند که اساس اختلاف این عالی‌جنابان ‌که خودرا کمونیست می‌نامند، با رضا رخشان (به‌عنوان یک فعال کارگری و سندیکاییِ بدون ایسم) چیست؟ به‌او پاسخ می‌دهم: بقا!

    حقیقت این است‌که رضا رخشان (به‌عنوان انسانی جسور، بسیار جستجوگر، به‌اندازه‌ی کافی فهیم، با درجه‌ی بالایی از تعهد نسبت به‌طبقه‌ی کارگر و طبعاً با ضعف‌ها و خطاهای نه چندان کم، اما قابل جبران) بین سیاست‌بازی و تعهد طبقاتی، دومی را انتخاب کرده است. در جامعه‌ای که از محمود صالحی گرفته تا جعفر عظیم‌زاده و دیگران به‌گونه‌های مختلف زیرآبی می‌روند، قبل از هرچیز پسِ دستِ خودرا محکم می‌کنند [و برای موسوی پیام دوستی می‌فرستند و مخفیانه با وزارت کار رژیم وارد مکاتبه‌ی حقوقی می‌شوند]، رضا رخشان زیادی به‌نظر می‌رسد. پس باید حذف شود[3]. نه این یک اتهام نیست. پیام نوشته‌ی حمید تقوایی همین است: «حزب ما موظف است... که چنین گرایشاتی را در جنبش کارگری... طرد و منزوی کند»؛ «باید این وظیفه را جدی بگیریم و با تمام توان به پیش ببریم»!! فراموش نکنیم که در سیستم حقوق بورژوایی و در قوانین همین کشورهای اروپایی تلاش برای «طرد و منزوی» کردن افراد و گروه‌ها ـ‌به‌واسطه‌ی اصل احترام به‌حقوق فردی و گروهی‌ـ می‌تواند جرم محسوب شود!؟

    اما گذشته از این فانتزی̊ سؤال اساسی این است‌که گرایش رضا رخشان در جنبش کارگری چیست‌ که باید «طرد و منزوی» (یعنی: حذف) شود؟

    رضا رخشان به‌عنوان کارگری با خاستگاه کارگری و به‌مثابه‌ی نماینده و منتخب کارگران هفت‌تپه، به‌واسطه‌ی تحقیق نظری و آزمون‌های عملی به‌این نتیجه رسیده است‌که مردم کارگر و زحمت‌کش نباید مبارزه‌ی طبقاتی خودرا موکول یا عطف به‌سرنگونی رژیم کنند؛ هم‌چنان‌که نباید به‌هیچ‌یک از جناح‌بندی‌های دولتی و غیردولتی (اعم از داخلی و بین‌المللی) توهم داشته باشند. بنابراین، کارگران باید مقدمتاً ـ‌با استفاده از قوانین موجود و نیز گریزگاه‌های غیرقانونی و قابل توجیه‌ـ در مقابل صاحبان سرمایه و کلیت دولت موجود متشکل باشند تا بتوانند به‌آن اندازه‌ای دستمزد بگیرند که بتوانند به‌عنوان فروشنده‌ی نیروی‌کار زنده بمانند و نیز به‌آن اندازه‌ای از حرمت انسانی برخوردار باشند که شایسته‌ی کارگران متشکل است. از نوشته‌ها و مصاحبه‌های رضا رخشان چنین برمی‌آید که او بدین باورست‌که دوستی با طبقه‌ی کارگر و فعالیت در راستای منافع این طبقه ـ‌به‌عنوان نخستین تلاش‌ـ معنای دیگری جز این ندارد که گامی در راستای تشکل نسبتاً پایدار این طبقه برداریم.

    براساس همین بینش و گرایش بود که رضا رخشان در مقابل طرح هدفمند کردن یارانه‌ها (یعنی: قبل از اجرای آن)، بدون این‌که رؤیای سرنگونی و رژیم‌چنجی و هالیود‌گرایی داشته باشد، مطالبات معینی را متناسب با توازنِ قوای موجود بین کارگران (از یک طرف) و دولت و صاحبان سرمایه (از طرف دیگر) به‌قرار زیر مطرح کرد:

    1- «حق ایجاد تشکلهای کارگری و حق اعتصاب. کارگران باید بتوانند با تشکلهای خود و همچنین با اعتصاب از حقوق خود دفاع کنند. کارگر در مذاکره با کارفرما از موضع ضعیف اقتصادی برخوردار است که سبب اجحاف کارفرمایان به‌کارگران می‌شود. از طرف دیگر کارفرما می‌تواند هر زمان که دلش خواست سرمایه‌اش را از تولید  بیرون بکشد و اعتصاب کند. کارگر نیز باید بدون ترس از زندان و مجارات از همان حق برخوردار باشد».

    2- «عدم دخالت دولت در تعیین دستمزد. حال که دولت قصد آزادسازی قیمتها را دارد کارگران هم باید بتوانند دستمزد خود را توسط نمایندگان کارگری، از تشکلهای مستقل کارگران و در شرایط برابر با کارفرما تعیین نمایند البته دولت هم در موسسات دولتی می‌تواند کارفرما باشد آنهم بشرط عادلانه بودن و در فضای عاری از تهدید می‌توان دستمزدها را تعیین نمود».

    3- «پرداخت بیمه بیکاری تا زمان اشتغال مجدد. درصورت اجرای این طرح ممکنست که تعدادی از کارخانجات ورشکسته گردند این از آن جهت مهم است که دراثر این رخداد تعدادی از کارگران بیکار می‌گردند لذا دولت باید به‌این کارگران بیمه بیکاری معادل با بالاترین سطح حقوقی‌شان  تا زمان بدست آوردن شغل دیگری پرداخت نماید».

    4- «حضور نمایندگان تشکلهای کارگری در کمیسیون یارانه‌ها. مجلس شورای اسلامی توانسته است طرح یارانه‌ها را طوری تغییر دهد که میلیاردرها هم یارانه دریافت کنند. اما هدفمند کردن یارانه باید هدف حمایت از اقشار کم درآمد جامعه را داشته باشد. درحالی که نمایندگان کارفرمایان با تشکلهای خود و با لابی خود در مجلس هرقانونی را به‌هرشکلی که خود می‌خواهند تغییر می‌دهند، کارگران از کمترین امکان دخالت در روال امور برخوردارند. نمایندگان تشکلهای کارگری باید بتوانند با شرکت در کمیسیون یارانه‌ها در تصمیم گیری و نظارت براجرای آن حضور داشته باشند».

    5- «افزایش دستمزدها به‌تناسب تورم. اجرای طرح هدفمند کردن یارانه‌ها افزایش تورم را به‌دنبال خواهد داشت. میزان این افزایش مورد اختلاف است. اما هیچ‌کس نمی‌تواند منکر شود که این افزایش تورم وضع زندگی کارگران را وخیم‌تر خواهد کرد. سیاست کنونی اعلام تورم سالانه جبران این خسارتها را نمی‌کند. دستمزدها باید هرسه ماه یک بار با سطح تورم افزایش یابند و در این موضوع نیز نمایندگان تشکلهای مستقل کارگری باید حضور داشته باشند و با کمک اقتصاددانان طرفدار کارگران در تعیین نرخ تورم دخالت کنند و بانک مرکزی تنها مرجع اعلام نرخ تورم نباشد».

    ت) حمید تقوایی در مقابل این مطالباتِ خردمندانه و جسورانه که نه تنها از همه‌ی جنبه‌های ممکن و متصور رادیکال‌تر و درعین‌حال عملی‌تر از «یک دنیای بهتر» است، بلکه در مقابل این سند التقاطی و پاسیفیستی̊ تحرک‌آفرین و سازمان‌دهنده نیز می‌باشد، می‌نویسد: «گوئی کارگر نه عضو جامعه است، نه از سلطه مذهب بر زندگی خود و توده مردم در رنج است و نه به تبعیض و فقر نابرابری ای که در جامعه بیداد میکند اعتراضی دارد و  نه به ستم به زنان و نه به اعدام و شکنجه و زندان و بیحقوقیهای سیاسی و اجتماعی. گوئی اگر حکومت بروی جامعه تیغ کشیده باشد و خون توده مردم را در شیشه کرده باشد باکی نیست، سر مطالبات صنفی به سلامت باشد! البته در عالم واقع همیشه کارگران قربانیان اصلی چنین حکومتهای سرکوبگری بوده اند - سی سال حاکمیت جمهوری اسلامی  نمونه گویائی در این مورد است- اما حتی اگر  چنین هم نمیبود  باز کسی مجاز نبود به بهانه "بهتر شدن وضع صنف کارگر" در برابر حکومتی که کل جامعه را به خون کشیده سر خم کند»!!! جناب تقوایی در این بخش از نوشته‌‌ی داهیانه‌اش، اگر آگاهانه دست به‌یک جابه‌جایی فریبنده و درعین‌حال برانگیزاننده نزده باشد، ناگزیر در نقش یک اولترا پخمه‌ی فوق‌العاده بی‌سواد ظاهر شده است!؟ در این‌جا تقابل دو طبقه‌ی کارگر و سرمایه‌دار به‌عنوان دو بنیان و دو ستون نگهدارنده‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری و تعیین‌کننده‌ی روندهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جای خودرا به‌تقابلِ بین «توده مردم» و دولت داده است؛ دولتی که «خون» مردم «را در شیشه کرده» است!!

    این نگاه و شیوه‌ی تحلیل نه تنها ربطی به‌طبقه‌ی کارگر، مارکسیسم و جنبش کمونیستی ندارد؛ بلکه می‌کوشد کارگران را در عرصه‌ی تحولات سیاسی ـ‌نیز‌ـ همانند عرصه‌ی تولید به‌نیرو تبدیل کند و همانند اسب مورد استفاده قرار دهد. تفاوت تنها در این است‌که صاحبان سرمایه نیروی‌کار کارگران را به‌ساعت و دقیقه می‌خرند تا در عرصه‌ی تولید مورد استفاده قرار دهند، از آن ارزش افزوده بیرون بکشند، و سود ببرند؛ درصورتی‌که کمونیست‌نماها از کارگران می‌خواهند که دست از مبارزه برای دستمزد مناسب بردارند و در عوض به‌‌ابزار ستیزی تبدیل شوند که نتیجه‌اش هرچه باشد (مثبت یا منفی) به‌جیب بورژوازی و خرده‌بورژوازی ریخته می‌شود. به‌بیان دیگر، کارگران در دستگاهی که حزب «کمونیست» کارگری در مقابل‌شان قرار می‌دهد، دوبار استثمار می‌شوند. یک‌بار در کارخانه (‌چون که دست از مبارزه برای «"بهتر شدن وضع صنف کارگر"» برداشته‌اند و سرمایه‌دار را ممنون حزب «کمونیست» کارگری کرده‌اند) و ‌بار دیگر در جامعه و خیابان (چراکه به‌مبارزه‌ای دست زده‌اند که اگر نفعی داشته باشد، بیش‌ترین قسمت آن به‌بورژوازی و خرده‌بورژوازی می‌رسد)! همین بینش است‌که به‌‌بهانه‌ی انقلاب انسانی به‌طبقه‌ی کارگر فراخوان می‌دهد که به‌دنبال یک جنبش ارتجاعی و دستِ راستی راه بیفتند و رضا رخشان را به‌دلیل این‌که گفت جنبش سبز، جنبش کارگران نیست، زیر رگبار نوشته قرار می‌دهد تا نوبت رگبار مسلسل هم برسد!؟

    بی‌سوادی و لودگی هم حد و مرزی دارد. بیش از 300 سال است که آدم‌های بسیاری در مورد چگونگی رابطه‌ی فرد با جامعه تحقیق کرده، حرف زده و سرانجام نتیجه گرفته‌اند که فرد از طریق گروه‌های محتلف‌الرابطه، گروه‌ها از طریق سازمان اجتماعی، سازمان‌های اجتماعی از طریق قشرهای طبقاتی، اقشار طبقاتی از طریق طبقات اجتماعی و طبقات اجتماعی از طریق تقابل طبقاتی به‌عرصه‌ی جامعه وارد می‌شوند؛ با این‌همه، تازه تقوایی‌‌آدمی پیدا شده که می‌نویسد: «گوئی کارگر نه عضو جامعه است»! بیچاره طبقه‌ی کارگر که پس از کارفرما و دولت با مصیبت کمونیست‌نماها مواجه شده است؟!

    ث) به‌نقل قولی بازگردیم که در ابتدای این بند (یعنی بند 3) آوردم.

    همان‌طورکه پیش از این هم اشاره کردم، مهم‌ترین شیوه‌ی زندگی حزب «کمونیست» کارگری رانت‌خواری اجتماعی یا ایلغار اعتباراتی است. برای نمونه به‌این جمله با هم نگاه کنیم: «(عینا همین نظرات در مورد دوره خاتمی و نرمال کردن اقتصاد ایران و رشد سرمایه های کوچک و غیره مطرح شد که هم حزب ما و هم خود واقعیت جواب دندانشکنی به آنها داد و بایگانیشان کرد)»!؟

    به‌قول مادربزرگ‌ها دریغ از یک روده‌ی راست! سوسیالیسم ارتجاعی باند آذرین‌ـ‌مقدم و نیز توطئه‌گری آن‌ها برعلیه جنبش کارگری را بهمن شفیق در نوشته‌‌هایی با عناوین {بازگشت به ناکجا آباد، قسمت اول: در باره معنای دوم ضد سرمایه داری}[در 3 بخش] و{پول، سیاست، طبقه - بخش اول - درباره درایت طبقاتی طرفداران پاکیزگی جنبش کارگری} [در 4 بخش] افشا و رسوا کرد؛ حالا پس از گذشت 4 سال پُز آن را حمید خان تقوایی برعلیه نویسنده‌اش می‌دهد! این همان شیوه‌ای است‌که کارگران را به‌واسطه‌ی مبارزه به‌خاطر نان و گذران زندگی آبرومند تحقیر می‌کند و ضمن این‌که چوب تکفیر را برسر فعالیت قانونی و سندیکایی می‌کوبد، در مقابل بندوبست‌های کمیته‌ی هماهنگی با وزارت کارِ رژیم سکوت درپیش می‌گیرد: «گوئی اگر حکومت بروی جامعه تیغ کشیده باشد و خون توده مردم را در شیشه کرده باشد باکی نیست، سر مطالبات صنفی به سلامت باشد!»!!؟

    ج) به‌قول دوستان دوران جوانی‌ام: همه را برق می‌گیرد، ما را چراغ نفتی! حمید تقوایی (به‌عنوان نمونه‌ی رسمی  سبزپوشی و سرخ‌نمایی) برای اثبات این‌که دولت جمهوری اسلامی غیرمتعارف است و باید سرنگون شود [گویی اگر ما نباشیم، کمونیست‌نماها همین فردا صبح دولت را سرنگون می‌کنند و یک دولت تماماً سرخ (و البته آمریکایی) جای آن می‌نشانند]، سه دلیل می‌آورد:

    ـ اول این‌که «بحران جمهوری اسلامی اساسا سیاسی - اجتماعی- ایدئولوژیک است». بنابراین، مسئله‌ی اساسی نه استثمار نیروی‌کار توسط سرمایه و مبارزه‌ی کارگران برعلیه صاحبان سرمایه و دولت حامی آن‌ها، بلکه سرنگونی این رژیم بورژوایی و به‌لحاظ روبنایی بحران‌زده، و جایگرینی آن با یک رژیم (قطعاً بورژوایی، اما به‌لحاظ ایدئولوژیک) بحران نزده است! سؤال این است‌که چرا این عالی‌جنان که این همه دستِ راستی و شبه‌لیبرال می‌اندیشند، اسم خود را کمونیست گذاشته‌اند؟!

    ـ دوم این‌که غیرمتعارف بودن جمهوری اسلامی «نظری [است] که امروز کارشناسان اقتصادی طرفدار نئولیبرالیسم نیز  به آن معترفند»! به‌گربه گفتند که شاهدت کیست؟ گفت: دُمبَم! اما نه حقیقتاً این‌طور نیست؛ در این‌جا باید جای گربه و دُم او را عوض کرد!؟

    ـ سومین دلیلی‌که برای اثبات مقوله‌ی بی‌معنیِ غیرمتعارف بودن (یا برعکس: متعارف بودن) جمهوری اسلامی ارائه می‌شود، نوشته‌ی آقای ناصر اصغری است که تا آن سوی عنبیه چشم و گوش و حلق و بینی‌اش سبزِ ـ‌بدون موسوی‌ـ است؛ و در اوج جنبش سبز تلاش بسیاری به‌خرج می‌داد تا ثابت کند که علاوه‌بر مارکس، انقلابلات 1848 در فرانسه و اروپا نیز بسیار سبز بودند!! مقاله‌ی {خشمگین از پرولتاریا، شیفته بورژوازی} که با کمک من نوشته شد، تلاش‌های ضدمارکسیستی آقای اصغری را نشان می‌دهد.

    چ) آخرین کلام در این بند [که بند ماقبل آخراست] این‌که لیدر تقوایی در رابطه با «تاچر و ریگان و سرکوزی و کامرون» و به‌ویژه در مورد «فاشیسم هیتلری» نیز دچار رعشه می‌شود و کف به‌دهان می‌آورد تا وارنه‌نمایی و بدل‌کاری‌اش را به‌نهایت برساند. او پس از این‌که رضا رخشان و مدافعین نظرات درست او را به«حمایت از دولت؟ تمکین و سکوت و منتظر معجزات اقتصادی دولت نشستن؟» متهم می‌کند و این اتهامات زشت را استدلال می‌نامد، می‌نویسد: «با همین نوع استدلالات بود که بخشی از جنبش کارگری در آلمان از فاشیسم هیتلری دفاع میکرد»؛ «"خط پنجی" های آلمان آن زمان نیز دقیقا با همین نوع استدلالات طرفداران امروزی احمدی نژاد به حمایت از هیتلر برخاستند»!!؟

    حقیقتاً در دنیایی وارونه‌‌ و زشت زندگی می‌کنیم. صرف‌نظر از این‌که اگر از آلمانی‌ها در مورد نقش «"خط پنجی"ها» در روی کار آمدن هیتلر سؤال کنیم، به‌احتمال قوی به‌یکی از مراکز روانی زنگ می‌زنند که سروکله‌ی‌ یه آدم مشکوک در این‌جا پیدا شده است؛ اما زشتی دنیا در این است‌که این خانم‌ها و آقایان تحت عنوان کمونیست و کارگر[!؟] آشکارا برای اوباما و سرکوزی و جاکش‌های دیگری همانند این دو نامه‌ی فدایت شوم می‌نویسند و با دستجات راسیستی وارد بده و بستان می‌شوند؛ و از طریق لابی‌های پنهان و نیمه پنهان خود روزگار می‌گذرانند، تازه دو قورت و نیم‌شان هم باقی است! این کمونیست‌نماها «بخشی از جنبش کارگری در آلمان» را متهم به‌حمایت از «فاشیسم هیتلری» می‌کنند تا بلافاصله دست به‌اختراع «"خط پنجی"ها» در آلمان دهه‌ی 1930 بزنند و این ابداع بسیار زشت را به‌رضا رخشان و دیگرانی تسری بدهند که از حقیقت او دفاع کرده‌اند. الحق که ‌این وارونه‌‌کاری̊ ساده‌لوحانه‌ترین شکلِ مغلطه‌کاری را نشان می‌دهد.

    حضرتِ لیدر! بی‌سوادی، سیاه‌نمایی و وارونه‌‌کاری هم حد و مرزی دارد! نه، این‌طور که شما می‌فرمایید نیست! بخشی از جنبش کارگری آلمان نبود که به‌دنبال هیتلر رفت و به‌او مشروعیت بخشید؛ هم‌چنین‌که فعالین سندیکایی جنبش کارگری در ایران (مانند رضا رخشان) نیستند که از احمدی‌نژاد دفاع می‌کنند تا به‌‌واسطه‌ی او به‌بورژوازی متعارف خویش دست یابند. کاملاً برعکس، فاشیسم از همان آغاز ابراز وجودِ بورژوایی و جنایت‌کارانه‌ی خود با هرگونه و شکلی از فعالیت کارگری مخالف بود و به‌واسطه‌ی سرکوب خونین همه‌نوع فعالیت کارگری توانست اطمینان اشراف زمیندار، صاحبان سرمایه‌های کلان و خر‌مُهره‌های ارتش و بوروکراسی دولتی را به‌خود جلب کند و دست به‌تشکیل رایش سوم بزند.

    آن بخش‌هایی از طبقه‌ی حاکمه‌ی آلمان که نجاتِ خود و «کلیت» آلمان را به‌هیتلر و دارودسته‌ی پیراهن قهوه‌ای‌ها گره زدند، به‌لحاظ نگاه و عمل ارتجاعی دستِ‌کمی از روحانیون مدافع جنبش سبز نداشتند که شما با هزار و یک کلَک و ترفند به‌دنبال ‌آن افتادید و اینک نقادان خودرا به‌جناح مقابل حواله می‌دهید.

    نه، این‌طور که شما مغلطه می‌کنید، نیست! دولت جمهوری اسلامی ضمن این‌که در کلیت و در هریک از جناح‌هایش بورژوایی، عقب‌مانده و ارتجاعی است؛ اما در ویژگی‌های سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌تاریخی خود همانند فاشسیم در آلمان نیست. شاید چنین بنماید که فاشیست نامیدن جمهوری اسلامی خیلی رادیکال است؛ اما حقیقت عکس این را نشانه دارد. شما و دیگر پادوهای جنبش سبز دولت جمهوری اسلامی را فاشیست می‌نامید تا جبهه‌ی ضدفاشیستی را آلترناتیو وضعیت موجود جا بزنید و روی ضرورت انقلاب پرولتری و سوسیالیستی خط بکشید. وقتی موسوی را به‌طور مکرر دوست خود خطاب می‌کنید و به‌دنبال بورژوازی آقازاده‌ای و خرده‌بورژوازی نوکیسه راه می‌افتید، عملاً در حال تشکیل جبهه‌ی ضدفاشیستی با هم‌کاری جناح‌‌بندی‌های طبقه‌ی حاکم در همین نظام سرمایه‌داری هستید. دست از وارونه‌کاری بردارید و کمی شرم کنید!

    حقیقت این است‌که شما کمونیست‌نما‌های سبزپوش در روی‌کردهای ضدکارگری و ضدسندیکایی و ضدکمونیستی خویش حتی «نئوکنسرواتیسم تمام عیار» هم نیستید. می‌پرسید چرا؟ برای این‌که فقط و فقط پارازیت «تمام عیار» هستید. پارازیت جنبش کارگری و نیز پارازیت جنبش کمونیستی! باور نمی‌کنید، به‌جمله‌های خود نگاه کنید: «نداها و  سهرابها را به گلوله بسته و صدها نفر را در کهریزکها به جرم مخالفت با حکومت مورد وحشیانه ترین  شکنجه ها و تجاوزها...»! حتی غیرت این را نداشتید که صرف‌نظر از اسانلو و دیگر کارگران زندانی، برای تعارف هم شده اشاره‌ای به‌همان کارگرانی بکنید که می‌گویند در جریان جنبش سبز کشته شدند. این نه تنها تأسف‌انگیز است، بلکه تهوع‌انگیز نیز می‌باشد.

    *****

    آخرین سخن (به‌جای نتیجه)!

    حمید تقوایی آخرین ورق خودرا که یک ژوکر زرد رنگ است، این‌گونه به‌زمین می‌اندازد: «واقعیت اینست که جمهوری اسلامی جای چندانی برای مبارزه قانونی در ایران باقی نگذاشته است و بهمین دلیل سندیکالیسم در ایران ناگزیر است بسیار راست تر از اتحادیه های غربی عمل کند. در ایران  اگر کسی بخواهد حتی برای تحقق مطالبات صنفی کارگران مبارزه کند باید چارچوب قانونی را زیر پا بگذارد و با دولت سینه به سینه بشود و این مستلزم بمیدان آوردن توده های کارگر و متکی شدن به تشکلهائی از نوع مجمع عمومی و شورا است. تجربه مبارزات جاری کارگری و شکلگیری "خودبخودی" مجمع عمومی در دل این مبارزات - از جمله در تجربه مبارزات کارگران هفت تپه- دقیقا موید این واقعیت است».

    از 200 سال پیش تا‌هم‌اکنون، هیچ‌یک از دولت‌های به‌اصطلاح متعارف یا مثلاً غیرمتعارف، در هیچ‌جای جهان «جای چندانی برای مبارزه قانونی» نگذاشته‌اند؛ و در ایران نیز آن سندیکاهایی که حقیقتاً سندیکا بودند و در پیِ مطالبات کارگری می‌رفتند، ضمن این‌که هرگز زیرپا گذاشتن «چارچوب قانونی» را به‌شعار خود تبدیل نکردند، هرگز هم در اسارت «چارچوب قانونی» باقی نماندند. نمونه‌ی برجسته‌ی این شیوه‌ی عمل را به‌جز سندیکای واحد و هفت‌تپه (که یکی تهران را قفل کرد و دیگری هم‌چنان سرمنشأ تشکل‌یابی سندیکایی در خوزستان است)، سندیکای کارگران پالایشگاه تهران در سال‌های 52 و 53 نیز نشان می‌دهد. گذشته از این، در هیچ‌کجای جهان، هیچ فعالِ جنبش کارگری تا به‌این اندازه پرت و هپروتی نبوده است که از کارگران متشکل در سندیکا بخواهد که «با دولت سینه به سینه» شوند.

    داستان جالبی است! ترمینولوژیِ دانش مبارزه‌ی طبقاتی با گنجینه‌ی فوق‌العاده گسترده‌ی مارکسیستی‌اش جای خودرا به‌تمثیل و استعارات پُست‌ مدرنیستی و تأویل‌گرایانه می‌دهد تا «شکلگیری "خودبخودی" مجمع عمومی» تقدیس شود. «با دولت سینه به سینه» شدن چه معنایی جز قیام و اقدام به‌سرنگونی دارد؟ چرا کارگران باید با شمشیر دروغین «شکلگیری "خودبخودی" مجمع عمومی»، «با دولت سینه به سینه» شوند؛ و با خون خود زیرپای جناح دیگر و حقیقتاً مرتج‌تری از سرمایه‌داریِ ذاتاً ارتجاعی را فرش کنند؟

    لابد برای این‌که قیام بهمن دیگری اتفاق بیفتد و این‌بار به‌جای اسلامیست‌های حزب‌الهی، کمونیست‌نماها قدرت را در دست بگیرند؟ خوب، آمریکایی هم هستند؛ و هم‌چنان‌که به‌اسلامیست‌ها خدمات لجستیک و غیره دادند، به‌کمونیست‌نما هم که رادیکا‌تر هستند، خدمات لجستیک و غیره (مثلاً: نظامی) می‌دهند!؟ خوشبختانه در روزگار امروز بمب‌ها ـ‌همه‌ـ هوشمند شده‌اند و فقط بورژواها را می‌کشند؛ پس، چه باک!!؟

    سازمان‌یابی سندیکایی‌ـ‌طبقاتی به‌عنوان پیچیده‌ترین شکل سازمان‌یابی طبقه‌ی کارگر (یعنی: پیچیده‌تر از سازمان‌یابی مسلحانه‌ی این طبقه برای براندازی دولت و درهم شکستن آن) همانند اجرای سونات مهتاب با پیانوست. این قطعه‌که می‌تواند به‌صدها شکل نواخته شود، فقط با استفاده‌ی همه‌جانبه از همه‌ی انگشتان دلنواز خواهد بود. سازمان‌یابی سندیکایی هیچ دستورالعمل از پیش تعیین شده‌ای ندارد. باید در میان توده‌ی کارگران حضور داشت، به‌‌هرنوعی از امکان نظر داشت و بنا به‌روح زمانه متناسب‌ترین را انتخاب کرد.

    نتیجه این‌که: همان‌طورکه در آستانه‌ی اکتبر 1917 بازداشتن کارگران از قیام مسلحانه برعلیه دولت موقت خیانت به‌طبقه‌ی کارگر روسیه و جهان بود؛ تهییج استعاره‌ای کارگران در ایران به‌قیام در آگوست 2011 خیانت به‌این ‌طبقه در همه‌ی جهان است.

    عباس فرد ـ لاهه ـ هفده آگوست 2011 (چهارشنبه 26 مرداد 1390(

     


    پانوشته‌ها:

    [1] برای اطلاع از نظرات نگارنده در مورد «جنبش مجمع عمومی» می‌توان به‌لینک زیر مراجعه کرد:

    http://www.refaghat.org/index.php/political/workers-in-iran/93-majame-omoomi

    [2] در ارتباط با بحث دولت متعارف و غیرمتعارف و نیز مسئله‌ی دولت و مبارزه‌ی‌ طبقاتی می‌توان به‌مقاله‌ی بسیار ارزشمند و تحقیقاتی بهمن شفیق در مورد انباشت سرمایه در جمهوری اسلامی (تا قبل از دوران به‌اصطلاح اصلاحات) مراجعه کرد:

    http://www.omied.de/issues/item/345-دولت-و-مبارزه-طبقاتى-در-ايران-–-انباشت-سرمایه-در-دوره-آغازین-جمهوری-اسلامی.html

    [3] لازم به‌توضیح است‌که به‌نظر من نوشتن نامه به‌وزارت کار به‌خودیِ خود عملی مذموم و محکوم نیست. اگر نامه نوشتن به‌وزارت کار یا هرارگان دیگری کمکی به‌سازمان‌یابی کارگران بکند، نباید از آن اجتناب کرد. اما مشکل این است‌که کمیته‌ی هماهنگی در عین‌حال که فریاد مذمومیت این‌گونه نامه‌نگاری‌ها و اجازه گرفتن را می‌زند، خودش به‌طور مخفیانه برای وزارت کار نامه می‌نویسد تا مجوز فعالیت رسمی و قانونی بگیرد.

  • خشمگین از پرولتاریا، شیفته‌ی بورژوازی

    چپ ایران با عروج جنبش پساانتخاباتی یک سال گذشته وارد دوره‌ای از تحولات تاریخی خود شده است. صرف‌نظر از بخش‌های محدودی از چپ که از آغاز این جنبش با شناخت ماهیت بورژوائی و دست راستی آن به‌مقابله با آن برخاستند، تلاش برای توجیه شرکت در این جنبش وجه مشخصه اصلی چپ در ایران را تشکیل می‌داد. اگر بخشی از این تلاش‌ها در حد دفاع ساده از «جنبش مردمی» خلاصه می‌شد، بخش‌ فریب‌کارتر و مزورتر این چپ ـ‌اما‌ـ پا از این فراتر نهاده و دفاع از جنبش پساانتخاباتی را با تعرض به‌فعالین منتقد جنبش کارگری نیز همراه کرده است. به‌ویژه در این بخش از چپ، یاری گرفتن از تاریخ انقلابی طبقه‌کارگر و مقایسه تحولات ارتجاعی یک سال گذشته با برآمدهای انقلابی طبقه‌کارگر در گذشته، یکی از شیوه‌های رایج برخورد این چپ به‌تحولات بود. جنبش پسا‌انتخاباتی گاهی با ماه‌های پیش از انقلاب اکتبر مقایسه می‌شد و گاهی با انقلاب فوریه و گاهی با انقلاب 1905 روسیه. آقای اصغری از حزب کمونیست کارگری ایران هم در عداد همین چپ فریب‌کار است. ایشان حلقه را تکمیل نموده و در مقاله‌ای به‌نام «خاکریزهایی بر سر راه انقلاب» جنبش  پسا‌انتخاباتی را کپی انقلاب 1848 فرانسه معرفی کرده است تا در پرتو حقانبت این مقایسه بتواند براحتی فعالین کارگری منتقد به‌جنبش سبز را مورد توهین قرار دهد. در ادامه مطلب این توهین‌ها را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

    اما مقاله آقای اصغری فرصتی به‌دست داد تا به‌بررسی انقلاب 1848 فرانسه بپردازیم و از این رهگذر هم مروری بر آموزش‌های عمیق مارکسیسم داشته باشیم و روش برخورد انقلابی مارکس با جنبش‌های بورژوائی را مورد بررسی قرار دهیم و هم بی‌پایگی و ضدیت این چپ را با میراث مارکس نشان دهیم. نوشته آقای اصغری یک بار دیگر یادآوری وظیفه‌ای خطیر برای همه مارکسیست‌هاست و آن هم مبارزه برای بیرون کشیدن میراث سوسیالیسم انقلابی طبقه کارگر از زیر آوار تعرض ایدئولوژیک انواع خرافات بورژوائی که نوشته آقای اصغری در شمار مبتذل‌ترین آن‌ها قرار دارد. از بابت فراهم آوردن این فرصت از آقای اصغری تشکر می‌کنیم.

    *****

    مقایسه آقای اصغری بین جنبش پساانتخاباتی و انقلاب 1848 فرانسه برای آن صورت نمی‌گیرد که از وحشیگری بورژوازی و سرنوشت کارگران در انقلاب 1848 درس‌های لازم را برای شرایط کنونی بگیرد. این مقایسه تنها از آن‌رو و تنها تا آن‌جایی برای آقای اصغری اهمیت دارد که حقانیتی برای جنبش جاری و برای بورژوازی وطنی دست و پا کند. آقای اصغری در مقایسه‌ جنبش سبز (یا به‌زعم او «جنبش مردم») با انقلاب فرانسه در سال 1848 این واقعیت تاریخی را نادیده می‌گیرد که اصولاً بخشی از بورژوازی در 170 سال پیش (از جمله در فرانسه) نسبت به‌‌امکانات و مختصات زمان خویش و طبیعتاً نسبت به‌‌بورژوازی عقب‌افتاده‌ی ایران و جناح‌بندی‌‌های دولتی آن در سال 2010 هنوز جنبه‌های ترقی‌‌خواهانه داشت. درصورتی‌که همان بورژوازی در وضعیت کنونی نه تنها در ایران، بلکه در فرانسه‌ی به‌اصطلاح پیش‌رفته‌‌ی امروز هم تماماً ارتجاعی عمل می‌کند.

    مارکس در مورد انقلاب فوریه 1848 می‌نویسد: {«تنها یک شاخه از حزب نظم در واژگونی سلطه‌ی اشرافیت مالی دخالت مستقیم داشت، آن هم شاخه‌ی سازندگان و صنعت‌گران بود، منظور ما صاحبان صنایع کوچک و متوسط نیست، منظور ما صاحبان منافع کارخانه‌هاست که در دوره‌ی لوئی فلیپ بنیان مخالفت با نظام پادشاهی [و استیلای بانک‌داران و صاحبان بورس] را تشکیل می‌دادند»}[1]. مارکس در جای دیگری از سه‌گور حتی تحت عنوان {«یکی از مترقی‌ترین اعضای حزب نظم»} نام می‌برد؛ و این بیان‌گر وجود عناصر و رگه‌هایی از ترقی‌خواهی در حزب نظم بود. مارکس هم‌چنین در وصف وقایع مربوط به‌تصرفِ نظامی محل مذاکرات مجلس در 29 ژانویه 1849 و ستیز لویی بناپارت با مجمع مؤسسان قانون اساسی جمهوری [که بعداً (در دوم دسامبر 1851) لویی بناپارت از طریق کودتا، بساط جمهوری را جارو، و بساط امپراتوری را برفراز همه‌ی طبقات جامعه پهن کرد] می‌نویسد: {«لویی بناپارتی که در برابر مجمع مؤسسان می‌ایستاد، دیگر به‌مثابه یک قوه از قوای قانون اساسی که به‌طور یک‌جانبه در برابر قوه‌ی دیگری ایستاده باشد، یعنی به‌مثابه‌ی قوه‌ی اجرایی در مقابل قوه‌ی قانون‌گزاری، نبود؛ بلکه در حکم جمهوری بورژوایی متشکل و سازمان‌یافته‌ای بود که در برابر ابزارهای ساختمانی‌اش، در برابر توطئه‌های جاه‌طلبانه و اقتضاهای ایدئولوژیکی شاخه‌ی انقلابی بورژوازی، که این جمهوری را بنا کرده بود ولی اکنون متعحب بود که جمهوری متشکل‌اش به‌سلطنتی احیاء شده شبیه است،...، ایستاده بود»}.

    نفس مقایسه‌ی وقایع پساانتخاباتی در ایران با انقلاب 1848 فرانسه و هم‌چنین مقایسه‌ی این وقایع با انقلاب 1905 یا 1917 در روسیه نشان می‌دهد که مقایسه‌کنندگان ناگفته به‌این باور دارند که در درون بورژوازی ایران هم عناصری از ترقی‌خواهی پیدا می‌شود. چراکه هم در فرانسه‌ی 1848 و هم در روسیه 1905 و 1917 بورژوازی علی‌رغم ناپیگیری‌ و تزلزلش در مبارزه با دستگاه ارتجاعی تزار و با وجودِ ترسی که از روند سازمان‌یابی و انقلاب کارگری داشتند، اما هنوز مطلقاً از عنصر ترقی‌خواهی تهی نشده بودند؛ و تنها در مقابل کنش انقلابی کارگران مطلقاً به‌جنبه‌ی ارتجاعی خود می‌چرخیدند. این درحالی است‌که بورژوازی در ایران به‌دلیل موقعیت تاریخی، سیاسی و اجتماعی‌اش حتی یک مولکول ترفی‌خواهی هم در وجود ارتجاعی خود ندارد. این طبیعی است‌که تجدید حیات نظام سرمایه‌داری و گسترش این نظام جهانی در قالب جمهوری اسلامی یا هردولت سرمایه‌دارانه‌ی دیگری در قرن بیست‌و‌یکم از هرگونه امکان ترقی‌خواهی اجتماعی‌ـ‌تاریخی تهی است و مقایسه‌ی انقلاب و جامعه‌ی فرانسه در سال 1848 با وضعیت کنونی جامعه‌ی ایران، اعاده‌ی حیثیت برای این بورژوازی در قالب بخشی از آن و تقدس کلیت سیستم سرمایه‌داری در پوشش انتخابات عمومی یا همگانی است.

    آقای اصغری می‌‌نویسد: «سطحی نگری را ببینید که چقدر شعور مردم را دستکم گرفته‌اند!؟ انقلابات ١٨٤٨ اروپا که مارکس و انگلس را تا حد وصف ناپذیری به‌وجد آورد و اثری جاودانه ـ مانیفست کمونیست ـ را تقدیم بشر کرد، وضعیتی کمابیش شبیه انقلاب جاری ایران را داشت. برخورد گیزو، نخست وزیر فرانسه در دوره‌ای که منجر به‌انقلاب ١٨٤٨ شد، با "اصلاح طلبان" آن دوره مثل خامنه‌ای امروز بود. او به‌بخشی از بورژوازی که مطالبه حق رأی برای خود را نیز داشت و دارای چنان دارائی نبود که حق رأی شامل آنها هم بشود، (و این شرط صاحب رأی شدن بود) می‌گفت "ثروتمند بشوید تا بتوانید صاحب رأی بشوید"». اگر خامنه‌ای در سال 1388با گیزو در سال 1848قابل مقایسه باشد؛ پس، «"اصلاح طلبان"» آن روزگار فرانسه هم با اصلاح‌طلبان امروز ایران قابل مقایسه‌اند‌!؟ اگر در انقلاب فوریه {«شاخه‌ی انقلابی بورژوازی»} هم شرکت داشت؛ پس، در انقلابِ آقای اصغری (یعنی: «انقلاب مردم» یا جنبش سبز) هم باید به‌دنبال {«شاخه‌ی انقلابی بورژوازی»} بگردیم!؟ این جوهره‌ی منطقی است‌که آقای اصغری و امثالهم جسارت بیان صریح آن را ندارند.

    آیا سوای جنایت‌پیشگی سرمایه‌دارانه، خامنه‌ای تا این حد بی‌سیاست است‌که به‌«"اصلاح‌طلبان"» و مافیای ثروت و سرمایه (یعنی: مافیای رفسنجانی) بگوید که بروید «"ثروتمند بشوید تا بتوانید صاحب رأی بشوید"»؟ آیا در انتخابات 22 خرداد 40 میلیون رأی‌دهنده شرکت نداشتند که به‌قول آقای عباس عبدی 13 میلیون‌ آن با کیفیت و مابقی بی‌کیفیت بودند!؟ اگر چنین است (که هست)، پس چه ربطی بین شعار «"ثروتمند بشوید تا بتوانید صاحب رأی بشوید"» با 40 میلیون رأی‌دهنده وجود دارد!؟ آیا ارائه‌ی تصویری تا این حد ساده‌لوحانه از خامنه‌ای که 20 سال همه‌ی اپوزیسون چپ و راست را سرکوب و زمین‌گیر کرده است، دست‌کم گرفتن «شعور مردم» نیست!؟ آیا در مقابل همه‌ی این شامورتی‌بازی‌های فریب‌کارانه نباید به‌آقای اصغری گفت که «سطحی نگری را ببینید که چقدر شعور مردم را دستکم» گرفته‌اید!؟

    مقایسه‌ بین دو رویداد تاریخی متفاوت که دارای وجوه مشترک نباشند، تنها می‌تواند آرزوهای سیاسی هنوز به‌زبان نیامده‌ی مقایسه‌کننده یا توجیه وضعیت سیاسی‌ـ‌اجتماعی او را بیان کند. هم‌چنان‌که در ادامه‌ی نوشته خواهیم دید، هیچ‌گونه اشتراکی، از هیچ جنبه‌ای (به‌جز اشتراکِ عامِ مبارزه‌ی طبقاتی در جامعه‌ی سرمایه‌داری و سرکوب کارگران توسط بورژوازی) بین انقلاب 1848 فرانسه و رویدادهای پساانتخابانی سال 1388 وجود ندارد. مقایسه‌ی آقای اصغری بین این دو رویداد تنها بیان‌گر آرزوها، اهداف و دامی است‌که او در عرصه‌ی سیاست ـ‌به‌نفع بورژوازی‌ـ برای طبقه‌کارگر ایران پهن می‌کند.

    آقای اصغری مقایسه‌ی فریب‌کارانه‌‌اش را چنین ادامه می‌دهد: «آلکسیس توکویل که یکی از نظریه پردازان مهم قرن نوزده اروپا و مشخصا در فرانسه بود، درباره انقلاب ١٨٤٨ فرانسه تعجب می کند که هیأت حاکمه متوجه وضعیت بحرانی که ایشان آن را به‌آتشفشانی تشبیه می‌کند که هست و نیست جامعه را با خاک یکسان می‌کند نیستند. توکویل که یک مخالف سرسخت انقلاب و تئوریهای انقلابی در فرانسه آن دوره بود، خود از اعضای مهم پارلمان فرانسه بود. در خاطراتش... می‌نویسد: "روی آتشفشانی خوابیده‌ایم." سپس با اعتراض می‌نویسد: "تعجب میکنم که کسی نمی‌بیند زمین بار دیگر در حال لرزش است. باد انقلاب در حال وزیدن و کولاکی در افق است."».

    برخلاف جعلیات و اراجیفی که آقای اصغری از توکویل «مخالف سرسخت انقلاب و تئوریهای انقلابی در فرانسه آن دوره» برداشته و برای کارگران غرغره می‌کند و هم‌چنین برخلاف تصویر یک‌دست، هم‌گون و سازگاری‌‌که آقای اصغری از انقلاب فوریه ارائه می‌کند؛ اما مارکس انقلابی در تحلیل انقلاب فوریه و حکومت موقت می‌نویسد: {«حکومت موقت، که مولود سنگرهای فوریه بود، در ترکیب خویش ناگزیر احزاب متفاوتی را که در پیروزی شریک بودند نمایندگی می‌کرد. این حکومت جز این‌که سازشی موقت مابین طبقات متفاوت اجتماعی باشد که سلطنت ژوئیه [1830] را واژگون کرده بودند، اما منافع‌شان از لحاظ خصومت‌های طبقاتی باهم سازگار نبود، چیز دیگر نمی‌توانست باشد»}.

    در این‌جا مارکس به‌روشنی نشان می‌دهد که ترکیب نیروها در فوریه 1848 فرانسه نه تنها ناشی از منافع مشترک یا هم‌سویی سیاسی و طبقاتی نبود، بلکه به‌وساطت {«همه‌ی آن رشته تعارض‌های فرعی و ثانوی‌ای»} به‌هم نزدیک شده بودند که قدرت موهوم سلطنت مشروطه {«در برانگیختن آن‌ها استاد بود»}. بنابراین، اگر اصرار براین اصل غلط باشد که وقایع تاریخی را باهم مقایسه کنیم، این جنبه ـ‌فقط و فقط این جنبه‌‌ـ انقلاب فوریه 1848 فرانسه را تنها با انقلاب بهمن 1357 می‌توان مقایسه کرد. هرآن‌کس که در شیدایی خویش تحت هژمونی مطلق جنبش سبز نباشد، به‌سادگی درمی‌یابد که وقایع پساانتخاباتی حتی کاریکاتور انقلاب بهمن 57 را هم به‌ذهن غیرسبز متبادر نمی‌کند‌. هویت روبه‌افرایش جریانات مختلف چپ، تیراژ یک میلیونی نشریه کار (ارگان سازمان چریک‌های فدایی خلق) و روند روبه‌گسترش سازمان‌یابی انقلابی کارگران و زحمت‌کشان تفاوت‌هایی است‌که مقایسه‌ی وقایع پس از 22 خرداد 1388 را ـ‌حتی در مقام کاریکاتور‌ـ با انقلاب بهمن 57 غیر‌ممکن می‌سازد.

    زمینی‌که در سال 1848 «بار دیگر در حال لرزش» بود، «کولاکی» که «در افق» جامعه فرانسه می‌وزید و استناد سبز زده‌ی آقای اصغری به‌‌توکویل «مخالف سرسخت انقلاب»، در تقابل پرولتاریای مسلح و بورژوازی هنوز تهی نشده از بار ترقی‌خواهی کدام ارمغان سیاسی را به‌دنبال داشت؟ این دست‌آورد و ارمغان را مارکس چنین تحلیل می‌کند: {«با اعلام جمهوری برپایه رأی ملت حتی آخرین خاطره از انگیزه‌ها و اهداف محدودی که بورژوازی فرانسه را به‌انقلاب فوریه کشانده بود ازبین می‌رفت. به‌جای چند شاخه‌ی معدود از بورژوازی اکنون تمامی طبقات جامعه‌ی فرانسوی بود که ناگهان در مدار قدرت سیاسی قرار می‌گرفت، و ناگزیر می‌شد که کلبه و باغچه و نقب‌اش را رها کند و به‌ایفای نقش خویش در صحنه‌ی انقلاب بپردازد! با از میان رفتن سلطنت مشروطه حتی چهره‌ی ظاهر آن نوع قدرت دولتی که قاطعانه در برابر جامعه‌ی بورژوازی مقاومت می‌کرد و همراه با آن همه‌ی آن رشته تعارض‌های فرعی و ثانوی که آن قدرت موهوم در برانگیختن آن‌ها استاد بود، یک‌باره محو و نابود می‌شد»}.

    اگر حقیقتاً کسی به‌این باور دارد که کارگران عمده‌ترین نیروی انقلاب‌ در جامعه‌ی سرمایه‌داری‌اند و نمی‌خواهد با عبارت‌پردازی‌ها سوپرانقلابی از بازوی اجرایی توده‌های کارگر ـ‌در راستای اهداف بورژوایی خود‌ـ سوءِ استفاده کند، چگونه می‌تواند انقلاب فوریه 1848 را با وقایع پساانتخاباتی مقایسه کند؟ به‌عبارت دیگر، بدون ریاکاری، چگونه می‌توان موقعیت متشکل، مسلح و انقلابی کارگران پاریس در سال 1848 را با وضعیت نامتشکل و پراکنده‌ی کارگران ایرانی که در آرایشی صددرصد دفاعی به‌سر می‌برند، مقایسه کرد؟

    یک آدمِ در حد آکادمیک شریف (یعنی: غیرفریب‌کار) وضعیت کارگران ایران در 11 ماه گذشته را در یک کفه‌ی ترازوی ذهنش‌ می‌گذارد و در کفه‌ی دیگر موقعیت کارگران پاریس را قرار می‌دهد که مارکس این‌چنین تصویرش می‌کند: {«در 25 فوریه[1848]، حوالی ظهر، درحالی‌که هنوز جمهوری اعلام نشده بود، عناصر بورژوازی حکومت موقت وزارت‌خانه‌ها را بین خودشان و بین سرداران، بانکداران و وکلای مدافع عضو [روزنامه‌ی] ناسیونال تقسیم کرده بودند. ولی، کارگران مصمم بودند این‌بار نگذارند مثل ژوئیه 1830 همه‌چیز ربوده شود. آنان آماده بودند دوباره به‌سنگرها بروند و جمهوری را به‌زور اسلحه برپا کنند. راسپای[طرفدار بلانکی] با همین مأموریت بود که... به‌نام پرولتاریای شهر به‌حکومت موقت اخطار کرد که جمهوری اعلام دارد؛ و افزود که اگر این دستور تا دو ساعت دیگر اجرا نشود، وی در رأس دویست هزار نفر برمی‌گردد. نعش قربانبان حادثه هنوز سرد نشده بود، سنگرها هنوز برپا بود و کارگران خلع سلاح نشده بودند... دوساعت مهلتی که راسپای گفته بود هنوز تمام نشده بوده که این کلمات تاریخی معجز‌آسا بردیوارهای پاریس نقش بست: "جمهوری فرانسه! آزادی، برابری، برادری!"»}. حال سؤال این است‌که آیا مقایسه‌ی انقلاب فوریه 1848 فرانسه با وقایع پساانتخاباتی در ایران فریب‌کاری و دام‌گذاری برای کارگران نیست که باید به‌گوشت دَمِ توپِ جدال بورژواهای مرتجع تبدیل شوند؟ در ادامه‌ی این نوشته خواهیم دید که تضاد منافع و تخاصم طبقاتی که اساسی‌ترین رکن انقلاب و ضدانقلاب در همه‌ی جوامع سرمایه‌داری است، چگونه در 13 ژوئن 1848 زندگیِ کارگران پاریسی را به‌ویرانه‌ای نشسته به‌خون و جنایت تبدیل کرد.

    در مقطع تاریخی فوریه 1848 شاهد آن هستیم که طبقه‌کارگر دارای چنان پیکر عظیم و متشکلی است که می‌تواند تهدید کند اگر حکمش تا دو ساعت دیگر  اجرا نشود، وی در رأس دویست هزار نیروی مسلح برمی‌گردد. آیا در شرایط کنونی ایران چنین پیکر عظیم و از آن مهم‌تر چنان نیروی متشکل و مسلحی وجود دارد که بتواند در تلاطمات سیاسی حکمش را بر مجلس، همه‌ی جناح‌های بورژوازی و تمام جامعه‌ی ایران دیکته کند؟ 200 هزار کارگر مسلح پیشکش آقای اصغری؛ آیا خود ایشان و تمام دم و دستگاه حزبی‌اش که به‌نیابت طبقه‌کارگر به‌بورژوازی لبیک گفته‌اند،  قادرند که بورژوازی را حتی با 2 هزار ایمیل در جهان مجازی تهدید کنند؟

    {«پرولتاریا، با "دیکته" کردن جمهوری به‌حکومت موقت و، از خلال آن، به‌تمامی فرانسه، یک‌باره خودرا به‌عنوان حزبی خودفرمان در ردیف نخست صحنه‌ی سیاسی قرار می‌داد، اما با این کار، در ضمن، تمامی فرانسه بورژوا را به‌چالش می‌طلبید. آن‌چه پرولتاریا به‌دست آورد، فقط زمینه‌ای بود برای رهایی انقلابی خودش، ولی به‌هیچ‌وجه خودِ آن رهایی نبود»}.

    چه چیز باعث شد که در فوریه 1848 پرولتاریا به‌رهاییِ خود دست پیدا نکند؟ آیا غیر از این بود که ترکیب و آرایش احزاب در آن هنگام تنها یک ائتلاف موقت برای سرنگونی سلطنت برخاسته از ضدانقلاب ژوئیه‌ی 1830 بود که تمام تخاصمات طبقاتی را در قالبی رؤیایی به‌کنار افکنده بود؟ آیا همین ائتلاف همگانی در زیر چتر هژمونی بورژوازی نبود که در یک بدنه‌ی ظاهراً واحد صف‌آرایی کرده بود تا به‌مانع رهایی پرولتاریا تبدیل شود؟ در ادامه خواهیم دید که این صف‌آراییِ دروغین، این تخاصمات طبقاتی و این جنگ مداومِ بین کار و سرمایه چگونه در ژوئن همان سال (یعنی: پس از این‌که {«پرولترها»} از اشتباه خویش که {«اشرافیت مالی را با کل بورژوازی به‌معنای عام کلمه قاطی»} می‌‌کرد، فراتر رفت) به{‌«غرش مسلسل‌ها»}یی استحاله یافت که {«گوشت تن پرولتاریا را از هم»} می‌دریدند و پاره پاره می‌کردند.

    آقای اصغری می‌نویسد: «پرسیلا رابرتسون، یکی از مورخین انقلابات قرن نوزده اروپا چه زیبا می گوید: "طبقه کارگر لایه پائین‌ترین این آتشفشان بود و آن آتشفشان با اولین لرزه اش، نه تنها لوئی فیلیپ و دور و بری هایش را در فوریه 48 پائین کشید، بلکه اصلاح طلبانی که هدفشان رفرم در سلطنت بود را نیز با همان لرزه اول دود کرد." انقلاب ایران که تاکنون انگار کپی انقلاب ١٨٤٨ فرانسه بوده، یک چنین قطب بندی ای را تجربه کرده است. آن چوب دستی را کناری زده و از این به بعد باید منتظر ماند و دید که تاریخ چگونه رقم خواهد خورد»[تأکید از ماست]. منهای کلمه‌ی «انگار» که آقای اصغری در مقایسه‌ی فریبنده‌‌‌اش برای روز مبادا جاسازی کرده و منهای پذیرش هژمونی جنبش سبز در مورد خرده‌بورژواهای ‌اپورتونیست‌ـ‌پاسیفیست که «منتظر» می‌مانند تا ببینند «تاریخ چگونه رقم خواهد خورد»، اما فراتر از همه‌ی این انتظارها و مقایسه‌ها و در «همان لرزه اول دود» شدن‌ها، مارکس چنین تحلیل می‌کند که {«نخستین هدف فوریه این بود که با داخل کردن همه‌ی طبقات دارا، افزون براشرافیت مالی، در مدار قدرت سیاسی، سلطه‌ی بورژوازی را تکمیل کند. بدین‌سان، اکثریت زمینداران بزرگ، (لژیتیمیست‌)ها، از حالت هیچ‌نبودی سیاسی، که سلطنت ژوئیه [1830] آن‌ها را بدان محکوم کرده بود، خارج شدند... از راه انتخابات عمومی، مالکان اسمی، که اکثریت عظیم فرانسویان، یعنی دهقانان، را تشکیل می‌دادند در مقام داور سرنوشت فرانسه قرار گرفتند. جمهوری فوریه، سرانجام با شکست دادن "نهایی" سلطنت، که سرمایه در پس پشت آن جا گرفته بود، زمینه را برای ظهور خالص سلطه‌ی بورژوازی فراهم کرد»}.

    آری، آقای اصغری به‌شکل خاصی حق دارد که تحولات سیاسیِ امروز ایران را با انقلابات 1848 مقایسه ‌کند! با توجه به‌این‌که اساس تاریخی حق پرولتاریا نفی‌ وضعیت موجود است و اساس اجتماعی حق بورژوازی تثبیت همین وضعیت، حقانیت مقایسه‌ی آقای اصغری آن‌جایی معلوم می‌شود که جنگ قدرت‌ در درون حکومت اسلامی موجب شده بود تا همه‌ی آن نیروهای سیاسی‌ای که پس از اتمام دوره‌ی اصلاحات به‌هیچ نبودیِ سیاسی تبدیل شده بودند، از پس انتخابات 22 خرداد وارد صحنه‌ی سیاست شوند و همان مطالبات دوم خردادی را با آمیخته‌ای از میلیتانسی دوباره مطرح کنند تا حامیان سبززده‌ی آن‌ها نیز در پوست روباه به‌تئوری‌بافی‌  و مارکسیستی‌نمایی این مطالبات بپردازند. بدین‌سان {«در ذهن پرولترها، که اشرافیت مالی را با کل بورژوازی به‌معنای عام کلمه قاطی می‌کردند، در تخیل جمهوری‌خواهان شجاعی که حتی وجود طبقات اجتماعی را منکر بودند یا حداکثر به‌عنوان یکی از نتایج سلطنت مشروطه‌اش می‌پذیرفتند، در سخنان پر از دو رویی و ریای "فراکسیون"های بورژوازی که تا آن زمان از قدرت برکنار بودند، با تأسیس جمهوری، سلطه‌ی بورژوازی نابود شده می‌نمود. این‌جا بود که همه‌ی سلطنت‌طلبان به‌جمهوری‌خواه تبدیل شدند و همه‌ی میلیونرهای پاریسی به‌کارگر. آن اصطلاحی‌ هم که بهتر از هرچیز به‌درد این الغای خیالی مناسبات طبقاتی می‌خورد، اصطلاح "برادری"؛ عصر عصر برادری و باهمی همگانی و جهانشمول بود. این شیوه‌ی ساده‌لوحانه‌ی کنار گذاشتن ذهنی تضادهای طبقاتی، این‌گونه آشتی یافتن احساساتی منافع طبقاتی متخاصم با یکدیگر، این‌گونه اعتلا یافتن و قرار گرفتن کشف‌وشهودوار در مقامی برای مبارزات طبقاتی، آری، این "برادری" شعار راستین انقلاب فوریه بود»}.

    این‌جاست که مارکس به‌روشنی و برخلاف پرسیلا رابرتسونی که آقای اصغری او را به‌شهادت می‌گیرد، کُنه انقلاب فوریه‌ را بیان می‌کند. انقلابی که حتی کارگران مسلح هم برای مدت کوتاهی اراده‌ی خودرا برآن اِعمال کرده بودند. آری {«"برادری"»}، آری مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای! آری این {«"برادری"»} همان «جنبش مردم» و «انقلاب مردم»ی است‌که تضادها و تخاصمات طبقاتی را دراز به‌دراز به‌خواب رؤیاهای خرده‌بورژوایی می‌کشاند تا در واگشت نهایی‌اش در ژوئن {«با برگرفتن تاج از سر هیولا، تاجی‌که محافظ وی و پنهان‌کننده‌اش از انظار مردم بود، رأس خودِ هیولا را، لخت و عریان، در برابر دیدگان همگان قرار دهد...، همان "نظم"که در فریادهای کاوینیاک بازتاب خشونت‌آمیز فضای مجلس و حال و هوای بورژوازی جمهوری‌خواه بود، همان "نظم" که با غرش مسلسل‌ها گوشت تن پرولتاریا را از هم می‌درید و پاره پاره‌اش می‌کرد»}.

     واقعاً این شیوه‌ی فریب‌کارانه‌ی کنار گذاشتن ذهنی تضادهایِ طبقاتی به‌کدام سو می‌رود؟ به‌راستی پارکابی‌هایی همانند آقای اصغری با اختراع «جنبش مردم» که فاقد هرگونه بیان مستدل یا حتی غیرمستدل درباره‌ی طبقات اجتماعی و روابط و مناسبات آن‌ها با تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی است، به‌دنبال چه می‌گردند؛ و هژمونی کدام طبقه‌ای را بازتولید می‌کنند؟ آری آقای اصغری در قالب فانتزی‌‌ـ‌پست‌مدرن‌ـ‌کمیک درست می‌گوید که «انقلاب ایران تاکنون انگار کپی انقلاب ١٨٤٨ فرانسه بوده» است؛ زیرا قصد این خرده‌فریب‌کاران و از آن مهم‌تر این‌گونه خزعبلات به‌اصطلاح حزبی چیزی جز ماست‌مالیِ تضادهای طبقاتی نیست. آیا هم‌پالگی‌‌های آقای اصغری‌ که چپ و راست یا در واقع راست و راست‌تر جنبش پساانتخاباتی را ابتدا با انقلاب 1917 و سپس در عقب‌نشینی سالوسانه‌ی خویش با انقلاب 1905 مقایسه می‌کنند، می‌دانند که این‌گونه ماست‌مالی‌ها به‌کجا می‌کشد؟ در ادامه‌ی این نوشته به‌این دستگاه همگانی‌گرایی و ماستمالیزاسیونی نیز می‌رسیم؛ اما مقدمتاً به‌ماهیت انقلاب فوریه 1848 از دیدگاه مارکس بپردازیم: {«انقلاب فوریه انقلابی زیبا بود، انقلاب هم‌دلی همگانی، چرا؟ برای این‌که تخاصم‌هایی که در آن انقلاب برضد سلطنت شعله‌ور شد، یک به‌یک در کنار هم به‌صلح و صفا آرمیده، و در حالت جنینی خویش به‌خواب رفته بودند، برای این‌که پیکار اجتماعی ایستاده در عقب صحنه‌ی آن انقلاب هنوز هستی ملموسی نیافته بود و در حد واژه‌ها و جمله‌ها موجودیت داشت»}.

    آن‌چه پرولتاریا در انقلاب فوریه هنوز نیاموخته بود، این حقیقت بود که در انقلابات بورژوایی یا تحولات سیاسی‌ای که براساس هژمونی بورژوازی به‌حرکت درمی‌آیند، اگر پرولتاریا در کنار بورژوازی قرار نگیرد و به‌خدمت‌گذار سیاسی و مجانی او تبدیل نشود، لاجرم در مقابل اوست؛ و اگر این تقابل به‌پیروزی قطعی پرولتاریا نینجامد، در اغلب موارد به‌حمام خونی تبدیل می‌شود که ضمن خفه‌کردن هرگونه‌ حق‌طلبی در جامعه، پرولتاریا را نیز در همه‌ی عرصه‌های کار و زندگی به‌بردگی بازهم بیش‌تر و شدیدتری می‌کشاند. بنابراین، ترغیب (یا در واقع اغوایِ) کارگران به‌شرکت در جنبش سبز (یا جنبش پساانتخاباتی) و تقابل آشکار و مستقیم با دستگاه‌های نظامی‌ـ‌امنیتی‌ـ‌قضایی‌ای‌‌که قتل‌عام‌ زندانیان سیاسی و اعدام‌های دهه‌ی 60 را در پیشینه دارند، معنایی جز این ندارد که توده‌های کارگر و زحمت‌کش به‌قتل‌‌گاهی فرستاده ‌شوند که به‌هرصورت ـ‌هم به‌طور فردی و هم به‌لحاظ طبقاتی‌ـ قربانی آن خواهند بود. این فراخوان یک قمار خرده‌بورژوایی، غیرانسانی و خون‌بار است‌که قمارباز خارج‌نشین‌‌ آن ـ‌در امنیت و رفاه کامل‌ـ هیچ‌گونه داوی برای باخت به‌میان نیاورده است. این قمار هیچ یا همه‌چیزی است‌که «هیچ»‌اش به‌کارگران و زحمت‌کشان می‌رسد و «همه‌چیز»ش به‌بورژوازی و بقای نظامِ به‌اصطلاح دگرگونه‌ی اسلامی!؟

    در مقابل مقایسه وارونه‌‌ و سبززده‌ی آقای اصغری از شرایط کنونی در ایران و مختصات انقلاب 1848 فرانسه، یک‌بار دیگر به‌‌روند این انقلاب، نقش کارگران پاریسی در آن و تحلیل مارکس برگردیم تا بازهم فریب‌کاری‌های چپِ سبززده را بیش‌تر بشناسیم: {«جمهوری فوریه را کارگران با کمک منفعلانه‌ی بورژوازی فتح کرده بودند. و کارگران، به‌حق، خودرا هم‌چون فاتحان فوریه تلقی می‌کردند و همان دعاوی خودستایانه‌ی فاتحان را داشتند. لازم بود که این کارگران در کوچه و خیابان شکست بخورند و به‌آنان نشان داده شود که هربار که نه در کنار بورژوازی بلکه در برابر بورژوازی باشند از پا درخواهند آمد... بورژوازی برای رد درخواست‌های پرولتاریا ناچار بود سلاح به‌دست گیرد. "پس" جایگاه‌ حقیقی جمهوری بورژوایی، پیروزی فوریه نبود، بلکه شکست ژوئن بود»}. اگر سایه‌روشن‌‌ ادعاهای آقای اصغری را در پرتو این عبارت آگاه‌گرانه‌ی مارکس قرار دهیم، به‌دو نتیجه‌ی روشن و مرتبط باهم می‌توان رسید: اولاً‌ـ «اصلاح‌طلبانی که هدفشان رفرم در سلطنت بود» نه تنها «با همان لرزه اول» در 25 فوریه 1848 «دود» نشدند، بلکه در 13 ژوئن بود که با کمک خرده‌بورژوازی پاریس سنگربندی کارگران را دود کردند و به‌خون کشاندند؛ و دوماً‌ـ اگر «انقلاب ایران تاکنون انگار کپی انقلاب ١٨٤٨ فرانسه بوده» است، پس نتیجه‌ی حضور و شرکت کارگران نامتشکل و بی‌سلاح در این «انقلاب» تنها می‌تواند فرارسیدن ژوئن خونین تهران را تسریع کند.

    حال تحلیل مارکس از انقلاب فوریه را یک بار دیگر مرور کنیم تا سپس آن را با ستایش آقای اصغری از آن مقایسه کنیم: {«آخرین بقایای رسمی انقلاب فوریه یعنی کمیسیون اجرایی، هم‌چون خواب و خیالی که در برابر واقعیت تاب نیاورد، در برخورد با اهمیت سرنوشت‌ساز رویدادها دود شد و به‌هوا رفت. آتش‌بازی‌های لامارتین [با کلمات در انقلاب فوریه] به‌موشک‌های آتش‌افکن کاوینیاک [در انقلاب ژوئن] تبدیل گردید. معلوم شد که مفهوم حقیقی، ناب، و عوام‌فریب برادری، برادری طبقات دارای منافع متضاد که یکی دیگری را می‌چاپد، همان برادری که با بوق و کرنا در فوریه اعلام شد، و با حروف درشت بر سردر همه‌ی اماکن مهم پاریس، همه‌ی زندان‌ها، همه‌ی سربازخانه‌ها، حک گردید، چیزی جز جنگ داخلی، جنگ داخلی به‌دهشت‌ناک‌ترین شکل آن، جنگ میان کار و سرمایه، نیست. در شام‌گاه 25 ژوئن، آتش این برادری از هرپنجره‌ای در پایتخت فرانسه زبانه می‌کشید، و درست در همان لحظاتی‌که پاریس بورژوازی چراغانی می‌کرد، پاریس پرولتاریا غرق آتش و خون بود و در حالت نزع دست و پا می‌زد. برادری درست همان قدری دوام آورد که منفعت بورژوازی اقتضا با پرولتاریا را داشت»}[2].

    آقای اصغری در حاشیه «یادآوری از انقلاب فرانسه» و با کنار گذاشتن {«نظم[ی] که با غرش مسلسل‌ها گوشت تن پرولتاریا را از هم می‌درید و پاره پاره‌اش می‌کرد»}، چنین می‌نویسد: «تمام لیبرالهای منتقد و تا حدودی معترض به سلطنت لوئی فیلیپ که خود در دامن زدن به انقلاب نقش مهمی را ایفا کردند، با رادیکال شدن انقلاب، از مطالبات خود که عمدتا حول حق رأی به دیگر اعضای طبقه حاکمه دور می زد، چشم پوشیدند و بر علیه انقلاب متحد شدند». این افاضات درصورتی است‌ ‌که بورژوازی فرانسه به‌همراه همه‌ی خرده‌بورژواها در 13 ژوئن (یعنی: حدود چهار ماه پس از انقلاب فوریه) نه «برعلیه انقلاب» به‌طورکلی، بلکه برعلیه پرولتاریای انقلابی ـ‌نه فقط «متحد»، یعنی انگار که جز اتحاد آب از آب تکان نخورده است، که‌‌ـ توطئه کردند و مقدمات ‌کشتار و جنایت گسترده‌ای فراهم نمودند.

    لیساگاره به‌عنوان سرباز کمون پاریس و مؤلف تاریخ کمون سخن زیبا و خردمندانه‌ای دارد که نقل آن در پرتو تحلیل مارکس از انقلاب 1848 فرانسه جای‌گاه آقای اصغری را در رابطه با جنبش سبز (یا به‌زعم او «جنبش مردمی») روشن‌تر می‌کند: «کسی‌که برای مردم افسانه‌های انقلابی نقل می‌کند، کسی‌که آن‌ها را با داستان‌های احساساتی سرگرم می‌سازد، به‌اندازه‌ی آن جغرافی‌دانی مجرم است‌که برای دریانوردان نقشه‌های دروغین ترسیم می‌کند». بیان نیمی از حقیقت، یک دروغ کامل است؛ و کسی‌که در سایه نیمی از حقیقتِ انقلاب 1848 فرانسه (یعنی انقلاب فوریه و مقوله‌ی «متحد» شدن «لیبرال‌‌ها») افسانه‌های انقلابی نقل می‌کند و رضا رخشان را «تک دانه»ای توصیف می‌کند که «زیر بغلش» هندوانه می‌گذارند، از جنبه‌ی کمیک در نقش همان جغرافی‌دانی ظاهر شده است‌که «برای دریانوردان نقشه‌های دروغین ترسیم می‌کند». اما، تحلیل مارکس از پیامد انقلاب فوریه (یعنی: انقلاب ژوئن) گونه‌ی دیگری است: {«انقلاب ژوئن، اما، همان انقلاب کریه، انقلاب نفرت‌انگیزی است که در آن جمله‌پردازی‌ها جای خود را به ‌واقعیت دادند، و جمهوری توانسته است با برگرفتن تاج از سر هیولا، تاجی‌که محافظ وی و پنهان‌کننده‌اش از انظار مردم بود، رأس خودِ هیولا را، لخت و عریان، در برابر دیدگان همگان قرار دهد...، همان "نظم"که در فریادهای کاوینیاک بازتاب خشونت‌آمیز فضای مجلس و حال و هوای بورژوازی جمهوری‌خواه بود، همان "نظم" که با غرش مسلسل‌ها گوشت تن پرولتاریا را از هم می‌درید و پاره پاره‌اش می‌کرد.در هیچ‌یک از انقلاب‌های مکرر بورژوازیِ فرانسه از 1789 به‌بعد مویی از سر این نظم کم نشد، چراکه همه‌ی آن‌ها سلطه‌ی طبقاتی، بردگی کارگران، نظم بورژوایی [جامعه] را، با همه‌ی تغییرهایی‌که در شکل سیاسی این سلطه و این بردگی وارد آمد، حفظ کرده بودند. [پس] وای بر ژوئن!»}.

    با توجه به‌این‌که کارگران پاریس در انقلاب فوریه با زور اسحله سلطنت را سرنگون کردند و با تهدید دو ساعته‌ی بازگشتِ 200 هزار نیروی مسلح به‌سنگرها، جمهوری را به‌بورژوازی تحمیل نمودند؛ جوهره‌ی این حفظ {«سلطه‌ی طبقاتی»}، این تداوم {«بردگی کارگران»} و این مقبولیت {«نظم بورژوایی»} که مارکس از آن نام می‌برد ـ‌علی‌رغم {«همه‌ی تغییرهایی‌که در شکل سیاسی این سلطه و این بردگی وارد»} آمده بود‌ـ آیا چیزی جز سلطه‌ی معنوی و هژمونیک بورژوازی برفراز دستگاه‌های نظامی، پلیسی، سیاسی و غیره می‌توانست باشد؟ ازآن‌جا که پاسخ به‌این سؤال صراحتاً مثبت است؛ پس، مبارزات ضداستبدادی یا ضددولتی تا زمانی‌که ـ‌هم‌چنان‌ـ سلطه‌ی معنوی و هژمونیک بورژوازی را حفظ می‌کنند، تنها ارمغانی‌که برای طبقه‌کارگر خواهند داشت، تداوم نظم سرمایه به‌وساطت {«فریادهای کاوینیاک»} و {«غرش مسلسل‌ها»} خواهد بود. اما حقیقت این است‌که جامعه‌‌ی ایران و بورژوازی حاکم برآن به‌هیچ‌وجه قابل مقایسه با جامعه‌ی فرانسه و بورژوازی آن دوران نیست. در ایرانِ 2010 بورژوازی‌ای حکومت می‌کند که در تمام ابعاد و زوایای وجودی‌ و جناح‌بندی‌هایش ارتجاعی است؛ اما در فرانسه‌ی 1848 بورژوازی‌ای حکومت می‌کرد که هنوز از همه‌ی جنبه‌های ترقی‌خواهی تهی نشده بود. گذشته از این، دوران 1848 هنوز دوران رقابتِ آزاد سرمایه ملی و لیبرالیسم بورژوایی بود؛ درصورتی‌که دوران حاضر دورانِ انحطاطِ امپریالیستی‌ـ‌نئولیبرالیستی سرمایه جهانی است.

    علاوه برهمه‌ی این‌ها، باید به‌وضعیت طبقه‌کارگر نیز نگاه کرد. طبقه‌کارگر در فرانسه‌ی 1848 چنان قدرتمند بود‌که نه تنها سلطنت لویی فیلیپ را با زور اسلحه سرنگون کرد، بلکه علی‌رغم نگاه توهم‌آلود و سلطه‌ی هژمونی بورژوازی بر نگاه متوهم‌اش بازهم توانست با تهدید بازگشت به‌سنگرها فرمان استقرار جمهوری را صادر کند؛ اما طبقه‌کارگر در ایران، منهای بررسی دلایل‌اش، در وضعیتی گرفتار شده است‌که هنوز نمی‌تواند حتی دستمزد عقب‌افتاده‌ی ‌خودرا بدون بگیروببند مطالبه کند. بنابراین، نظر رضا رخشان در مورد این‌که در حال حاضر (یعنی: در وقایع پساانتخاباتی) کارگران ایران به‌دنبال انقلاب نیستند، علی‌رغم جنبه‌ی آمپریستی این اظهار نظر و با وجود بدبینی‌ ضمنی‌اش نسبت به‌‌جریانات چپ (که او فقط در معرض وجه خرده‌بورژوایی‌ و بورژوایی آن بوده است)، نه تنها در این مورد خاص تناقضی با دیدگاه‌ مارکس ندارد، بلکه ناخواسته تأیید نظر مارکس در این لحظه‌ی حاضر نیز می‌باشد. همان‌طور که آقای اصغری نقل می‌کند، رضا رخشان در رابطه با فراخواندن کارگران به‌یک ‌انقلابِ نابه‌هنگام می‌گوید: «اما لازم به‌‌یادآوری است که جنبش کارگری در حال حاضر به‌دنبال انقلاب و تغییر حاکمیت نیست. جنبش کارگری برای یک دنیای بهتر مبارزه می‌کند. هدف جنبش کارگری این است که برای کارگران همان رفاهی را به‌‌دست بیاورد که در شأن و منزلت انسان‌هایی است ‌که سازندگان نعمات و رفاهیات و منزلت‌ها هستند». این عبارت رضا رخشان هم بوی رفورم و سندیکالیسم می‌دهد، هم هشدار به‌کسانی است‌که با تغییر عنوان‌ها واله و شیدای جنبش سبز شده‌اند و هم می‌توان ‌پروسه‌ای را از آن استباط کرد که احتمالاً به‌انقلاب سوسیالیستی نیز راهبر خواهد شد. تخطئه‌ی این دریافت آمپریستی، تااندازه‌ای خردمندانه، سیال و هنوز به‌‌آستانه‌‌ی خودآگاهی طبقاتی و سوسیالیستی نرسیده، با این تهمت که گوینده‌‌اش (یعنی: رضا رخشان) کسی است‌که می‌توان «هندوانه زیربغلش» گذاشت، بازتابِ تشکیلاتی‌ـ‌حزبی تبختر همان خرده‌بورژواهایی است‌که در خیابان‌ها سیب‌زمینی خوردن کارگران را تحقیر می‌کردند.

    مارکس در مورد انقلاب و شورش نابه‌هنگام در ژوئن 1848 می‌نویسد: {«بورژوازی بود که پرولتاریای پاریس را مجبور به‌شورش در ژوئن کرد. پرولتاریا با این کار حکم محکومیت خودش را امضا کرد. سرنگون کردن بورژوازی با زور به‌هیچ‌وجه از نیازهای فوری و اعلام شده‌ی پرولتاریا نبود، و پرولتاریا توان انجام دادن این کار را هم نداشت. [نشریه] مونیتور، خود، رسماً به‌پرولتاریا آموخته بود که زمان دیگر آن زمان نیست‌که جمهوری تشخیص دهد که باید به‌افتحار توهمات وی هورا کشید، و تنها شکست پرولتاریا توانست وی را قانع کند که کم‌ترین بهبودی در وضع او در حکم نوعی ناکجااندیشی در درون جمهوری بورژوایی است، ناکجااندیشی‌ای که اگر بخواهد کم‌ترین اقدامی در جهت تحقق خویش انجام دهد به‌جنایت تبدیل خواهد شد. درخواست‌های در شکل افراطی و در محتوا حقیرانه و حتی بورژواپسندی که پرولتاریا خواستار گرفتن امتیاز آن‌ها از جمهوری فوریه بود، جای خود را به‌شعار انقلابی متهورانه‌ی زیر دادند: سرنگون باد بورژوازی! برقرارباد دیکتاتوری طبقه‌کارگر!»}. گرچه رضا رخشان هنوز تا شعار {«سرنگون باد بورژوازی! برقرارباد دیکتاتوری طبقه‌کارگر»} فاصله‌ی زیادی دارد و هنوز پروسه‌‌ای از این دست را آغاز نکرده است؛ اما نیمه‌ی راه را پیموده و به‌این نتیجه درست رسیده که {«پرولتاریا توان انجام دادن این کار [یعنی: حضور انقلابی در حال حاضر] را»} ندارد.

    تا همین‌جا هم واکنش‌های طبقه‌کارگر ایران مباهات‌آفرین بوده، زیراکه تا اندازه‌ی زیادی از تاریخ درس گرفته است. این طبقه تا به‌حال (یعنی: از درگیری‌هایِ پساانتخاباتی تا لحظه‌ی حاضر) نشان داده است که نمی‌خواهد وارد جنگ سیاه و خون‌باری شود که بازی‌گران اصلی آن جناح‌بندی‌های قدرت سیاسی و سرمایه‌داری عقب‌مانده‌ی ایرانی هستند. کاملاً معقول است‌که این طبقه تا آن زمان که قدرت طبقاتی و متشکل خود را بر زمین سخت سرمایه نکوبیده باشد، به‌عرصه‌ی تعیین‌کننده‌ی سرنوشت جامعه وارد نشود. این طبقه شاید بدون این‌که مبارزات طبقاتی در فرانسه را به‌روشنی بشناسد، حس می‌کند و می‌داند که چرا نباید وارد عرصه‌ای از مبارزه شود که هیچ‌گونه ربطی به‌مطالبات پایه‌ای امروز و آتی او ندارد. امثال رضا رخشان‌ها می‌دانند تا زمانی‌که کارگران ارگان‌ها و سازمان‌هایِ مستقل و طبقاتی خود را در پروسه‌ی مبارزه با صاحبان سرمایه نساخته و از این طریق اعمال قدرت اجتماعی نکرده باشند، حتی‌الامکان نباید وارد عرصه‌ای از نبرد شوند که علی‌رغم ریخته شدن خون جوانان جسور (که درعین‌حال بسیار دردآلود است و بدن هرانسان هنوز مسخ نشده‌ای‌ را به‌لرزه می‌آورد)، اما از نظر هژمونیک و اقتدار طبقاتی زیر نفوذ هژمونی ارتجاعیِ انباشت سرمایه و استثمار هرچه بیش‌تر کارگران و زحمتکشان قرار دارد. چه‌بسا بورژوازی نیز در عرصه‌ی نبردهایش در برابر فئودال‌ها خون‌های بسیاری داده است. اما متأسفانه خون و شهادت هیچ‌کدام به‌تنهایی نه نشان ترقی‌خواهی است و نه بیان‌گر حقانیت قربانی. رضا رخشان نه از روی تجزیه و تحلیل، بلکه به‌واسطه‌ی شَم و نگاه طبقاتی‌اش به‌طبقه کارگر و پراکندگی آن نگاه می‌کند و می‌بیند که اگر کارگران زیر عَلَم این «انقلاب» بروند، اعم از این که سبز، رنگین‌کمانی یا هررنگ دیگری که داشته باشد، انقلاب کارگران نیست؛ چراکه این طبقه سازمان‌ها و نهادهایی را ندارد که بتواند نتایج حاصله از این به‌اصطلاح انقلاب را در راستای منافع خود و دیگر توده‌های زیر ستم سرمایه نگهدارد.

    لگدپرانی به‌رضا رخشان که هم‌اینک در وجنات یکی از مستقل‌ترین، جسورترین و خوش‌فکرترین فعالین جنبش کارگری در ایران ظاهر شده است، با هررنگ و لعاب و عنوانی که صورت بگیرد، تحقیر سوخت و ساز مستقلانه‌ی فعالین کارگری در داخل کشور است. رضا رخشان (که آقای اصغری با عنوان «تک دانه»ای که می‌توان «هندوانه زیربغلش» گذاشت، توصیف‌اش می‌کند)، فراتر از محیط کارش (یعنی: شرکت هفت‌تپه) که در آن از اعتماد فوق‌العاده‌ و روابط صمیمانه‌ای برخوردار است، از طرف اغلب فعالین کارگری نیز معتبر و محترم و صمیمی به‌حساب می‌آید. به‌همین دلیل رضا رخشان را با دیگر نهادهای کارگری به‌مقابله کشاندن ـ‌خواسته یا ناخواسته‌ـ نتیجه‌ی دیگری جز ایجاد تفرقه در درون صفوف هنوز نه چندان متشکل فعالین کارگری ندارد. این حرکتی ضدکارگری و ضدکمونیستی است که جوهره‌ی جنبش سبز (نه همه‌ی افراد حاضر در آن) را نشان می‌دهد. این جوهره چیزی جز هژمونی یکی از دو جناح‌بندی عمده و ارتجاعی سرمایه‌داری عقب‌افتاده‌ی حاکم در ایران نیست.

    آقای اصغری خطاب به‌رضا رخشان می‌نویسد: «باید به رضا رخشان گفت که اگر کسی دنبال دنیای بهتری است، بسیار بدیهی است که نمی تواند با انقلاب مخالفت کند و فکر کند که نباید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد. دنیای بهتر که چه عرض کنم، حتی اگر دنبال یک ایران کمی بهتر از این باشد، باید به فکر انقلاب و تغییر وضع موجود باشد. کسی که فکر میکند باید با احمدی نژاد، حال در هر ظرفیتی و حتی بدون هماهنگی با شوراهای اسلامی و بسیج کارخانه ها همکاری کند که جمهوری اسلامی سرنگون نشود و گویا بعد از این سرنگونی بخش دیگری از بورژوازی سر کار خواهد آمد که آشکارا طرفدار نظام بازار است که تسلط سرمایه داری را بازهم بیشتر می کند، چه بخواهد چه نخواهد دارد از بیحقوقی کارگران نیشکر هفت تپه حمایت می کند»[تأکید از ماست]. در دفاع از فعالین کارگری در داخل کشور باید به‌آقای اصغری و امثالهم یادآور شد که:

    اولاً‌ـ هنوز هیچ‌کس از رضا رخشان نشنیده‌ یا نخوانده است که نباید به‌فکر انقلاب بود و نباید جمهوری اسلامی را به‌شیوه‌ای انقلابی سرنگون کرد.

    دوماً‌ـ این‌که رضا رخشان متهم به‌دفاع از احمدی‌نژاد می‌شود، حقه‌ی بسیار سالوسانه و زشتی است؛ چراکه او در موقعیتی نیست که بتواند بدون تاوان این تهمت را تکذیب کند.

    سوماً‌ـ حتی با تکیه به‌منطق و حقوق مرسوم در کشورهای به‌اصطلاح پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری هم باید حمایت از «بیحقوقی کارگران نیشکر هفت تپه» را به‌عهده‌ی خودِ کارگران هفت‌تپه گذاشت و در این مورد بدون سند و مدرک ـ‌به‌شیوه‌ی دستگاه‌های تبلیغاتی و قضایی جمهوری اسلامی‌ـ برعلیه شخصی‌که نظرات متفاوت یا بالفرض غلطی دارد، پرونده‌سازی نکرد.

    چهارماً‌ـ کسی‌که می‌نویسد «دنیای بهتر که چه عرض کنم، حتی اگر دنبال یک ایران کمی بهتر از این باشد، باید به فکر انقلاب و تغییر وضع موجود باشد»، به‌روشنی دروغ می‌گوید. این دروغ در سه وجه خودرا نشان می‌دهد. اول این‌که «یک ایران کمی بهتر از این» نه تنها هیچ الزامی برای «به‌فکر انقلاب» بودن ندارد، بلکه به‌واسطه‌ی جنبه‌ی ناسیونالیسنی‌اش حتی می‌تواند اقدامات ضدانقلابی را هم پیش‌نهاده داشته باشد؛ دوم این‌که «تغییر وضع موجود» به‌هیچ‌وجه ربطی به‌‌انقلاب و «به‌فکر انقلاب» بودن ندارد؛ سوم این‌که رضا رخشان هرگز صحبت یا نوشته‌ای مبتنی‌ بر به‌د‌نبال «یک ایران کمی بهتر از این» نداشته است و اگر آقای اصغری یک «دنیای بهتر» رضا رخشان را جای‌گزین «یک ایران کمی بهتر از این» می‌کند و آن را به‌انقلاب می‌چسباند، فقط و فقط دریافت خودرا از انقلاب و «دنیای بهتر» نشان می‌دهد.

    آقای اصغری گفته‌ی نقل شده از رضا رخشان که می‌گوید «جنبش کارگری در حال حاضر به‌دنبال انقلاب و تغییر حاکمیت نیست. جنبش کارگری برای یک دنیای بهتر مبارزه می‌کند...» را به‌تقابل با این عبارت منشور مطالباتی کارگران می‌کشاند که می‌گوید «اما زندگی ادامه دارد و مردم ایران هنوز و به‌حق در حال و هوای تغییراند و امیدشان را برای دست‌یابی به‌یک زندگی انسانی و شاد و مرفه و آزاد از دست نداده‌اند». این دو جمله‌بندی چنان به‌هم نزدیک‌اند و از چنان جوهره‌ی مشترکی برخوردارند که آدمی حتی می‌تواند به‌این تصور برسد که هردو توسط یک نفر انشا شده‌اند؛ اما آقای اصغری این دو جمله‌بندی را در تقابل هم قرار می‌دهد و به‌واسطه‌ی تمایلات درونی و سبززده‌ی خویش چنین نتیجه می‌گیرد که «انقلاب همین امروز!». حقیقت این است‌که عبارت «زندگی ادامه دارد» و «جنبش کارگری برای یک دنیای بهتر مبارزه می‌کند» ـ‌هردو‌ـ به‌روندی اشاره دارند که ضمن این‌که هم‌اکنون جاری است، نتیجه‌ی متکامل‌ترش را در آینده دور می‌توان دید. به‌عبارتی، این هردو جمله‌بندی بنا به‌شَم طبقاتی نهفته در خویش، انقلاب را روندی می‌بینند که تحقق نهایی‌اش نه تنها به‌امروز و به‌جنبش سبز گره نخورده، بلکه به‌گسترش آتی جنبش کارگری مشروط است‌که باید بتواند هژمونی خود را به‌همه‌ی عرصه‌های کار و زندگی بگستراند.

    اما آقای اصغری فقط از دست رضا رخشان کفری نیست. او که از اعلام بی‌اعتباری جنبش معبودش به‌خشم آمده، توهین‌های بدتری هم در توبره دارد که نصیب وحید صمدی می‌کند. آقای اصغری که افتخار عضویت در حزبی را دارد که رهبرانش چپ و راست به‌اوباما و مرکل و سارکوزی نامه می‌نویسند و تضمین می‌دهند و درخواست حمایت می‌کنند، صمدی را متهم می‌کند که: «اما این قایم شدن پشت رضا رخشان از جانب یک چپ منشویک عقب مانده برنشتاینی که اسمش را برای اولین بار است می‌شنوم، کارگر را به‌حمایت از احمدی نژاد دعوت کردن است». صرف‌نظر از این‌که شنیدن اسم وحید صمدی برای اولین بار فقط نشانه‌ی بی‌خبری آقای اصغری از فعل و انفعالات میان فعالین جنبش کارگری در خارج از کشور است، آیا همین آقا اگر در 1848 زندگی می‌کرد، مارکس را متهم به‌حمایت از لژیتیمست‌ها نمی‌کرد؟ وحید صمدی در نوشته‌اش به‌روشنی ارتجاعی بودن بورژوازی سبز را مستدل کرده است. او در مقاله‌ی دو قسمتی «منشور مطالبات حداقلی کارگران و تفاسیر» در مورد رضا رخشان نوشت که «"این اظهارات نشاندهنده آگاهی یکی از رهبران کارگری به‌شرایطی است که طبقه کارگر ایران در آن بسر می‌برد."»[به‌نقل از نوشته‌ی آقای اصغری]. ازآن‌جاکه در این لحظه‌ی حاضر اکثر نزدیک به‌مطلق فعالین کارگری بدین‌ باورند که شاهد نقش بارز و جدی طبقه‌ی کارگر در جنبش جاری نبوده‌اند، ازآن‌جا که در نبود نقش بارز و جدی طبقه‌ی کارگر اقشار میانی (یا به‌عبارت دقیق‌تر: خرده‌بورژوازی) در صحنه‌ی این جنبش حاضر بوده است، و ازآن‌جا که آقای اصغری می‌گوید که «انقلاب ایران که تاکنون انگار کپی انقلاب ١٨٤٨ فرانسه بوده» است؛ به‌همه‌ی این دلایل، به‌نقش خرده‌بورژوازی در انقلاب 1848 و تحلیل مارکس از آن مراجعه می‌کنیم تا حقیقت مبارزه طبقاتی را در جامعه‌ی سرمایه‌داری بیش‌تر دریابیم: {«علاوه بر نیروی انقلابی کارگران و هم‌زمان با درهم شکسته شدن آن، نفوذ سیاسی جمهوری‌خواهان دموکرات، یعنی نفوذ جمهور‌ی‌خواهان به‌معنای خرده‌بورژوازی،...، نیز درهم شکسته شد. این جماعت، هم‌دست با جمهوری‌خواهان بورژوا، در16 آوریل برضد کارگران توطئه چیده و در ایام ژوئن دوش به‌دوش هم علیه پرولتاریا جنگیده بودند. و برای این کار پایه‌ای را که براساس آن حزب‌شان خود را به‌عنوان یک قدرت مجزا در صحنه‌ی سیاست عرضه می‌کرد درهم کوبیده بودند، چرا؟ برای آن‌که خرده‌بورژوازی تا زمانی می‌تواند در برابر بورژوازی نگاره‌ای انقلابی داشته باشد که پرولتاریا پشت‌سر وی ایستاده باشد. آنان بدین‌سان سپاس هم‌دستی خود را دریافت کردند. آن اتحاد ظاهری که بورژوازی به‌رغم نیات باطنی‌اش و دغل‌کارانه در دوره‌ی حکومت موقت و کمیسیون اجرایی با آنان بسته بود، آشکارا به‌ابتکار جمهوری‌خواهان بورژوا گسسته شد. و جماعتِ مورد بحث که بدین‌سان، به‌عنوان متحد، تحقیر شده و سپس رانده شده بودند در حد گروه‌های اقماری پرچم سه‌رنگی‌ها سقوط کردند درحالی‌که قادر به‌گرفتن هیچ امتیازی از آنان نبودند، بلکه ناگزیر بودند از سلطه‌ی آنان، هربار که این سلطه و همراه آن سلطه‌ی جمهوری به‌نظر می‌رسید که از سوی شاخه‌های ضدجمهوری بورژوازی درخطر قرار گرفته است، دفاع کنند. سرانجام، خودِ این شاخه‌ها، یعنی اولئانیست‌ها[بانک‌داران و صاحبان بورس] و لژیتیمیست‌ها[زمین‌داران بزرگ]، از همان آغاز در مجمع ملی مؤسسان در اقلیت قرار گرفتند. پیش از ایام ژوئن، اینان جرأت نمی‌کردند جز با نقاب جمهوری‌خواهی بورژوایی وارد عمل شوند؛ پیروزی ژوئن [بر طبقه‌کارگر] برای یک لحظه تمامی فرانسه‌ی بورژوایی را برانگیخت تا در چهره‌ی ژنرال کاوینیاک نقش نجات‌دهنده‌اش را ببیند،...»}.

    به‌‌بیانی، معنی تئوریک و تعریف عملی سلطه‌ی هژمونیک طبقه‌کارگر عبارت از این است‌که {«خرده‌بورژوازی تا زمانی می‌تواند در برابر بورژوازی نگاره‌ای انقلابی داشته باشد که پرولتاریا پشت‌سر وی ایستاده باشد»}.

    مارکس در جای دیگری از کتاب مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه، در باره‌ی نقش خرده‌بورژوازی در وقایع ژوئن می‌نویسد: {«در ایام ژوئن، هیچ‌کس به‌اندازه‌ی خرده‌بورژواهای پاریسی، کافه‌داران، صاحبان رستوران‌ها، "شراب‌فروشان"، کسبه‌ی جزء، دکانداران، پیشه‌وران، و مانند این‌ها، برای پاسداری از حق مالکیت و اعتبار، با تعصب تمام [برعلیه کارگران] نجنگیده بود. بوتیک همت ‌خود را جمع کرد و علیه باریکادها به‌میدان آمد تا گردش [سرمایه‌ای] را برقرار کند که از خیابان به‌‌بوتیک ختم می‌شد. ولی پشتِ باریکادها پر بود از مشتریان و بدهکاران بوتیک، و جلوی آن را طلب‌کاران‌اش گرفته بودند. هنگامی‌که باریکادهای فرو ریختند و کارگران درهم شکسته شدند، هنگامی‌که مغاره‌دارهای سرمست از باده‌ی پیروزی به‌مغازه‌های خود برگشتند، ناگهان مغازه‌های خودرا باریکادبندی شده یافتند و به‌نجات‌بخش مالکیت، یعنی مأمور رسمی اعتبار، برخوردند که اخطاری تهدیدآمیز را به‌دست‌شان می‌داد: سفته‌های سررسیده، اجاره‌ی سررسیده، برات سررسیده، "مغازه" سررسیده، "مغازه‌دار" سررسیده»}.

    حال به‌قضاوت آقای اصغری در مورد رضا رخشان و وحید صمدی بازگردیم. رضا رخشان با نظر امثال جنابِ اصغری‌ها ـ‌که با حضور خرده‌بورژوازی عمدتاً تهران‌نشین در میان جنگ جناح‌بندی‌های نظام اسلامی به‌هیجان آمده‌اند و جنبش خودشان (یعنی: جنبش سبز) را یافته و می‌گویند «انقلاب همین امروز!»ـ مخالف است؛ و وحید صمدی هم به‌درستی این مخالفت را نشان درایت یکی از رهبران جنبش کارگری در ایران می‌داند. همین مسئله‌ی ساده ـ‌اما فوق‌العاده خطیر‌ـ است‌که جوهره‌ی وجودی آقای اصغری را به‌غلیان درآورده تا با شیوه‌ی چارواداری هم رضا رخشان را با هندوانه‌ی بزرگی در زیر بغل لعن و نفرین کند و هم وحید صمدی را «یک چپ منشویک عقب مانده برنشتاینی» بنامد. در همین رابطه خشم آقای اصغری تاآن‌جا اوج گرفته که حتی وحید صمدی را از حقوق ماقبل تاریخی‌ همه‌ی آحاد بشری (یعنی: داشتن نام و خطاب اشخاص به‌واسطه‌ی نام آن‌ها) هم محروم می‌‌کند!

    ازآن‌جا که فرض محال، محال نیست؛ فرض کنیم‌که نسیمِ مساعدی از آسمان امدادهای غیبی وزیدن گرفت و این‌بار به‌جای کمک به‌نظام جمهوری اسلامی، به‌کمک جنبش پساانتخاباتی آمد و افرادی مانند رفسنجانی، خاتمی، موسوی، کروبی و غیره را که رهبری بلامنازع جنبش جاری را در دست دارند، محو کرد و به‌عالم ناپیدا روانه نمود. آیا در چنین صورت مفروضی جنبش جاری یا به‌قول آقای اصغری «جنبش مردمی» تا این اندازه مشروعیت دموکراتیک پیدا می‌کند که کارگران بدون قید و شرط از آن حمایت کنند؟ پاسخ این نوشته به‌این سؤال قطعاً منفی است. زیرا به‌محض این‌که طبقه‌کارگر به‌این جنبش وارد شود و مطالبات حقیقتاً رادیکالی را در عرصه‌ی اقتصاد و سیاست پیش بکشد و روی آن‌ها اصرار کند یا کلیت نظام سرمایه‌داری و تقدس مالکیت خصوصی را نشانه بگیرد، خرده‌بورژوازی در کوتاه‌ترین زمان ممکن با بورژوازی (یا حداقل با یکی از جناح‌بندی‌های آن) برعلیه طبقه‌کارگر به‌سازش می‌رسد و علاوه‌بر {«کافه‌داران، صاحبان رستوران‌ها، "شراب‌فروشانِ" [در مورد ایران: غیرقانونی]، کسبه‌ی جزء، دکانداران، پیشه‌وران، و مانند این‌ها»}، به‌همراهی کارمندان بالا و میان‌رتبه‌ی دولتی و غیردولتی، بسیاری از اساتید دانشگاه‌ها و کادرهای آموزشی، بخش وسیعی از پزشکان و کادرهای تحصیل‌کرده‌ی درمانی، خیل وسیع و رنگارنگِ دلال‌های تحصیل‌کرده و تحصیل‌نکرده، لایه‌هایی از حاشیه‌نشینان تحت سلطه‌ی بورژوازی، بخشی از روستانشین‌هایی‌که زیر نفوذ روحانیت قرار دارند و سرانجام هرکس‌که اجاره خانه‌‌ی ناچیری دریافت می‌کند و مالکیت خُردی دارد و مبلغ ناچیزی را به‌بانک سپرده یا به‌بورس گذاشته است، {«برای پاسداری از حق مالکیت و اعتبار، با تعصب تمام [برعلیه کارگران]»} خواهد جنگید. بدین‌سان، مالکیتِ خُرد و وجدان برخاسته از سلسله‌مراتب طبقاتی به‌خود می‌آید تا در کنار هژمونی هنوز جاری سرمایه جسارت و همتی پیدا ‌کند و برضد کارگران انقلابی و به‌قصد  برقراری گردش میان سرمایه، بازار، نیروی‌کار و تحمیق بورژوایی به‌راه بیفتد و به‌کارگران بیاموزد که بُرد اقدامِ انقلابی نابه‌هنگام چیزی جز زندان و شکنجه و تیرباران صحرایی نبوده و نخواهد بود. بنابراین، برفرض تحقق معجزه‌ی فوق، بازهم کارگران چاره‌ای جز این ندارند که جنبش مستقل خودرا سازمان بدهند تا شاید بتوانند هژمونی سرمایه را به‌هژمونی کار فرابرویانند.

    اما به‌راستی هنگامِ اقدام انقلابی کارگران کی فرامی‌رسد؟ هیچ‌کس و هیچ نیرویی نمی‌تواند پیشاپیش بگوید چه زمانی وقت اقدامِ مستقیم، آشکار، قطعی و همه‌جانبه‌ و انقلابی طبقه‌کارگر فرامی‌رسد. این را فقط خودِ زمان (به‌مثابه‌ی ذات تغییر) معلوم می‌کند که در اراده‌مندی پرولتاریا می‌تواند به‌‌‌یگانگی سوژه‌ و ابژه‌ی انقلاب سوسیالیستی تبدیل شود. به‌عبارت دیگر، ازآن‌جاکه طبقه‌ی کارگرِ تاریخاً گورکن نظام سرمایه‌داری است و تحقق کارگر به‌مثابه‌ی انسانی‌که خویشتن را هم‌چون انسان درمی‌یابد، مقدمتاً مستلزم سازمان‌یابی کمونیستی و عمدتاً مستلزم لغو بردگی مزدی است؛ از این‌رو، طبقه‌کارگر بدون روند تدارک انقلابی خویش نمی‌تواند زمان اقدامِ مستقیم، آشکار، قطعی و همه‌جانبه‌ی انقلابی خودرا دریابد. بنابراین، طبقه‌کارگر ضمن این‌که برای جلوگیری از کاهش قیمت واقعی دستمزدِ خود الزاماً درگیر ‌مبارزه‌ی دائم با صاحبان سرمایه و دولت سرمایه‌داران و هم‌چنین سازمان‌دهی مناسب با چنین مبارزه‌ای است، می‌تواند و به‌معنی آگاهی طبقاتی‌ـ‌تاریخی‌ـ‌انسانی می‌بایست بتواند در راستای ‌تدارک انقلابی و سوسیالیستی خویس ـ‌نیز‌ـ گام‌های مؤثر و مداومی بردارد. بنابراین، زمان اقدام مستقیم، آشکار، قطعی و همه‌جانبه‌ و انقلابی طبقه‌کارگر برعلیه نظام دستمزدی ـ‌بدون هرگونه وساطتی‌ـ مشروط به‌سازمان‌یابی توده‌ای و هرچه وسیع‌تر کارگران در محیط کار و نیز مشروط به‌سازمان‌یابی سوسیالیستی بخش‌های آگاه‌تر و پیوسته‌ی آن با توده‌های وسیع کارگر است. بدین‌ترتیب،  شکل‌گیری اتحادیه‌ها، فدراسیون‌ها و کنفدراسیون‌های کارگری از یک طرف؛ و تشکیل حزب کمونیست کارگران و روشنفکران انقلابی از طرف دیگر، پیش‌شرط‌هایی است‌که در ترکیب با یکدیگر ضمن تحقق هژمونی طبقاتی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌سیاسی طبقه‌کارگر، امکان استفاده از فرصت‌ها را نیز برای اقدامِ مستقیم، آشکار، قطعی و همه‌جانبه‌ و انقلابی طبقه‌کارگر فراهم می‌سازند. تاریخ جوامع سرمایه‌داری و اقدامات انقلابی طبقه‌کارگر در عرصه‌ی جهانی نشان می‌دهد که این فرصت‌ها بنا به‌ذات وجودی سرمایه ـ‌همواره‌ـ واقع می‌شوند. جنگ، بحران‌های ذاتی سرمایه، بروز سوانح طبیعی، شدت‌یابی جدال گروه‌بندی‌های سرمایه در داخل یک کشور یا در منطقه‌ای خاص، بروز انقلاب در کشورهای مجاور و ده‌ها شکل قابل پیش‌بینی و غیرقابل پیش‌بینی دیگر می‌توانند سازای این‌گونه فرصت‌ها باشند. بااین وجود، فرصتِ انقلابی بدون تدارک همه‌جانبه‌ی طبقاتی و سیاسی همانند بوی کبابی است که ضمن داشتن بعضی از خواص کباب، اما شکم را سیر نمی‌کند.

    *****

    ازآن‌جاکه ما در این نوشته به‌مقایسه‌ی آقای اصغری بین انقلاب 1848 فرانسه با وضعیت کنونی ایران تن دادیم؛ و ازآن‌جا‌که مبارزه‌ی نظری با کمونیسم پارازیت‌‌ـ‌‌بورژوایی که آقای اصغری یکی از طرفداران پروپا قرص آن است، گامی تدارکاتی در راستای تشکل طبقاتی توده‌های‌ پراکنده‌ی کارگری در همه‌ی ابعاد لازم و ضروری است؛ و ازآن‌جا که مارکس تصویر بسیار روشنی از این‌گونه گرایش‌ها (گرچه عمدتاً از نوع خرده‌بورژوایی آن) به‌کمونیسم در جریان انقلاب 1848 فرانسه ترسیم می‌کند؛ ازاین‌رو، نوشته‌ی حاضر را پس از یک توضیح مختصر با نقل قول نسبتاً طولانی‌ ـ‌اما بسیار آموزنده‌‌ای‌ـ از مارکس به‌پایان می‌رسانیم.

    با توجه به‌این‌که ایده‌ها و ایده‌آل‌های آقای اصغری‌ و امثالهم (اعم از حزبی یا غیرحزبی) فاقد  هرگونه دوگانگی خرده‌بورژوایی است و ـ‌در واقع‌ـ این‌ آقایان بدون هرگونه قید و شرطی چکمه‌ی بورژوازی را می‌لیسند تا کارگران را به‌دست ‌کاونیاک‌های سبز‌ بسپارند؛ لازم به‌یادآوری است‌که آن‌چه مارکس در مقایسه‌ی سال 1848 بین فرانسه و انگلیس می‌گوید، با ضریبِ منهای 100 در مقایسه‌ی بین وضعیت کنونی جامعه‌ی ایران و جامعه‌ی فرانسه‌ی 1848 صادق است. این ضریبِ منهای 100 همان عاملی است که در مقابل تولیدِ کمونیسم عمدتاً خرده‌بورژوایی در فرانسه‌ی 1848، در ایران کنونی و خصوصاً در اپوزیسیون خارج از کشوری‌اش تولیدکننده‌ی کمونیسم پارازیت‌ـ‌‌بورژوایی است. مقایسه بین مطالبات اقشار مختلف و درک آن‌ها از سوسیالیسم در یک کشور پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری (مانند انگلیس 1848) با کشوری کم‌تر پیش‌رفته (مانند فرانسه‌ی همان زمان) به‌خواننده‌ی نوشته‌ی حاضر این امکان را می‌دهد تا در نظام سرمایه‌داری عقب‌مانده ایرانی جوهره‌ی کمونیسمِ بورژوایی را در بسیاری از احزاب و سازمان‌هایی که عنوان کمونیسم را یدک می‌کشند، دریابد. این «کمونیسم» در بخش سبز شده و خارج از کشوری‌اش همانند پارازیت به‌جنبش‌ کارگری چسبیده و از جان و خون آن تعذیه می‌کند تا ‌عقب‌ماندگی سرمایه در ایران را جبران کند. اما، هم‌اکنون ستیز بین کمونیسم خرده‌بورژوایی و این پارازیت‌های سبز که در قربان‌گاه بورژوازی کمر به‌اغوای کارگران بسته‌اند، آغاز شده است. ضروری است‌که فعالین صدیق و سوسیالیست جنبش کارگری این ستیز را با دقت هرچه تمام‌تر دنبال کنند.

    حال از مارکس درباره‌ی  کمونیسم خرده‌بورژوایی در فرانسه بشنویم:

    {«دیدیم که دهقانان، خرده‌بورژواها و طبقات متوسط، چه‌گونه اندک اندک به‌سوی پرولتاریا می‌گرایند و ناگزیر می‌شوند با جمهوری رسمی، که آنان را در حکم رقیب خود می‌شمرد، آشکارا دربیفتند. عصیان برضد دیکتاتوری بورژوازی، احساس نیاز به‌تغییر جامعه، به‌حفظ و نگهداری نهادهای دموکراتیک و جمهوری‌خواهانه به‌عنوان اندام‌های لازم جنبش خویش، گردآمدن پیرامون پرولتاریا به‌عنوان نیروی انقلابی قطعی، این‌ها بود ویژگی‌های مشترک به‌اصطلاح حزب سوسیال دموکرات، حزب جمهوری سرخ. این حزب طرفدار هرج و مرج، که از سوی رقبای خویش این عنوان را کسب کرده، نیز به‌سهم خود، مانند حزب نظم از ائتلاف منافع ناهمگرا تشکیل می‌شود. از اصلاحات کوچک در بی‌نظمی قدیم گرفته تا سرنگونی نظم اجتماعی قدیم، از لیبرالیسم بورژوایی تا تروریسم انقلابی، مراتب و حدود نهایی جداکننده‌ی این نقطه‌ی عزیمت از نقطه‌ی مقصد حزب "هرج و مرج‌"اند.

    {«حذف حقوق حمایتی ـ که سوسیالیسم است! چرا؟ چون به‌انحصار شاخه‌ی صنعتی حزب نظم نظم پایان می‌دهد. تنظیم و تعدیل بودجه‌ی دولت ـ این هم که سوسیالیسم است! چرا؟ چون به‌منافع و انحصار شاخه‌ی مالی حزب نظم برمی‌خورد. ورود آزادانه‌ی گوشت و گندم از خارجه ـ بازهم سوسیالیسم! چرا؟ چون به‌انحصار سومین شاخه‌ی حزب نظم، یعنی مالکیت ارضی عمده، برخورد می‌کند. آن چیزهایی‌که [در جامعه‌ی سرمایه‌داری پیش‌رفته‌ی انگلیس] جزو [عادی‌ترین] درخواست‌های حزب free-traders، طرفداران آزادی تجارت، یعنی مترقی‌ترین حزب خرده‌بورژوازی انگلیس، را تشکیل می‌دهد، در فرانسه حکم تقاضاها و درخواست سوسیالیستی را پیدا می‌کند. طرفداری از اندیشه‌های ولتر، سوسیالیسم است! چرا؟ چون به‌چهارمین شاخه حزب نظم، یعنی کاتولیک‌ها، برمی‌خورد. آزادی مطبوعات، حق تشکیل انجمن‌ها و اتحادیه‌ها، درخواست آموزش و پرورش عمومی، همه‌ی این‌ها سوسیالیسم است، تا بخواهی سوسیالیسم است! چرا؟ چون به‌مجموعه‌ی انحصارطلبی حزب نظم آسیب می‌رساند.

    {«درجریان انقلاب، شرایط آن‌چنان به‌سرعت پخته و آماده شد که طرفداران اصلاحات از هرمشربی، یا پیش‌پاافتاده‌ترین درخواست‌های طبقات متوسط، همه ناگزیر زیر پرچم حزبی که افراطی‌ترین حزب انقلاب بود، یعنی زیر پرچم سرخ، گرد آمدند.

    {«با این‌همه، با همه‌ی رنگارنگی سوسیالیسم انواع گرایش مهم حزب هرج و مرج، شرایط اقتصادی و نیازهای کلی طبقه‌ی آن‌ها یا شاخه‌های طبقاتی آن‌ها، سبب شد که در یک نقطه باهم وحدت نظر داشته باشند: همه خودرا مدعی اعلای وسیله‌ی رهایی پرولتاریا معرفی کنند و رهایی پرولتاریا را هدف خود قرار دهند. [این کار] فریب‌کاری آگاهانه و از روی اختیار از جانب گروهی، یا نابینایی عمدی و آگاهانه از سوی گروه دیگر [است] که مدعی‌اند جهان اگر بنا به‌نیازهای خودِ آنان تغییر کند بهترین جهان برای همگان، تحقق همه‌ی تمایلات انقلابی و الغاءِ همه‌ی برخوردهای انقلابی خواهد بود.

    {«در زیر عبارات سوسیالیستی کلی و اغلب یکنواختِ "حزب هرج و مرج"، سوسیالیسم ناسیونال، لاپرس، و سِیِکل نهفته است که همگی به‌شیوه‌ای کم‌و‌بیش منسجم درصدد سرنگون کردن سلطه‌ی اشراقیت مالی و رها کردن صنعت و بازرگانی از قیدهای اسارت سنتی‌اند. این سوسیالیسمِ صنعت، بازرگانی و کشاورزی است که رهبرانش در حزب نظم منکر منافع آن‌اند چراکه این منافع دیگر با انحصار خصوصی‌شان سازگار نیست. این سوسیالیسم بورژوایی، به‌طبع مانند هریک از انواع سوسیالیسم، بخشی از کارگران و خرده‌بورژوازی را به‌خود جلب می‌کند، از سوسیالیسم به‌معنای خاص کلمه، سوسیالیسم خرده‌بورژوایی، سوسیالیسم "به‌معنای اعلای کلمه"، متمایز است. سرمایه این طبقه را، در اصل، به‌عنوان طلب‌کار تعقیب می‌کند، و این چنان است که طبقه‌ی مورد بحث خواستار نهادهای اعتباری می‌شود؛ سرمایه، با رقابت، این طبقه را درهم می‌شکند و به‌همین دلیل، طبقه‌ی نامبرده تقاضای تأسیس اتحادیه‌هایی را دارد که از کمک‌های دولتی برخوردار باشند؛ سرمایه با تمرکز دادن به‌خود اسباب گرفتاری و تضعیف این طبقه است، و به‌همین مناسبت، طبقه‌ی نامبرده خواهان برقراری مالیات‌های فزاینده، محدودیت‌هایی برحقوق ارثی، انجام کارهای عمده توسط دولت، و دیگر اقداماتی است که رشد سرمایه را با زور متوقف کنند. ازآن‌جا که این طبقه در رؤیای تحقق مسالمت‌جویانه‌ی سوسیالیسم خویش است ـ‌مگر آن‌که شاید چند روز انقلابی فوریه را مستثنی کنیم‌ـ فرایند تاریخی آینده به‌نظر وی به‌طبع کاربست دستگاه‌های فکری‌ای که نظریه‌پردازان جامعه خواه به‌صورت گروهی خواه به‌شکل فردی، می‌اندیشند یا اندیشیده‌اند می‌نماید. این خرده‌بورژواها، بدین‌سان، به‌التقاط‌گران و پیروان دستگاه‌های سوسیالیستی موجود، سوسیالیسم آیین‌پرداز تبدیل می‌شوند که ربطی به‌بیان نظری پرولتاریا ندارد مگر تا زمانی‌که پرولتاریا هنوز توسعه‌ی لازم را پیدا نکرده و به‌حد یک جنبش تاریخی خودنام نرسیده باشد.

    {«باری، درحالی‌که اوتوپیا یا سوسیالیسم آیین‌پرداز، در کار آن است‌که جنبش کلی [پرولتاریا] را به‌یکی از عناصر سازنده‌اش برگرداند، و نظریه‌های فاضلانه‌ی زورکی فردی را به‌جای تولید جمعی و اجتماعی بنشاند، و، به‌ویژه، با کمک دوز و کلک‌های حقیرانه همراه با مقداری آه‌ و ناله و سوزوگداز، مبارزه‌ی انقلابی طبقات با درخواست‌های سرسختانه و انعطاف‌‌ناپذیر را به‌خواب و خیال تبدیل کند، خلاصه، درحالی‌که این سوسیالیسم آیین‌پرداز، که در واقع کاری جز آرمانی کردن جامعه‌ی کنونی ندارد، تصویری بی‌لک و پیس از جامعه ارائه می‌دهد و می‌کوشد تا تصویر آرمانی خویش را به‌جای واقعیتِ موجود بگذارد، پرولتاریا این‌گونه سوسیالیسم را به‌خرده‌بورژوازی وامی‌گذارد، و با مشاهده‌ی این‌که مبارات درونی انواع رهبران سوسیالیستی چیزی جز پذیرش یکی از نقاطِ گذرای حرکتِ واژگون‌ساز اجتماعی و کنار گذاشتن نقاط دیگر آن نیست، پرولتاریا بیش از پیش به‌گرد آرمان سوسیالیسم انقلابی، به‌گرد کمونیسم، متشکل می‌شود که بورژوازی برای آن نام بلانکی را انتخاب کرده است. این نوع سوسیالیسم اعلام دایمی انقلاب، دیکتاتوری طبقه‌ی کارگر به‌عنوان نقطه‌ی گذار ضروری به‌سوی الغاء تمامی مناسبات تولید‌ی‌ای است‌که این تفاوت‌ها برمبنای آن‌ها شکل می‌گیرد، الغاء تمامی مناسبات اجتماعی ملازم با این‌گونه مناسبات تولیدی، و واژگون کردن تمامی اندیشه‌هایی که از این مناسبات اجتماعی برمی‌خیزند»}.

                                                                 18 می 2010 (28 اردیبهشت 1389) ـ پویان و عباس فرد ـ لاهه

     


    پانوشت‌ها:

    [1] تمام نقل‌قول‌هایی که منبع آن‌ها ذکر نشده و دربین {«...»} آمده است، از مارکس  و کتاب مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه است. ضمناً تمام جمله‌هایی‌که با حروف سیاه یا ایرانیک نوشته شده‌اند، از خودِ مارکس هستند؛ و تنها جمله‌هایی‌که به‌منظور تأکید زیر آن‌ها خط کشیده شده، از ماست.

    [2] کمیسیون لوگزامبورگ شکل بیرونی یا به‌اصطلاح تحقق یافته‌ی عدم شناخت پرولتاریا از کُنه مناسبات بورژوایی بود، که در توسط لویی بلان و آلبرت پیش‌نهاد و مدیریت می‌شد. پیدایش کمیسیون لوگزامبورگ به‌این ترتیب بود که: {«یکی از کارگران، به‌نام مارش، "دیکته"کننده‌ی فرمانی بود که حکومت موقت که هنوز ساعاتی از تشکیل شدن‌اش نمی‌گذشت، طی آن هستی کارگران را، برمبنای کار، تضمین می‌کرد و متعهد می‌شد که برای همه‌ی شهروندان کار فراهم کند، و مانند این‌ها. و چون، چند روز بعد، حکومت با به‌فراموشی سپردن وعده‌عای خویش، وانمود کرد که اعتنایی به‌پرولتاریا ندارد، انبوهی متشکل از 20 هزار کارگر با راه‌پیمایی به‌سمت هتل دو ویل فریاد برآوردند: کار را سازمان دهید! وزارت مخصوص کار ایجاد کنید! حکومت موقت، به‌اکراه و پس از مباحثات بسیار، کمیسیون دائمی ویژه‌ای را تعیین کرد که مأموریت آن تحقیق در وسائل بهتر کردن وضع طبقات زحمت‌کش بود! این کمیسیون از نمایندگان اصنافِ مشاغل پاریس تشکیل می‌شد که ریاست آن با لویی بلان و آلبرت بود. کاخ لوگزامبورگ را به‌عنوان محل تجمع در اختیار این کمیسیون قرار دادند. بدین‌سان، نمایندگان طبقات کارگری از نشست در حکومت موقت، که شاخه‌ی بورژوازی‌اش همه‌ی قدرت‌های دولتی واقعی و زمام اداره‌ی حکومت را منحصراً در دست گرفته بود، رانده شدند؛ و در کنار وزارت دارایی، بازرگانی و امور عام‌المنفعه، در کنار بانک و مرکز سهامِ بورس یک سیناگوک یا کنیسه‌ی سوسیالیستی هم درست می‌شدکه کاهنان اعظم‌اش، لویی بلان و آلبرت، موظف بودند ارض موعود را کشف کنند، انجیل جدید را بشارت دهند و کاری کنند که پرولتاریای پاریسی بیکار نباشد»}.

    یکی از طرح‌هایی که در کمیسیون لوگزامبورگ به‌بحث گذاشته می‌شد، تشکیل کارگاه‌های ملی بود تا با بیکاری کارگران در اثر بحران اقتصادی و بحران پساانقلابی مقابله کند؛ اما ماری (یکی از وزرای دولت موقت) خود راساً به‌تشکیل کارگاه‌هایی اقدام نمود که هم به‌عنوان کارگاه‌های ملی معروف شدند و هم به‌پاردوکس طرح‌های کمیسیون لوگزامبورگ تبدیل گردیدند. {«... ماری، وزیر کارهای عام‌المنفعه، صدها هزار از این کارگرانی را که براثر بحران اقتصادی و انقلاب بیکار شده بودند در به‌اصطلاح کارگاه‌های ملی به‌صف کرد. منظور از این عنوان دهن پرکن در عمل چیزی نبود جز واداشتن کارگران به‌کارهای خسته‌کننده، یک‌نواخت، و غیرتولیدی هموار کردن زمین‌ها و پشته‌سازی، در برابر 23 شاهی دستمزد، چیزی شبیه کارگاه‌های به‌سبک انگلیسی در هوای آزاد... حکومت موقت خیال می‌کرد با این کار یک ارتش کارگری دیگر در برابر خودِ کارگرها ایجاد کرده است...»}. با این وجود، {«کارگاه‌های ملی نام همان کارگاه‌های مردم‌آشنایی بود که لویی بلان در مجلس لوکزامبورگ از آن دفاع می‌کرد... این کارگاه‌ها از نخستین نمونه‌های تحقق سوسیالیسم بودند که بدین‌سان [از همان آغاز کار] مثل خودِ کارگاه‌های مورد بحث، از اسباب خشم و تمسخر عمومی شد»}.

    اما {«به‌خاطر محتوای این کارگاه‌ها نه، که [در واقع] به‌خاطر عنوان‌شان بود که این کارگاه‌های ملی [مظهر] اعتراض زنده‌ی پرولتاریا برضد صنعت بورژوازی، اعتبار بورژوازی و جمهوری بورژوایی بودند. و به‌همین دلیل هم بود که تمامی فشار کینه‌ی بورژوازی روی همین کارگاه‌ها متمرکز شد. و درست روی همین کارگاه‌ها بود که بورژوازی، پس از آن‌که توان کافی یافت تا دیگر نیازی به‌لاس زدن با توهمات فوریه نداشته باشد، نقطه‌ی مناسب وارد آوردن حملات خود را پیدا کرد. همه‌ی دلخوری و تلخکامی خرده‌بورژواها ناگهان در آن واحد به‌سمت این کارگاه‌ها، که آماج حمله‌ی مشترک بود، چرخید. با چه خشم راستینی این خرده‌بورژواها می‌نشستند و برآورد می‌کردند که چه پول‌هایی در این چاه ویل پرولترهای تنبل و بیکاره ریخته شده، آن هم در حالی‌که وضعیت خود آنان روز به‌روز غیرقابل تحمل‌تر شده است. زیرلب غر می‌زدند: سوسیالیسم! سوسیالیسم همین است دیگر. جیره‌ی دولتی به‌چنین بیکاره‌هایی دادن. آنان علت همه‌ی بدبختی‌های خودرا در وجود کارگاه‌های ملی، سحنان پر آب و تاب مجلس لوگزامبورگ، و رژه‌ی کارگران در کوچه‌ها و خیابان‌های پاریس می‌دیدند. و امان از دست خرده‌بورژوایی که نومیدانه خودرا در آستانه‌ی ورشکستگی ببیند: هیچ‌کس مناسب‌تر از او برای دامن زدن به‌شایعه‌ی توطئه‌های کمونیستی نیست»}.

    پس از این‌که تلاش شتاب‌آلوده‌ی و تحریک شده‌ی پرولتاریای پاریس در تصرف مجلس و بازگراندن اقتدار و نفوذ انقلابی‌اش در 15 می به‌ناکامی منجر گردید و رهبران‌اش دست‌گیر شدند، تازه بورژوازی وقت را برای دور تازه‌ای از ‌رجزخوانی و اتخاذ تصمیات تحریک‌آمیز غنیمت شمرد. {«ولی،... هدف حقیقی [از این تحریکات]، همان کارگاه‌های ملی بود»}. در واقع، با انگشت گذاشتن روی همین کارگاه‌های ملی بود که بورژوازی، پرولتاریای پاریس را به‌نبردی ناخواسته و نابرابر کشاند تا به‌واسطه‌ی مسلسل‌های کاوینیاک هم صفوف پرولتاریا را به‌خون بکشد و درهم بکوبد و هم زمینه‌ی خرید هرچه ارزان‌تر نیروی‌کار را فراهم کند.

    بدین‌ترتیب‌ بود که {«به‌دستور کمیسیون اجرایی شروع کردند به‌جلوگیری از ورود افراد به‌کارگاه‌های ملی، تغییر دادن مزد روزانه به‌کارمزدی، به‌تبعید کردن کارگران غیراهلی پاریس به‌سولونی، به‌بهانه اجرای کارهای تسطیح زمین. انجام کارهای تسطیح فقط تعبیر پرآب و تابی بود برای راندن آن گروه از کارگران از پاریس، و این را کارگرانی که مأیوس و سرخورده از آن محل برمی‌گشتند به‌رفقای‌شان می‌گفتند. سرانجام، در 21 ژوئن، فرمانی در [نشریه] مونیتور منتشر شد که با خشونت تمام اعلام می‌داشت که همه‌ی کارگران غیرمتأهل از کارگاه‌های ملی اخراج می‌شوند، یا برای خدمت به‌ارتش فرستاده می‌شوند»}.

    بنابراین، {«کارگران دیگر چاره‌ای نداشتند، یا باید از گرسنگی می‌مردند یا تن به‌نبرد می‌دادند. آنان در روز 22 ژوئن، [به‌این تحریکات] با شورشی جسورانه پاسخ دادند که طی آن نخستین نبرد بزرگ میان دو طبقه سازنده‌ی جامعه‌ی بورژوایی درگرفت. این نبردی بود برسر بقا یا نابودی نظم بورژوایی. حجابی که چهره‌ی جمهوری را می‌پوشانید بدین‌سان دریده شد. همه می‌دانند که کارگران، بدون داشتن فرماندهان و برخوردار بودن از نقشه‌ی هماهنگ، بدون وسایل لازم و درحالی‌که اغلب حتی سلاحی در دست نداشتند، با شجاعت و نبوغی بی‌مانند، به‌مدت 5 روز تمام ارتش، گارد سیار، گارد ملی مستقر در پاریس و انبوه گارد ملی اعزام شده از ولایات فرانسه را شکست دادند و جلوی همه‌ی این‌ها ایستادند. و همه هم می‌دانند که بورژوازی بیم و هراس‌های مرگ‌بارش را [از ایستادگی کارگران] با خشونتی ناشنیده جبران کرد و بیش از 3 هزار زندانی را از دم تیغ گذراند»}.

    با وجود همه‌ی این‌ها، {«برای کمیسیون لوگزامبورگ، این آفریده‌ی کارگران پاریسی این شایستگی را باید پذیرفت که توانست راز انقلاب قرن نوزدهم را از فراز سکوی خطابه‌ی اروپا به‌جهانیان اعلام دارد: رهایی پرولتاریا»}.

  • انکار سوسیالیسم ـ در خدمت بورژوازی ـ برعلیه لنین

    به‌جای مقدمه

    ازآن‌جاکه نامِ لنین چنان نامِ شناخته شده‌ای در همه‌ی جهان است‌ که حذف آن از اذهان توده‌های میلیاردی، اگر غیرممکن نباشد، چندین نسل طول می‌کشد؛ از آن‌جا که این نام معادل تشکل طبقاتی، تشکیل اتحادیه‌های کارگری، بلشویسم، سازمان‌دهی و سازمان‌یابی سوسیالیستی، تدارک برای قیام انقلابی، انقلاب سوسیالیستی، مصادره‌ی سرمایه‌های کلان و سرانجام مدیریتِ همه‌جانبه‌ی شوراها و طبقه‌ی کارگر متشکل در دولت است؛ از آن‌جا که همه‌ی این معادل‌ها (به‌ویژه در دوره‌ای که بحران‌های اقتصادی به‌‌طور دائم شدت می‌گیرند) خوش‌آیند صاحبان سرمایه نیست؛ پس، تنها چاره‌ی کار برای بورژوازی راه‌اندازی پروژه‌هایی است‌که همه‌ی انقلاب اکتبر را به‌پای جنبه‌های منفی آن بنویسند، سوسیالیزم را ارودگاه کار اجباری جا بزند، تصویرپردازی‌های درست و غلطِ ضداستالینی را به‌لنین منتقل کنند، تشکل بورژوازی در دموکراسی‌های پارلمانی را در مقابل تشکل طبقه‌ی کارگر در دولت به‌مثابه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا بگذارند، جای آرمان‌گرایی تاریخی‌ـ‌انقلابی را با پراگماتیسم کاسبکارانه عوض کنند،...،... و سرانجام بوقِ پایان تاریخ را دوباره به‌صدا دربیاورند. با این توطئه‌ی کثیف باید جنگید.

    گران‌ترین تصویر جعلی تاریخ

    اگر این روزها در کشورهای اروپایی از دانش آموزان دبیرستانی و حتی کمیت بسیار کثیری از دانش‌جویان رشته‌های مختلفِ دانشگاهی از چیستی و چگونگی انقلاب اکتبر، شوروی سابق، نقش آن کشور در تعادل و توازن نیروهای متعارض جهانِ آن روزگار و رهبران‌اش سؤال کنیم و مثلاً‌ از نقش ارتش سرخ در جنگ دوم جهانی بپرسیم، اغلب به‌جای جواب روشن و استفاده‌ی تحلیلی از کلمات و مفاهیم، تصاویری می‌پردازند و در مقابل سؤال‌کننده می‌گذارند که شباهت زیادی به‌تصاویری دارد که ایرانی‌ها از چیستی و چگونگی مغول‌ها و ارتش مغول طی نزدیک به‌هشتصد سال ‌پرداخته‌اند. تفاوت تنها در این است‌که تصویرپردازی ایرانی‌ها از نقش و حمله‌ی مغول‌ها ـ‌عمدتاً‌ـ خودانگیخته بوده و جنبه‌ی ملی داشته؛ درصورتی‌که تصاویری که دانش‌آموزان دبیرستان‌های اروپایی از نقش انقلاب اکتبر، شوروی و ارتش سرخ در جنگ جهانی دوم می‌پردازند، در عین‌حال که فراملیتی و اساساً ایدئولوژیک‌ـ‌بورژوایی است، حاصل برنامه‌ای متمرکز و مداوم است ‌که تولید، تبلیغ و القای آموزشی آن‌ها ده‌ها میلیارد دلار هزینه برداشته است.

    برای ایدئولوگ‌های بورژوا (از اساتید دانشگاه‌ها گرفته تا مأموران اطلاعاتی)، پردازش و تبلیغ و القای تصویرهای مغول‌گونه از فراز و نشیب‌های تاریخ شوروی ـ‌به‌ویژه امروز که دیگر شوروی موجودیت اجتماعی ندارد‌ـ نه تنها از هرگونه تحقیق تاریخی و جامعه‌شناسانه تهی است؛ بلکه کاملاً برعکس، این تصویرپردازی‌ها فقط و فقط پوشش نظری و یکی از ابزارهای اجرای عملیات سودجویانه و مجموعاً ضدانسانی‌ـ‌ضدکمونیستی‌ای است‌که سازمان‌های اطلاعاتی کشورهای به‌اصطلاح پیشرفته‌ی سرمایه‌داری برعلیه هرنیرویی که به‌هر‌شکلی منافع آن‌ها را به‌خطر بیندازد، از آن استفاده می‌کنند. گرچه تاریخ‌نویسان نظام سرمایه‌داری در کتاب‌های درسیِ دبیرستان‌های اروپا (و آمریکا) نمی‌نویسند که نقش شوروی‌ها در جنگ دوم جهانی همانند لشگرکشی مغول‌ها به‌ایران بود؛ اما کوچک و کوچک‌تر کردن نقش ارتش سرخ در مقابله با تهاجم نظامی فاشیزم (‌در کنار موعظه‌های کلیسایی، فیلم‌ها، داستان‌ها و پاورقی‌های ضدشوروی و ‌‌ضدکمونیستی و ضداستالینی‌ـ‌لنینی‌)، ‌‌هم اردوگاه‌های کار اجباری در شوروی را نتیجه‌ی ناگزیر انقلاب اکتبر و مترادف با کمونیزم القا می‌کنند و هم آن‌قدر از سروکله‌ی تاریخ شوروی [از پیدایش تا فروپاشی‌] و تأثیرات آن برروندهای جهانی می‌دزدند تا باقی‌مانده به‌همان تصویری شباهت پیدا کند که ایرانی‌ها در آمیخته‌ای از واقعیت، تخیل و نفرت از مغول‌ها ‌پرداخته‌اند. بدین‌ترتیب، منهای آزمون‌ها و دست‌آوردهای تاریخی که در نقد و بازآفرینی عملی به‌درد کمونیست‌های انقلابی می‌خورد، همه‌ی دست‌آوردها و تأثیرات مثبت انقلاب اکتبر و قدرت شوراها (مانند حق کار برای همه، بیمه‌ی بیکاری برای همه، برابری زن و مرد در همه‌ی ابعاد، انواع گوناگون خدمات اجتماعی و رفاهی و غیره) به‌همراه آن 20و چند میلیون انسانی‌که فقط به‌خاطر مقابله و به‌زانو درآوردن فاشیزم جان باختند، به‌سرقت می‌رود تا نظامِ جهانیِ سرمایه̊ ایالات متحده‌ی آمریکا را مرکز دموکراسی و نجات‌دهنده‌ی اروپا و بشریت ترسیم کند و امروز در کلیت خویش بتواند به‌گونه‌ای کاملاً «دموکراتیک» به‌سفره‌ی کارگران و زحمت‌کشان یورش ببرد.

    به‌همین روال است‌که دانش‌‌ آموزان دبیرستان‌ها دراروپا (و بسیاری از دیگر کشورها) بدون اطلاع از پیچیده‌ترین، پرهزینه‌ترین و متمرکزترین توطئه‌گری‌های سیاسی و اقتصادی که حتی قبل از انقلاب اکتبر برعلیه شوروی شروع شده بود، کمونیزم را آمیخته‌ای از دیوانگی، نفع‌پرستی، بلاهت و وحشی‌گری؛ و لنین را (‌در مقابل جانشین او ـ‌استالین‌ـ‌ که موجودی ذاتاً خشن، جنایت‌کار و آدم‌خوار بود) توطئه‌گری غیردموکرات، ماهیتاً خطاکار و ـ‌در واقع‌ـ استالینی انتلکتوئل تصویر می‌کنند.

    نتیجه‌ی نهایی این تصویری که نازک‌اندیشان بورژوازی به‌طور سیستماتیک و در یک تقسیمِ به‌اصطلاح منطقیِ کار̊ از کمونیسم، انقلاب اکتبر و لنین می‌پردازند، از این قرار است‌که نظام سرمایه‌داری جعبه‌ی جادوی دموکراسی خودرا در برابر بلشویسم، انقلاب سوسیالیستی و خصوصاً دیکتاتوری پرولتاریا قرار می‌دهد تا با دل‌بَری از خرده‌بورژواهای نه چندان ریز ـ‌در همه‌ی دنیای سرمایه‌داری‌ـ از یک‌طرف با پنبه‌ی استریل شده پوست از سرِ کارگران و زحمت‌کشان اروپایی‌ـ‌آمریکایی بِکَند و از طرف دیگر خون کارگران کشورهای کم‌تر توسعه یافته را در قالب کار ارزان ـ‌بشگه بشگه‌ـ به‌‌قربان‌گاه انباشت سرمایه نثار کند تا سه‌گانه‌ی «سرمایه» و «دموکراسی» و «آزادی» بتوانند بازهم به‌حیات جنایت‌کارانه‌ی خویش ادامه دهد.

    اگر نگاهی به‌‌اطراف خود بیندازیم، اثرات شدت‌یابنده‌ی آن تصویرپردازی‌های برخاسته از آمیزش واقعیت و جعل را در رابطه با انقلاب اکتبر و جامعه‌ی شوروی به‌‌سادگی و به‌طور متواتر مشاهده می‌کنیم. آری، بُروز کثیف‌ترین اشکال جنگ و تهاجم نظامی؛ وجود قحطی در ابعاد چند صد میلیونی؛ قانونی شدن شکنجه‌ی جسمی و روانی‌ در همه‌‌ی کشورها؛ گسترش مدوام بی‌خانمانی؛ کار روزافزون کودکان در برابر چشمان مادران و پدرانی‌که هیچ‌‌گونه درآمدی ندارند؛ تشدید مداوم و روزانه‌ی کالایی‌ شدن عشق و عاطفه و جنسیت؛ گسترش روبه‌افزایش جهل و خرافه و مذهب؛ تخریب دیوانه‌وار طبیعتِ انسانی؛ و غیره، بدون تبلیغ و ترویج و تلقین تصاویری که انقلاب سوسیالیستی، لنین و ظهور و سقوط جامعه‌ی شوروی را در آینه‌ی خداییِ دموکراسی بورژوایی، شیطانی بازمی‌نمایاند، به‌امری غیرممکن تبدیل می‌شد.

    از پوپر تا رامبو، «همه» برعلیه لنین

    بورژوازی به‌عنوان یک مجموعه‌‌ی جهانی و به‌واسطه‌ی قدرت غریزی‌ و نیز مطالعات گسترده‌اش در سودجویی و سرکوب جنبش‌ها، به‌درستی می‌داند که انقلاب اکتبر بدون مفاهیم و اندیشه‌هایی که توسط لنین به‌سازمانِ بلشویکیِ انقلابِ سوسیالیستی تکامل یافت، هرگز فعلیت اجتماعی پیدا نمی‌کرد. حتی از این فراتر، بورژوازی به‌واسطه‌ی گسترده‌ترین، پیچیده‌ترین و پرهزینه‌ترین توطئه‌‌گری‌ها و دخالت‌های تخریب‌گرانه در روندِ درونی و بیرونیِ تبدیل انقلاب اکتبر به‌آن‌چه عبارت «جامعه‌ی شوروی» به‌ذهن متبادر می‌کند، به‌درستی می‌داند که همان‌طور که وقوع انقلاب اکتبر امری پیش‌بودی و محتوم نبود، تبدیل این انقلاب به‌جامعه‌ا‌ی آبستن فروپاشی ـ‌نیز‌ـ امری ناگزیر و غیرقابل اجتناب نبود.

    اگر از امور مربوط به‌گذشته گامی فراتر بگذاریم، در مورد آینده ـ‌نیز‌ـ بورژوازی به‌خوبی می‌داند که گسترش اندیشه‌های لنین، ضمن این‌که بنا به‌دینامیزم ویژه‌ی خویش پای همه‌ی اندیشه‌های انقلابی و طبعاً مارکس را به‌عرصه‌ی مبارزات اجتماعی و طبقاتی می‌کشاند؛ هم‌چنین از این نیز غافل نیست‌که گسترش تبادل طبقاتی و مبارزاتی اندیشه‌های لنین ـ‌چنان‌چه با امکانات و در مختصات زمانه‌ی کنونی بازآفرینی گردد‌‌ـ به‌‌سازمان‌‌ها و احزاب انقلابی‌ای تبدیل می‌شود که می‌تواند جامعه‌ی بشری را بازهم ‌با انقلاباتی نظیر انقلاب اکتبر مواجه گرداند.

    گرچه نازک‌اندیشان بورژوازی همه‌ی این‌ها را می‌دانند؛ و نیز به‌این امر واقف‌اند ‌که نه تنها سازمان‌دهی و رهبری اولین انقلاب سوسیالیستی، که حتی سازمان‌دهی و رهبری یک سندیکای کارگری هم بدون پیچ و خم‌ها و فراز و نشیب‌های متعدد غیرممکن است؛ اما ازآن‌جاکه انقلاب اکتبر حقیقتِ نظری انقلاب سوسیالیستی را به‌‌یک واقعیت عملی و قابل تکرار تبدیل کرد؛ و هم‌چنین به‌این ‌دلیل که این انقلاب در عرصه‌ی بین‌المللی چنان شرایطی را برای نهادهای کارگری و دیگر نیروهای سوسیالیست و ترقی‌خواه فراهم آورد که بتوانند برخلاف میل صاحبان سرمایه  و دولت‌های ریز و درشت تأثیرات چشم‌گیری ـ‌به‌نفع کارگران و زحمت‌کشان‌ـ بر روند تحولات اجتماعی بگذارند؛ از این‌رو، همان نازک‌اندیشانی که راز و رمز انقلاب اکتبر، از نفس افتادن آن و فروپاشی شوروی را می‌دانند، با سرمایه‌گذاری پرسودِ صدها میلیارد دلار در عرصه‌های گوناگون زندگی (از هنر و سینما و ادبیات گرفته تا دانشگاه‌ها و رسانه‌های همگانی و غیره) پاره فرهنگ‌‌ها، معیارها و الگوهایی را به‌اعماق کله‌ی جوانان و نوجوانان اروپایی‌ـ‌آمریکایی تزریق می‌کنند که به‌جای پاسخ به‌یک سؤال روشن در باره‌ی چیستی و چگونگی انقلاب اکتبر و شوروی (سابق)، تصویرهایی می‌پردازند که ضمن کمپوزیسیون مغول‌آسای خویش، بین کارل پوپر و رامبو نیز نوسان می‌کنند.

    ازآن‌جاکه نظام جهانی سرمایه یک‌بار به‌واسطه‌ی انقلاب اکتبر که خود̊ تحقق اندیشه‌های لنین و تبعاً مارکس در ترکیب با امکانات جامعه روسیه بود، در آستانه‌ی مرگ قرار گرفته و حتی پس از فرار از این مرگ̊ هنوز هم زیر فشار تأثیرات عملی پاره‌اندیشه‌های لنینی قرار دارد؛ ازآن‌جا که اندیشه‌ (‌در کلیت انسانی‌ـ‌اندیشگی‌اش‌) بنا به‌ذاتِ اراده‌مندانه و مفهومی خویش و متناسب با امکانات موجود ـ‌همواره‌ـ به‌نوعی متحقق است و اندیشه‌ی صرفاً انتزاعی نمونه‌ی بارزِ انتزاع در اندیشه است که خالص‌ترین نوع آن را تنها در کتابخانه‌ها ـ‌نه در رابطه با کله‌ها و دست‌های انسان‌های زنده‌ـ می‌توان یافت؛ و از آن‌جا که بارزترین ویژگی اندیشه‌های لنین ـ‌‌در مقایسه با کلیت «دانش مبارزه‌ی طبقاتی»‌ـ در این است‌که در تعادل و توازن اندیشه و عمل، چهره‌ی عمدتاً و بارز عملی دارد؛ از این‌رو، مبارزه با اندیشه‌های لنین، ارانه‌ی تصویر دفرمه از آن‌ها و به‌طورکلی لنین‌زدایی پروژه‌‌ی چند جانبه و عریض و طویلی است‌که حتی قبل از انقلاب اکتبر با صرف هزینه‌های گزاف شروع گردید و امروزه روز نیز با سرمایه‌گذاری‌های گزاف‌تر در قالب هزاران مقاله، سمینار، کتاب، نشریه، فیلم و دیگر موعظه‌گری‌‌های رنگارنگ ـ‌هم‌چنان‌ و در همه‌ی جهان‌ـ پیگیری می‌شود و موضوع شغل و زیست هزاران پرفسور، استاد دانشگاه، فیلم‌ساز، نویسنده، هنرپیشه، خبرنگار، تاریخ‌دان و غیره (از کارل پوپر گرفته تا رامبو) را تشکیل می‌دهد. ناگفته نماند که اکثر این به‌اصطلاح اندیشمندان ریز و درشت (برخلاف مأموران اطلاعاتی که به‌طور مستقیم در خدمت دستگاه‌های پلیسی و مهندسی افکار قرار دارند)، از قِبَل امکانات موقت یا دائم مؤسساتی روزگار می‌گذرانند که ضمن ادعای مستقل بودن، به‌نوعی تحت پوشش نهادهای دولتی قرار دارند.

    در ایران نیز ـ‌همانند همه‌ی دیگر کشورهای جهان‌ـ انواع و اقسام پروژه‌های ضدکمونیستی، ضدمارکسیستی و لنین‌زدایانه مثل سایر نقاط جهان سابقه‌ای دیرینه دارد. ‌این پروژه‌ها، ضمن این‌که مُهر ویژگی‌ها و تحولات جامعه‌ی ایران را برپیشانی دارند و به‌اندازه‌ی کافی هم «ظرافتِ نازک‌اندیشانه» داشته و تأمین مالی شده‌اند؛ اما به‌واسطه‌ی همین ویژگی‌ها و تحولات ـ‌نیز‌ـ تا مقطع پایان جنگ ایران و عراق ـ‌هیچ‌گاه‌ـ نتوانستند به‌آن هژمونی‌ای دست یابند که مورد نظر طراحان، مجریان و تأمین‌کنندگان مالی آن‌ها بود. [در ادامه‌ی این نوشته به‌ویژگی مقطع پایان جنگ ایران و عراق باز می‌گردیم].

    پروژه‌های ضدکمونیستی و ضدمارکسیستی که به‌لحاظ عملی زیر نام مخالفت با لنین و برعلیه شیوه‌ و اندیشه‌های او انجام می‌شود، در ایران از همان مراحل مقدماتی جنبش مشروطیت ‌و عمدتاً تحت لوای حفظ شریعت اسلام و خصوصاً توسط روحانیت شیعه شروع گردید. این پروژه‌ها در دوره‌ی سلطنت رضا شاه در هم‌کاری گروه‌های مختلفی از روحانیت با افراد و گروه‌های موسوم به‌ملی‌گرا در قالب اشکال مختلفِ ملی‌گرایی و با چاشنی توطئه‌گری (هم در بعضی بخش‌های اپوزیسیون و هم در کلیت پوزیسیون آن زمان) ادامه پیدا کرد؛ و به‌واسطه‌ی استفاده‌ی فراوان از بگیر و ببند‌ها و توطئه‌گری‌های مخصوصِ دستگاه‌های پلیسی‌ـ‌قضایی رضاخانی، کشته‌ها و زندانیان بسیاری را نیز در مقابل جامعه و اپوزیسیون کمونیستی قرار داد.

    پروژه‌ی ضدیت با کمونیزم که در ایران بیش‌تر از سایر کشورها در قالب ضدیت با لنین (نه مارکس و دیگران) شکل اجرایی داشته است، طی نخستین سال‌های سلطنت محمد رضا پهلوی (تا مقطع کودتای 28 مرداد سال 32) توسط روحانیت، احزاب دستِ راستی (سومکا، اراده‌ی ملی، حزب دموکرات، بخش وسیعی از جبهه‌ی ملی و مانند آن) و نیز دولت‌های مختلف و ازجمله دولت مصدق تحت عنوان استقلال ملی دنبال می‌شد. این پروژه پس از کوتای 28 مرداد به‌«فرمانداری نظامی» و از سال 1335 که ساواک تشکیل شد، به‌این ارگان مخوف و جهنمی سپرده شد که علی‌رغم ساختار و وظیفه‌ی اطلاعاتی‌ـ‌سیاسی‌اش شباهت‌های زیادی هم به‌یک سازمان مافیایی و جایزه‌بگیر داشت. به‌هرروی، با وجود بگیر و ببندهایی‌ که زیر نظر ساواک و در مواقع نه چندان نادری حتی به‌خاطر یک جزوه‌ی دست‌نویس (و ازجمله بعضی از آثار لنین) صورت می‌گرفت؛ با وجود کتاب‌ها و نشریات ضدکمونیستی‌ای (مانند مجله عبرت، کتاب‌هایی مانند کتاب سیاه و آبی و...، مجله‌هایی مانند درس‌هایی از مکتب اسلام و ده‌ها کتاب دیگر) که توسط ساواک، زیر نظر عوامل آن یا توسط دستجات مختلف مذهبی‌ (از حوزه‌های تدریس «علوم» دینی گرفته تا انتشاراتی‌هایی مانند بعثت و دیگران) منتشر می‌شد؛ و علی‌رغم گسترش فرهنگ هالیوودی در شهرهای بزرگ در قالب کاخ‌های جوانان، کلوپ‌‌‌های رنگارنگ و نشریات گوناگون؛ با همه‌ی این‌ها ـ‌آری‌ـ با همه‌ی این‌ها که تنها گوشه‌هایی از پروژه‌های ضدکمونیستی و لنین‌زدایانه را نشان می‌دادند، بازهم در مقطع قیام بهمن 57 آن نیرویی که از تهران تا کردستان، از آذربایجان تا بندر ترکمن و از آبادان تا بندرعباس و زاهدان دستِ بالا را داشت، گروه‌های مختلف چپ بودند که مجموعاً در آشنایی ناچیزشان با آثار مارکس و انگلس، عمدتاً خودرا مارکسیست‌ـ‌لنینیست می‌نامیدند[1].

    «روح هژمونیک زمانه»: به‌سوی جنبش سبز!

    حقیقت این است‌که تا بُروز جنبش سبز و نیز ستایش این جنبش دستِ راستی و ارتجاعی به‌عنوان «جنبش جاری» و «جنبش مردمی» و «جنبش توده‌های میلیونی» و... [توسط آن گروه‌هایی ‌که به‌هرصورت خودرا چپ و کمونیست می‌نامیدند و هنوز هم واژگان چپ و کارگر و کمونیست را (گرچه سالوسانه‌تر از پیش) به‌دنبال خود یدک می‌کشند]، نه تنها هیچ‌گاه نظریه‌پردازی‌های ضدکمونیستی‌ـ‌‌آنتی‌لنینی به‌گفتمان حتی یک محفل غیرمذهبی در اپوزیسیون هم تبدیل نشده بود، بلکه برعکس ـ‌‌با چرخش بعضی از این پروژه‌ها به‌ضد خویش‌ـ ‌گرایش چپ و کمونیستی هم گسترش می‌گرفت. به‌همین دلیل بود که طبق دستور ساواک حتی بعضی از کتاب‌های ضدکمونیستی هم جمع‌آوری می‌شد تا در کارگاه‌های مقواسازی به‌خمیر تبدیل شوند. این نتیجه‌ی برعکس در مورد برخی از پروژه‌های ضدکمونیستی‌ـ‌ضدلنینی تا آن‌جایی قابل تأکید است‌که فراتر از افراد منفرد، گاه حتی در درون بازداشت‌گاه‌های موقت (که بین سال‌های 49 تا 52 اغلب تحت کنترل درجه‌داران معتمد ساواک اداره می‌شد) از کتاب‌های ضدکمونیستی برای دست‌یابی به‌بعضی از وقایع تاریخی و پاره‌ای نقل‌قول‌ها استفاده می‌شد تا به‌کمک مفاهیم محفوظ در حافظه‌ی افراد مطلع‌تر و به‌ویژه بربستر روح هژمونیکِ حقیقت‌جو و آرمان‌گرایانه زمانه [که برعکس وضعیت الگوبردارانه‌ی دستِ‌راستی کنونی ـ عمل‌کردی متمایل به‌چپ، فرارونده، خلاق و زاینده داشت] بسته‌های آموزشِ مقدماتی تهیه گردد و در اختیار کسانی قرار گیرد که بدون انتقال به‌زندان دائم، بزودی آزاد می‌شدند.

    با توجه به‌چنین دستگاه تبادلاتی‌ـ‌ارزشی (یا روح هژمونیک زمانه‌ای) که در گستره‌ی عمومی جامعه به‌قیام انقلابی 57 عروج کرد و توانست به‌سرنگونی نظام سلطنت دست یابد، این سؤال پیش می‌آید که کدام تحولات و پارامترها دستگاه فی‌الحال موجودِ ‌تبادلاتی‌ـ‌ارزشی‌ای را به‌وجود آوردند که کپی‌برداری‌های دست چندم و بعضاً خجولانه‌ی آنتی‌لنینی توسط یکی از اعضای تشکیلاتی ‌که خودرا حزب کمونیست کارگری می‌نامد، به‌یک ‌پاره‌گفتمان در میان افراد و گروه‌هایی تبدیل گردیده است‌که هنوز هم عنوان چپ و کمونیست را یدک می‌کشند؟

    گرچه ترکیب «روح هژمونیک زمانه» شباهت‌هایی به‌عبارت «روح زمانه»ی هگلی دارد؛ اما برخلاف این مفهوم هگلی که اصل را بر جابه‌جایی یا ظهور و سقوط دولت‌ها می‌گذارد و نهایتاً برتری ژرمن‌ها را نتیجه می‌گیرد، «روح هژمونیک زمانه» به‌معیارها، مناسبات و ‌شبکه‌ی تبادلاتِ ‌ارزشی‌ـ‌مفهومی‌‌ای اشارت دارد که براساس کنش‌ها و برهم‌کنش‌های طبقاتی و نیز ریشه‌های تاریخی جامعه شکل می‌گیرد، به‌شدت از اراده‌ی دخالت‌گر سازمان‌یافته‌ی درونی‌ و ‌بیرونی جامعه تأثیر می‌پذیرد، در برهه‌ی خاصی سلطه‌ی اجتماعی پیدا می‌کند، و بالاخره همه‌ی گروه‌بندی‌های جامعه را حتی بعضاً ورای ویژگی‌های طبقاتی‌شان تحت تأثیر خویش قرار می‌دهد. صرف‌نظر از شدت و ضعف اراده‌ی دخالت‌گر درونی‌ یا ‌بیرونی (که گاه ـ‌حتی‌ـ می‌تواند به‌تعیین‌کنندگی اجتماعی هم دست ‌یابد)، روند حرکت هرجامعه‌ی مفروضی بستگی به‌چگونگی ‌«روح هژمونیک زمانه» و خاستگاه طبقاتی این هژمونی دارد.

    برای مثال: ساواک بسیاری از افراد متمایل به‌‌مبارزه‌ی چریکی را دستگیر و به‌منظور نمایش‌های تلویزیونی به‌اتهام چریکِ مسلح محاکمه و به‌زندان‌های سنگین محکوم می‌کرد. اما «روح هژمونیک زمانه» [یعنی ترکیب پارامترهایی مانند گرایش کلی به‌چپ در ایران و جهان (با کم‌ترین آشنایی با آثار مارکس و لنین)، گسترش جنبش‌های اجتماعی با خاستگاه عمدتاً خرده‌بورژوایی در اکثر نقاط جهان، معیارهای ارزشیِ آرمان‌گرایانه‌ـ‌عدالت‌خواهانه‌ای که داغ یک کودتای امپریالیستی‌ـ‌سلطنتی را در قلب خویش داشت، روحیه میلیتانت و شوقِ عمل‌گرایی که خاستگاه آن ـ‌عمدتاً‌ـ دانشجویان برخاسته از اقشار تازه شکل گرفته‌ی خرده‌بورژوازی بود] از سال 46 تا 57 به‌گونه‌ای معنی داشت که نه تنها این افراد متمایل به‌‌مبارزه‌ی مسلحانه را درهم خرد نمی‌کرد، بلکه به‌‌آن‌ها نیرو می‌داد که از زیر فشار این محکومیت‌های خردکننده برخیزند و جان برکف در مقابل عاملی ‌که فکر می‌کردند موجب همه‌ی نابسامانی‌های اجتماعی و طبقاتی است، بایستند و فریاد بزنند: مرگ بر شاه.

    این «روح هژمونیک زمانه»، با همه‌ی سلحشوری‌ها و خاصه‌های میلیتانت‌اش‌، پس از عروج قیام بهمن و اوج‌گیری اولیه‌اش [‌‌بنا به‌خاستگاه عمدتاً خرده‌بورژوایی خود که فردگرایی و نخبه‌گرایی خاصه‌ی لاینفک آن است، ناتوانی‌اش در ایجاد رابطه‌ی سازمان‌گرانه‌ی کارگری در همه‌ی ابعاد ممکن و لازم، انتقال خاصه‌ی نخبه‌گرایانه‌ی خویش به‌درون توده‌های کارگر و زحمت‌کش و نیز بینش اساساً ضدامپریالیستی‌ و ‌ضدغرب‌گرایانه‌اش] تقریباً بلافاصله سیر تحول قهقرایی خود را آغاز کرد. این سیر قهقرایی تحول (‌خصوصاً پس از یورش جنایت‌کارانه رژیم اسلامی در سال 60) به‌گونه‌ای بود که در رابطه‌ی زندانی و زندانبان در موارد بسیاری عکس نتیجه‌ی رابطه‌ی زندانی و زندانبان در زندان‌های شاه را به‌نمایش می‌گذاشت. گرچه میزان و شکل شکنجه و کشتار در زندان‌های شاه به‌هیچ‌وجه با میزان و شکل شکنجه و کشتار در زندان‌های آن روز جمهوری اسلامی قابل مقایسه نیست؛ اما «روح هژمونیک زمانه» به‌گونه‌ای تحول یافته بود که هم بسیاری از رهبران جریانات چپ و ضدرژیمی ـ‌نه همه‌ی آن‌ها‌ـ زیر بار اتهامات سیاسیِ ‌اغلب درستِ خود (‌برخلاف سمپات‌هایی‌که در زندان‌های رژیم قبلی زیر اتهامات اغلب نادرست برپامی‌خاستند و عملاً در مقابل رژیم می‌ایستادند) خرد شدند؛ و هم اغلب زندانیان سیاسی ـ‌گرچه ‌نه همه‌ی آن‌ها‌ـ پس از آزادی از زندان نتوانستند برخلاف سقوط دایم‌التزایدِ ارزش‌های انسانی و انقلابی که ‌به‌جز شکست جنبش، جنگ و سرکوبِ همه‌جانبه‌ و جنایت‌کارانه‌ی رژیم‌ـ نتیجه‌ی سیل دلالی و کاسبکاری و سوجویی رایج در جامعه نیز بود‌ـ شنا کنند و خودرا از این امواج نابودکننده نجات دهند.

    گرچه «روح هژمونیک زمانه» در سال 60 [با فرارهای گروهی و ناشی از وحشتِ مرگ به‌دست جلادان رژیم، وادادگی در مقابل مناسبات کاسبکارانه برای گذران زیستی و نیز وعده‌های مکرر و بی‌پایان سقوط رژیم توسط اپوزیسیون روبه‌تجزیه در خارج از کشور] روندِ باور‌گریزانه، تشکل‌‌ناپذیرانه و انحلال‌گرایانه‌ای را پایه گذاشت‌ و تخم هرزی را افشاند که اوج‌گیری جنگ جناح‌بندی‌های درونی طبقه‌ی صاحبان سرمایه (پس از دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری در ‌سال 1388) محصول‌ آن را درو کرد؛ معهذا آن «روح هژمونیک زمانه» (‌در سال 60) با این «روح هژمونیک زمانه» (‌در سال 1389) که حتی لفظِ انقلاب سوسیالیستی و لنین را نیز به‌داو احتمال گدایی ذره‌ای قدرت می‌گذارد، تفاوت‌های بسیاری دارد که ‌به‌اندازه‌ی فاصله‌ی زمین انسان‌ها تا آسمان بورژواها‌ از یکدیگر است. اساسی‌ترین تفاوت در میان همه‌ی دیگر تفاوت‌ها، مقایسه‌ی وضعیت اضطراری آن روزگار با شرایط اختیاری امروز است‌که آشکارترین معنی‌اش را در تفاوت بین ناتوانی و خودفروشی پیدا می‌کند.

    «انتقادِ» ارتجاعی دربرابر پویندگی انتقاد کمونیستی

    نه! نه لنین خداست؛ نه رسالت پیامبرانه دارد و نه از سرشت ویژه‌ای است که نقد نظراتِ او، آسمان را به‌زمین بنشاند؛ اما همان‌طور که پله‌خانوف در کتاب نظریه مونیستی تاریخ می‌گوید که «تضاد داریم تا تضاد»، در رابطه با مفهوم و شیوه‌ی نقد هم می‌توان گفت که نقد داریم تا نقد. جراح با چاقوی جراحی به‌سراغ بیمار می‌رود تا با شکافتن بدن بیمار یا عامل بیماری را از بدن‌ او خارج کند ویا با نصب یک دستگاه در بدن‌ او عامل بهبودی را به‌‌بیمار بیفزاید. این ایجاد دگرگونی که با قصد و شناخت همه‌جانبه‌ی بیماری و بیمار صورت می‌گیرد ـ‌در واقع‌ـ نقد جراح به‌بیماری بیمار برای تداوم حیات اوست. حال این وضعیت را با شخصی مقایسه کنیم که به‌امر مخدوم یا ارباب‌ خود (یا حتی به‌دلیل دیوانگی) چاقوی جراحی به‌دست می‌گیرد تا با ایجاد دگرگونی در بدن همان بیمارِ بهبود یافته (یا شخص دیگری)، او را به‌قتل برساند و به‌‌اصطلاح نفی کند. در هر سه مورد (جراح،  خدمت‌گذارِ ارباب و شخص دیوانه) چاقوی جراحی با قصد قبلی، با نیت ایجاد دگرگونی و به‌منظور نفی به‌کار رفته است؛ اما شیوه‌ی برخورد این سه نفر با بدن شخصی‌که می‌بایست مورد اصابت چاقوی جراحی قرار بگیرد و دگرگون و نفی شود، علی‌رغم بسیاری از جنبه‌های ظاهراً مشترک، از اساس و بنیاد با هم متفاوت و به‌لحاظ عملی حتی با یکدیگر متناقض‌اند. یکی (جراح) دگرگونی و نفی‌ای را مد نظر دارد که در راستای حقیقت و حرکت زیستی بیمار است؛ اما قصد دیگری (مخدوم یا دیوانه) دگرگونی یا نفی‌ای را مد نظردارد که می‌بایست حقیقتِ زیستی بیمار را بگسلد و حرکت آن را متوقف کند و به‌سکون بکشاند. بنابراین، این حکم که نقد داریم تا نقد (یا دگرگونی و نفی داریم تا دگرگونی و نفی) نه تنها غلط نیست، بلکه در کلیت خویش می‌تواند به‌عنوان یک عامل راهنما در دریافتِ معنای نقدِ پراتیک، رادیکال و انقلابی کارآیی نیز داشته باشد.

    نقد و نقادی در کتاب لغت به‌معنی جدا کردن سره (زر و سیم خالص) از ناسره (زر و سیم تقلبی) است. این واژه در مناسبات و روابطی‌که کم‌تر متأثر از معیارها و ارزش‌های پیشاسرمایه‌دارانه و به‌اصطلاح سنتی بودند، بار و مفهومی گسترده‌تر، پیچیده‌تر و اجتماعی‌تر پیدا کرد؛ و به‌یکی از کلمات کلیدی‌ای تبدیل شد که کاربرد آن در رابطه با موضوعات اجتماعی‌ـ‌‌اقتصادی‌ـ‌‌سیاسی̊ نوعی از روشن‌‌‌فکرمآبی و روشن‌گری در اندیشه را به‌نمایش می‌گذاشت که اصطلاحاً تجدد‌گرایی نامیده می‌شد.

    بدون این‌که بخواهم در این نوشته به‌طور متمرکزی به‌دیالکتیک نقد و نقادی بپردازیم و روی کارکردهای اپیستمولوژیک و جنبه‌ی اساساً عملی آن تکیه کنیم؛ به‌طور مشخص و فشرده می‌توان چنین ابراز نظر کرد که نقد در هررابطه‌ی خاصی، کنشِ نظری، عملی یا نظری‌ـ‌عملی مثبتی را در محدوده‌ی همان رابطه‌ی مورد نقد به‌ذهن متبادر می‌کند که در بقای رابطه، رویش فراتر و حرکتی از ساده به‌پیچیده‌تر را درپی‌داشته باشد. بنابراین، نقد مخرب یا نقد انکارکننده به‌لحاظ منطقی مهمل و از جنبه‌ی عملی نیز ضدیت با نقد به‌حساب می‌آید و تثبیت‌گرانه عمل می‌کند. به‌طورکلی، گفتگو از «رابطه» بدین‌معناست‌که از دو عامل مشروط به‌هم (یکی تثبیت‌گر و دیگری تغییرطلب) صحبت کرده‌ایم که به‌واسطه‌ی مقابله‌ی تغییرطلبی و تثبیت‌گری و نیز تنفیذ و تأثیر متقابل این دو عامل برهم، جذب رسایی‌های رابطه و حذف نارسایی‌ها آن ممکن می‌گردد و امکان شکل‌‌گیری عنصر نوینی پیدا می‌شود که از روندگی، زایش و حرکت حکایت می‌کند. از طرف دیگر، کنش نظری یا عملیِ «مثبت»، به‌نظر یا عمل اراده‌مندانه، محققانه و جانبدارانه‌ای اطلاق می‌شود که در راستای انسجام، رشد و تقویت عامل تغییرطلب در همان رابطه‌ی مورد نقد جریان می‌‌یابد تا پروسه‌ی جذب رسایی‌ها، حذف نارسایی‌ها و شکل‌گیری عنصر نوین را تسریع کند. بدین‌ترتیب، عنصر نقد (بدون تقسیمِ یهودایی کنش انسانی به‌«نظری» یا «عملی»)، اگر مستقیماً حاصل رسایی‌های یک رابطه [یا مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد] نباشد که اغلب چنین است، در نفی خویش که الزاماً اثباتِ نفی‌شونده‌ای را درپیِ خواهد داشت، رسایی‌‌ها و آن‌چه نوین است را به‌تثبیت می‌رساند تا نفیِ نارسایی‌ها و کُهنگی‌های رابطه ممکن و تسریع گردد. بنابراین، عنصر نقد یا به‌طورکلی کُنش نقادانه در آن‌جایی حقیقی است‌ و حرکتِ از ساده‌ به‌پیچیده‌ترِ رابطه را درپی ‌خواهد داشت‌که خود̊ تخمه‌ی نفی خویش را در درون داشته و از تثبیت گریزان باشد. چراکه تثبیتِ غیرنفی‌شونده، اراده‌ی عنصر یا عامل نقد را از نقادی بازمی‌‌دارد، به‌عنوان جزیی از رابطه به‌تابعیت آن درمی‌آید و خود از تداوم خویشتن سلب اراده می‌کند. بدین‌سان:

    اولاً‌ـ نقد به‌عنوان کنش و اراده‌مندی انسان، منهای شکل بروز نظری یا عملی خویش، همواره نظری‌ـ‌عملی است.

    دوماً‌ـ نقدی که تداوم همه‌جانبه و خصوصاً اجرایی نداشته باشد، منهای ارزش‌های احتمالاً آکادمیک و نظری‌اش، به‌لحاظ پراتیک انقلابی فاقد ارزش است.

    سوماً‌ـ نقد و نقادی در رابطه با مسائل اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌سیاسی‌ به‌واسطه‌ی مخاطرات و احتمال خسران‌های انسانی‌اش (منهای جنبه‌ و هویتِ آکادمیک آن) همواره متعهد، مسؤل و تخصصی است.

    چهارماً‌ـ نقد در جامعه‌ی طبقاتی (به‌واسطه‌ی سلطه‌ی روابط و مناسبات طبقاتی)، همواره جانبدارانه، طبقاتی و مخاطره‌آمیز است.

    پنجماً‌ـ ازآن‌جاکه مسائل اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی با یکدیگر پیوند درونی دارند و جامعه، علی‌رغم کمپوزیسیون تضادهای شاکله‌اش، وحدتی نسبی بشمار می‌رود؛ از این‌رو، تمرکز نقد در هریک از این ابعاد، ملزم به‌نظارت بر ابعاد دیگر و کلیت یک جامعه‌ی معین نیز می‌باشد.

    ششماً‌ـ گرچه نقد در رابطه‌ی خاصی واقع می‌شود، اما ازآن‌جاکه روابطِ هم‌راستا درهم‌تنیده‌ و در تأثیر و تأثر شدید متقابل‌اند؛ ازاین‌رو نقد در یک رابطه می‌بایست اثرات مثبت خودرا در روابط هم‌راستای جانبی و مربوط به‌‌آن رابطه هم به‌نحوی نشان دهد.

    هفتماً‌ـ نقد به‌عبارتی یک آلترناتیو عملی است، چراکه اوج عقلانیتِ نظری انسان̊ عمل است؛ بنابراین، نقد نظری در رابطه با زندگی عملی انسان‌ها ـ‌در معقول‌ترین، تخصصی‌ترین و جمعی‌ترین عرصه‌ی خویش‌ـ تنها مقدمه‌ای برای نقد عملی (یعنی: نقدِ حقیقی) است.

    هشتماً‌ـ نقدِ حقیقی، غیرتثبیت‌گرا و فرارونده‌ی مسائل و معضلات اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌سیاسی در جامعه‌ی سرمایه‌داری ـ‌الزاماً‌ـ سوسیالیستی است و براساس مبارزاتِ پیوستار گسترده‌ی طبقه‌ی کارگر و هم‌چنین سازمان‌یابی اراده‌مندانه‌ی فروشندگان نیروی‌کار در مقابله با همه‌ی ابعاد وجودی طبقه‌ی صاحبان سرمایه (اعم از اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و دولتی) شکل می‌گیرد.

    نقد حقیقی یا «نقد» اسکولاستیک در برابر وحدت عملی اندیشه‌ی لنین؟

    تلاش برای تبدیل سیاه مشق‌ها و کپی‌برداری‌های دستِ چندمِ ضدلنینی به‌یک گفتمان ‌سیاسی‌ و درعین‌حال ضدکارگری، چندی پیش به‌بهانه‌ی نقد لنین و توسط یکی از آپارت‌های تازه به‌دوران رسیده‌ی آن تشکیلاتی‌ ‌که ماهیتِ خرده‌بورژوایی خود را زیر عبارت «حزبِ کمونیست کارگری» پنهان می‌کند، شروع گردید؛ و به‌سرعت هم جای خودرا در سایت‌های متمایل به‌چپِ خرده‌بورژوایی باز کرد. اگر شأن نزول این‌ به‌اصطلاح بحث‌ را به‌‌پاراگراف‌های پایین‌تر بسپاریم، در رابطه با جنبه‌ی عملی و نیز وجه مفهومی این تلاش مذبوخانه باید گفت که:

    اولاً‌ـ هیچ ربطی به‌سوخت و ساز ‌مبارزه‌ی طبقاتی در ایران (یعنی: مبارزه‌ی کارگران و زحمت‌کشان برعلیه طبقه‌ی صاحبان سرمایه و دولت) ندارد؛

    دوماً‌ـ به‌دلیل فضای ضدآرمان‌گرایانه و باورشکنانه‌ای که در درون خود نهفته دارد و نتیجه‌ی سازمان‌گریزانه‌ای که ضدآرمان‌گرایی و باورشکنی به‌دنبال می‌آورند، در تمام ابعاد وجودی‌اش از سرمایه‌داران جانبداری می‌کند و ضدکارگری است؛

    سوماً‌ـ هیچ‌یک از خاصه‌ی یک نقد مثبت نظری‌ـ‌عملی را ندارد و صرفاً انکارگرایانه، مخرب، ضدکمونیستی و ارتجاعی است.

    همان‌طور که کمی بالاتر به‌بیان و از زاویه دیگری اشاره کردیم، «مفهوم» به‌مثابه‌ی عنصر پایه‌ای و سلولی اندیشه [و بالتبع کلیت اندیشه در گستره‌ی بروزات گوناگون خویش ـ اعم از احکام و براهین و استدلالات و استنتاجات و غیره] و نیز ‌‌به‌واسطه‌‌ی پروسه‌ی شکل‌گیری و ذات اراده‌مندانه‌اش‌ نمی‌تواند فاقد فعلیت باشد و بنا به‌امکانات، انگیزه‌ها، «روح هژمونیک زمانه» و مناسباتی‌که در آن جاری است، به‌گونه‌ای تحقق عینی نداشته باشد. این خاصه‌ی عملیِ مفهوم در رابطه با اندیشه‌های لنین به‌‌طور بارزتر و شدیدتری خودمی‌نمایاند. چراکه لنین نه به‌معنی رایج کلام نظریه‌پرداز بود، نه «روح هژمونیک زمانه»ی لنین نظریه‌پردازی را ارج چندانی می‌گذاشت، و ویژگی‌های مبارزه‌ی طبقاتی در روسیه نیز نظریه‌پردازی را برنمی‌تابید. از این‌رو، انتزاعی‌ترین اندیشه‌هایی‌که توسط لنین به‌نگارش درآمده‌اند، مثلاً یادداشت‌های فلسفی او (که دریافت داهیانه‌ای از فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی را به‌نمایش می‌گذارد)، زیر فشار گام‌های عملی شکل گرفته‌اند و مُهر عینیی مبارزه‌ی طبقاتی جاری را به‌طور برجسته‌ای برپیکر خویش دارند. بنابراین، فراتر از آن‌چه در چند پاراگراف بالاتر ـ‌به‌طورکلی و عام‌ـ اشاره کردیم، نقد لنین به‌مثابه‌ی نقد و نه تخریب به‌بهانه‌ی نقد ـ‌هراندازه‌ای هم که انتزاعی و صرفاً مفهومی باشد‌ـ بازهم در دستگاهی معنیِ  حقیقی دارد که به‌لحاظ عینی با موضوع مورد نقد (یعنی: پروسه‌ای‌که به‌انقلاب اکتبر راهبر گردید) در هم‌راستایی و تناسب ارزشی قرار داشته باشد. براین اساس، گذشته از لجن پراکنی‌های ضدلنینیِ کادر تازه به‌دوران رسیده‌ی حزب موسوم به‌کمونیست کارگری و پاسخ‌هایی‌که صرف‌نظر از درستی یا نادرستی‌شان عملاً این شبه‌نقدِ تخریب‌گرانه را به‌رسمیت می‌شناسند، نقد لنین تنها درصورتی حقیقی است‌که در پروسه‌ی سازمان‌یابی اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌سیاسی طبقه‌ی کارگر، حل معضلات ناشی از سرکوب و مبارزه و در یک کلام به‌واسطه‌ی گام‌های روشن عملی صورت بگیرد. اما همه‌ی قراین، نشانه‌ها و شعارپردازی‌ها نشان می‌دهد که خاستگاه این به‌اصطلاح نقد و در واقع لجن‌پراکنی‌های بورژواپسندانه و ضدکمونیستی، اگر توطئه‌ای سازمان‌یافته نباشد، چرخش به‌راستِ بسیار تندی است‌که چپ خرده‌بورژوایی و حزب موسوم به‌کمونیست کارگری ـ‌از همه سراسیمه‌تر‌ـ در جریان جنبش سبز از خود نشان دادند[2].

    حقیقت این است‌که اندیشه‌ها و راه‌کارهای لنین چنان با پروسه‌ی انقلاب اکتبر و خودِ این انقلاب به‌هم آمیخته و متأثر از یکدیگراند ‌که خط کشیدن بین آن‌ها و جداکردن‌شان امری محال می‌نماید. این تأثیر و تأثر و تنفیذ متقابل تا جایی است‌که می‌توان چنین اظهار نظر کرد که بدون شناخت پیوستار و ربط رویدادهایی‌که به‌انقلاب اکتبر منجر گردیدند، درک اندیشه‌ها و نوشته‌های لنین اساساً از محدوده‌ی انتزاع خارج نخواهد شد؛ و بالعکس، تاریخ انقلاب اکتبر نیز بدون فهم لنین در چنبره‌ا‌ی کرونولوژیک محبوس می‌‌ماند و ارزش تاریخی خودرا از دست می‌دهد. ازهمین‌روست‌که به‌جز بلشویک‌ها، محققین غیربلشویکِ جانبدار انقلاب اکتبر (مانند جورج لوکاچ، جی. اچ. کار، ماکسیم رودنسون و...) به‌همراه بسیاری از نویسندگان، فلاسفه و اقتصاددانانی که از زوایا و دیدگاه‌های مختلف به‌انقلاب اکتبر، پروسه‌ی شکل‌گیری‌ و پیامدهای آن پرداخته‌اند، صراحتاً یا به‌طور تلویحی وحدت اندیشه‌ی لنین و انقلاب اکتبر را پذیرفته‌اند. بنابراین، نقدِ حقیقی لنین ـ‌به‌عبارتی‌ـ نقدِ حقیقت انقلاب اکتبر است؛ و نقد حقیقی انقلاب اکتبر نیز بدون پراتیک معینی که هم‌سنگ انقلاب سوسیالیستی اکتبر باشد، نه تنها دست‌نیافتنی است، بلکه مهمل و مخرب نیز می‌نماید.

    گرچه همه‌ی وقایع مهم‌ تاریخی با حضور افرادی متمایز و برجسته‌ شکل می‌گیرند که ـ‌لااقل‌ـ بیان‌کننده‌ی روند آن وقایع بوده‌اند؛ اما واقعیت این است‌که نمی‌توان نقش لنین در سازمان‌یابی حزب بلشویک، انقلاب اکتبر و روح هژمونیک انقلابات سوسیالیستی در اواخر دهه‌ی دوم و نیمه‌ی اول دهه‌ی سوم قرن بیستم را به‌بیان‌کننده‌ی روند تحولات جامعه‌ی روسیه کاهش داد و بازهم درک صحیحی از سوسیالیسم، انقلاب سوسیالیستی، مارکسیسم و آرمان‌گرایی تاریخی طبقه‌ی کارگر داشت. چراکه لنین نمونه‌ی بی‌همتا و برجسته‌ای در میان همه‌ی آن افرادی است‌که [مانند ارسطو، محمد، مارکس، انیشتین و دیگران] نام‌، اراده و شعورشان به‌نوعی با فرارفت‌های تاریخی گره خورده است. به‌بیان دیگر لنین این شانس استثنایی و تاریخی را داشت (و حداکثر استفاده‌ی ممکن را ـ‌نیز‌ـ از این شانس کرد) که رویدهای روسیه و جهان را ـ‌براساس درک ماتریالیستی‌ خویش از تاریخ و استفاده‌ی گسترده از اندیشه‌های مارکس و دیگران‌ـ به‌طور مداوم و پیوسته درک کند و در عمل نیز به‌آن‌ها شکل و محتوای سوسیالیستی بدهد. از این‌رو، همان‌طور که می‌‌توان از مارکس به‌عنوان کاشف و تدوین‌کننده‌ی درکِ طبقاتی، پراتیک و سوسیالیستی از تاریخ و اراده‌مندی انقلابی نام برد؛ به‌‌همان ترتیب ـ‌نیز‌ـ می‌توان لنین را (‌به‌واسطه‌ی حضور مداوم، نافذ، بسیار مؤثر و رهبری‌کننده‌اش در همه‌ی رویدادهای منجر به‌‌انقلاب اکتبر) معمار اولین انقلاب سوسیالیستی و به‌لحاظ ارزش تاریخی هم‌سنگ مارکس دانست. افراد بسیاری با دیدگاه‌های متفاوت و حتی متناقض در مورد انقلاب اکتبر تحقیق کرده‌اند، اما همه‌ی آن‌ها ـ‌تقریباً بلااستثنا‌ـ روی نقش تعیین‌کننده‌ی لنین انگشت گذاشته‌اند. از این‌رو، به‌قاطعیت هرچه تمام‌تر می‌توان چنین ابراز کرد که نقد لنین بدون نقد پروسه‌ی انقلاب اکتبر و وقوع آن در سال 1917 و نیز بررسی این انقلاب بدون بررسی دیدگاه‌های لنین غیرممکن است.

    نقد به‌مثابه ضرب‌آهنگ اندیشه

    همان‌طور که تداوم زیستی همه‌ی جانوران و موجوداتی‌که زنده نامیده می‌شوند، بدون تبادل اکسیژن با محیط طبیعی مخصوص به‌خود غیرممکن است و همان‌طور کار و اندیشه (به‌مثابه‌ی دو روی یک سکه‌ی واحد) وساطت وجودی نوع انسان در تبادل با طبیعت است، نقد نیز به‌مثابه‌ی ضرب‌آهنگ اندیشه و عامل تداوم‌بخشنده‌ی اندیشیدن، در رابطه با انسان و طبیعت، ضرورتی است‌که ـ‌همانند اکسیژن برای ادامه‌ی حیات‌ـ هیچ‌گونه گریزی از آن (جز مرگ و زوال اندیشه) متصور نیست. به‌هرروی، انسانی‌که می‌اندیشد، ناگزیر نقاد مفاهیم یا کلماتی است‌که موضوع اندیشه‌‌های اوست؛ و انسانی‌که حقیقتاً نقاد است، گریزی از اندیشیدن یا بازآفرینی اندیشمندانه‌ی جهان بیرونی و کلمات و مفاهیمِ مربوط به‌زندگی ‌خویش ندارد. بنابراین، می‌توان چنین استنتاج کرد که نقد در عام‌ترین معنا و مفهوم خویش (و ازجمله در آن وجهی‌که عمدتاً نظری است) همان عامل اراده‌مندانه، فعال و دوسویه‌ای است‌که هم جهان بیرونی را در قالب کلام، درونی می‌کند و هم سکونِ الزامی کلام را به‌بازآفرینی مفهومی‌ـ‌نظری و اقدام عملی سوق می‌دهد.

    بدین‌ترتیب، نه تنها فهم و درک اندیشه‌های لنین، مارکس و دیگر انقلابیون و دانشمندانِ «دانش مبارزه‌ی طبقاتی»، بلکه فهم و درک اندیشه‌های اندیشمندان علوم طبیعی ـ‌نیز‌ـ بدون بازآفرینی این اندیشه‌ها که ناگزیر در قالب کلام عرضه می‌شوند، غیرممکن خواهد بود. لازمه‌ی این بازآفرینی نقادانه و حقیقی ـ‌در همه‌ی مواردِ مربوط و ممکن‌ـ‌ فهم رابطه‌ی این مفاهیم با زمانه‌ی واقعی (و نه قراردادی) خویش و نیز بازآفرینی نظری‌ـ‌عملی و دیگرباره‌‌شان در زمانه‌‌ای دیگرگون و واقعی (و نه قراردادی) است. تفاوت بین همین واقعیتِ زمان [که نسبت و مختصات ویژه‌ و منحصر به‌فرد و معینی را بیان می‌کند] با زمان قراردادی [که واقعیت خویش را مرهون انتزاع از نسبت‌ها، ویژگی‌ها، تعیینات منحصر به‌فرد و نیز کلیت بخشیدن عینی و قراردادی به‌آن‌هاست] مهم‌ترین عاملی است‌که نقد حقیقی (نه تفننی، انفعالی و اسکولاستیک) را به‌‌پراتیک معین مشروط می‌کند. به‌هرروی، همان‌طور که نقد حقیقی در خدمت سلطه‌ی انسان برطبیعت، رشد تکنولوژی و ـ‌در رابطه‌ با «دانش مبارزه‌ی طبقاتی» و جامعه‌ی سرمایه‌داری‌ـ در خدمت سازمان‌یابی طبقه‌ی کارگر قرار می‌گیرد؛ فایده‌ی نقدِ تفننی، انفعالی و اسکولاستیک̊ نیز تفیسر و توجیه وضعیت اجتماعی و طبقاتی فی‌الحال موجود است‌که منهای بغرنجی‌ها یا ساده‌سازی‌های نظری‌اش، در ‌جانبداری آشکار یا پنهان از طبقه‌ی حاکم و برعلیه طبقه‌ی کارگر شکل می‌گیرد.

    بنابراین، در رابطه با «دانش مبارزه‌ی طبقاتی»، هرآن‌جاکه موضوع نقد ̊ بازآفرینی نظری‌ جنبش طبقه‌ی تغییرطلب [طبقه‌ی کارگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری] نباشد و به‌گام‌های عملی و ضروری معین در راستای بهبود زندگی کنونی و اعتلای سوسیالیستی مبارزه‌ی طبقاتی راهبر نگردد، آن‌چه ‌‌در خوش‌باورانه‌ترین صورت‌ ممکن‌ حاصل خواهد داشت، دریافتی اسکولاستیک، انفعالی و تفننی از «دانش مبارزه‌ی طبقاتی» است‌که زمینه‌ی رشد ناباوری و سازمان‌گریزی را در خدمت‌گذاری به‌طبقه‌ی سرمایه‌دار فراهم می‌کند. به‌همین دلیل است‌که بورژوازی با پرداخت انواع و اقسام سوبسیدهای «ویژه»، ‌پروژه‌هایی (اعم از دینی، فلسفی، ورزشی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی، هنری،... و به‌ویژه سیاسی) را سازمان می‌دهد تا به‌واسطه‌ی خاصیت ضدآرمان‌گرایه، اتمیزه‌کننده و باورشکنانه‌‌ی این پروژه‌ها̊ زمینه‌‌ی گسترش دیدگاه‌های مورد نیاز خودرا به‌مثابه‌ی «روح هژمونیک زمانه» فراهم بیاورد.

    جنبش سبز به‌مثابه‌ی خاستگاه طبقاتی پروژه‌ی ضدیت با لنین

    اگر شأن نزول راه‌اندازی و پی‌گیری پروژه‌ای که در قالب نقد لنین ـ‌عملاً‌ـ ضدیت با استفاده از دست‌آوردهای انقلاب سوسیالیستی اکتبر را تبلیغ می‌کند، مأموریتی با سوبسیدهای «ویژه» نباشد [که احتمال آن را نمی‌توان درنظر نداشت]، زمینه‌ی طبقاتی و اجتماعی این پروژه‌ی بورژوایی و ضدکمونیستی را باید در پیدایش همان مناسبات، دیدگاه‌ها، گفتمان‌ها و برهم‌کنش‌های بورژوایی‌ـ‌خرده‌بورژوایی و نسبتاً متمرکزی جستجو کرد که پس از انتخابات خرداد 88 کمیت وسیعی از خرده‌بورژوازی تازه به‌دوران رسیده و شهرنشین را خصوصاً در کلان‌شهرها ـ‌با استفاده از سمبل خاندان پیامبر اسلام، کمک مدیای جهانِ سرمایه و ‌زیر عنوان جنبش سبز‌ـ به‌خیابان آورد تا قدرت روبه‌کاهش اشرافیت حکومتی‌ـ‌اسلامی ـ‌اعم روحانی و سیاسی و نظامی‌ـ را (گرچه این‌بار رنگارنگ‌تر و مزورانه‌تر از قبل) افزایش دهد و دوباره به‌تثبیت برساند؛ صنایع سودآور و نوعاً دولتی را به‌جیبب آن بخش از بورژوازی بریزد که جناح ‌‌«اصلاح‌طلب» به‌آن آویزان است؛ بوروکراسی و مدیریت متوسط دولتی را به‌‌خرده‌بورژوازی تازه به‌دوران رسیده‌ای بسپارد که از قِبَل زدوبندهای دولتی به‌نان و نوایی رسیده و ادعای نخبگی سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی می‌کند؛...؛ مدلی از توسعه‌ی سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌ـ‌اجتماعی را به‌اجرا درآورد که مورد تأیید دولت‌ آمریکا و متحدین او در دیگر نقاط جهان است؛ و سرانجام زیرپای هرشکلی از اپوزیسیون غیردولتی، آلترناتیو اجتماعی، آرمان‌گرایی انقلابی‌ـ‌تاریخی و هم‌بستگی طبقاتی را در جامعه به‌طورکلی و خصوصاً در میان توده‌های کارگر و زحمت‌کش خالی کند[3].

    گرچه جنبش سبز (‌علی‌رغم کمک بی‌‌دریغ مدیای تحت کنترل سرمایه‌های کلان و همه‌ی ترفندهای سینمایی‌ـ‌خبری ممکن‌) در مقابل مانورهای جناح رقیب که نشانه‌ی قدرت او در مدیریت این بحران سیاسی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌اقتصادی بود، در فضایی آکنده از عقب‌نشینی و سازش در بالا ـ‌و نیز‌ـ شکست در پایین دست از تهاجم برداشت و نتوانست به‌خواست‌های گفته و ناگفته‌ی خویش دست یابد؛ اما خدماتی را در کنار زدن انقلابی‌گرایی، ترقی‌خواهی و خصوصاً حذف دست‌آوردهای مبارزات کارگری به‌کلیت ‌بورژوازی و جمهوری اسلامی تقدیم کرد که شایسته‌ی تقدیر حکومتیان سرمایه در امروز و دیروز و فرداست.

    اگر اساس بررسی را براین نگذاریم که پروژه‌ها یا تلاش برای گفتمان‌سازی‌های سیاسی و اجتماعی (اعم از چپ یا راست؛ کارگری یا خرده‌بورژوایی) از آسمانِ کلی‌گویی‌هایی مانند30 سال تراکم سرکوب یا30 سال تحمل فقر و غیره صادر می‌شوند؛ باید زمینه‌ی پروژه‌ی ظاهراً نقادانه ـ‌اما، حقیقتاً آنتی‌لنینی‌ـ را نیز در بستر رویدادها، برهم‌کنش‌ها و جذب و دفع‌های اجتماعی‌‌ـ‌طبقاتی مورد مطالعه قرار دهیم تا بتوانیم از کلی‌گویی‌های پنهان‌کننده‌ی واقعیت یک گام فراتر بردازیم و سازمان‌یابی طبقاتی کارگران وزحمت‌کشان را در دستور کار خویش بگذاریم. از این‌رو، می‌بایست ‌این واقعیت را درنظر داشت که جنبشِ دستِ راستیِ سبز از همان بدو شکل‌گیری پایه‌های اقتصادی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌سیاسی خویش، با استفاده از خواب و بیدارِ خرگوشی‌ـ‌خرده‌بورژوایی جریان‌ها، گروه‌ها و احزاب چپ و به‌اصطلاح سرنگونی‌طلب، و با استفاده‌ از همه‌ی امکانات آشکار و پنهان بورژوازی خودی و غیرخودی ـ‌در دانشگاه، سینما، مسجد، کتاب‌خانه، روزنامه، انتشاراتی، ده‌ها ان. جی. اوی آشکار و صدها دیسکوهای زیرزمینی‌‌ـ تمام سنت‌های پایه‌ای و تاریخی این چپ را به‌دندان کینه‌آلود و زهرآگین‌اش جوید و همه‌ی حماسه‌آفرینی‌ها، اعتبارات، تاوان‌های خونین و حوزه‌های تبادلاتی‌‌اش ـ‌در عرصه‌ی هنر، ادبیات، فرهنگ، زیبایی‌شناسی، فلسفه و دیگر حوزه‌های مربوط به‌علوم انسانی‌ـ را به‌خانه‌ای تبدیل کرد که تصور روند پوشالی شدن آن کم‌تر مورد بررسی و مطالعه قرار گرفته است. اوج و حضیض جنبش سبز نه تنها  پوشالی بودن این خانه‌های خوش‌نمای سازمانی و حزبی «چپ» را نشان داد، بلکه کمیت روبه‌افرایشی از همین انقلابیون ظاهراً سوسیالیست و به‌اصطلاح سرنگونی‌طلب را به‌نیروی ذخیره‌ی خویش نیز تبدیل نمود.

    آری، پروژه‌ی ضدیت با لنین و پیامدهای نه چندان آشکارِ ضدکمونیستی و ضدکارگری آن̊ یکی از نمونه‌های جذبِ چپِ خرده‌بورژوایی به‌درون معده‌ی بی‌انتهای بورژوازی جهانی و جناح‌بندی‌های سرمایه در جمهوری اسلامی ایران است. گرچه این جنبش در خیابان از مقابل دارودسته‌‌ای که در رأس قدرت قرار دارد، پس نشست؛ اما در عرصه‌ی اصلی‌ترین رسالت‌اش (یعنی: بلعِ ارزش‌های سوسیالیستی، انقلابی و طبقاتی در معده‌ی متعفن‌اش و تبدیل آن‌ها به‌ضدارزش‌های نئولیبرالی) تازه در آغاز کار است. شاهد این ادعا اجرای ده‌ها پروژه‌ی ضدکارگری، ضدسندیکایی و نفاق‌افکنانه بین فعالین کارگری با نام و هویت طبقه‌ی کارگر است.

    در فضا و مناسباتی که روشن‌فکرگراییِ کلی به‌هردلیلی ارزش تلقی می‌شود ـ‌‌منهای محتوای ‌تبادلاتی این روشن‌فکرگرایی و منهای بُرد، جهت‌گیری و اثرات اجتماعی و طبقاتی آن‌ـ تغییر ریل‌های مفهومی‌ یا گفتمانی از نوعی منطق پیروی می‌کند که علی‌رغم ظاهر دخالت‌گرانه و دگرخواهانه‌‌اش، به‌‌شکل تبیین نشده‌ای توجیهی‌ـ‌تفسیری و تثبیت‌گراست. به‌همین اعتبار و براساس همین روال منطقی است ‌که می‌توان چنین اظهار نظر کرد که راه‌اندازی پروژه‌ی ضدیت با دست‌آوردهای لنین و انقلاب سوسیالیستی اکتبر بدون جعلِ «انقلاب انسانی» و خوش‌رقصیِ «جنبش انقلابی مردم» توسط آن تشکیلاتی‌که خود را «حزب کمونیست کارگری» می‌نامد، به‌امری بسیار دشوارتر تبدیل می‌شد و حتی اجرای آن به‌این زودی‌ها و به‌این اندازه حق به‌جانب و گستاخ غیرممکن به‌نظر می‌رسید.

    وقتی یک تشکیلات سیاسی ظاهراً چپ و به‌اصطلاح کمونیست در برابر بخشی از روحانیت مترقی شیعه[!] و جناحی از بورژوازی حتی دست از واژه‌ی انقلاب سوسیالیستی هم برمی‌دارد تا ضمن جلبِ نظرِ مدیای تحت کنترل سرمایه‌های کلان، از خرده‌بورژوازی به‌خیابان آمده در تهران نیز دلبری کند؛ آن‌گاه قورباغه هم ابوعطا می‌خواند و با گستاخی هرچه بیش‌تر فضای ضداستالینی [نه به‌روایت یک تحقیق سوسیالیستی و انقلابی، بلکه به‌روایت جنگ سردی و CIA ساخته‌اش] را به‌لنین منتقل می‌کند تا به‌بهانه‌ی دمکراسی با انقلاب سوسیالیستی اکتبر و بنیادی‌ترین اصلِ مارکسیسم (یعنی: دیکتاتوری پرولتاریا) به‌ضدیت برخیزد و همه‌ی سیاست‌های خرده‌بورژوایی پیشین تشکیلات خودرا به‌طور آشکارتر و بدون لفافه‌های به‌اصطلاح سوسیالیستی به‌صورت کارگران و زحمت‌کشان بکوبد.

    آدم‌ها و گروه‌های دائماً روبه‌تجزیه‌ای را درنظر بگیریم که ساده‌لوحانه براین باورند که اگر یک مشت آدم قفل شده  به‌کشورهای اروپایی‌ و آمریکایی (با خاستگاه طبقاتی عمدتاً فئودالی و بورژوایی و خرده‌بورژوایی) ‌براساس خاطره‌‌ی حماسه‌آفرینی‌های مبارزه‌ی مسلحانه و دمکراتیک در کردستان‌ دور هم جمع شوند، اسم خودرا حزب بگذارند، عناوین «کمونیسم» و «کارگر» را یدک بکشند، هرگونه روی‌کرد و راه‌کار ‌سوسیالیستی و ‌‌کارگری را (اعم از درست یا نادرست‌اش) با انگ کارگرـ‌کارگری بکوبند، با سندیکاهای کارگری (به‌بهانه‌ی این‌که شورا نیستند) ستیزه داشته باشند و یکی‌دوتا امام‌زاده هم درست کنند؛ آن وقت می‌توانند میخ این ملغمه‌ را وسط میدان انقلاب تهران به‌زمین بکوبند و مثل معرکه‌گیرها به‌کارگران بگویند که یالا دور این جمع شوید و برای به‌قدرت رسیدن ما انقلاب کنید!!! شاید این شامورتی‌بازی‌ها‌ را بتوان در بستر تحولات مناسبات و دیدگاه‌های خرده‌بورژوایی در جامعه‌ی ایران تحلیل کرد و به‌‌نتایج جامعه‌شناسانه نسبتاً مفیدی هم دست یافت؛ اما حقیقت این است‌که فعلیت عینی این‌گونه تفکرات (از همان بدو تأسیس‌‌شان تا همین لحظه‌ی کنونی) آسیب‌های غیرقابل جبرانی را به‌روند سازمان‌یابی طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان وارد آورده‌ است؛ و اینک نیز ـدر مقطع ضدیت با لنین، انقلاب اکتبر و مارکسیسم‌ـ با دنیایی از افاده‌های به‌اصطلاح تئوریک فقط یک پیام برای کارگران و زحمت‌کشان ایران دارد: این‌جا (یعنی: جوامع سرمایه‌داری اروپایی‌ـ‌آمریکایی) پایان تاریخ است و شما باید به‌اراده ما (کمونیست‌های با سرشت ویژه) حرکت کنید تا جامعه‌ی ایران را ـ‌نیزـ به‌«این» بهشت برین  و «دنیای بهتر» راهبر گردانیم!

    خرده‌بورژوازی به‌هرشکلی‌که پیکرتراشی شود، درهرجایی‌که سیاست بِوَرزد، به‌هردرجه‌ای‌که به‌آگاهی سیاسی دست یابد، به‌هرمیزانی‌که گرایش رادیکال پیدا کند و تاهرجایی‌که ایده‌هایش را بگستراند یا فریاد زنده‌باد سوسیالیسم و کارگر بزند؛ بازهم از جنبه‌ی تاریخی هم‌چنان موش می‌زاید. تفاوت تنها در این است‌که کوه‌نشینانِ کنوانسیون‌های فرانسه‌ی قدیم صادقانه فریاد زنده‌باد انقلاب می‌زدند، صادقانه در فنجان چای انقلاب می‌کردند و صادقانه‌ هم موش می‌زاییدند؛ اما اپوزیسیون سوسیالیست‌نمای ایرانی که اساساً به‌کشورهای ‌اروپایی‌ـ‌آمریکایی قفل شده است، با نقشه‌ی قبلی اسمِ رمز «کمونیسم کارگری» را جعل می‌کند تا فریاد ضدلنینی‌ـ‌ضدآرمان‌گرایانه‌ بزند و با نقشه‌ی قبلی هم زایمان موش‌آسا و افتضاحِ خود در جنبش ارتجاعی و دستِ راستی سبز را گَله‌ی انبوهی از فیل‌های غول‌پیکر جار بزند تا شاید بورژوازی به‌رحم بیاید و تکه‌ی حقیری از قدرت را به‌سوی او نیز پرتاب کند.

    اوج و حضیض جنبش سبز خطِ پایانی برای سرنگونی‌طلبی کلی

    گرچه گروه‌ها، «سازمان»ها و «احزاب» متعددِ ملقب به‌«کمونیست» به‌همراه هواداران رادیو‌ـ‌تلویزیونی بسیار نازک و اندک داخلی‌شان (‌بنا به‌مصالح و منافع گروهی خود‌) بنیان‌های طبقاتی‌ـ‌‌تاریخی یک جنبش اجتماعی و «روح هژمونیک زمانه» را به‌شعارهای آن جنبش تقلیل می‌دهند و تبلیغ می‌کنند که جنبش سبز از مراحل اولیه و شعارهای آغازین خود عبور کرد و به‌شعار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی دست یافت؛ اما حقیقت این است‌که نه تنها چنین شعارهایی در میان جمعیت  تظاهرات‌کننده وجود نداشت، بلکه در تمام طول عمر این جنبشِ بورژوایی و دستِ راستی جایی هم برای تبادلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌ـ‌هنریِ چپ (‌یعنی: دوگانه‌ی تفکیک‌ناپذیر آزادی‌خواهی‌‌ـ‌برابری‌طلبی به‌مثابه‌ی بستر طرح مطالبات گوناگون) به‌لحاظ «اندیشه» و «ساختار» وجود نداشت.

    واقعیت این است‌که شعارهای موسوم به‌سرنگونی‌طلبانه، اگر هم برای لحظه‌هایی در گوشه و کناری پدیدار می‌شدند‌، بدون این‌که یک میکرو‌متر از قد و اندازه‌ی میکروسکپی خود فراتر بروند، اصولاً در حدِ همان جلوه‌های ویژه‌ی سینمایی خویش محدود ماندند و اثر اجتماعی‌ـ‌تاریخی‌ آن‌ها نیز به‌‌چند عکس روتوش شده‌‌ی سرنگونی‌طلبانه برای درج در You Tube «گسترش» یافت. اما در مقابل فقدان آشکار شعارهای متمایل به‌چپ، شعارهای دستِ راستی [جمهوری ایرانی؛ نه عزه، نه لبنان، جانم فدای ایران؛ و...] و تحقیر‌کننده‌ی زندگی کارگران و زحمت‌کشان [هرچی جواد مواده؛ دولت سیب‌زمینی؛ و...] به‌فراوانی و به‌طور فوق‌العاده ‌گسترده‌ای به‌چشم می‌خورد.

    با وجود همه‌ی این‌ها‌‌، فرض کنیم‌که شعارهای اولیه جنبش سبز (یعنی: رأی من کجاست و غیره) به‌شعار مرگ برجمهوری اسلامی تغییر یافتند. حال سؤال این است‌که آیا چنین تغییر مفروضی می‌تواند خاصه‌ی بورژوایی و دست‌راستی جنبش پساانتخاباتی را حذف و به‌‌جای آن گرایش چپ و آزادی‌خواهانه‌ و برابری‌طلبانه را بنشاند؟ پاسخ برای آن کسانی که نه با شکل این حکومت [که دولت نامتعارف بورژوایی گویای آن است]، بلکه هم با شکل و هم با محتوای سرمایه‌دارانه‌ی آن مخالف‌اند و مبارزه می‌کنند، به‌صراحت منفی است. چرا‌که در جهانِ تماماً بورژوایی و تحت کنترل سرمایه، سرنگونی یک سیستم دولتی ـ‌اگر با هژمونی سوسیالیستی و حضور متشکل کارگران و زحمت‌کشان در رهبری آن جنبش همراه نباشد‌‌ـ می‌تواند به‌سادگی به‌زیان کارگران و زحمت‌کشان هم تمام شود. بنابراین، اگر سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی با دلایل روشن و فاکت‌های متعدد، به‌معنی سرنگونی روابط و مناسبات سرمایه یا ـ‌حداقل‌ـ به‌معنی گام روشنی به‌طرف این‌گونه از سرنگونی نباشد، طبیعی است‌که جنبش سرنگونی‌طلب مفروض از مضمون و تبادلات چپ و برابری‌طلبانه‌ی تهی است. در دنیایی‌که قطب‌بندی‌های طبقاتی به‌طور دائم شدت می‌یابد و عمیق‌تر می‌شود، آن جنبش سرنگونی‌طلبانه‌ای که در نظر و عمل جانبدار کارگران و زحمت‌کشان نباشد و توسط آن‌ها راهبری و مدیریت نشود، ناگزیر جنبشی دستِ راستی است؛ و طبیعی است‌که کارگران بکوشند به‌گوشت دمِ توپِ ستیزهای سیاسی جناح‌بندی‌های بورژوایی (که این جنبش‌ها را به‌طور آشکار و پنهان رهبری و کنترل می‌کنند) تبدیل نشوند. این انفعال ظاهری که در حقیقت شکل پیچیده‌ای از فعلیت سیاسی است، نشان از این دارد که در مناسبات درونی‌ـ‌بیرونی کارگران و زحمت‌کشان در ایران̊ عنصر نوینی رویش یافته که با کار خردمندانه‌ی طبقاتی می‌تواند به‌تشکل مستقل طبقاتی تبدیل گردد.

    گرچه گروه‌ها، «سازمان»ها و «احزاب» متعددِ ملقب به‌«کمونیست» به‌همراه هواداران رادیو‌ـ‌تلویزیونی بسیار نازک و اندک داخلی‌شان (‌بنا به‌مصالح و منافع گروهی خود‌) چنین تبلیغ می‌کنند که توده‌های کارگر و زحمت‌کش به‌طور منفرد (نه گروهی، دستجمعی و طبقاتی) وسیعاً در این جنبش که بدنه‌ی اصلی آن را خرده‌بورژوازی تشکیل می‌داد، شرکت داشته‌اند؛ اما همه‌ی شواهد، اخبار و گزارش‌های گوناگون ـ‌به‌طور مکرر‌ـ تأیید می‌کنند که بود و نبودِ آن کارگران و زحمت‌کشانی‌که محتملاً در این جنبش شرکت داشته‌اند، به‌آن اندازه و به‌آن نحو نبود که بتواند تأثیر مؤثری روی کمیت و کیفِ خرده‌بورژوایی و دست‌راستی آن داشته باشد.

    معهذا فرض کنیم که کارگران، زحمت‌کشان و تهی‌دستان به‌طور نسبتاً وسیع و نامتشکل در این جنبش شرکت داشته‌اند. آیا با این فرض می‌توان ماهیت سیاسی و اجتماعی جنبش پساانتخاباتی را تعیین کرد؟ پاسخ به‌این سؤال بسته به‌این‌که حقیقتاً به‌جانبداری از طبقه‌ی کارگر یا به‌واسطه‌ی استفاده از بازوی اجرایی کارگران و زحمت‌کشان داده شود، متفاوت خواهد بود. جانب‌داری حقیقی از طبقه‌ی کارگر چنین پیش‌نهاده دارد که اگر کارگران در جنبشی حضور داشته باشند و با حضورشان ـ‌به‌هردلیلی‌ـ نتوانند مُهر طبقاتی خودرا برآن جنبش بکوبند و به‌لحاظ طبقاتی متشکل‌تر و آگاه‌تر شوند، حضورشان در آن جنبش ـ‌ناگزیر‌ـ جنبه‌ی صرفاً اجرایی دارد؛ و تبدیل شدن به‌ابراز قدرت‌های بورژوایی (ازجمله تبدیل شدن به‌‌گوشت دم توپ جناح‌های درحال ستیز) نیز یکی از نشانه‌های حضور صرفاً اجرایی کارگران و زحمت‌کشان در یک جنبش سیاسی در جهان کنونی است.

    همه‌ی شواهد، اخبار و گزارش‌های گوناگون نشان از این دارد که جنبش پساانتخاباتی نه تنها از خیابان‌ به‌خانه‌ها ‌عقب رانده شد؛ بلکه در عرصه‌ی جنبش‌های مختلف (از جنبش دانشجویی گرفته تا جنبش زنان و نهادهای روشن‌فکرانه و هنری و مانند آن) به‌جز در عرصه‌ی مجازی و سیل روبه‌افزایش پناهندگان‌، حضوری نسبتاً متشکل و با هویت ندارد. حال چند سؤال بسیار اساسی و تعیین‌کننده ـ‌اما هنوز بی‌پاسخ‌ـ پیش می‌آید که:

    الف) چرا جنبش سبز با هیبتی آن‌چنان عظیم و ویران‌گر از جای برخاست و همانند غباری که همه‌چیز و همه‌کس را به‌رنگ خاکستر درمی‌آورد، فرونشست و خاموشی گرفت؟

    ب) چرا این جنبش که یک‌هزارم سرکوب‌های سال‌های 60 هم به‌آن تحمیل نشد، نتوانست تداوم بیابد و اثرات ماندگار، قابل گسترش و ساختارمندی را از خود برجای بگذارد؟

    ت) چرا جنبشی که به‌هیچ‌وجه خاصه‌ی شورشی نداشت و به‌قول میرحسین موسوی و اکثر جریان‌های چپ ̊ سه میلیون نفر را فقط در تهران (اعم از کارگر و کارمند و زحمت‌کش [و بچه میلیونر و مانند آن]) به‌خیابان آورد، و از حمایت سازمان‌یافته و بی‌دریغ رسانه‌های همگانی اکثر کشورهای جهان نیز برخوردار بود، بدون این‌که حتی یک امتیاز سیاسی بگیرد و نهادهای اثرگذاری را در داخل کشور ازخود برجای بگذارد، این‌چنین دود شد و به‌هوا رفت؟

    گرچه این‌روزها فیلِ تئوری‌بافی‌های چپِ خرده‌بورژوایی و ورشکسته‌ی ایران یاد جنگل‌های برهوتستان کرده و در این گشت و گذار به‌تئوری مشعشع «خود رهبری»، «رهبری غیرمتمرکز»، «لارهبری» و «... رهبری» دست یافته‌ است. اما حقیقت این است‌که همه‌ی این تئوری‌پردازی‌های خرده‌بورژوایی کشک است؛ و قصد عالی‌جنابان تئوری‌پرداز این است‌که پرده‌ی تطهیر روی کله‌ی آن بخش از بورژوازی ایران بکشند که می‌خواهد با کمک بخشی از بورژوازی جهانی، سرِ آن بخش دیگر از بورژوازی ایران را بخورد.

    داستان جنبش سبز از این قرار بود که بخش نسبتاً وسیعی از خرده‌بورژواهای تازه به‌دوران رسیده‌ی اسلامی که به‌واسطه‌ی سفرهای اروپایی و آمریکایی و هم‌چنین ماهواره و فیس‌بوک و غیره مدرنیسم هالیودی را هم فراگرفته‌ بودند، به‌اشاره‌ی آشکار دارودسته‌ی رفسنجانی‌ـ‌موسوی‌ـ‌کروبی و گِرای ‌تلویزیون‌های رنگارنگ (از BBC گرفته تا CNN و بعضی از تلویزیون‌های عربی) به‌خیابان ریختند تا برعلیه آن دارودسته‌ای «قیام» کنند که نجات انباشتِ سرمایه‌ ایرانی را در سلطه‌ی ایدئولوژیک و سیاسی جمهوری اسلامی در منطقه، ضدیت با غرب، عدالت‌خواهی صدقه‌‌ای و امام‌زمانی‌ـ‌چاوزیستی، تمرکز قدرت در دست دولت به‌اصطلاح منتخب، افزایش مالیات بر درآمدهای خرد و کلان، گسترش شایسته‌سالاریِ بورژوایی‌ـ‌اسلامی به‌جای آقازاده پروری دولت‌های پنجم تا هشتم، تبدیل روحانیت به‌نماد ایدئولوژیک جمهوری اسلامی (نه یکی از ارکان تعیین‌کننده‌ی قدرت آن)، توسعه‌ی صنعت و تکنولوژی از طریق توسعه‌ی نظامی‌ـ‌موشکی،... و نهایتاً استقرار مدل اقتصادی موفقی مانند سرمایه‌داری در چین ‌که به‌جای «کمونیسم»، اسلام را به‌مثابه‌ی ایدئولوژی به‌پشتوانه داشته باشد.

    مناسبات اقتصادی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌سیاسی این خرده‌بورژوازی نسبتاً وسیع و تازه به‌دوران رسیده ـ‌مجموعاً‌ـ به‌گونه‌ای بود ‌که تحقق هریک از اهداف اعلام شده و نشده‌ی دارودسته‌ی احمدی نژاد را قطع یکی از پاهای هزارگانه‌‌ی خویش از قدرت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی می‌دید. اما جنگ و گریز خیابانی، سلطه‌ی آرام و خونسرد پلیس در برابر تظاهرات‌کنندگان خشمگین [با توجه به‌این که از پلیس و پاسدار ایرانی حرف می‌زنیم، نه پلیس اسکات‌لندیارد در انگلیس]، حمایت روبه‌افرایش بورژوازی غیردولتی از دولت، حمایت منفعل بخش‌ نسبتاً وسیعی از روستائیان و تهی‌دستان از احمدی‌نژاد، موضع بی‌طرفی بخش قابل توجهی از کارگران در واحدهای صنعتی در مقابل هردو جناح، اجرای تئوری جلب حداکثری و دفع حداقلی، افشای پی‌درپی حقه‌های برانگیزاننده‌ای که به‌دنبال مسئله‌ی ندا به‌تکثیر درآمدند، دلجویی مالی از آن زندانیانی‌که فرمانبر دستورهای بالاتر نبودند، مبارزه با روحانیت (به‌ویژه در مورد وزارت زن‌ها و حجاب)، کاهش دخالت پلیس اسلامی در زندگی خصوصی افراد، فتواهای آسان‌گیرانه‌ی خامنه‌ای در مورد موسیقی، آواز زنان و مانند آن)، تلاش‌های موفق منطقه‌ای و بین‌المللی دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد، حمایت بخش روبه‌افزایشی از بورژوازی جهانی از دولت مستقر، رشد مثبت اقتصادی، کاهش چشم‌گیر فساد اداری و رشوه‌خواری و... عواملی بودند که در تأثیر و تأثر با یکدیگر ‌مجموعه شرایطی را فراهم آوردند که خرده‌بورژوازی را سریع‌تر از آن‌چه تصور می‌رفت، به‌سازش و تمکین کشاند.

    نطفه‌گیری جنبش سبز برپایه اضمحلال جنبش چپ

    گرچه جنبش سبز آن‌چنان خشم‌گین و رادیکال به‌فراز رفت و این‌چنین سریع، بی‌ریشه و ‌دنباله ‌‌فرود آمد؛ لیکن این فراز و فرود ضمن این‌که گلستان خشکیده‌ی چپِ خرده‌‌بورژوایی را به‌آتش کشید و تولید و صدور تفکرات نئولیبرالیِ بسته‌بندی شده در بسته‌‌های ظاهراً کمونیستی را به‌جای آن نشاند، تراکمِ دست‌آوردهای چندین ساله‌ی جنبش کارگری را نیز چنان از رونق و تبادل انداخت که گویی سرزمین کارگران همیشه چنین سوخته بوده است. صدور احکام ضد لنینی قعر این تفکرات نئولیبرالیِ پوشیده در قالب کمونیسم را نشان می‌دهد؛ و فراخوانِ ‌تظاهرات در 11 اردیبهشت 88 و نیز قطع‌نامه‌‌ی این تظاهرات اوج آن‌چیزی بود که توسط جنبش سبز از جیب طبقه‌ی کارگر به‌سرقت برده شد.

    اما این طوفان سوزان و ویران‌گر که بدون مقدمه برپا شد، برخلاف تبیین تقدیرگرایانه‌‌ی همه‌ی صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی از انسان و جهان‌‌ ـ‌به‌مثابه‌ی فرزندِ خلفِ نظام سرمایه‌داری ایران‌ـ حاصل تراکم و برهم‌کنش زشت‌ترین و غیرانسانی‌ترین وجوه همین نظام، همین حکومت و همین مناسبات و روابطی است‌که تا عمق وجود عقب‌افتاده و ارتجاعی است. 8 سال جنگ، گسترش دلالی و کاسبکاری به‌عنوان تابعی از اقتصاد جنگی، لشگرکشی به‌کردستان و گنبد، اعدام‌های دستجمعی و نیز گسترش روزافزون دستگاه جهمنی تواب‌سازی به‌همراه دخالت و کنترل شخصی‌ترین وجوه زندگی آحاد جامعه و به‌ویژه مسئله‌ی کاهش مداوم دستمزد‌ها ‌که معمولاً دستِ‌کم گرفته می‌شود؛ به‌طور دائم از ارزش انسانی و اجتماعی کار، ارزش زندگی، ارزش تفکر سیستماتیک، ارزش آرمان‌گرایی و به‌طورکلی از ارزشِ‌ پرنسیپ‌ها و اخلاقیات انسانی کاست. رقابت، دوچهرگی، بی‌باوری، بی‌اعتمادی، سازمان‌گریزی، فردگرایی (نه انکشاف منش انسانی افراد)، حذف روزافزون شخصیت انسانی و جایگزینی آن با نفع‌پرستی خصوصی ازجمله نتایجی بود که سیاست‌های اقتصاد جنگی و تبعات سرکوب‌گرانه‌ی آن در مقابل جامعه‌، طبقه‌ی کارگر و همه‌ی آن گروه‌بندی‌هایی قرار داد که در یک قیام وسیع و همگانی دستگاه سلطنت را به‌زیر کشیده بودند.

    گرچه فلسفه‌ی وجودی راه‌اندازی پروژه‌ی جنگ، ایجاد اقتصاد جنگی و تبعات سرکوب‌گرانه‌ی آن هدفی جز توقف و به‌انحراف کشاندن مبارزه‌جویی و روی‌کردهای انقلابی کارگران، زحمت‌کشان و تهی‌دستان در شهر و روستا نداشت؛ گرچه چپ علی‌رغم پراکندگی‌اش، به‌واسطه‌ی اعتبار تاریخی و روحیه میلیتانت خود ـ‌‌در همه‌ی اشکال، اعم از سیاسی یا نظامی‌ـ نقش مؤثری در برپایی جنبش عمومی و سرنگونی قهرآمیز سلطنت داشت؛ و گرچه مقابله با سرکوب حاصل از وضعیت اضطراری جنگ و اقتصاد جنگی ‌‌‌اتحاد گسترده‌ی طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان (از یک‌طرف) و هم‌سویی روزافزون افراد و جریان‌های چپ (از طرف دیگر) را می‌طلبید؛ اما چپ به‌عنوان یک مجموعه که برد هژمونیک نسبتاً قدرتمندی نیز داشت ـ‌بنا به‌ذات غیرکارگری و اساساً خرده‌بورژوایی خویش‌ـ به‌جای حرکت به‌طرف اتحاد طبقاتی با کارگران و زحمت‌کشان، به‌همان جهتی حرکت‌ کرد که خرده‌بورژوازی به‌هنگام عقب‌نشینی از مقابل بورژوازی به‌آن گرفتار می‌شود: افزایش اختلافات گروهی و فردی، ایجاد چند دستگی‌های روزافزون در همه‌ی ابعاد، تجزیه از درون و بیرون و سرانجام انتقال همه‌ی این‌ها به‌درون طبقه‌ی کارگر.

    بحثی‌که با ریشه‌های قدیمی‌تر، از همان لحظه‌ی سقوط سلطنت برسر ماهیت دولت جدید و نحوه‌ی مقابله با آن شروع شده بود و در موارد بسیاری (ازجمله در میان چریک‌های فدایی) جنبه‌ی تشکیلاتی و اجرایی هم به‌خود گرفته و کلیت چپ را به‌شقه‌های ـ‌حتی‌ـ متناقض تقسیم کرده بود، با حمله‌ی نظامی عراق به‌فرودگاه تهران و آغاز جنگ ‌چنان بعد و گستره‌ای پیدا کرد که نه تنها هیچ‌یک از جریان‌های سیاسی از گزند آن در امان نماندند، بلکه با تسری این‌گونه بحث‌ها به‌درون صفوف پراکنده و نهادهای تازه‌ تشکیل شده‌ی کارگری ـ‌عملاً‌ـ طبقه‌ی کارگر را به‌همان عارضه‌هایی آلودند که برای خرده‌بورژوازی ذاتی است.

    بدین‌ترتیب، همان چپی‌که در سرنگونی دستگاه سلطنت نقش مؤثری داشت و جسورانه عمل کرده بود، در مقابله با حکومت اسلامی که لازمه‌اش گذر به‌جوهره‌ی این حکومت (یعنی: روابط و مناسبات سرمایه‌دارانه)، حمله‌ی مستقیم به‌آن و تدارک سازمانی‌یابی طبقاتی کارگران بود، دچار تزلزل گردید و علی‌رغم جانفشانی‌های فراوان نتوانست فرصت استحکام دوباره‌ی سرمایه در لوای مذهب را از روحانیت شیعه به‌سرکردگی آیت‌‌الله خمینی بگیرد. گرچه یکی از عوامل مهمی‌که به‌این ناتوانی منجر گردید، اشتراک بعضی بینش‌ها با روحانیت شیعه و در قالب پوسته‌های نظری متفاوت بود؛ اما اساسی‌تر از جنبه‌ی نظری̊ خاستگاه اساساً خرده‌بورژوایی چپ بود که او را در مقابله با نظام سرمایه‌دارانه ـ‌حتی آن‌‌جا که اسلحه در دست داشت‌ـ به‌انفعال کشاند.

    خرده‌بورژوازی حتی اگر در شرایط ویژه‌ای مثل شرایط ایران در اواخر قرن 19 و اوائل قرن بیستم قرار بگیرد[4] و به‌واسطه‌ی ناتوانی‌اش در تولید انبوه کالا و نظریه و نیز به‌دلیل ترند مسلط جهانی̊ به‌چپ و ‌مارکسیسم گرایش پیدا کند، بازهم اگر فشار طبقه‌ی کارگر متشکل و نهادهای سوسیالیستی برخاسته از میان کارگران و زحمت‌کشان را در پشت خود نداشته باشد، در مقابل بورژوازی به‌تزلزل می‌افتد، قربانی می‌دهد و سرانجام به‌زانو می‌نشیند؛ چراکه خرده‌بورژوازی به‌هراندازه‌ای هم که اندیشمند و روشن‌فکر و رادیکال شده باشد، ذاتاً تابع مالکیت خرد است و سوسیالیزم را نهایتاً جامعه‌ای می‌بیند که هیچ‌کس را از نعمت مالکیت خصوصی (نه مالکیت اجتماعی و شخصی) بی‌بهره نمی‌کند. این بینش نه تنها نمی‌تواند به‌سرنگونی سرمایه، دیکتاتوری پرولتاریا (به‌مثابه‌ی تاکتیک ضروری در راستای استراتژی رهایی انسان از مالکیت خصوصی و خریدوفروش نیروی‌کار) بیندیشد و عمل کند، بلکه در استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیز آن‌قدر مناسبات نوین و سوسیالیستی را موریانه‌وار و از درون می‌جود تا وضعیتِ بازگشت به‌روابط سرمایه‌دارانه یا انحطاط و فروپاشی آن را فراهم کند. ضرورت استقرار دیکتاتوری پرولتاریا براساس تشکل انقلابی طبقه‌ی کارگر در دولت که ترکیبی از خِرد و اقتدار در همه‌ی ابعاد زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است، ازجمله مقابله با همین کنش‌های خرده‌بورژوایی است‌که به‌کمک بورژوازی درهم شکسته ـ‌‌اما هنوز رفع نشده‌ـ می‌تواند زمینه‌ساز فجایع دهشتناک باشد.

    پروژه‌ی لنین‌زدایی و ضدیتِ دموکراسی‌خواهانه با استقرار دیکتاتوری ضروری پرولتاریا ضمن جنبه‌ی انحلال‌گرانه‌ی کنونی‌اش، تدارک خرده‌بورژواها در مقابل احتمال تشکل کارگران، زحمت‌کشان و مولدین در دولت انقلابیِ پس از سرنگونی نظام سرمایه‌داری است. مایاکوفسکی، شاعر برخاسته از انقلاب اکتبر، در نمایشنامه‌ی ساس تصویر بسیار زیبایی از خرده‌بورژوازیِ به‌درون خزیده ارائه می‌کند: وجه اشتراک خرده‌بورژواهایی‌ که در مقابل جنبش کارگری ادا و اطوار سوسیالیستی درمی‌آورند با ساس در این است‌که هردو از مکیدن خون انسان زیست می‌کنند؛ با این تفاوت که ساسیوس ساس پس از مکیدن خون به‌زیر تخت می‌افتد و ساسیوس خرده‌بورژوازیوس پس از مکیدن خون، ادا و اطوار سوسیالیستی در می‌آورد و  روی تحت می‌افتد[نقل به‌معنی].

    به‌هرروی، ضربه‌ای که در اثر حمله‌ی عراق و بروز فضای میهن‌پرستانه به‌‌اپوزیسیون و خصوصاً به‌نیروهای چپ وارد گردید، به‌اندازه‌ای گیج‌کننده بود که چپ را ‌ـ‌به‌جز در کردستان‌ـ از هرگونه تدارک به‌منظور مقابله با حمله‌های برق‌آسای احتمالیِ دولت تازه به‌قدرت رسیده بازداشت. بدون این‌که چنین بحثی در میان باشد، فضای عمومی رفتارها و برخوردها چنین القا می‌کرد که گویا این دولت از این‌که همانند هردولت دیگری در حفاظت از نظم، مذهب، مالکیت خصوصی  و سرمایه دست به‌قتل‌عام نیروهای معارض خویش بزند، شرم دارد! بدین‌ترتیب، چپ در روند روبه‌افرایشی از تعداد تشکل‌هایش که از نوعی تجزیه حکایت می‌کرد و انتقال دسته‌بندی‌های خرده‌بورژوایی‌ به‌درون تشکل‌ها و مناسبات کارگری، با یورش از پیش تدارک شده‌ و سهمگین سال 60 مواجه شد که نه تنها هیچ‌گونه تدارکی برای آن ندیده بود، بلکه به‌جز موارد استثنایی در درون طبقه‌ی کارگر هم مأمنی برای پنهان شدن نداشت. روند تبادل ارزش‌ها و کنش‌‌های متمایل به‌چپ که پس از اوج اولیه‌اش ـ‌به‌واسطه‌ی سرنگونی سلطنت‌ـ‌ به‌تدریج روبه‌افول نهاده بود و حمله‌ی نظامی عراق نیز این روند کاهش‌یابنده را شدت بخشیده بود، با یورش جنایت‌کارانه‌ی رژیم نه تنها تسریع گردید، بلکه با دستگیری ده‌ها هزار نفره و اعدام‌های دستجمعی̊ نهادها و تشکل‌های چپ در داخل کشور را متلاشی کرد و روندِ بی‌پایان فرار به‌کردستان و از آن‌جا به‌اروپا و آمریکا را که قبلاً توسط سلطنت‌طلب‌ها شروع شده بود، به‌ارمغان آورد.

    سرکوب سال 60، فرار دستجمعی چپ‌ها به‌کردستان و ازآن‌جا به‌خارج از کشور و نیز روزشماری برای سرنگونی رژیم اسلامی که عنقریب تحلیل می‌شد ـ‌به‌لحاظ فرآیندهای سیاسی داخلی‌ـ آغاز روند چرخش به‌راستِ چپِ خرده‌بورژوایی بود که اوجِ سمبلیک آن پروژه‌ی ضدلنینی‌ـ‌‌ضدکمونیستی برخاسته از درون حزب موسوم به‌«کمونیسم کارگری» است.

    این چرخش به‌راست سیاسی با قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال 67، پایان جنگ و خصوصاً برنامه‌های اقتصادی‌ای که توسط دولت رفسنجانی شروع و توسط خاتمی ـ‌در قالب سیاسی‌تری‌ـ دنبال شد، به‌جز بی‌اعتباری برای چپ که ناشی از سرکوب و ناتوانی در مقابله با سرکوب بود، با تحول سریع بورژوازی و خرده‌بورژوازی ایران زمینه‌ی اقتصادی نیز پیدا کرد. شکل‌گیری اقشار تازه‌ای از خرده‌بورژوازی طی 16 سال زعامت رفسنجانی و خاتمی که به‌طور روزافزونی مدل‌های اندیشه و زندگی غربی‌‌ـ‌هالیودی را به‌عاریت می‌گرفتند و به‌طور وسیعی در معرض نظریه‌پردازان بورژوازی غرب و به‌ویژه نئولیبرال‌ها قرار داده می‌شدند، در کنار فروپاشی کمونیسم روسی و چرخش به‌راست ترندِ مدل‌های اندیشه در سطح جهان، نه تنها زمین بازتولید چپِ خرده‌بورژوایی را خشکاند و به‌جای آن شرایط را برای راستِ خرده‌بورژوایی فراهم نمود، بلکه شکل‌گیری روند دگردیسانه‌ای را در درون تشکل‌های چپ نیز زمینه ساخت که مقوله‌ی «انقلاب انسانی» و پروژه‌ی آنتی‌لنینی در برابر جنبش دستِ راستی و ضد کارگریِ پساانتخاباتیِ که سبز نام‌گذاری گردید، جرثومه‌ی آن است.

    به‌عبارت دیگر، چپِ خرده‌بورژوایی̊ اندیشه و گرایش عاریه‌ای چپِ خود را دور انداخت تا اندیشه و گرایش فوق راست (اما بازهم عاریه‌ای) را به‌خود بپوشاند. این نوسان تا زمانی‌که چپ به‌معنی سازمان‌یابی سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر در اتحادیه‌های سراسری و میلیونی (از یک طرف) و تشکیل حزب کارگران کمونیست در داخل کشور (از طرف دیگر) شکل عینی، مؤثر و ویژه‌ی مختصات جامعه‌ی ایران را به‌خود نگیرد،  بازهم می‌تواند ادامه داشته باشد.

    به‌جای نتیجه

    پایان جنگ بین ایران و عراق، به‌عبارتی پایانِ عرصه‌ی عمل سیاسی و اجتماعی چپِ خرده‌بورژوایی هم بود. گرچه با سرنگونی سلطنت در سال 57 چپ خرده‌بورژوایی [به‌عنوان یکی از موانع جدی در شکل‌گیری نهادهای طبقاتی و سوسیالیستی کارگران] نیز عرصه‌‌های اندیشه و عمل خودرا از دست داد؛ اما خاصه میلیتانت و روحیه آرمان‌گرای این چپ (با وجود تحمل جنایت‌کارانه‌ترین سرکوب‌ها) نه تنها بسیاری از ارزشمندی‌‌هایش را حفظ  می‌کرد، بلکه در روندی کاهش‌یابنده، ‌تولید بعضی از ارزش‌‌های اجتماعی را هم برایش زمینه می‌ساخت. اما پایان جنگ و به‌ویژه اقدام جنایت‌کارانه‌ی رژیم به‌قتل‌عام زندانیان سیاسی، درحالی چپ را به‌بن‌بست فکری و عملی تقریباً صدردرصدی ‌رساند که ده‌ها هزار فعال چپ هنوز فراری بودند و مهم‌تر از سرپناه، مأمنی برای ادامه‌ی حیات فکری و اجتماعی خویش نداشتند.

    پروسه‌ی شکل‌گیری «کمونیسم کارگری» و رسالت وجودی آن ـ‌در اندیشه، ساختار و عمل‌ـ تجدید سازمان چپ خرده‌بورژوایی، سامان اجتماعی و فکری فراریان چپ و احیای دیگرگونه‌ی جنبش سرنگونی‌طلبانه‌ در خارج از کشور و به‌ویژه در میان مهاجرین «رها» شده از قیودات سنتی و مذهبی بود. این نحله از اندیشه و «عمل» نه همانند چپِ خرده‌بورژوای سابق ـ‌اما آرمان‌گرا‌ـ بر رسالت پرولتاریا و سازمان‌یابی طبقاتی نظریه می‌بافت و نه همانند توده‌ای‌ـ‌اکثریتی‌ها صراحتاً به‌راست می‌چرخید و کارگران را در همین وضعیت موجود در خدمت کارفرما و رژیم قرار می‌داد. به‌هرصورت، «کارگر» به‌واسطه‌ی توان اجرایی‌اش، به‌ویژه در سرنگونی یک رژیم جنایت‌کار که می‌تواند تا زانواهای خود در خون راه برود و بجنگد، فاکتور بسیار مهمی به‌حساب می‌آید!

    «کمونیسم کارگری» با عنوان کارگر و کمونیسم و نیز نقد شوروی سابق به‌عرصه آمد تا با تکیه به‌فراریان مستأصل و گروه‌بندی‌های تازه شکل گرفته‌ و در حال شکل‌گیری، «دنیای بهتر»ی را بسازد که کپی‌برداریِ تعمیم‌یافته‌ای از دولت رفاه در اروپای غربی بود. این نوع از «کمونیسم» (که برخلاف چپ خرده‌بورژوایی به‌طور جدی بورژوایی است) در پسِ کله‌ی هوشیارش می‌دانست‌که بدون ایجاد مخمصه برای دولت جمهوری اسلامی و جلب توجه‌ی صاحبان سرمایه‌های کلان در جهان، هیچ «دنیای بهتری» ـ‌حتی برای خرده‌بورژوازی‌ـ هم ساخته نخواهد شد.

    راز سربسته‌ ـ‌و در واقع پنهان شده‌ی‌ـ این نوع ویژه از «کمونیسم» را جنبش سبز برملا کرد. سوسیالیسم ـ‌حتی در جنبه‌ واژگی‌اش‌ـ در طبق اخلاص به‌بورژوازی بزرگ سپرده شد، با رمز و اصطرلاب̊ جنبشی در درون جنبش رهبری شده و نسبتاً سازمان‌یافته‌ی سبز کشف گردید و جنبش دستِ راستیِ خرده‌بورژواها «قیام مردم» و «انقلاب جاری» نام گرفت تا بستر خیانت به‌بنیان‌های فکری پرولتاریا که لنین نظریه‌پرداز و پراتیسین اصلی آن بود، فراهم‌تر شود. این‌جا یک بار دیگر شعار حزب‌الهی‌های سال 58 دوباره تکرار می‌شود: «حزبِ ما حزبِ خدا، رهبر ما روح خدا؛ حزب شما حزب مچل، رهبرتان لنین کچل».

    باید اذعان کرد که چپ خرده‌بورژوایی از ایده‌ی «کمونیسم کارگری» تا مقوله‌ی سعید صالحی‌نیا روندی را به‌وساطتِ شاخه‌ها و گروه‌های مختلف حزب کمونیست کارگری در مکاره‌ی کسب اعتبار سیاسی‌ـ‌اجتماعی پیمود که اساساً در آستان بورژوازیِ به‌اصطلاح پیشرفته و دولت‌های «مدرن» به‌دنبال خریدار می‌گردد. به‌حراج گذاشتن لنین، اندیشه‌های انقلابی و سازمان‌گرانه‌ی او‌ و نیز کاریکاتوریزه کردن انقلاب اکتبر ضمن این‌که اوج رذالت خرده‌بورژوایی را در عرصه‌ی سیاست و بازاریابی در درون جناح‌‌های بورژوازی ایران نشان می‌دهد، اما علائم اضمحلال و فروپاشی را نیز برپیشانی دارد. زمان به‌زودی نشان خواهد داد و آمار مشتریان کلینیک‌های روانپزشکی هم حقیقت کوبنده‌ی زمان را (به‌مثابه‌ی ذات تغییر) مستند خواهند کرد!

    عباس فرد ـ لاهه ـ هشتم دسامبر 2010 (4 شنبه 17 آذر 1389)

     


    پانوشت‌ها:

    [1] آقای محمد برقعی به‌عنوان یکی از دستِ راستی‌ترین و فناتیک‌ترین نظریه‌پردازان جنبش سبز که به‌طیف ملی‌ـ‌مذهبی‌های نیمه‌سکولار تعلق دارد[!؟]، در نوشته‌ای به‌نام «پایگاه طبقاتی جنبش سبز» که قسمتی از آن به‌طور نسبتاً گسترده‌ای توسط من مورد نقد و بررسی قرار گرفته است و قسمت دیگر آن نیز در دست نگارش است، در مورد بُرد هژمونیک چپ در سال‌های منتهی به‌57 می‌نویسد:

    {«انقلاب ۵۷ در جوی صورت گرفت که ادبيات و بينش طبقاتی مارکسيستی بر پهنه وسيعی از فضای فکری ايران و عموم جهان دوم و سوم حاکم بود. در ايران فرهنگ مارکسيستی حاکم مارکسيسم ـ لنينيسم بود... و اين نه ويژه نيروهای چپ چون نيروهای توده و چريک های فدايی خلق بود بلکه عموم روشنفکران لاييک چون احمد شاملو، اسماعيل خويی، سعيد سلطانپور، غلامحسين ساعدی را هم در بر می گرفت.

    «اسلامی ها هم تا حد زيادی تابع چنين جوی بودند؛ از مجاهدين خلق با انشعاباتشان تا سوسياليست های خداپرست و «جاما» و غيره. علی شريعتی نيز نگرش دينی اش را از اين زاويه مطرح می کرد. در «اباذر» قهرمان خلق ستمديده را می ديد در مقابل اشرافيت عرب، و امام حسين و حضرت زينب و عمار ياسر از نظر او همه قهرمانان خلق ها بودند. دکتر پيمان حتی ادبيات کلامی اش هم مارکسيستی بود مثل مجاهدين، دکتر نخشب. کتاب «مالکيت در اسلام» آيت الله طالقانی از همين بينش طبقاتی بهره برده بود. و کتاب «توحيد» آيت الله عاشوری هم. آيت الله های بسياری چون لاهوتی و موسوی خويينی ها نيز سخت متاثر از اين مکتب بودند»}.

    [2] لازم به‌توضیح است‌که چرخش به‌راستِ بسیار تندی که چپِ خرده‌بورژوایی بنا به‌سرشت طبقاتی خویش، ‌خودرا دامن‌گیر آن کرد و بدین‌طریق ـ‌در موضع‌گیری آشکارا بورژوایی‌ـ حکم انحلال خودرا به‌مثابه‌ی چپ امضا نمود، فقط به‌حزب کمونیست کارگری محدود نمی‌شود. بسیاری از گروه‌ها، «سازمان‌»ها و «حزب»های یک یا چند طبقه هم به‌همین راه رفتند و جنبشِ دستِ راستی سبز را جنبش انقلابی نامیدند و به‌کارگران فراخوان دادند که به‌عنوان گوشتِ دمِ توپ جنگ جناح‌های بورژوازی دست به‌اعتصاب بزنند و جایِ نابه‌جای خودرا در این جنبش ارتجاعی پیدا کنند! استدلال همه‌ی این سیاسیون سابقاً چپ این بود که چون مردم از جمهوری اسلامی متنفرند، جنگ جناح‌ها به‌جنگ ضدرژیمی تبدیل می‌شود و سرنگونی این رژیم هم ـ‌به‌هرصورت‌ـ عملی انقلابی است و به‌نفع توده‌های کارگر و زحمت‌کش تمام می‌شود! آن‌چه در همه‌ی این شبه‌تحلیل‌ها به‌فراموشی سپرده شد، همان ابزار و متدی بود که به‌افراد و گروه‌ها هویتِ چپ می‌داد: روابط و مناسبات تولیدی، بررسی رابطه‌ی طبقات عمده‌ی جامعه (کارگر و سرمایه‌دار) با اقشار گوناگون، اراده‌مندی سازمان‌یافته‌ی و پراتیک انقلابی، چگونگی گسترش تشکل‌های طبقاتی، بررسی موقع و موضع طبقه‌ی کارگر، مسئله‌ی رهبری و افراد مدعی رهبری  و مانند آن.

    فاجعه در این است‌که عدم به‌کارگیری متدها و ابزارهای مارکسیستی تنها به‌گروه‌ها و کسانی ختم نمی‌شود که جنبش سبز را با عنوان جنبش مردم دوباره رنگ‌آمیزی کردند، در این زمینه حتی بعضی از افرادی که برعلیه جنبش سبز موضع‌گیری کردند و دست به‌اقدام پراتیک زدند و با سنگ ‌تعدادی از شیشه‌های سفارت رژیم را شکستند، بدین باورند که ارتجاعی بودن جنبش سبز از این‌روست‌که رهبران آن ارتجاعی‌اند.

    برای مثال خانم ثریا شهابی در مقاله‌ای که برعلیه بهمن شفیق نوشته تا پاسخی به‌نامه‌ی سرگشاده‌ی عباس فرد، وحید صمدی و بهمن به‌حزب حکمتیست داده باشد، می‌نویسد: «سبز، یعنی جنبش به‌قدرت رساندن موسوی،  یک جناح چپ و کارگری دارد که از روی توهم به‌سبز چسبیده است، در حالیکه همسرنوشت و مٶتلف و متحد جنبش کارگری است!»[تأکید از من است]!

    از سفسطه‌ی «سبز،... یک جناح چپ و کارگری دارد که از روی توهم به‌سبز چسبیده است، در حالیکه همسرنوشت و مٶتلف و متحد جنبش کارگری است» که بگذریم؛ می‌رسیم به‌جوهره‌ی تحلیلی خانم ثریا شهابی از جنبش سبز. اگر از وی سؤال کنیم که آیا جنبش سبز ارتجاعی است؟ او جواب می‌دهد: آری. اگر از خانم شهابی بپرسیم که چرا این جنبش ارتجاعی و دستِ راستی است؟ او جواب می‌دهد: برای این‌که «سبز، یعنی جنبش به‌قدرت رساندن موسوی»!

    بدین‌ترتیب، معلوم می‌شود که خانم شهابی هیچ‌‌چیز از چگونگی و چرایی جنبش سبز و جوهره‌ی دستِ راستی و ارتجاعی آن نمی‌‌داند. به‌عنوان استدلال باید خدمت خانم شهابی گفت که گرچه در اغلب مواقع ̊ رهبری یک جنبش با خاستگاه و پایگاه طبقاتی بدنه‌ی آن، راستای حرکت، معیارهای ارزشی، ترند اندیشه‌هایی که موضوعیت جنبشی می‌گیرند، روابط با دیگر اقشار و طبقات، گسترش بین‌المللی آن جنبش با دیگر جنبش‌ها یا دولت‌ها و عوامل بسیار مؤثر دیگری هماهنگی و توازن دارد؛ اما جنبش سبز بدون موسوی و امثالهم هم ارتجاعی و دستِ راستی است. اگر خانم شهابی دقت می‌کردند، متوجه می‌شدند که ما در نوشته‌های فراوان خود تا آن‌جا به‌موسوی استناد کردیم تا آسان‌گیری ارتجاعی این جنبش را نشان  داده باشیم، نه این‌که به‌واسطه‌ی موسوی به‌این نتیجه رسیده باشیم که جنبش سبز ارتجاعی و دستِ راستی است.

    به‌هرروی، به‌دور از جنجال‌آفرینی‌های صرفاً سیاسی که یکی از کنش‌های چپ خرده‌بورژوایی در رابطه با جنبش سبز بوده است؛ منطق زندگی انقلابی و جهت‌گیری طبقاتی و سوسیالیستی حکم می‌کند که ابتدا موضوع مورد بحث را به‌طور نسبی بشناسیم و بعد دیگران را در زمینه‌ای که حقیقتاً صاحب نظر بوده‌اند، مورد حمله‌ی انتقادی خود قرار دهیم. نباید فراموش کرد که بین سرنگونی‌طلبی کیلویی (که نهایتاً به‌نجات‌دهنده‌ی سرمایه تبدیل می‌شود) با پراتیک طبقاتی در راستای سرنگونی سرمایه واستقرار دیکتاتوری پرولتاریا از زمین طبقه‌ی کارگر تا آسمان ابری خرده‌بورژواهای ورشکسته فاصله وجود دارد.

    [3] شأن نزول جنبش سبز و ضدیت با لنین، انقلاب اکتبر و کمونیزم را از قلم آقای برقعی بخوانیم و تفاوت آن را با ضدلنین‌گرایی برخاسته از درون حزب موسوم به‌کمونیسم کارگری در نظر بگیریم. برقعی علی‌رغم دیدگاه صراحتاً بورژوایی، فناتیک، مذهبی و ضدکمونیستی‌اش، ضمن این‌که تصویر دفرمه‌ای از اندیشه‌های لنین ارانه می‌کند تا به‌انکار آن‌ها بپردازد، اما گستاخی تهاجم مستقیم به‌‌لنین را ندارد و از او نیز نامی به‌میان نمی‌آورد. این «نقیصه» را آقای سعید صالحی‌نیا به‌عنوان یکی از نظریه‌پردازان جدید «حزب کمونیست کارگری» پر می‌کند و چند قدم از آقای برقعی پیش‌تر می‌رود[!؟]:

    «اين بار زير عنوان "جنبش سبز" طبقه‌ی متوسط با نام و نشان خود به ميدان آمده است. او از خودش می‌گويد نه به عنوان "پيش آهنگ طبقه‌ی کارگر" يا "مدافع اقشار فرودست"، لذا سعی نمی‌کند خود را به‌شکل محرومان درآورد. لباس ارزان قيمت بپوشد و با حرام کردن لذت ها بر خود به‌خلق محروم نزديک شود. می‌خواهد شيک بپوشد، شادی کند، پس از تظاهراتش به‌يک کافه يا پارک و اگر در خارج کشور است شايد به‌ديسکو برود. اگر جوان است آرايش می کند و اگر جوانی را پشت سر گذاشته لباس مرتب و تميز بر تن می کند. شعرهای انقلابی اش هم با آهنگ ضربی و موزيک پسند روز است. موقع شعار دادن و سرود خواندن کف می زند. اما در عين حال بيشترشان الله اکبر را از سر ريا نمی گويند و ميرحسين يا حسين را صادقانه فرياد می زنند و در تشييع جنازه ی آيت الله منتظری در جمعيت ميليونی بدون خدعه و نيرنگ شرکت می کنند و اعتقادات دينی برای عموم آنان محترم است». توجه داشته باشیم که عبارت «"پيش آهنگ طبقه‌ی کارگر"» تصویر دفرمه‌ای از لنین است.

    [4] این‌که چرا و در چه شرایطی خرده‌بورژوازی در ایران به‌چپ گرایش پیدا کرد و فرهنگ تجدد‌خواهانه و روشن‌فکرانه‌‌اش را عمدتاً براساس معیارهای چپ‌گرایانه ماهیت بخشید، به‌تحقیقِ بسیار وسیعی نیاز دارد که مقدمتاً باید پاسخ‌گوی ویژگی تحولات تاریخی در ایران و به‌خصوص در رابطه با شرایط پیشاسرمایه‌دارانه‌ی این کشور باشد. اما ازآن‌جاکه تا قبل از چنان تحقیق وسیع، لازم و همه‌جانبه‌ای نمی‌توان دست روی دست گذاشت و معطل ماند؛ چاره‌ای جز این نیست‌که با تکیه به‌بعضی از وقایع، فاکتورها و قانون‌مندی‌های اقتصادی‌ـ‌اجتماعی به‌استنتاج‌هایی برسیم ‌که ضمن هم‌‌راستایی با درک و دریافت ماتریالیستی از تاریخ، درعین‌حال پاسخ‌های لازم را به‌این سؤال نیز می‌دهند که: چرا تا قبل از ظهور و اضمحلال جنبش سبز، اقشار تجدد‌گرای خرده‌بورژوازی در ایران به‌لحاظ گرایش سیاسی‌ـ‌فرهنگی عمدتاً  به‌چپ گرایش داشتند؟

    موقعیت طبیعی در سرزمین پهناوری که بنا به‌خاصه‌ جفرافیایی‌اش «فلات ایران» نام‌ گرفته است، «شکلی از تولید» را ‌(به‌واسطه‌ی سلطه‌ی نسبتاً پایدار طبیعت در مجموعه‌ی فراگیرِ انسان‌ـ‌طبیعت) به‌روابط و مناسبات تولید تحمیل می‌کرد که علاوه بر تعیین‌کنندگی‌اش در رابطه با شکل مالکیت خصوصی و ساختارهای حکومتی (از یک‌طرف) و هم‌چنین تأثیرگذاری‌اش برچگونگی و روند مبارزه‌ی طبقاتی (از طرف دیگر)، ضمناً امکان انباشت مداوم ذخیره‌ی تولید در راستای تکامل تکنولوژی و ابزارآلات تولیدی را نیز به‌شدت کُند می‌کرد و حتی در موارد بسیاری در معرض تخریب‌های طبیعی و اجتماعی نیز قرار می‌داد. به‌بیان دیگرـ کمبود آب، الزام ساخت و نگهداری قنوات و سیستم آبیاری در ابعاد وسیع، الزام وجودِ دولت‌های متمرکزی که توان مدیریت آبیاری در ابعاد وسیع را داشته باشند، شکل‌گیری بوروکراسی دولتی و ارتش نسبتاً پایدار (از یک‌‌سو)؛ و وجود اقوام و ملل گوناگونی‌که گرایشِ گریز از مرکز را دامن می‌زدند و هرازچندگاهی به«‌شیوه‌ی تولید ایلغار» رومی‌آوردند (از دیگرسو) فراز و نشیب‌ها، معضلات و ـ‌در واقع‌ـ ویژگی‌هایی را به‌ساکنان فلات ایران تحمیل می‌کرد که ‌به‌جز اقتدارِ کمابیش شدید روحانیت و سیستم پادشاهی، و نیز اقتدار ولایت‌گونه‌ی شخص پادشاه (که معمولاً تحت نفوذ زنان درباری قرار داشت‌)، امکان انباشت مداوم در بستر رشد ابزارها، تکنولوژی و ملزوات آن را تا اندازه‌ی زیادی از بین می‌برد. این ویژگی‌ها و معضلات (بدون تقدم و تأخر زمانی یا علت و معلولی آن‌ها) عبارت‌اند از: مالکیت دولتی برزمین و سیستم مسلط تیول‌داری (اعم از اقطاع و سیورغال و غیره) ـ جابه‌جایی نسبتاً مداوم زمین به‌واسطه خاندان‌ها و شاهانی‌که تازه به‌قدرت دست می‌یافتند ـ فساد و توطئه‌های دائم درباری ـ جنگ‌های نسبتاً مداوم و بعضاً طولانی در درون و در بیرون ـ مالیات‌هایی که کمر رعیت را می‌شکست و نه تنها امکان انباشت را از او می‌‌گرفت، بلکه ادامه‌ی روند تولید را نیز با مخاطرات فراوان روبرو می‌ساخت ـ جهت‌گیریِ تولیدِ غیرکشاورزی به‌سوی اشیاءِ لوکس و صرفاً مصرفی ـ سلطه‌ی تجارت بر ‌تولید ـ امکان مهاجرت از روستا به‌شهر برای کارهای خانگی و فعلگی ـ و نیز عوامل کمابیش مهم دیگر.

    به‌هرروی، شرایط فوق‌الذکر و عوامل کمابیش تأثیرگذار دیگری که نیازی به‌ذکر آن‌ها نیست، بربستر فساد بسیار شدید سیاسی و اقتصادی در میان شاهان و درباریان قاجار که به‌لحاظ مالی اثرات شدیداً مخربی را برتولید داخلی‌ـ‌ملی می‌گذاشت و نیز رواج ورود کالاهایی که کارگاه‌های بومی را در نیمه‌ی دوم قرن 19 به‌ورشکستگی می‌کشاند، ‌مجموعاً‌ شرایطی را در قرن‌های 18 و خصوصاً 19 برای ‌جامعه‌ی ایران به‌وجود آورد که این جامعه از یک‌طرف توسط شاهزادگان و درباریان در ارتباطی منفعل با کشورهای اروپایی‌ قرار ‌گرفت و با بعضی از دست‌آوردهای تولیدی و فکری نوین آن‌جا به‌طور سطحی و عمدتاً از جنبه‌ی مصرفی آشنا شد؛ و از طرف دیگر، به‌لحاظ اقتصادی‌ـ‌تولیدی حرکتی را آغاز کرد که گذر ماه‌ها و سال‌ها فاصله‌ی افزایش‌یابنده‌ای را بین «این‌جا» و «آن‌جا» نشان می‌داد و جامعه‌ی ایرانی به‌‌طور روزافزونی این عقب‌ماندگی و فاصله‌ی خودرا‌ در زمینه‌ی اقتصادی‌ـ‌صنعتی و دست‌آوردهای فرهنگی [‌عمدتاً توسط تحصیل‌کردگان از فرنگ برگشته، تجار و صاحبان ثروت غیردرباری‌] بیش‌تر احساس می‌کرد.

    این ارتباط منفعل با غرب بربستر روند تحولات درونی جامعه‌ی ایران و نیز فاصله‌ی افزایش یابنده‌ی اقتصادی‌ـ‌صنعتی بین «این‌جا» و «آن‌جا»، در قرن 19 و خصوصاً نیمه‌ی دوم این قرن تحرکات گوناگونی را در ایران و در عرصه‌های گوناگون [از رفرم‌های درباری و بعضی سرمایه‌گذاری ناچیز صنعتی گرفته تا تأسیس مدارس جدید، ترجمه‌ی کتاب‌های روشن‌گرانه‌ی غربی و ایجاد تشکل‌های اجتماعی یا سیاسی شبه‌بورژوایی] به‌وجود آورد که مجموعاً جامعه‌ی ایران را در ارتباط فعال‌تری با جوامع صنعتی اروپا (خصوصاً انگلیس و روسیه) قرار داد و به‌جز رابطه‌ی تجاری و اقتصادی، نوع خاصی از گرایش به‌‌نوگرایی، تجددخواهی و مدرنیسم را عمدتاً در جنبه‌ی مصرفی و رفتاری بین برخی از تجار، پاره‌ای از شاهزادگان و در میان بخش‌هایی از آن جمعیت شهرنشینی که در مجموع طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی ایران به‌حساب می‌آمدند، به‌وجود آورد.

    گرچه جامعه‌ی ایران در نیمه‌ی دوم قرن 19متناسب با ظرفیت‌ها و ویژگی‌های تاریخی‌ـ‌اجتماعی خود، با احتساب ‌عوامل بازدارنده‌ی درونی و بیرونی‌اش و عمدتاً در آن بخش‌هایی که منافع و بستگیِ ویژه‌ای در بقای نظام مسلط تولیدی‌ـ‌اجتماعی نداشتند، از جوامع پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری تأثیر می‌پذیرفت و به‌لحاظ نظری نیز با بعضی از دست‌آوردهای فرهنگی و ایدئولوژیک آن‌جا در بعد محفلی آشنا می‌شد؛ اما حرکت لاک‌پشتی جامعه‌ی ایران و تغییرات به‌هم پیوسته‌ و شتاب‌گیرنده‌ی جوامع اروپایی چنان فاصله‌ی روبه‌افزایشی را بین «این‌جا» و «آن‌جا» به‌وجود می‌آورد که اساساً امکانی برای آشنایی عمیق و مداوم یا تحقق عملی آن دست‌آوردها باقی نمی‌ماند. بدین‌ترتیب، آن هنگام که نظام سرمایه‌داری در اروپا در اوج آفرینش تاریخی و نیز زایش ایدئولوژیِ لیبرالیستی خود و تبدیل این ایدئولوژی به‌یک هژمونی سیاسی‌ـ‌اجتماعی گسترده بود، در ایران اساساً امکانی برای جذب عملی و بازتولید آن ایده‌ها و دست‌آوردهای هژمونیک وجود نداشت؛ و آن هنگام هم که در ایران گروه‌بندی‌های تازه‌ای (‌عمدتاً‌ گرداگرد دربار، بازار و تجار) شکل گرفت که تا اندازه‌ای کنش‌گری ‌همان نیروهایی را داشتند که در غرب طبقه متوسط نامیده می‌شد، جوامع پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری در اروپا درگیر یکی از مهم‌ترین مراحل مبارزه‌‌ی طبقاتی و نیز آفرینش هژمونی باورها و راه‌کارهای سوسیالیستی در پاسخ به‌مبارزه‌ی شدت‌یابند کارگران برعلیه صاحبان سرمایه بود.

    به‌هرروی، آن‌ گروه‌هایی که در نیمه‌ی دوم قرن 19 از درون مناسبات و روابط پیشاسرمایه‌دارانه‌ی جامعه‌ی ایران  و براساس مناسباتی دیگرگون و جدید، یک طبقه‌ی متوسط و به‌لحاظ اقتصادی‌ـ‌تولیدی ناتوان را شکل می‌دادند، نه تنها به‌این امکان اجتماعی‌ـ‌طبقاتی دست نیافته بودند که دستگاه تبیین‌کننده‌ی موقعیت ویژه‌ی خود را در رابطه با موقعیت کلیت جامعه و هستی بیافرینند و به‌ابزار هویت‌بخشنده و هژمونیک خود تبدیل کنند، بلکه دائم در خطر آن قرار داشتند که به‌واسطه‌ی ناتوانی در تبیین خویش ـ‌حتی‌ـ هویت جداگانه‌ی خود را زیر فشار روحانیتِ شیعی نیز از دست بدهند. بنابراین، همان‌طور که بقای مناسبات درباری برای آخرین پادشاهان قاجار مشروط به‌استقراض پول از روس و انگلیس بود؛ چاره‌ی حفظ هویت جداگانه، بقای ایدئولوژیک و اعمال اجتماعی هژمونی طبقه‌ی متوسط نیز به‌استقراض و دست‌یابی به‌ایده‌هایی مشروط بود که هژمونی بورژوازی را در غرب تأمین کرده بود. گرچه چنین استقراضی از همان آغاز قرن 19 و خصوصاً در نیمه‌ی دوم آن قرن شروع شده بود؛ اما دو مسئله‌ مانع از این می‌شد که خرده‌بورژوازی در ایران بتواند ایده‌های عاریتی را متناسب با قد و قامت خود بازتولید کرده و روایت ویژه‌ی خودرا از آن‌ها بسازد: یکی، خاصه‌ی عمدتاً خدماتی‌ـ‌تجاریِ خرده بورژوازی بود که او را به‌‌سوی تابعیت از این ایده‌ها و درک سطحی از آن‌ها می‌راند؛ و دیگری، شدت‌یابی مبارزه‌ی طبقاتی در اروپا و نتیجتاً گسترش ایده‌های سوسیالیستی و جایگزینیِ هژمونی سوسیالیستی به‌جای هژمونی لیبرالیستی ـ‌به‌ویژه از آخرین دهه‌ی قرن 19ـ بود که [در ایران] تا دهه‌ی 90 قرن 20 هم طول کشید.

    بنابراین، بخش تحصیل‌کرده‌ی خرده‌بورژوازی ایرانی ‌از همان لحظه‌هایی که روندِ تبدیل شدن به‌یک قشربندی اجتماعی را آغازید، به‌جای تبیین کالایی، سودجویانه و لیبرالیستی از خود که متناسب‌ترین دستگاه اندیشگی برای توضیح و تبیین طبقاتی‌ـ‌احتماعی‌اش بود، از سرِ ناچاری دست به‌اندیشه‌هایی برد که به‌واسطه‌ی خاصه‌ی لاینفکِ برابری‌طلبانه‌ و سوسیالیستی‌‌اش تماماً با وجود او متناقض بود. نتیجه‌ی این انتخاب ناگزیر و تناقض ذاتی، رواج انواع و اقسام اندیشه‌هایی بود که علی‌رغم ظاهر سوسیالیستی‌شان، حاصل ساده‌سازی‌های توجیه‌کننده‌ی وضعیت «موجود» در جنبه‌ی ذاتی و سرمایه‌دارانه‌ی آن و نیز بعضی تغییرات در وجه ماهوی‌ این «وضعیت» بود. به‌هرروی، چپ خرده‌بورژوایی در ایران چنین زاده شد تا پس از حدود 100 سال فراز و نشیب در یک جنبش تماماً دست‌راستی منحل گردد و از هرگونه ارزش‌آفرینی اجتماعی تهی شود.

    گرچه خرده‌بورژوازی از همان آغاز نطفه‌گیری‌اش در بطن مناسبات و روابط پیشاسرمایه‌دارانه در ایران که با  اضمحلال بافت فکری شهرنشینی سنتی و به‌شدت مذهبی توأم بود، در موارد نه چندان معدوی به‌‌روایت‌ها و باورهای سوسیالیستی پناه برد تا هویت جداگانه‌ی خودرا در داخل و خارج حفظ کند و به‌هژمونی اجتماعی نیز دست یابد؛ اما مهاجرت روبه‌افزایش کارگران ایرانی در دو دهه‌ی آخر قرن 19 به‌ایالت‌های روسیه، سازمان‌یابی طبقاتی این کارگران در آن‌جا، آشنایی‌ با افکار سوسیالیستی و بازگشت‌شان به‌ایران نقش بسیار مهمی در الزامِ جهت‌گیری سوسیالیستی بسیاری از روشن‌فکرانی بازی کرد که خاستگاه طبقاتی‌شان مجموعاً همین خرده‌بورژوازی درحال شکل‌گیری بود.  کارگران مهاجری‌که به‌خارج (عثمانی و خصوصاً روسیه) می‌رفتند، در بازگشت̊ اندیشه‌هایی را باخود به‌ایران می‌آوردند که به‌واسطه‌ی طبقاتی و سوسیالیستی بودن‌شان در بافت باورهای مذهبی منحل نمی‌شد و شبکه‌ی تبادلات ویژه‌ی خویش را می‌ساخت. این شبکه‌ی روابط ویژه در میان مردم زحمت‌کش در اوایل قرن 20 ـ‌هم‌ـ به‌لحاظ ساختاری و ـ‌هم‌ـ به‌دلیل بارِ مفهومی‌اش نه تنها زمینه‌ی گرایش به‌چپ را در میان خرده‌بورژوازی که به‌لحاظ کمی رو‌به‌گسترش هم بود، به‌شدت دامن می‌زد، بلکه زمینه‌ی رویکردهای رادیکال و حتی بعضاً کمونیستی را هم فراهم می‌ساخت.

    گرچه کارگران مهاجرِ بازگشته از مناطقی‌که به‌شدت تحت تأثیر حزب سوسیال دموکرات روسیه بودند، با فشار خودبه‌خودیِ نیروی آگاهی، تربیت طبقاتی، شبکه‌ی ارتباطات و گرایش دموکراتیک و برابری‌طالبانه‌‌ی خود روشن‌فکران خرده‌بورژوا را به‌سوی ترقی‌خواهی و سوسیالیسم می‌راندند؛ اما این ارتباط و تأثیر، به‌دلیل عدم امکان بازتولیدش در ایران نه تنها هرگز نتوانست به‌یک رابطه‌ی متقابل و فراونده تبدیل شود، بلکه این باور خرافی (اما به‌صراحت بیان نشده) را به‌یکی از ارکان چپ خرده‌بورژوایی تبدیل شد که کارگران باید توسط چپ‌ها، مطابق با گرایش آن‌ها و اساساً در رابطه با سیاست و قدرت سیاسی سازمان بیابند. چرا؟ برای این‌که فعلیت اجتماعی خرده‌بورژوازی (به‌ویژه در مختصات اقتصادی‌ـ‌سیاسی ایران) اساساً سیاسی است و سازمان‌یابی اقتصادی برای او نمی‌تواند چیزی جز سرمایه‌گذاری اقتصادی باشد که مشروط به‌اجازه‌ی سرمایه‌های کلان است.

    طی 100 سال گذشته این دیدگاه برخاسته از بستر وجودیِ چپ خرده‌بورژوایی به‌طور مداوم بازتولید شده و تأثیرات مخربی هم در رابطه با سازمان‌یابی طبقاتی کارگران داشته است.

  • ایجاد حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگر یا التجا به‌نهادهای حقوق‌بشری!؟

    به‌جای مقدمه

    سرانجام اعتصاب غذای آقای شاهرخ زمانی پس از 47 روز در سوم اردیبهشت 1393 به‌پایان رسید و وب‌لاگ «کمیته حمایت از شاهرخ زمانی» چنین خبر داد که مسئولین زندانمتعهد شدند تا یکی‌ـ‌دو روز «شاهرخ را به‌سالن ۱۲ بند ۴ که مخصوص زندانیان سیاسی است، منتقل کنند». اغلب سایت‌هائی‌که خودرا به‌نحوی سرنگونی‌طلب معرفی می‌کنند، پایان این اعتصاب غذا را نوعی پیروزی اپوزیسیون یا دست‌کمْ گونه‌ای عقب‌نشینیِ جمهوری اسلامی در اثر فشارهائی برآورد می‌کنند که از خارج به‌رژیم وارد شده است. منهای میزان دقت یا اساساً درستی یا نادرستی این‌گونه برآوردها، اما آن‌چه در این رابطه قابل بررسی است، خواست خودِ شاهرخ زمانی از نهادهای بین‌المللی و حقوق‌بشری است. شاهرخ زمانی در دو پیامی‌که برایاحمد شهید(گزارش‌گر ویژه‌ی حقوق بشر سازمان ملل) وخانمناوی پیلای(کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل) فرستاد؛ و هم‌چنین در پیامش به‌سازمان جهانی کار خواهان اعمال فشارهای بین‌المللی برجمهوری اسلامی شده است. عین عبارات او چنین است:

    پیام اول به‌احمد شهید و ناوی پیلای:«... من ضمن این‌که مسولیت هرگونه عواقب و لطمات روحی، جسمی و جانی اعتصاب غذا را متوجه مسولین می‌دانم از آن جنابان می‌خواهم با فرستادنکمیته‌ی حقیقت‌یاببه‌این قتل‌گاه وفشارهای جهانی بر حکومت جمهوری اسلامی آن را وادار کنند، حداقل به‌قوانین مصوب خود در رعایت حقوق شهروندی و صنفی زندانیان مخصوصا تفکیک جرایم پایبند بوده و مرا به‌بند سیاسی بازگردانند؛ با تشکر از زحماتبی‌شائبه‌یشما»[تأکیدها از من است].

    پیام به‌سازمان جهانی‌کار:«... من با۴۴روز اعتصاب غذا و۲۱کیلو لاغری در اعتراض به‌این مساله در وضع وخیم و پریشانی قرار دارم. از جناب عالی و سازمان جهانی کار می‌خواهم در راستای وظایف قانونی و انسانی خودبا فشار بر جمهوری اسلامی جلوی این همه قانون‌شکنی، خفقان و سرکوب را گرفته...».

    پیام دوم به‌احمد شهید و خانم ناوی پیلای: «به‌جمهوری اسلامی فشار آوریدتا دست از این همه آزار و اذیت فعالان کارگری حتی در داخل زندانها برداشته و مرا به‌بند سیاسی برگردانند...».

    در این پیام‌ها که دادخواهی از نهادهائی را القا می‌کنند که ماورای وضعیت تهاجمی بلوک‌بندی‌ سرمایه‌های غربی و جامعه‌ی طبقاتی ایستاده‌اند، آقای زمانی براین باور است‌که «گزارش‌گر ویژه‌ی حقوق بشر سازمان ملل» و «کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل» ضمن این‌که بَری از هرگونه «شانبه»‌ای هستند، اساساً وظیفه و کرداری هم جز حقیقت‌یابی  ندارند. با همه‌ی این احوال،درخواست از نهادهای‌ «بین‌المللی» که به‌‌جمهوری اسلامی «فشار» بیاورند تا از حقوق به‌اصطلاح جهان‌شمول بشری و آزادی بیان دفاع کنند، درست همان‌طور که در جاهای دیگر (مثلا در یوگوسلاوی، عراق، افعانستان، لیبی، سوریه و اوکراین) دفاع کردند، فقط به‌شاهرخ زمانی محدود نمی‌شود. این‌گونه درخواست‌ها به‌ویژه پس از فروکش جنبش پروغربی و ارتجاعی سبز به‌یک نُرم سیاسی تبدیل شده است‌که برای زینت خویش از عنوان «کارگر»ی هم استفاده می‌کنند. برای مثال، وب‌لاگ «کمیته حمایت از شاهرخ زمانی» در اطلاعیه‌ای که پایان اعتصاب غذای آقای زمانی را اعلام می‌کند، شعارهائی را پیش می‌کشد که علی‌رغم کارگرنمائی ضمنی‌اش؛ اما نمونه‌ی بارزی از سیاست‌گرائی خرده‌بورژوازی پروغرب را به‌نمایش می‌گذارد: «پیش به‌سوی اتحاد بیش‌تر برای فشار بیش‌تر»؛ «پیش به‌سوی اعتراضات گسترده‌تر با شعار کارگر زندانی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد»!؟

    هرنوجوانی که آشنائی مختصری با امور سیاسی و طبقاتی داشته باشد، می‌داند که«پیش به‌سوی اتحاد بیش‌تر برای فشار بیش‌تر» ـ‌در واقع‌ـ خواهان بیش‌ترین فشار ممکن و متصور از هر سوئی است؛ و همه‌ی کسانی که حتی سرگرمی‌شان سرک کشیدن به‌‌اخبار سیاسی جهان است، می‌دانند که  فشار بیش‌ترِ بلوک‌بندی سرمایه‌های غربی از تحریم شروع می‌شود تا به‌بمباران و تهاجم نظامی بشردوستانه ختم شود. بازهم هرروزنامه‌خوان بی‌غرضی می‌داند که نهادهای حقوق‌بشری توسط بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب شاخته شده‌اند تا فشار و بیش‌تری فشار را به‌‌نهادها و دولت‌هایی وارد کنند ‌که  منافعشان با منافع این بلوک‌بندی کمابیش مغایر باشد. به‌هرروی، بدین‌ترتیب است که همه و خصوصاً همه‌چیز تخریب و نابود می‌گردد تا جاده‌ی انباشت دوباره‌ی سرمایه «تسطیح» شود. منهای استدلال عقلی، تجربه نیز نشان می‌دهد که چگونگی این تخریب در درجه‌ی چندم اهمیت قرار دارد: نمونه‌ی لیبی، سوریه، اکراین (و حمایت از فاشیست‌ها)، یا نمونه‌‌ی دیگری که برای ایران باید ابداع شود؟

    حقیقت این است‌که تعداد زندانیانی که هم‌اینک به‌خاطر فعالیت‌های طبقاتی و کارگری زندانی شده‌اند، حتی یک‌دهم زندانیانی هم نیستند ‌که یا دولتی‌های از قدرت رانده شده‌اند ویا از اعوان و انصار جنبش ارتجاعی و ضدکارگری سبز. براین اساس، چرا با تمرکز روی «شعار کارگر زندانی» باید آزادی «زندانی سیاسی» به‌طورکلی (یعنی: دولتی‌ها و اعوان و انصار جنبش سبر) را مطالبه کرد؟ چرا کارگران باید خودرا درگیر آزادی کسانی بکنند که درصورت بازگشت به‌قدرت ـ‌در بهترین صورت ممکن‌ـ همین بساط موجود را ادامه خواهند داد؟

    نه در این‌جا (یعنی: در طرح این شعار) اشتباهی صورت نگرفته است. شعار دهندگان ضدرژیم هستند و همه‌ی مخالفین ریز و درشت رژیم را متحدین خود می‌دانند. دامنه‌ی این اتحاد ـ‌حتی‌ـ بدانجا نیز می‌رسد که همه‌ی عواقب احتمالی شعار و عمل‌کرد«پیش به‌سوی اتحاد بیش‌تر برای فشار بیش‌تر» را نیز می‌پذیرند. این حرکت از زاویه منافع اجتماعی و تاریخی طبقه‌ی کارگر ارتجاعی  و هم‌سو با بلوک‌بندی سرمایه‌های غربی است.

    تناقضی‌که بیان آن مقدمتاً متناقض می‌نماید[!؟]

    اگر خواننده‌ی مفروضی، مطالعه‌ی این نوشته را در همین‌جا متوقف کند و به‌‌دنبال نتیجه بگردد، ممکن است در بیان ما تناقضی را ببیند: از یک‌طرف ادعا میکنیم که «این‌گونه درخواست‌ها [یعنی: درخواست از نهادهای بین‌المللی و حقوق‌بشری برای فشار به‌جمهوری اسلامی] به‌ویژه پس از فروکش جنبش پروغربی و ارتجاعی سبز به‌یک نُرم سیاسی تبدیل شده» است؛ و از طرف دیگر، به‌‌نقد و بررسی یکی از نمونه‌هایی می‌پردازیم  که علی‌الاصول باید همانند دیگر درخواست‌ها باشد، و نقد و بررسی‌اش برجسته کردن و ویژگی بخشیدن به‌آن خواهد بود! چنین خواننده‌ای ممکن است بپرسد که اگر این درخواست‌ها اکنون به‌یک نرم سیاسی تبدیل شده‌اند، پس چرا باید به‌این یکی پرداخت؟ این تناقض را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    حقیقت این است‌که درخواست آقای شاهرخ زمانی از نهادهای به‌اصطلاح بین‌المللی و مدافع حقوق بشر به‌دلیلی‌که هم‌اکنون به‌آن می‌پردازم با دیگر درخواست‌ها برای فشار به‌جمهوری اسلامی تفاوت بسیار زیادی دارد. تفاوت در این است‌که آقای زمانی نه تنها خودرا فعال مبارزات کارگری و سندیکائی می‌داند، بلکه درعین‌حال در مقام نظریه‌پرداز جنبش کمونیستی طبقه‌ی کارگر و سازمان‌دهنده‌ی حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگر نیز ظاهر شده است. او در همین رابطه مصاحبه‌ی پرطنطنه و دمدمه‌ای تحت عنوان «پاسخ‌های شاهرخ زمانی‌ فعال کارگری در بند به۹سوال پیرامون حزب سیاسی طبقه کارگر و ویژگی‌‌های آن» دارد که در ادامه‌ی همین نوشته بعضی از جنبه‌های آن را اشاره‌وار مورد بررسی خواهیم داد.

    به‌هرروی، تناقضی که در تیتر بالا به‌آن اشاره شده است [یعنی: «تناقضی‌که بیان آن مقدمتاً متناقض می‌نماید»]، برخاسته از منطق درونی این مصاحبه، و هم‌چنین تناقضی است که این مصاحبه با کنش‌های عملی آقای زمانی دارد. به‌عبارت دیگر، تصویری‌که آقای شاهرخ زمانی از سازمان‌یابی کمونیستی طبقه‌ی کارگر در این مصاحبه ارائه می‌کند، ضمن این‌که با کنش‌های سیاسی خودِ او در تناقض است، درعین‌حال تصویری نیمه‌کاریکاتوریک‌ـ‌نیمه‌جیمزباندی نیز هست که به‌هرصورت با واقعیت زندگی فروشندگان نیروی‌کار متناقض است. پس، بررسی مختصر و اشاره‌وار این تناقض‌ها آغاز کنیم.

    با پذیرش ادعای آقای شاهرخ زمانی که او با تشکیل «هیأت مؤسس سندیکای کارگران نقاش و تزئینات تهران و حومه»درصدد ایجاد تشکل سندیکائی برای کارکنان این محدوده‌ از فعالیت بوده است؛ و با پذیرش این مسئله که همه‌ی این‌گونه کارکنان ـ‌حقیقتاً‌ـ فروشنده‌ی نیروی کار هستند و فی‌نفسه کارگر محسوب می‌شوند؛ باید از آقای زمانی سؤال کرد که چه ربطی بین فعالیت سندیکائی و اعتصاب غذای حمایتی از دراویش گنابادی در زندان وجود دارد؟ آیا نعمت‌الهی‌ها (به‌طورکلی) و گنابادی‌ها (به‌طور مشخص) از متحدین طبقه‌ی کارگر به‌حساب می‌آیند که دفاع از آن‌ها به‌طبقه‌ی کارگر و فعالین این طبقه مربوط باشد؟ آیا اعتصاب غذای گنابادی‌ها در زندان در اعتراض به‌سطح نازل دستمزد کارگران بوده است که پشتیبانی از آن‌ها گامی در راستای منافع استراتژیک یا تاکتیکیِ طبقه‌ی کار به‌حساب بیاید و چنین اقدامی را به‌امری ناگزیر تبدیل کند؟ پاسخ به‌این سؤال‌ها و ده‌ها سؤال مشابه دیگر نه تنها به‌طور متواتر منفی است، بلکه این سؤال را نیز پیش می‌آورند که راستای طبقاتی و تاریخی این‌گونه اعتصاب‌ها و حمایت‌ها کدام است؟

    صرف‌نظر از بررسی متدولوژیک دیدگاه‌های مذهبی به‌هستی در کلیت خویش (که به‌هرصورت ماورائی و فرافکنانه هستند)؛ اما اسناد فراوان تاریخی نیز حاکی از این است‌که کَله و بدنه‌ی اصلی فرقه‌های گوناگون صوفی‌گری، اعم از این‌که در پوزیسیون یا بعضاَ در «اپوزیسیون» قرار داشته‌اند، و اعم از این‌که اسلامی، مسیحی، یهودی، بودائی وغیره باشند ـ‌‌همواره و در همه‌جا‌ـ بخش لاینفکی از طبقات حاکم بوده‌اند. تاریخ ایران نمی‌تواند از این قانونمندی عام استثنا باشد؛ و استثنا هم نبوده است. گذشته از ریشه‌های تاریخی این‌گونه مسائل، هم‌اینک نیز ستیز گنابادی‌ها با ولایت‌گرایان اسلامی‌ـ‌شیعیِ حاکم (که مجموعاً دنباله‌ای از جنبش ارتجاعی و پروغربی سبز نیز به‌حساب می‌آیند)، هیچ ربطی به‌‌توده‌های فروشندگان نیروی‌کار و زحمت‌کشان پیرامونی این طبقه ندارد.

    ارتباط‌هائی‌که پاره‌ای از این جماعت با کروبی و امثال او داشتند، تعلق خاطر آن‌ها به‌جنبش سبز، تفاسیری‌که از مقولاتی مانند «ولایت» و «قطب» و «اهل بیت» دارند، حمایتی‌که احمد شهید ومارکوس لونینگ (مسئول امور حقوق بشر در وزارت امور خارجه آلمان) از این جماعت می‌کنند، و دیگر مسائلی از دست ‌به‌این دلیل که در مجموع ستیزِ درون‌طبقاتیِ اقشار و طبقات حاکم به‌حساب می‌آیند‌، نه تنها هیچ ربطی به‌مبارزه‌ی کار برعلیه سرمایه ندارند، بلکه عامل غیرمستقیم سرکوب طبقه‌ی کارگر نیز به‌‌شمار می‌آیند. سنت زندانیان سیاسیِ چپ ـ‌نیز‌ـ به‌هنگام هم‌بندی با زندانیان سیاسی غیرچپ ویا برخاسته از ستیز دولتی‌ها و طبقه‌ی حاکمه ـ‌همواره و به‌درستی‌ـ ایجاد تعادل و توازنی بین احترام و فاصله (و نه هم‌سوئی با این افراد و جریانات) بوده است. بنابراین، اقدام به‌اعتصاب غذا در حمایت از اعتصاب غذای دروایش گنابادی در زندان از طرف کسی‌که خودرا فعال مبارزات کارگری و کمونیست می‌نامد، از دو زاویه ارتجاعی است: یکی از این‌ زوایه که با به‌رسمیت شناختن دعوای گروه‌بندی‌های درونی اقشار و طبقات حاکم، کلیت سیستم و مناسبات طبقاتی موجود را به‌مثابه‌ی سیستمی مبتنی‌بر خرید و فروش نیروی‌کار به‌رسمیت می‌شناسد؛ دیگر از این زاویه ‌که همین اقدام ارتجاعی را مبارزه‌ی کارگری و کمونیستی جا می‌زند و تلویحاً  کارگران را به‌پیروی از آن (که معنائی جز انفعال مطلق آن‌ها ندارد)، فرامی‌خواند.

    وقتی یک فعال صدیق کارگری ـ‌اعم از کمونیست یا غیرکمونیست‌ـ کارش به‌زندان می‌کشد (که این طبیعی است)، در زندان نیز با ‌همان اصول و شیوه‌ای زندگی می‌کند که در بیرون از زندان زندگی می‌کرد. منهای محدودیت‌های گوناگونی که اغلب بسیار شدید و بعضاً با شدت کم‌تری اعمال می‌شوند؛ اما مختصات عمومی زندان همان مختصات جامعه‌ی سرمایه‌داری است و زندانی نیز ـ‌علی‌رغم نافرمانی‌های آشکار و پنهان خود‌ـ ناگزیر تابع همان شیوه‌ی سیاسی حاکمی است که برجامعه حکومت می‌کند. بنابراین، فعال کارگری در زندان نیز با تلفیق خلاق و دیالکتیکی کار علنی و  غیرعلنیْ ارتباطات خودرا در سطوح گوناگون می‌گستراند، سازمان‌یابی طبقاتی را در همه‌ی ابعاد لازم و ضروری تدارک می‌بیند، با استفاده از ناچیزترین امکاناتْ سطح دانش و معلومات خود و مناسبات پیرامونی‌اش را بالا می‌برد، و از همه‌ مهم‌تر این‌که از هرگونه قهرمان‌گرائی و ماجراجوئی که او را زیر ذره‌بین پلیس قرار می‌دهد، پرهیز می‌کند.

    به‌عبارت روشن‌تر: فعال کارگری در زندان، ضمن این‌که عزت نفس و غرور طبقاتی و اطلاعات خودرا حفظ می‌کند، از اقداماتی‌که به‌امر سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی کارگران ربط مستقیمی ندارد، می‌گریزد؛ و به‌دنبال مفرهای قانونی‌ای می‌گردد که هرچه زودتر به‌عرصه‌ی اصلی مبارزه ـ‌به‌میان توده‌های کارگر‌ـ بازگردد. بدین‌ترتیب، فعال کارگری در زندان، به‌خاطر ‌وظایف طبقاتی‌اش، نباید درگیر مسائلی مانند اعتصاب غذای حمایتی از دراویش گنابادی ‌شود. چراکه اختلاف دراویش گنابادی با دولت جمهوری اسلامی به‌گونه‌ای است که زندان را هم برای آن‌ها به‌یکی از عرصه‌های ستیز سیاسی تبدیل می‌کند؛ درصورتی‌که برای فعال کارگری چنین نیست. گرچه همواره این احتمال وجود دارد که بعضی از فشارها و شرایطْ زندانی را به‌ستیز با زندان‌بان بکشاند؛ اما منهای پاره‌ای تدارکات طبقاتی که در ایجاد ارتباط با دیگر زندانی‌ها صورت می‌گیرد، زندان در بسیاری از مواقع و به‌ویژه در حال حاضر که پالس‌های فراوان و عاشقانه‌ای بین بخشی از زندانی‌ها و نهادهای حقوق‌بشری رد و بدل می‌شود، عرصه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی و کارگری نیست.

    با همه‌ی این احوال، شواهد و قرائن حاکی از این است‌که اعتصاب غذای حمایتی آقای شاهرخ زمانی (که ظاهراً به‌نزاع مستقیم با امور زندان‌بانیِ جمهوری تبدیل گردید)، درعین‌حال امری ایدئولوژیک است و از ‌باورهای سیاسی او سرچشمه می‌گیرد. نگاهی به‌پاسخ شاهرخ زمانی به‌«۹سوال پیرامون حزب سیاسی طبقه کارگر و ویژگی‌‌های آن» نشان می‌دهد که او ضمن فاشیستی دانستن دستگاه حاکمه برایران، نگاه بسیار مثبتی هم نسبت به‌جنبش سبز دارد. آقای زمانی در مصاحبه‌ی مزبور 9 بار صفت «فاشیستی» را در توصیف جمهوری اسلامی به‌کار می‌برد و دو بار هم از عبارت «رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی» استفاده می‌کند. بنابراین، به‌باور آقای زمانی جمهوری اسلامی یک دولت متعارف بورژوائی (مثل دولت‌های پاکستان، شیلی و مانند آن) نیست که عامل تغییرات‌ آن‌ عمدتاً در درو‌نش نهفته باشد، بلکه برعکسْ عامل تغییر آن ـ‌به‌واسطه‌ی خاصه‌ی لاینفک فاشیستی‌اش‌ـ عمدتاً بیرونی و به‌اصطلاح بین‌المللی است! بنابراین، تقاضای او از نیروهای «بین‌المللی» که به‌جمهوری اسلامی فشار بیاورند تا فلانْ بهمان بشود، و بهمانْ فلان، امری آگاهانه و ایدئولوژیک است. گرچه در ادامه‌ی این نوشته بازهم به‌‌اعتقادات ایدئولوژیک آقای زمانی و باور او به‌نقش تعیین‌‌کننده‌ی «خارج» بازمی‌گردیم؛ اما نگاهی به‌دریافت و تحلیل او از جنبش سبز نیز مؤید همین نتیجه‌ای است تا همین‌‌جا گرفته‌ایم: «دلایل محکمی داریم که هیچ کدام از احزاب پتانسیل تبدیل شدن به‌حزب طبقه کارگر را ندارند از جمله می‌توانخیزش توده‌ها در سال 88را مثال زد که اگر یکی از احزاب موجود پتانسیل کارگری شدن را داشتندسال 88 بهترین شرایط را برای کارگری شدنرا ارایه داد»[تأکید از من است]!

    آن‌چه در تاریخ معاصر ایران به‌جنبش سبز ویژگی می‌بخشد، به‌جز پایگاه و خاستگاه طبقاتیِ عمدتاً خرده‌بورژوائی‌ و اساساً غرب‌گرایانه و نئولیبرالی آن، حمایت بسیار گسترده‌ای نیز بود که مدیای بلوک‌بندی سرمایه‌داری غرب و خصوصاًBBCاز آن ‌کردند. همین حمایت برون‌مرزی و غربی از جنبش سبز است‌که در دستگاه ایدئولوژیک آقای شاهرخ زمانی به«خیزش توده‌ها» تعبیر می‌شود و در شرایط مفروض او می‌بایست زمینه‌ی «کارگری شدن[یک جنبش نئولیبرالی و ‌بورژوائی]را ارایه» می‌کرد. گذشته از این که فیل آقای زمانی در دل دست راستی ترین جنبش تاریخ معاصر ایران یاد هندوستان کرده و افسوس میخورد که چرا حزب کمونیستی سوپر انقلابی اش را درست نکرده، بسیاری از اطاق‌های فکریِ بلوک‌بندی سرمایه‌های غربی (یعنی: بنیادگراترین آن‌ها) با نتایج عملی این‌گونه نظریه‌پردازی‌ها نه تنها هیچ‌گونه مخالفتی ندارند، بلکه در مقام تشویق صاحبان چنین «اندیشه»هائی نیز برمی‌آیند. آنها به اندازه کافی عاقل هستند که بدانند چنین شعار پردازیهائی تنها در خدمت دفاع هشیارانه تری از همان جنبش دست راستی قرار دارند. همانطور که حمید تقوائی نیز حمایت خویش از اپوزیسیون ارتجاعی سوریه را با این مستدل می کند که کمونیستهای کارگری باید رهبری ارتش آزاد را در دست می گرفتند و اجازه نمی دادند که نیروهای ارتجاعی رهبری آن را به دست بگیرند.

    نخبه‌گرائی و جسارت به‌جای هم‌بستگی طبقاتی و تبادل اندیشه‌ی انقلابی

    جوهره و کلیت آرزوها، تصورات و کنش‌های آقای شاهرخ زمانی (که سهواً اندیشه نام گرفته‌اند[!؟])، نخبه‌گرایانه، قهرمان‌پرورانه، بورژوائی و ارتجاعی است. در این رابطه و به‌منظور ورود به‌بحث به‌چند عبارت از آقای زمانی نگاهی بیندازیم[تمام تأکیدها از من است]:

    ـ «چنین حزبی متشکل از پیشروترین ، رزمنده ترین وجسورترینعناصر این طبقه....» است.

    ـ «حزب طبقه کارگر آگاه ترین، متشکل ترین وجسورترینعناصر طبقه کارگر را متحد می‌سازد».

    ـ«... و به حرکت درآوردن فعال ترین و مومن ترین وجسورترینمبارزین طبقه کارگر...».

    ـ «در شرایط موجود بدون گردآوری جدی ترین وجسورترینمبارزین راه سوسیالیزم و انقلاب کارگری نمی توان از حزب سیاسی و از اتحادیه های کارگری صحبت کرد».

    ـ «در شرایط سرکوب هار استارت کار صد در صد باید با سازماندهیجسورترین، آگاه ترین و فداکارترین مبارزین سوسیالیستی ـ کارگری که به طور تمام وقت به فعالیت انقلابی تا حد جان فشانی اعتقاد دارند».

    ـ «حزب سیاسی از میان آگاه ترین، پیشروترین،جسورترینو متشکل ترین افراد طبقۀ کارگر برای سرنگونی حاکمیت سرمایه داری و برقراری حکومت کارگری».

    ـ«... اقدام به‌تربیت و کادرسازی از میان فداکارترین وجسورترینانقلابیون را در الویت...».

    بدین‌سان است که در «اندیشه»های آقای شاهرخ زمانی «جسارت» (که اساساً بُروزی فردی دارد و در بیش‌تر مواقع نیز کنشی صرفاً فردی را نشان می‌دهد)، جای دوستی و اعتماد و هم‌بستگی طبقاتی را می‌گیرد تا او به‌جای نمونه‌ی تیپیک توده‌های کارگر (در میانگین همه‌ی توانائی‌ها و ناتوانائی‌هایشان)، «ترین»ها و نخبگان را نشانه بگیرد و سلول‌های حزبی‌اش را در تابعیت از یک مرکزِ خارج‌نشین تشکیل بدهد! در ادامه به‌این مسئله بازمی‌گردیم.

    در مورد آقای زمانیْ این فقط «اندیشه» نیست‌که زیر سلطه‌ی «جسارت»، نخبگی و «ترین»‌ها قرار می‌گیرد. عملِ او نیز (البته با استفاده‌ی زیرکانه از فرصت‌های مناسب[!؟]) قهرمان‌گرایانه است و به‌گونه‌ای «جسارت» را تبلیغ می‌کند تا به‌توده‌های کارگر بگوید: کارِ هر بُز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می‌خواهد و مردِ کهن!

    نه، ما طنز را جای واقعیت ننشانده‌ایم، این خود واقعیت است‌که ضدطبقاتی و ضدکمونیستی عمل می‌کند. پیام اعتصاب غذای 47 روزه‌ی آقای زمانی که در دفاع ارتجاعی از دراویش گنابادی شروع شد، به‌مردم کارگر و زحمت‌کش چه چیزی جز این است‌ که باید قهرمان و فداکار باشند تا از توانائی‌هائی ویژه‌ای برخوردار شوند؟ این‌‌گونه پیام‌های رازآمیز و به‌اصطلاح عملی به‌هرصورت قهرمانانه و از نوع «جسورترین»ها به‌حساب می‌آیند، و خواه‌ـ‌ناخواه تأثیری تحقیرکننده برمخاطب می‌گذارند. از استثنائات غیرقانونمند و قابل بحث و بررسی که بگذریم، حتی یک کارگر که تیپیک به‌حساب بیاید و از میانگین توانائی‌ و ناتوانائی‌های توده‌ی امروز کارگران برخوردار باشد، به‌چنین دعوتی پاسخ مثبت نمی‌دهد. عکس این قضیه (یعنی: فرار کارگران از این‌گونه رفتارهای غیرعادی، عمدتاً نمایشی و رژیم‌چنجی) محتمل‌الوقوع‌تر است.

    حال که همه‌چیز این‌چنین قهرمان‌گرایانه و خارج‌نشین است، پس چرای آقای زمانی هیچ‌یک از جریاناتی را که در خارج از ایران خودرا کمونیست معرفی می‌کنند و بنا به‌تعارفات خودِ او «کم و بیش نیروهایی در داخل دارند و حتی برخی می‌توانند ادعای داشتن اعتبار توده‌ای داشته باشند[!!]» قبول ندارد و خودرا به‌طور غیرمستقیم بهیکی از آن‌ها وصل نمی‌کند؟ آیا او جز فحاشی سیاسی برعلیه جمهوری اسلامی که فقط به‌ساختار سیاسی‌اشبرمی‌گردد، تحلیلی از روند انباشت سرمایه در ایران یا بررسی‌ِ متفاوتی از آرایش سیاسی جهانی ارائه کرده است‌که هم‌پالگی‌هایِ هم‌اکنونْ خارج‌نشینِ خودرا به‌رسمیت نمی‌شناسد؟ طبیعی است‌که پاسخ سؤال نهفته در این حکم منفی است؛ اما مسئله به‌احتمال بسیار قوی از این قرار است‌که آقای زمانی ضمن این‌که اول باید به‌خارج بیاید و پناهنده شود، سهم خود را نیز می‌طلبد که با محاسبه‌ی 47 روز اعتصاب غذا چندان هم ناچیز نخواهد بود.

    منصور اسانلو که نه کمونیست بود، نه چندبار اعتصاب غذا کرده بود و نه «تئوریسین» جنبش نوین کمونیستی بود و حزب‌ساز، وقتی زیر چتر حمایت‌های «بین‌المللی» قرار گرفت، چنان قیمتش بالا رفت که با سازگارا هم‌پیاله شد؛ لابد کار آقای زمانی چنان بالا می‌گیرد که با رؤسای سازگارا هم‌پیاله خواهد شد. شاید هم به‌همین دلیل است ‌که همین آقای زمانیِ به‌اصطلاح سرسخت و سازش‌ناپذیر، مشروط به‌این‌که سهم مکفی و جایگاه مناسب[!؟] در پله‌هائی به‌دست بیاورد که با پشتیبانی نهادهای حقوق‌بشری احتمال ناچیزی از دست‌یابی به‌قدرت را تداعی کند، از نرم هم نرم‌تر می‌شود تا با پند و اندرز «همه [را] باهم» به‌سوی انقلاب بشتاباند: «تمام نحله‌های سوسیالیستی را فرامی‌خوانیم به‌دور از هرگونه فرقه‌گرایی و سکتاریسم و توهمات کاریزماتیک و همچنین تعریف‌های دلخوش‌کنک از حرکات و انحرافات خود به‌خودی و تشکل‌های بی‌بو و بی‌خاصیت غیرانقلابی تمامی توان خود را در جهت ایجاد کمیته و نشریه مشترک سازمانده برای سازماندهی و ایجاد سلول‌ها و کمیته‌های کمونیستی در داخل کشور و اتصال زنده تشکیلاتی ـ سیاسی با کارگران در راستای تشکیل حزب واقعی بنمایند...»!؟

    تصور نخبه‌گرایانه و قهرمان‌پرورانه‌ی آقای شاهرخ زمانی از حزبِکمونیستیِ طبقه‌ی کارگر، انقلاب اجتماعی و به‌ویژه از خودش به‌طور دینامیک و بدون اطلاع او، این رهبر خودگماره‌ی کارگری را به‌سوی ایدآلیسمی فوق‌العاده مبتذل و خشن می‌کشاند تا در محدوده‌ی نگاه نیمه روستائی‌اش، انسان و هستی بی‌کران را در یک جعبه‌ی مقوائی بگنجاند و خدایی «تازه» را برفراز آن بگمارد. همین شامورتی‌بازی نیمه‌سوسیال دمکراتیک‌‌ـ‌نیمه‌مجاهدینی است که ماورائیتِ تکان اولیه را که خودِ او باشد، به‌عنصر بیرونی تبدیل می‌کند تا در پس این خارجیت، بلوک‌بندی سرمایه‌های غربی سخن بگوید: «مرکز هدایت و ارتباطات این ساختار[یعنی:حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگر]باید به‌علت عدم دسترسی دشمن خارج از ایران باشد».

    به‌هرروی، «چنین تشکیلاتی باید براساس یک مرکز غیرقابل دسترس خارجی و برپایه تشکیلات غیرمتمرکز... بنیان‌گذاری شود»؛ و «واحدهای داخلی[نیز]باید براساس اصول تشکیلاتی غیرمتمرکز یعنی عدم تداخل، عدم تمرکز و عدم تسری اطلاعات سازماندهی شوند» تا «از طریق نشریه سیاسی سراسری و مرکز سازماندهی[یعنی: یک «‌مرکز هدایت غیرقابل دسترس»]... رهبری» گردند. بدین‌ترتیب، یک مرکزیت خارجی و «‌هدایت غیرقابل دسترس» باید سلول‌های مجزا از همِ داخلی را هدایت و رهبری کند تا به‌لحاظ گستره‌ی اختیار و تمرکز قدرت خارجی تا مرز خدایی عروج کند؛ و مفهوم «سانترالیسم دموکراتیک» را همانند دیگر واژه‌ها و عبارات و مفاهیم مارکسیستی به‌گند بکشاند.

    نه، استفاده از عبارت به‌گند کشیدن در مورد مفهوم و رابطه‌ی «سانترالیسم دموکراتیک» هیچ ربطی به‌توهین یا تحقیر ندارد. چراکه صرفاً توصیف‌ همان بلایی است‌که مصاحبه‌ی آقای زمانی به‌سر مفهوم «سانترالیسم دموکراتیک»  می‌آورد. یک مرکزیت خارجی و «‌هدایتِ غیرقابل دسترس» را در نظر بگیریم که واحدهای داخلی‌اش را به‌مثابه‌ی «سلول» و با استفاده از شیوه‌ی «سانترالیسم دموکراتیک» به‌اصطلاح رهبری می‌کند. آیا این عبارت‌پردازی صِرف و به‌گند کشیدن مفاهیم مارکسیستی نیست؟ وقتی که یک مرکزیت (اعم از این‌که در دسترس باشد یا غیرقابل دسترس) «سلول»های مطلقاً جدای از یکدیگر را «رهبری» می‌کند، کاری که می‌کند رهبری نیست، فرماندهی است؛ و استفاده از عبارت «سانترالیسم دموکراتیک» فقط پوششی برای لاپوشانی این شیوه‌ی مستبدانه است.

    از آن‌جا‌که فرض محال، محال نیست؛ فرض کنیم که «سلول»های مطلقاً جدای از یکدیگر با خاصه‌ی «عدم تداخل، عدم تمرکز و عدم تسری اطلاعات» شکل گرفتند و توسط یک مرکزیت خارجی و «‌هدایتِ غیرقابل دسترس» رهبری هم شدند. حال سؤال این است‌که این «سلول»های مطلقاً جدای از یکدیگر چگونه می‌توانند «کنگره» تشکیل بدهند و «کمیته مرکزی» انتخاب کنند و اصل «سانترالیسم دموکراتیک» راهنمای کار خود قرار بدهند؟ گرچه حداقلی از فعالیت سازمان‌‌گرانه در درون طبقه‌ی کارگر نشان می‌دهد که اصول اختراعی آقای زمانی (یعنی: اصول سه‌گانه‌ی «عدم تداخل، عدم تمرکز و عدم تسری اطلاعات» و به‌همراه «مرکز غیرقابل دسترس خارجی»اش مطقاً عبارت‌پردازی است و هیچ‌گونه مابه‌ازای واقعی ندارد؛ اما فرض کنیم که چنین «سلول»هایی واقعاً شکل گرفتند و خواستند «کنگره» تشکیل بدهند و «کمیته مرکزی» انتخاب کنند و اصل «سانترالیسم دموکراتیک» را نیز راهنمای کار خود قرار بدهند. در همین‌جاست‌که حتی در سطح یک فانتزی ساده هم متوجه می‌شویم که اصول سه‌گانه‌ی «عدم تداخل، عدم تمرکز و عدم تسری اطلاعات» نه تنها کشک است، بلکه آب این کشک چنان زیاد است‌که اصلاً کشک هم نیست، فقط بلوف است. بلوفی که گذشته از جنبه‌های دیگرش، در عین‌حال ابزار سهم‌خواهی از همین چپ پروغربی و رژیم‌چنجی است‌که آقای زمانی وضعیت فی‌الحال موجود آن را به‌زیور «تئوریک» هم آراسته می‌گرداند. به‌هرروی، «عدم تداخل، عدم تمرکز و عدم تسری اطلاعاتِ» سلول‌های مطلقاً جدای از یکدیگر هرگز امکان برگزاری «کنگره» و انتخاب «کمیته مرکزی» نخواهند داشت؛ و بدین‌سان، اصل «سانترالیسم دموکراتیک» تا ابد در فضا معلق می‌ماند. البته این احتمال را نباید از نظر دور داشت‌که نمایندگان این سلول‌های مطلقاً جدای از هم چه‌بسا با چشم و گوش‌های بسته در کنگره‌ی حزب مفروض شرکت کنند!!؟

    [لازم به‌توضیح است‌که آقای زمانی در مصاحبه‌اش به‌طور مکرر از کلمه‌ی «سلول» و عبارت «ستاد فرماندهی» استفاده کرده است].

    تحمل فانتزی آقای شاهرخ زمانی تا‌این‌جا (یعنی: در حد فانتزی کنگره و این قبیل مسائل) چندان دشوار نیست؛ اما این فانتزی دنباله‌ی بسیار ظریفی دارد که درک و هضم آن بسیار دشوار است: تشکیلات مذکور «در داخل باید ازانقلابیون حرفه‌ایکه بر فن مبارزه با پلیس سیاسی مسلح بوده وتمام وقت در خدمت تشکیلاتبوده و تا حد جان‌فشانی مبارزه می‌کنند، تشکیل شود». از دیگرسو، اما «این واحدها یا سلول‌های کمونیستی مستقر در داخل باید براساس اصول فعالیت کمونیستی مستقل وخودکفا پی‌ریزی شودکه چهار چوبۀ ان موارد زیر می باشد 1ـ تبلیغ (عمومی ـ شخصی)، 2ـ ترویج و آموزش، 3ـتدارک ـ مالیه، 4ـ سازمانگری». سلول‌هایی که از یک طرف باید متشکل از «انقلابیون حرفه‌ای» باشند و «تمام وقت در خدمت تشکیلات» قرار بگیرند؛ و از طرف دیگر به‌لحاظ «تدارک ـ مالیه» نیز باید به‌گونه‌ای «خودکفا پی‌ریزی» گردند، احتمالاً از موجودات فضایی تشکیل می‌گردند که نه نان می‌خورند و نه هزینه‌ی مسکن دارند و نه لباس می‌پوشند!! اما فراتر از طنزِ بیان‌کننده‌ی حقیقت، «مرکز غیرقابل دسترس خارجی» هزینه‌ی زندگی این سلول‌های حرفه‌ای و تمام‌وقت خودرا را از کجا می‌آورد؟

    مونتاژی بی‌مایه به‌قصد انکار ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا

    وقتی ‌مصاحبه‌ی آقای شاهرخ زمانی درباره‌ی «حزب سیاسی طبقه کارگر و ویژگی‌‌های آن» را با دقت بیش‌تری نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که حرف‌های او حتی یک جمله هم از مونتاژ بی‌مایه آن به‌اصطلاح بحث‌هایی که چپ‌های سابق را به‌خود مشغول کرده است، فراتر نمی‌رود. همین خاصه‌ی مونتاژی (و در واقع: سرهم‌بندی شده‌ی) حرف‌های اوست‌که مانع از این می‌شود که در کنار برافراشتن پرچم ‌نهادهای حقوق‌بشری، مقوله‌یدموکراسی بورژوائیرا در صدر گفته‌های خود قرار دهد. مقوله‌ای که به‌هرصورت چیزی جز بیان فریب‌کارانه و سانتی‌مانتال استثمار نیروی‌کار توسط سرمایه و پیامدهای ضدانسانی آن نیست.

    آقای زمانی پس از این‌که لنین را «رهبر بزرگ کارگران» و «کبیر» می‌نامد و از «ایده های سترگ لنین کبیر» حرف می‌زند و به‌لنین به‌عنوان «معمار بزرگ حزب و حکومت پرولتری» ارجاع می‌دهد، این نقل‌قول را از لنین می‌آورد که: "سازمانی از انقلابیون حرفه‌ای به‌ما بدهید ما روسیه را آزاد خواهیم کرد". اگر آقای زمانی اشاره‌ای به‌منبع این نقل‌قول می‌کرد، تحقیق در مورد درستی و نادرستی آن ساده بود؛ اما بدون چنین اشاره‌ای فقط می‌توان به‌کلیت اندیشه‌ی لنین مراجعه کرد. به‌هرروی، به‌نظر من مقوله‌یآزاد کردن روسیهیا «روسیه را آزاد خواهیم کرد» با دیدگاه لنین هم‌خوانی ندارد؛ چراکه مسئله‌ی محوری اندیشه و عمل لنین (چه آن‌جاکه آشکارا از این کلمه استفاده می‌کند و چه آن‌جاکه به‌هردلیلی اشاره‌ی مستقیمی به‌آن نمی‌کند)، دیکتاتوری پرولتریا و نه آزادی روسیه است. از همین‌روست‌که اغلب چپ‌های سابق (که امروز به‌‌دستِ‌راستی‌ترین سیاست‌های سرمایه جهانی دل بسته‌اند)، درست مثل جن از بسم‌الله، حتی از کلمه‌ی دیکتاتوری پرولتاریا هم می‌گریزند؛ و درست به‌همین دلیل است‌که آقای زمانی از «حکومت کارگری»[بارها]، «حکومت سوسیالیستی» و «حکومت پرولتری» حرف می‌زند، اما حتی یک‌بار هم به‌دیکتاتوری پرولتاریا اشاره نمی‌کند. چرا؟ لابد برای این‌که بخش هنوز خوب بورژوازی (مثل سبزها ویا همین دراویش گنابادی) ناراحت خواهند شد و اتحادشان با پرولتاریا را قطع خواهند کرد!!؟

    وقتی آقای زمانی از «طبقه کارگر به‌عنوان نیروی اصلی انقلاب و رهایی بشریت و حاکمیت شورایی و دمکراتیک انقلابی» حرف می‌زند، ظاهراً رادیکالیسم انقلابی را به‌اوج رسانده است؛ اما چشم اسفندیار این رادیکالیسم که اوج را به‌حضیض می‌کشاند، «حاکمیت شورایی و دمکراتیک انقلابی» است. اگر قرار براین باشد که حاکمیت شورائیْ «دمکراتیک» عمل کند، به‌ویژه به‌این معناست‌که به‌جز شوراهای مربوط به‌کارگران و زحمت‌کشان، شوراهای مربوط به‌خرده‌بورژوازی و بورژوازی هم باید در قدرت حضور داشته باشند. بنابراین، درهم شکستن ماشین دولتی بورژوائی تا اطلاع ثانوی که مستلزم یک انقلاب اجتماعی واقعی است، به‌تعویق می‌افتد. به‌هرروی، منهای پاره‌ای از گروهبندی خرده‌بورژوازیِ هم‌سو شده با پرولتاریا و هم‌گام با انقلاب اجتماعی، اما وجود کوچک‌ترین سایه‌ای از بورژوازی در قدرت سیاسی معنایی جز جابه‌جائی قدرت از یک بخش و قشر بورژوائی به‌بخش و قشرِ دیگری از بورژوازی به‌قیمت جان و شرف و کار توده‌های طبقه‌ی کارگر ندارد.

    کپی‌برداریِ آقای زمانی از گفتمان‌های سوسیال دمکراتیک که این روزها رواج هم گرفته‌اند، فقط به‌عدم بیان(یا در واقع: انکارِ)ضرورت تدارک و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا (به‌مثابه‌ی تاکتیک انقلاب اجتماعی در راستای رهایی استراتژیک نوع انسان) ختم نمی‌شود. او ازجمله براین بارو است‌که جنبش سوسیالیستی از جنبش کارگری جداست که باید با هم پیوند داده شوند. او در این مورد می‌نویسد: «آگاهی انقلابی ـ کمونیستی به‌عنوان علم شرایط رهایی کارگران و سازماندهی مبارزه طبقاتی، انقلاب و حاکمیت مستقیم شورائیبه‌عنوان ادامه علوم پایه‌ای جامعهجدا از مبارزه خود به‌خودی کارگرانتوسط جنبش سوسیالیستی ایجاد و به‌درون مبارزه طبقاتی برده می‌شود، (حال آگاهی دهنده یا رساننده آگاهی می‌تواند کارگر انقلابی و آگاه باشد یا کمونیست و سوسیالیست انقلابی که به‌روند و علم رهایی انسان اگاهی یافته و از طبقه خود کنده شده به‌طبقه کارگر پیوسته است)»[تأکیدها از من است]. بدون این‌که قصد نقد و بررسی جامع عبارت‌پردازی‌های آقای زمانی را داشته باشم، در باره‌ی عبارات بالا باید بگویم:

    اولاًـ چیزی به‌عنوان «علوم پایه‌ای جامعه» وجود ندارد کهدانش مبارزه‌ی طبقاتی«ادامه»‌ی آن باشد؛ و هرچه در این زمینه ارائه می‌شود، بیش از هرچیز به‌منظور فریب طبقه‌ی کارگر است.

    دوماً‌ـ ‌علی‌رغم این‌که انسان ادامه‌ی نوع خاصی از میمون است‌، اما تفاوت آن‌چه بورژوازی «علوم پایه‌ای جامعه» می‌نامد بادانش مبارزه‌ی طبقاتیبسیار بیش‌تر از تقاوتی است‌که انسان با میمون دارد؛ چراکهنقطه‌ی آغازِتفاوت بین انسان و میمون طبیعی بود، درصورتی‌که نقطه‌ی آغازین تفاوت «علوم پایه‌ای جامعه» بادانش مبارزه‌ی طبقاتینه تنها اجتماعی، بلکه طبقاتی است.

    سوماً‌ـ گذشته از این تعارف که «اگاهی دهنده یا رسانندهآگاهی می‌تواند کارگر انقلابی و آگاه باشد»؛ باید به‌این سؤال جواب داد که چرا و براساس کدام قانونمندی «کمونیست و سوسیالیست انقلابی...به‌روند و علم رهایی انسان آگاهی» دست می‌یابد؛ چرا این «آگاهی» به‌کندن او از طبقه‌اش و پیوستن به‌طبقه‌ی کارگر منجر می‌گردد؛ و چه تضمینی وجود دارد که این «کمونیست و سوسیالیست انقلابی» این‌بار از طبقه‌ی کارگر نکند و دوباره به‌طبقه‌اش نپیوندد؟

    چهارماً‌ـ چرا آن روشن‌فکرانی ‌که از طرف «جنبش سوسیالیستی»دانش مبارزه‌ی طبقاتیرا «ایجاد و به‌درون مبارزه طبقاتی» خودبه‌خودی می‌برند، به‌عنوان رهبر مبارزات و جنبش کارگری تثبیت نخواهند شد و خواسته یا ناخواسته «این اصل بنیادی مانیفست کمونیست» را که آقای زمانی نقل می‌کند، نقض نمی‌کنند: «آزادی طبقه کارگر بدست خودش میسر است». آیا بیم از این‌که مبادا آزادی طبقه‌ی کارگر به‌دست خودش، اما با کله‌ی ایجادکنندگان «علم شرایط رهایی کارگران» و نتیجتاً تثبیت آن‌ها میسر شود، بی‌مورد است؟ نه بی‌مورد و نابه‌جا نیست؛ چراکه به‌جز استدلال ماتریالیستی‌ـ‌دیالکتیکی، تاریخ 150 سال گذشته از این‌ تثبیت شدن‌ها فراوان در سینه دارد.

    توصیف عبارت «اگاهی دهنده یا رسانندهآگاهی می‌تواند کارگر انقلابی و آگاه باشد» با کلمه‌ی «تعارف» به‌این دلیل است‌که کلیت مصاحبه‌ی آقای زمانیدانش مبارزه‌ی طبقاتیرا عنصری تصویر می‌کند که از سوی روشن‌فکران سوسیالیست با مبارزات خودبه‌خودی کارگران «پیوند» می‌خورد. این عبارات را باهم نگاه کنیم:

    ـ «جنبش سوسیالیستی به‌عنوان حوزه فعالیت روشنفکران انقلابی طبقه کارگر، در پیوند و تلفیق آگاهانه و دیالکتیکی با مبارزات خود به‌خودی کارگران...»؛

    ـ«حزب طبقه کارگر از تلفیق دیالکتیکی جنبش سوسیالیستی با جنبش مبارزاتی طبقه کارگر بر بستر پراتیک انقلابی به‌وجود...»؛

    ـ «اگر قرار باشد طبقه کارگر خود به‌خود آماده شود دیگر کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها به‌چه دردی می‌خورند، چه نیازی به‌آنها باقی می‌ماند».

    البته ناگفته نماند که آقای زمانی برای این‌که چرا«کمونیست و سوسیالیست انقلابی» از طبقه‌ی خودشان کنده می‌شوند و به‌طبقه‌ی کارگر می‌پیوندد، دلیل هم دارد:«چطوری که بخشی از اشرافیت فئودالی با بریدن از این طبقه در موقعیت آن قرار می‌گیرند، به‌همین صورت بخشی از ایدئولوگهای بورژوائی که به‌درک نجات کل جامعه رسیده‌اند از وی بریده و در موقعیت طبقه کارگر قرار می‌گیرند». در این رابطه باید به‌آقای زمانی یادآور شد که اگر حقیقتاً «بخشی از اشرافیت فئودالی» از طبقه‌ی خود بریده باشند، به‌هیچ‌وجه دلیل این نمی‌شود که «بخشی از ایدئولوگهای بورژوائی» از طقبه‌ی خود ببُرند و به‌طبقه‌ی کارگر بپیوندند؛ چراکه بریدن از طبقه‌ی فئودال و پیوند با طبقه‌ی سرمایه‌دار گذر از یک نظام درحال زوال طبقاتی و ورود به‌نظامی سودآورِ طبقاتیِ دیگر است؛ درحالی که گذر از نظامِ سودآور سرمایه‌داری و پیوند با طبقه‌ی کارگر، گذار از جامعه‌ی طبقاتی به‌جامعه‌ی سوسیالیستی و کمونیستی است. تفاوت این دو شکلِ بریدن و پیوند خوردن، تفاوتی از آسمان مالکیت‌ خصوصی تا زمین لغو کارِ مزدی و رفع هرشکلی از استثمار است.

    شاید بعضی از روشن‌فکرانِ برخاسته از مناسبات خرده‌بورژوایی‌ و خرده‌بورژوایی‌گونه، زیر فشار آن‌چه به‌آگاهی معذب نام‌گذاری می‌شود، به‌مارکسیسم ودانش مبارزه‌ی طبقاتیگرایش پیدا کنند و گام‌هایی هم در  راستای مبارزات طبقه‌ی کارگر بردارند؛ اما آزادی طبقه‌ی کارگر (که مقدمتاً از تشکل این طبقه در دولت و سپس لغو کار مزدی و رفع هرگونه حاکمیتی برفراز مولدین و جامعه به‌طورکلی گذر می‌کند)، تنها در صورتی امکان‌پذیر است‌که به‌دست و با کله‌ی خودِ کارگران متحقق گردد. بنابراین،حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگرنه تنها «ستاد فرماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری»، بلکه مهم‌تر از آن، دانشگاه پلی‌تکنیکِدانش مبارزه‌ی طبقاتیدر پروسه‌ی عمل مبارزاتی و نیز تربیت کادرهایی است که توان رهبری همه‌ی ابعاد مبارزه‌ی طبقاتی را دارا باشند. بنابراین،حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگرهمان بستر و هم‌چنین همان شبکه‌‌ای از مناسبات اساساً (نه مطلقاً) کارگری است که‌ به‌طور هم‌زمان در همه‌ی ابعاد و عرصه‌های مبارزه‌ی طبقاتی مبارزه می‌کند؛ مبارزه‌ی توده‌های کارگر و زحمت‌کش را در روندی اعتلایی و روبه‌تکامل سازمان می‌دهد؛ کادرهایی را آموزش می‌دهد و تربیت می‌کند که توان رهبری همه‌ی ابعاد و اشکال مبارزه‌ی طبقاتی را دارا باشند؛ و بالاخره تولید‌، انکشاف‌ و تکاملدانش مبارزه‌ی طبقاتیرا نیز به‌عهده دارد.

    گرچه این درست است‌که «بدون وجود مارکس، انگلس، رزا لوکزامبورک و لنین» و مانند آن‌ها «بعنوان مشعل‌های فروزان آگاهی کمونیستی» نمی‌توان «از تشکیل حزب مستقل طبقه کارگر صحبت کرد»؛ اما این حقیقت را نیز نمی‌توان نادیده انگاشت‌که خلاقیت کمونیستی هریک از این مشعل‌های فروزان به‌همان اندازه‌‌ای که بیش‌تر به‌درون طبقه‌ی کارگر رفتند و بیش‌تر با مبارزه‌ی طبقاتی کارگران آمیختند و بیش‌تر به‌جرئی از طبقه‌ی کارگر تبدیل شدند، رادیکال‌تر و پیچیده‌تر و سازمان‌دهنده‌تر شد. بنابراین، باید دست از این اعتقاد خرافی برداشت‌کهدانش مبارزه‌ی طبقاتی«توسط جنبش سوسیالیستی ایجاد و به‌درون مبارزه طبقاتی برده می‌شود»؛ چراکه این دانش (که در واقع، دانش رهایی نوع انسان نیز هست) تنها در رابطه و در درون مبارزه‌ی طبقاتی است‌که امکان تولید و بازتولید می‌یابد. نتیجه این‌که اگر بتوان به‌‌سایه روشن‌هایی تحت عنوان جنبش سوسیالیستی اشاره کرد، تنها درصورتی به‌پیامبران و قدیسین به‌اصطلاح خوب و «زمینی»[!!] اشاره نکرده‌ایم که اساس اشاره‌ای که می‌کنیم به‌جنبش کارگری باشد و طیف معینی از این جنبش را نشان بدهد.

    خاستگاه خرده‌بورژوازی عاصی و نگاه ایدآلیستی سوسیال دمکراتیک (که نهایتاً ذات هستی را چیزی جز ایده‌ی متحول نمی‌فهمد)، در برابر واقعیت‌های مادی به‌دوآلیسم زشتی منجر می‌گردد که ضمن به‌رسمیت شناختن هستی مادی ـ‌اما‌ـ تغییر و حرکت آن را به‌گونه‌ای پنهانْ در تابعیتِ ایده‌ی متحول و خودپویا قرار می‌دهد. در این‌جاست‌که سوسیال دمکرات به‌این نتیجه می‌رسد کهدانش مبارزه‌ی طبقاتی«توسط جنبش سوسیالیستی ایجاد و به‌درون مبارزه طبقاتی برده می‌شود»؛ بدین‌ترتیب‌که مادیت را اساساً به‌طبقه‌ی کارگر وامی‌سپارد، و تغییر و حرکت را به‌روشنفکران انقلابی برخاسته از مناسبات خرده‌بورژوایی. به‌بیان دیگر، عصیان در برابر مالکیت خصوصی و آرزوی عمومیت بخشیدن به‌آنْ بین «اندیشه» و «عمل»، و هم‌چنین بین «درون» و «بیرون» تناقضی را می‌بیند که به‌نوعی باید برآن فائق آمد. این باور کهدانش مبارزه‌ی طبقاتی«توسط جنبش سوسیالیستی ایجاد و به‌درون مبارزه طبقاتی برده می‌شود»، حاصل توفق ذهنی برهمین تناقض است‌که در حقیقت با تلاش برای ‌پنهان کردن آن، به‌وحدتی کاذب دست می‌یابد. وحدت کاذبی که ناگزیر ‌خود (یعنی: تناقض) را آشکار می‌کند و در امر سازمان‌‌یابی طبقاتی و کمونیستی به‌‌برتری جوهره‌ی متحرک هستی (به‌‌مثابه‌ی ایده) می‌رسد تا ‌سلطه بر مادیت حمل‌کننده‌ی این ایده (یعنی: توده‌های کارگر) را یادآور شود و نهاد‌های مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی را به‌تثبت بکشاند؛ و در بهترین فرض ممکنْ بوروکراسی صاحبان اندیشه را (اعم از روشن‌فکر یا کارگر) درپی‌داشته باشد. اما نگاه مستقیم (یعنی: رها از قیودات برخاسته از مالکیت خصوصی، و سلطه‌طلبی فردی و نجبه‌گرایی‌) به‌هستی چنین اشعار می‌دارد که «اندیشه» و «عمل»، درست عین «درون» و «بیرون» در وحدتی زاینده و پویا قرار دارند. بدین‌ترتیب که «اندیشه» وجه درونی «عمل»، و «عمل» وجه بیرونی «اندیشه» است؛ و هیچ «درونی» نیز بدون آن مرزهائی که «بیرون» را تعیین می‌کنند، نمی‌تواند وجود داشته باشد. بنابراین، ضمن این‌که در عام‌ترین مفهومْ بین «درون» و «بیرون» تغایر و تضاد وجود دارد، اما در نسبت معین وحدتی برقرار است که می‌تواند موضوع عمل نیز قرار بگیرد.

    در نتیجه، این درست است‌که «بدون وجود مارکس، انگلس، رزا لوکزامبورک و لنین» و مانند آن‌ها «بعنوان مشعل‌های فروزان آگاهی کمونیستی» نمی‌توان «از تشکیل حزب مستقل طبقه کارگر صحبت کرد»؛ اما این حقیقت را نیز نمی‌توان نادیده انگاشت‌که خلاقیت کمونیستی هریک از این مشعل‌های فروزان به‌همان اندازه‌‌ای که بیش‌تر به‌درون طبقه‌ی کارگر رفتند و بیش‌تر با مبارزه‌ی طبقاتی کارگران آمیختند و بیش‌تر به‌جرئی از طبقه‌ی کارگر تبدیل شدند، رادیکال‌تر و پیچیده‌تر و سازمان‌دهنده‌تر شد. باید توجه داشت که «جزء» همواره تابع «کل» است؛ و «کل» نیز در مناسبات مادی و واقعی (نه تصرف‌های ذهنی)، علی‌رغم افت و خیزهای بسیار، اما نهایتاً و ناگزیر روندی روبه‌تکامل را می‌پیماند.

    علی‌رغم این‌که آقای زمانی براین باور است‌که وجود تشکل مستقل کارگری مشروط به‌«‌پیوند ارگانیگ میان جنبش سوسیالیستی با جنبش خود به‌خودی کارگران» است، و علی‌رغم این‌که بارها از «جنبش سوسیالیستی» نام می‌برد؛ اما به‌جز چند نام [مارکس، انگلس، لنین، رزالوکزامبورگ، حیدر عمواوغلی و سلطان‌زاده]، هیچ تحلیل و تصویر دیگری از «جنبش سوسیالیستی» نمی‌دهد. بنابراین، بدون این‌که پُر بی‌راه رفته باشیم، می‌توانیم نتیجه‌گیری کنیم که آقای زمانی چنین القا می‌کند ‌که اگر تعداد نسبتاً قابل توجهی کارگر (مثلاً 50 تا 100 نفر) در گروه‌های چند نفره (مثلاً 5 نفره) بعضی از نوشته‌های نام‌بردگان بالا را بخوانند و پس از مدت زمان نه چندان طولانی‌ای دور هم جمع شوند و چند نفر (و ازجمله خودِ آقای زمانی) را به‌خارج بفرستند تا «نشریه سیاسی سراسری» چاپ کنند و به‌ایران بفرستند، سنگ بنایحزب کمونیستی طبقه‌ی کارگرگذاشته شده ‌است!؟ اگر چنین تصوری در موردحزب کمونیستی طبقه‌ی کارگروجود داشته باشد (که وجود هم دارد)، حقیقتاً نشانه‌ی ساده‌لوحی است. اما این واقعیت را نباید فراموش کرد که ساده‌لوحی در امر مبارزه‌ی طبقاتی ـ‌خواه یا ناخواه‌ـ آب را به‌آسیاب سرمایه می‌ریزد.

    این تصور ساده‌لوحانه ازحزب کمونیستی طبقه‌ی کارگربراساس این دریافت تقدیرگرایانه شکل گرفته ‌که انقلاب را قطاری تصور می‌کند که مقصد نهایی‌اش صرفاً سرنگونی دولت حاکم است. بنابراین، باید آن‌قدر نیرو داشت و آن‌قدر هوشیار بود تا بتوان به‌موقع روی این قطار پرید و کار را تمام کرد! منهای انواع گوناگون منافع ریز و درشت، اما همین تصور ساده‌لوحانه نیز یکی از عوامل جایگزینی سرنگونی فراطبقاتی و رژیم‌چنجی با انقلاب اجتماعی است‌ که بسیار فراتر از سرنگونی، باید ماشین دولتی بورژوازی را درهم خرد کند، پروسه‌ی سوسیالیزه کردن تولید و توزیع را به‌همراه بازآفرینی فرهنگ و آموزش و غیره بیاغازد، و بالاخره از صدها زاویه به‌طرف جامعه‌ی کمونیستی حرکت کند. چنین درک و برآوردی از مسیر انقلاب اجتماعی به‌حزبی نیاز دارد که صدها برابر پیچیده‌تر، آگاه‌تر و توده‌ای‌تر از تصور موجود و ولگار از حزب است.

    گرچه عام‌ترین پراتیکحزب کمونیستی طبقه‌ی کارگرسازمان‌دهی و درعین‌حال سازمان‌یابی در عرصه‌های گوناگون مبارزه‌ی توده‌ای و کمونیستی است که از اتحادیه و تعاونی و انواع نهادهای هم‌یاری تا ارگان‌های کمونیستی و تدارکات نظامی را شامل می‌شود؛ اما چنین حزبی بدون پروسه‌ی شتاب‌گیرنده و پیچیده‌شونده‌ای از مبارزه‌ی خلاقانه در عرصه‌های گوناگون فرهنگی، هنری، ادبی، زیبا‌یی‌شناسی، اخلاق و مانند آن؛ و هم‌چنین بدون تبیین‌ عمیق و گسترده‌ای از اقتصاد، سیاست، فلسفه، تاریح و مسائلی از این دست ـ تصور انقلاب اجتماعی را برای همیشه در حد تصور باقی خواهد گذاشت. از همین‌روست که از این‌جا تا حزب قدرتمند کمونیستی طبقه‌ی کارگر انبوه عظیم و فشرده‌ای ازکارِ تاریخاً ضروری وجود دارد که اساساً توسط توده‌های کارگر انجام شدنی است. بنابراین، یکی از وجوه سازمان‌دهی کمونیستی و حزبیْ ایجاد شبکه‌ای از مناسبات انقلابی است‌که بتواند نیرو‌های نهفته‌ی طبقه‌ی کارگر را برای انجام این انبوه عظیم و فشرده‌ی کار تاریخاً ضروری رها کند.

    از دیگرسو، حزب کمونیستی طبقه‌ی کارگر بدون پیوندهای رادیکال و انقلابی در عرصه‌ی جهانی همانند پرنده‌ای است‌که می‌خواهد با یک بال همانند عقاب ‌پرواز کند. بنابراین، تلاش در راستای سازمان‌دهی و سازمان‌یابی کمونیستی طبقه‌ی کارگر درعین‌حال مستلزم تلاش در راستای سازمان‌یابی و سازمان‌دهی یک انترناسیونالیسم پرولتری و انقلابی نیز هست. همان‌طورکه سازمان‌دهی و سازمان‌یابی کمونیستی طبقه‌ی کارگر در جغرافیای سیاسی ایرانْ ‌فراتر از تبیین تئوریکِ هستیِ نظام سرمایه‌داری امروز و نیز بیان ویژگی‌های مبارزه‌ی طبقاتی‌، مستلزم گشت و گذاری هدفمند و پراتیک در درون تمام واحدها و نهادهای کارگری به‌منظور ایجاد ارتباط با توده‌های کارگر و زحمت‌کش است؛ سازمان‌دهی و سازمان‌یابی انترناسیونالیسم پرولتری نیز فراتر از تبیین تئوریکِ آرایش‌هایی‌که سرمایه جهانی به‌خود می‌دهد، درعین‌حال مستلزم دوری جستن از نهادهای به‌اصطلاح بین‌المللی و حقوق‌بشری فی‌الحال موجود و جستجو در عرصه‌ی جهانی برای دریافت‌ها و کنش‌های پرولتری نیز می‌باشد. برخلاف تصاویری که مدیای تحت کنترل بلوک‌بندی بورژوازی غرب می‌پردازند، نگاه‌ها و کنش‌های هم‌سویی که بتوانند به‌یک انترناسیونالیسم پرولتری تبدیل شوند، به‌اندازه‌ای مادیت دارند که بتوان اولین گام‌ها را در این زمینه برداشت.

    اشاراتی مختصر به‌چند نکته‌ی اساسی

    آقای زمانی با وجود بعضی نفرین‌هایی که حواله‌ی حزب توده و اکثریتِ بعد از قیام بهمن می‌کند، اما شکل‌گیری این حزب را تا یک سال پس از کودتای 28 مرداد 1332 «علی‌رغم انحرافات مشخص»، «گنجینه گرانبهایی از تجارب انقلابی در عرصه تشکل و آگاهی» طبقه‌ی کارگر می‌داند. اگر قرار براین باشد که این شیوه‌ی نگاه و بررسی را نام گذاری کنیم، مناسب‌ترین نام شیوه‌ی نگاه نیمه‌توده‌ای‌ است. گذر زمان پرتو بیش‌تری روی دیگرِ این نیمه می‌اندازد.

    آقای زمانی به‌کرات انگشت تأکید خودرا روی کارگران «موسسات بزرگ مانند نفت، پتروشیمی و ماشین سازی‌ها» می‌گذارد و مرفه‌ترین بخش‌های طبقه‌ی کارگر را انقلابی‌تر برآورد می‌کند. این نگاه ضمن این‌که بار نخبه‌گرایانه دارد، به‌لحاظ تجربی هم با تاریخ مبارزه‌ی کارگری در ایران نا‌هم‌خوان است. چراکه تا حال حاظر بیش‌ترین تعداد کارگران چپ و کمونیست از واحدهای کوچک‌تر و نه «موسسات بزرگ» برخاسته‌اند. از طرف دیگر، بخش‌هایی‌که آقای زمانی نام می‌برد، دقیقاً همان بخش‌هائی هستند‌که می‌توانند به‌اشرافیت کارگری تبدیل شوند و در ازای امتیازات بیش‌تر خودرا به‌اتحادیه‌گرائی صرف محدود کنند. به‌این عبارات نگاه کنیم: «به‌غیر از ماشین‌سازی، پتروشیمی و نفت و کلاً قسمت مولد بزرگ به‌عنوان پرولتر واقعی دیگر بخشهای آن از قابلیت سازماندهی ارگانیک و سراسری به‌علت پراکندگی و انفرادی بودن کمتر برخوردار هستند و تأثیر چندانی در روند انقلاب و سرنگونی ریشه‌ای نظم موجود و انقلاب اجتماعی ندارند». بدین‌ترتیب، بنا به‌داده‌های خودِ آقای زمانی از میان «7/12 میلیون خانواده کارگری که حداقل 50 میلیون نفر می‌شوند»، کم‌تر از یک میلیون‌شان تأثیر به‌سزائی در «روند انقلاب و سرنگونی ریشه‌ای نظم موجود و انقلاب اجتماعی» خواهند داشت. چرا چنین است؟

    ـبرای این‌که «تسلط نظام طفیلی ـ دلالی سرمایه‌داری وابسته براساس تقسیم کار بین‌المللی در تعیین مواد خام عمدتاً نفت و گاز و نیروی‌کار ارزان برای سرمایه‌داری جهانی در نتیجه عقب ماندگی شدید اجتماعی و قطب‌بندی ناقص طبقاتی که عناصر رانده شده از مناسبات ماقبل سرمایه‌داری به‌صورت جمعیت حاشیه تولید و بی‌هویت (دکلاسه) با شغل‌های کاذب تلنبار شده در حاشیه شهرهای بزرگ و یا به‌صورت بوروکراسی عظیم اداری ـ نظامی بی‌مصرف شکل می‌گیرند». به‌این می‌گویند تحلیل اقتصادی از زاویه جنبش سبز که درعین‌حال نخبه‌گرائی را نیز به‌حداکثر ممکن آن رسانده است.

    پس از گذشت نزدیک به‌صد سال از انقلاب اکتبر و گذشت 165 سال از بیانیه اتحادیه کمونیست‌ها ‌که طرح «انقلاب مداوم» را پیش کشیدند و هم‌چنین با وجود رخنه‌ی مناسبات سرمایه‌داری به‌همه‌ی اطراف و اکناف آفریقا و این ادعا که خانواده‌های کارگری در ایران «حداقل 50 میلیون نفر می‌شوند»، هنوز هم آقای شاهرخ زمانی برنامه‌ی حداقل‌ـ‌حداکثر را تبلیغ می‌کند و «عدم درک رابطه برنامه حداقل، حداکثر و مطالبات سوسیالیستی و دمکراتیک» را یکی از مهم‌ترین علل پراکندگی طبقه‌ی کارگر و عدم شکل‌گیری حزب کمونیستی این طبقه قلمداد می‌کند. در نگاهی سطحی چنین می‌نماید که آقای زمانی عقاید خودرا از یک عتیقه فروشی قرض گرفته است؛ اما با کمی تأمل می‌توان دریافت که این عقاید نه تنها عتیقه نیستند، بلکه بیش از حد هم پست‌مدرن تشریف دارند. داستان از این قرار است‌که با طرح مطالبات دمکراتیکِ حداقلی در برابر مطالبات حداکثریِ سوسیالیستی می‌توان ناتوانی جنبش سبز را جبران کرد و این‌بار توده‌های کارگر را به‌خیابان کشید و در درون جناح‌بندی‌های رژیم به‌پای خرده‌بورژوازی پروغرب و بلوک‌بندی سرمایه‌های غربی قربانی کرد تا هم احمد شهید خشنود شود و دمکراسی برقرار گردد و هم دراویش گنابادی به‌خواسته‌ی خود برسند. به‌همین دلیل است‌که «نشریه مرکزی سراسری... با اهدافسازماندهی سراسری مبارزات عمومی دمکراتیکو کارگری ـ سوسیالیستی باید محل بازخورد تئوری انقلابی با پراتیک مبارزاتی و ارائه راه حل‌ها و تجارب عملی بیلان کار سلولهای کمونیتسی» باشد. بدین ترتیب‌که سلول‌های کمونیستی (که باید متشکل از کارگران باشند) «محل بازخورد تئوری انقلابی با پراتیک مبارزاتی و ارائه راه حل»ها در جهت «اهداف سازماندهی سراسری مبارزات عمومی دمکراتیک» خواهند بود.

    یکی از تفاوت‌های آقای شاهرخ زمانی با صاحبان دهکدهای پوتمکین که به‌واسطه‌ی همین نهادهای مقوائی و به‌اصطلاح کارگری در نقش ‌سخن‌گویان طبقه‌ی کارگر ظاهر شده‌اند و در رابطه با حضور در نهادهای به‌اصطلاح کارگری و «بین‌ا‌لمللی» مسابقه هم گذاشته‌اند، این است‌که آن‌ها اموراتشان (از همه‌ی جنبه‌های متصور) با همان دهکده‌های پوتمکین می‌گذرد، اما امورات آقای زمانی بدون حزبی که طرحش را داده و باید رهبرش هم باشد، اصلاً نمی‌گذرد. ازهمین‌روست‌که علی‌رغم این‌که جناب زمانی خود را به‌عنوان یکی از دو عضو«هیأت مؤسس سندیکای کارگران نقاش و تزئینات تهران و حومه» معرفی می‌کند، اما بدون این‌که فرصت را از دست بدهد آنتی‌سندیکالیسم سوپر انقلابی حزب کمونیست کارگری، گروه‌های موسوم به‌‌لغو کارمزدی و بقیه چپ‌های سابق را به‌عاریت می‌گیرد تا بنویسد: «واقعاً سفسطه و خیانت است که توهم و بردگی صنفی کارگران در نبود حاکمیت و استقلال فکری ـ سیاسی آن را در قالب اتحادیه و سندیکا برای دلالی و فروش بهتر نیروی کار برای طبقه سرمایه‌دار و با قبول این بردگی با نام استقلال و تشکل مستقل کارگری در بوق کرنا دمیده، تطهیر کرده و ماست مالیزه کنیم. رفقای ساده دل ما باید بدانند از سندیکا و اتحادیه بالاتر در انقلاب 57  صد و شصت و سه شورای کنترل کارگری به‌عنوان نطفه حاکمیت کارگران تشکیل شدند، در خلا حزب سیاسی کارگران نه تنها نتوانستند مستقل باشند و یا استقلال خود را حفظ کنند بلکه به‌کاریکاتور وسپس به‌چماق رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی تبدیلشدند»[تأکید از من است].

    ـحقیقتاً که باید به‌قدر کافی بی‌شرم بود تا بتوان شوراهایی را که با خون و زندگی کارگران انقلابی، کمونیست و شریف آبیاری شدند، «‌چماقرژیم فاشیستی جمهوری اسلامی» نامید؛ اما چنین به‌نظر می‌رسد که وقتی شور حسینیِ حزبیتْ آقای زمانی را فرامی‌گیرد، نه تنها تشکیل حزب عجق وجق خود را مقدم برتشکل‌های سندیکایی می‌فهمد و تجربه‌ی شوراگرایانه‌ی طبقه‌ی کارگر را هم ‌«به‌چماق رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی تبدیل» می‌کند، بلکه گفته‌های جعلی خودش را هم در همین مصاحبه فراموش می‌کند که گفته است: «در تاریخ مبارزات طبقاتی، طبقه کارگر برای تقویت همبستگی طبقاتی در جهت سرنگونی نظم سرمایه داری و حاکمیت بلاواسطه طبقاتی اش اساساً۳تشکل عمده بناماتحادیه ، شورا و حزب سیاسی به‌عنوان اشکال جدایی‌ناپذیر سازماندهی مبارزه طبقاتیو انقلاب و حاکمیت کارگری شکل قوام یافته و تثبیت شده است»[تأکید از من است].

    ـگرچه حقیقت این است‌که تلاش در راستای ایجادحزب کمونیستی طبقه‌ی کارگرو بالطبع وجود چنین حزبیْ پتانسیل کمی و کیفی سازمان‌یابی سندیکائی را به‌طور بسیار مؤثری بالا می‌برد و امکان کنش‌های طبقاتی‌تر، رادیکال‌تر و گستره‌تری را برای اتحادیه‌های کارگری فراهم می‌آورد؛ اما هم‌چنان که با مراجعه به‌تاریخ می‌توان فهمید، ریشه‌ها‌ی پیدایش اتحادیه‌های کارگری ـ‌حتی‌ـ به‌پیش از شکل‌گیری اولین مفاهیم مارکسیستی و درک ضرورت سازمان‌یابی حزبی‌ـ‌کمونیستی طبقه‌ی کارگر برمی‌گردد. بنابراین، کنش‌گران صدیق سندیکائی (نه صاحبان دهکده‌های پوتمکین) را به«سفسطه و خیانت» متهم کردن و کنش‌های شوراگرایانه‌ی طبقه‌ی کارگر در قیام بهمن را، با همه‌ی نارسایی‌های ادراکی و طبقاتی‌شان، «چماق رژیم... جمهوری اسلامی» دانستن در بهترین صورت ممکنْ نشانه‌ی ذهنی آشفته و شوریده برای انقلابی است‌که هدف نهایی‌اش دست‌یابی به‌حقوق‌بشر و دمکراسی است‌که به‌طور اتوماتیک با دیکتاتوری پرولتاریا متناقض است.

    ـلازم به‌توضیح است‌که تا آن‌جاکه از مصاحبه‌ی آقای زمانی می‌توان فهمید، روش او در طرح نظرات بورژوایی و پروغربی‌اش این است‌که ابتدا چند عبارت ظاهراً انقلابی و رادیکال را با سوءاستفاده از نام مارکس و لنین می‌آورد تا ضمن توضیح و تفسیر این عبارات ظاهراً رادیکالْ نظرات پروغربی، حقوق‌بشری و دمکراسی‌طلبانه‌ی خودرا نیز به‌خورد طرف مقابل بدهد. بازهم لازم به‌توضیح است‌که این روش مختص آقای شاهرخ زمانی نیست و تقریباً همه‌ی چپ‌های سابق که امروز سینه‌چاک موازین دموکراسی و حقوق‌بشر شده‌اند، خودرا زیر چنین شیوه‌ای از بیان پنهان می‌کنند.

    آخرین سخن

    آقای زمانی ضمن باور به‌ایجاد «یک مرکز غیرقابل دسترس خارجی»، در عین‌حال از «پیوند مبارزاتی با کلیه اشکال مبارزاتی طبقه کارگر در داخل کشور» و «در محیط  کار و زندگی کارگران» نیز گفتگو می‌کند. منهای بررسی پارادوکس بین داخل و خارج که بالاتر اشاراتی به‌آن داشتیم؛ اما سوال اساسی این است‌که آیا برای بازگشت به‌ایران تلاش می‌کنیم یا برای خروج از آن؟

    مجموعه‌ی کنش‌های آقای زمانی (براساس منطق مصاحبه‌ی و اتهامات منتسب به‌او) حاکی از این است‌که اگر هم خود فعلاً امکان خروج از ایران را ندارد، نه تنها مخالفتی اصولی با خروج از ایران ندارد، بلکه مشوق آن نیز هست. نگاه گذرایی به‌این مسئله می‌تواند بربعضی از حقایق پرتوافکن باشد. خودِ آقای زمانی بارها پرونده‌اش را سندیکایی و در رابطه‌ باتشکیل «هیأت مؤسس سندیکای کارگران نقاش و تزئینات تهران و حومه» اعلام کرده و مؤکداٌ گفته است‌که هیچ‌گونه مدرک و اعترافی جز این در پرونده‌اش نیست. از طرف دیگر، وکیل او (آقا بیوک پورفریدی) در دفاعیه‌اش اتهامات منتسب به‌آقای زمانی را این‌چنین بیان می‌کند: «احتراما مدافعات خود را به‌وکالت از آقای شاهرخ زمانی فرزند بهمن به شرح ذیل به استحضار عالی می‌رسانم. مطابق کیفرخواست تنظیمی از طرف بازپرس محترم شعبه چهارم دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان تبریز، موکل متهم است به۱-مشارکت در تشکیل گروه غیرقانونی مخالف نظام بنام جنبش دموکراتیک کارگری به قصدبرهم زدن امنیت کشور از طریق اعتصابات کارگری و قیام مسلحانه،۲-مشارکت در اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور با تشکیل جلسات و سازماندهی برنامه‌ها و اجرای برنامه‌ها برای فعالیت‌های غیرقانونی،۳-مشارکت در فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران به نفع گروه غیرقانونی جنبش دموکراتیک کارگری و گروه‌های غیرقانونی سازمانمجاهدین خلقو چریکهای فدایی خلق از طریق چاپ و توزیع نشریه».

    وکیل مدافع آقای زمانی هم‌چنین می‌گوید: «اتهامات مذکور را موکل مورد انکار قرار داده و در برگ بازجویی اداره اطلاعات اظهار نموده است که بنده در کمیتهٔ پیگیری فعالیت داشتم البته جنبه صنفی داشت نه جنبهٔ سیاسی ومی‌خواستم در راستای حقوق مقرر در قانون اساسیفعالیت نمایم»[تأکیدها از من است].

    اتهاماتی‌که داداستان به‌آقای شاهرخ زمانی منتسب می‌کند، دقیقاً براساس سناریوهای رژیم‌چنجی و تکیه به‌نیروهای خارجی است. هوشیاری یک فعال و سازمان‌ده کارگری درصورتی‌که حقیقتاً فعال جنبش کارگری باشد، ایجاب می‌کند که براساس بازجویی‌اش عمل کند و با پی‌گیری حقوقی و ارسال دادنامه به‌مردم کارگر و زحمت‌کش، هم آن‌ها را درگیر سیاست کند و هم دستگاه قضایی را زیر فشار بگذارد. درصورتی‌که آقای زمانی نه براساس بازجویی‌های ادعایی خودش، بلکه براساس اتهامات دادستانی رفتار می‌کند که از زاویه نگاه اطلاعاتی‌ـ‌‌امنیتیِ رژیم تأیید کننده‌ی اتهامات دادستانی است.

    این اتهامات و رفتار را با بیانات خودِ آقای زمانی مقایسه کنیم: «بدترین انحرافی که در شرایط کنونی به‌روند واقعی شکل‌گیری حزب سیاسی آسیب جدی می‌رساند دنباله‌روی از جنبش خود به‌خودی و مماشات با جریانات بورژوایی-‌ سندیکالیستی در قانون گرائی و علنی گرائی در داخل کشور در تشکیلاتها و سیاست گریزی می‌باشد که در خدمت مستقیم به‌حکومت سرمایه‌داریتمامی نیروهای که می‌توانند پایه سلولهای واقعی حزب در محیط‌های کار و زندگی کارگران باشند علنی کرده و کار سرکوب رژیم را ساده‌تر کرده و با ادا و اطوار فعالیت کارگری کارگران را نسبت به‌فعالیت سازمان یافته و آگاهانه بدبین می کند»[تأکید از من است].

    فرض کنیم‌که به‌هردلیلی آقای شاهرخ زمانی  پیش از 11 سال محکومیتش از زندان آزاد شد؛ در این‌صورت، به‌واسطه‌ی همین نامه‌نگاری‌های پیاپی برای نهادهای بین‌المللی تحت کنترل بلوک‌بندی بورژوازی غربی چاره‌ای جر خروج از ایران ندارد. چرا؟ برای این‌که اگر در ایران بماند، هرکس که با او به‌نحوی تماس بگیرد، زیر کنترل پلیس خواهد قرار می‌گیرد و لو رفته به‌حساب می‌اید. نتیجه این‌که این رفتار در زندان بسیاری از «نیروهای که می‌توانند پایه سلولهای واقعی حزب در محیط‌های کار و زندگی کارگران باشند علنی کرده و کار سرکوب رژیم را ساده‌تر... می کند»

    به‌هرروی، اگر کسی حقیقتاً به‌این ضرورت باور دارد که تشکیل حزب کمونیستی کارگران تنها در داخل کشور امکان‌پذیر است؛ در این‌صورت، دادخواهی‌اش را در مقابل توده‌های کارگر قرار می‌دهد، نه ‌عواملی مثل احمدشهید که از سوی بلوک‌بندی سرمایه‌داری غربی مأمور اجرای حقوق بشر به‌سبک و سیاق لیبی و ‌‌سوریه و با استفاده از ابزار ناتو هستند. اما در جائی که توده‌های کارگر در پراکندگی به‌سر می‌برند و فاقد هرگونه تشکلی هستند که هویت و عمل‌کرد طبقاتی به‌آن‌ها بدهد، چگونه می‌توان دادخواهی را نزد آن‌ها برد؟ پاسخ روشن و ساده است: با این مردم باید دوستی کرد و از دردهای مشترک سخن گفت تا لااقل هم‌دردی‌شان برانگیخته شود. جسورترین‌ها، بهترین‌ها، احمدشهیدها و بالاخره قهرمانان در برابر این مردم فقط به‌ابزار تحقیر مضاعف آن‌ها تبدیل می‌شوند؛ و در تحمیل اطاعت مضاغف به‌آن‌ها، کالای نیروی‌کارشان را گزیده‌تر و ارزن‌تر می‌برند. پس، در مقابل این مردم پراکنده و تااندازه‌ای سازمان‌ناپذیر چه باید کرد؟ پاسخی که هرکارگر کمونیست جوانی به‌این سؤال می‌دهد در سه کلمه خلاصه می‌شود: دوستی، هم‌دردی و تبادل اندیشه‌های طبقاتی‌ـ‌کمونیستی.

    *****

    دوست نازنینی می‌گفت در خارج نشسته‌ای و صدایت از جای گرم درمی‌آید. به‌او گفتم، خودت هم می‌دانی که جای من این‌جا نیست و این‌جا برای من نابه‌جاست. اما تو که سرِ جای خودت هستی؟ برفرض که این‌طور باشد و امکان دوستی، هم‌دردی و تبادل اندیشه‌های طبقاتی‌ـ‌کمونیستی با توده‌های پراکنده‌ی کارگر وجود نداشته باشد؛ در این‌صورت، چاره‌ای جز این نداری که فاتحه‌ی سازمان‌دهی و سازمان‌یابی طبقاتی و کمونیستی را بخوانی و در نقش قهرمانان مقوائیْ احمد شهید و حقوق بشر و ناتو را به‌سودای دمکراسی و آزادی بیان، به‌عنوان نجات‌دهندگان و دادستان برگزینی و به‌همین توده‌های پراکنده‌‌ی کارگر نیز معرفی کنی. خوش باشی!

    30 آوریل 2014 ـ  10 اردیبهشت 1393

    عباس فرد

  • انقلاب مداوم

    کارل مارکس و فردریک انگلس
    خطاب ‌کمیته‌ی مرکزی به‌اتحادیه کمونیست‌ها (24 مارس 1850)

     

    برادران!

    اتحادیه [کمونیست‌ها] در دو سالِ انقلابیِ 1848 و 1849 [حقانیت] خود را به‌دو طریق به‌اثبات رساند. نخست از این طریق که اعضای اتحادیه خودرا همه‌جا ـ‌‌در مطبوعات، در سنگربندی‌های خیابانی و در میدان‌های نبرد‌ـ به‌طور جدی درگیر جنبش کردند و در خط مقدمِ تنها طبقه‌ی قاطعانه انقلابی ـپرولتاریا‌ـ ایستادند. علاوه‌ براین، اتحادیه خودرا با درک خویش از جنبش که در بخش‌نامه‌های صادره از سوی کنگره‌ها و کمیته‌ی مرکزی سال 1847 و در مانیفست حزب کمونیست بیان شده‌اند، به‌اثبات رساند و نشان داد که تنها درک درست [در این مورد] بوده‌ است و انتظارات بیان شده در این اسناد به‌طور کامل برآورده شده‌اند. این [ادراک و انتظارات] که قبلاً تنها توسط اتحادیه و به‌طور مخفی ترویج می‌شد، اینک برزبان همه جاری است و در کوچه و بازار درباره‌ی آن حرف می‌زنند. معهذا، به‌طور هم‌زمان، سازمانِ قدرتمند پیشین اتحادیه به‌طور قابل ملاحظه‌ای ضعیف شده است. تعداد زیادی از اعضا که مستقیماً درگیر جنبش بودند فکر کردند که زمان مجامع مخفی به‌پایان رسیده و تنها کنش‌های علنی و عمومی کافی است. نواحی Gemeinden و انجمن‌‌های جداگانه اجازه دادند تا رابطه‌شان با کمیته‌ی مرکزی ضعیف شود و به‌تدریج به‌انفعال برسد. بنابراین، هنگامی که حزب دموکرات ـ‌‌حزب خرده‌بورژوازی‌ـ در آلمان بیش‌تر و بیش‌تر سازمان‌ می‌یافت، حزب کارگران تنها جای پای محکم خود را از دست داد، [و] در بهترین صورت تنها در نواحی جداگانه برای اهداف محلی سازمان‌یافته ماند و در نتیجه در درون جنبش عمومی، حزب کارگران کاملاً تحت سلطه و رهبری حزب دموکرات خرده‌بورژوا درآمد. به‌این وضعیت باید پایان داد؛ باید استقلال کارگران دوباره برقرار گردد. کمیته‌ی مرکزی این ضرورت را درک کرد و برهمین اساس در زمستان 49ـ1848 یک مأمور مخفی ـ‌جوزف مول‌ـ به‌آلمان فرستاد تا اتحادیه را تجدیدسازمان کند. اما مأموریت مول، تا اندازه‌ای به‌این دلیل که کارگران آلمانی در آن زمان تجربه‌ی کافی نداشتند و بخشاً هم به‌دلیل قیام ماه مه در سال گذشته، ادامه نیافت و موفق به‌ایجاد اثر ماندگاری نشد. [به‌هرروی]، مول تسلیم شرایط [برآمده از قیام] شد و شخصاً به‌ارتش بادِن-فالز (Baden-Palatinate - badisch-pfälzische) پیوست و در 29 ژوئن در نبرد رودخانه‌ی مورگ کشته شد. اتحادیهبا از دست دادن جوزف مول یکی از قدیمی‌ترین، فعال‌ترین و قابل اطمینان‌ترین اعضای خود را از دست داد که در همه‌ی کنگره‌ها و کمیته‌های مرکزی‌‌ درگیر بود و یک سری مأموریت‌های مخفی را با موفقیت‌ بسیار زیاد پشتِ سر گذاشته بود. بعد از شکست احزاب انقلابیِ آلمان و فرانسه در جولای 1849، تقریباً همه‌ی اعضای کمیته‌ی مرکزی در لندن دوباره گردهم آمده‌اند: آن‌ها خودرا به‌لحاظ تعداد اعضا با نیروهای انقلابی جدید بازسازی کردند و تجدیدسازمان اتحادیه را با شوق و شور نوینی آغاز نمودند.

    این تجدیدسازمان فقط از طریق یک پیک مخفی عملی است، و کمیته‌ی مرکزی فرستادن این پیک را در لحظه‌ی کنونی و ‌در هنگامی‌که یک انقلاب دیگر قریب‌الوقوع است‌، امر بسیار مهمی می‌داند؛ به‌عبارت دیگر، هنگامی‌که حزب کارگران باید با بیش‌ترین حدِ سازمان‌یافتگی، وحدت و استقلال وارد نبرد شود، اگر که نخواهد بازهم همانند سال 1848 مورد سوءِ استفاده‌ی بورژوازی قرار بگیرد و به‌دنباله روی از آن کشیده شود.

    برادران، ما پیش از این، در همان سال 1848، به‌شما گفتیم که بورژوازی لیبرال در آلمان به‌زودی به‌قدرت می‌رسد و این قدرت تازه به‌دست آمده را بلافاصله به‌طرف کارگران برمی‌گرداند و برعلیه آن‌ها به‌کار خواهد گرفت. شما دیدید که این پیش‌بینی چگونه درست درآمد. در واقع، بورژوازی که در نتیجه‌ی جنبش ماه مارس 1848 به‌قدرت دولتی دست یافت، بلافاصله این قدرت را برعلیه کارگران ـ‌متحدین خود در نبرد‌ـ به‌کار برد تا آن‌ها را به‌وضعیت تحت ستم قبلی‌ بازگرداند. گرچه بورژوازی بدون اتحاد با حزب فئودال که در ماه مارس شکست خورد و سرانجام بدون واگذاری دوباره‌ی قدرت به‌این حزب مستبدِ فئودالی نمی‌توانست کارگران را به‌وضعیت قبلی بازگرداند؛ با این وجود، [در این واگذاری] شرایطی را برای خود تأمین کرد که در درازمدت ـ‌دراثر ناتوانی‌های مالی دولت‌ـ سیادت را مجددا به‌او بازخواهد گرداند و همه‌ی منافع‌اش را حفظ خواهد کرد؛ البته مشروط به‌این‌که جنبش انقلابی همین الآن وارد یک دوره‌ی به‌اصطلاح تکامل صلح‌آمیز شود. بورژوازی برای تضمین قدرت خویش حتی نیازی به‌اقدامات خشونت‌آمیزی نخواهد داشت که نفرت مردم را برمی‌انگیزانند، [چراکه] همه‌ی این‌گونه اقدامات پیش از این توسط ضدانقلاب فئودال انجام شده است. اما رویدادها تاب این دوره‌ی صلح‌آمیز را ندارند. برعکس، انقلاب که سیر رویدادها را شتاب می‌بخشد، قریب‌الوقوع است؛ چه این انقلاب توسط خیزش مستقل پرولتاریای فرانسه یا حمله‌ی اتحاد مقدس به‌بابل انقلابی [کنایه‌ای از فرانسه‌ی انقلابی] آغاز گردد.  

    نقش خائنانه‌ای که بورژوازی لیبرالِ آلمان در سال 1848 برعلیه مردم ایفا کرد، در انقلاب آتی توسط خرده‌بورژوازی دموکرات ایفا خواهد شد که اینک همان جایگاه را در اپوزیسیون به‌خود اختصاص داده که بورژوازی قبل از 1848 داشت. این حزب دموکرات که برای کارگران به‌مراتب خطرناک‌تر از لیبرال‌های قبلی است، از سه عنصر تشکیل شده است:

     1) مترقی‌ترین عناصر بورژوازی بزرگ، که هدف سرنگونی بلافاصله‌ی فئودالیسم و استبداد را دنبال می‌کند. این فراکسیون توسط امضا کنندگان معاهده برلین(Berliner Vereinbarer)، مخالفان پرداخت مالیات، نمایندگی می‌شود.

    2)  خرده‌بورژوازی دموکراتیکِ مشروطه‌خواه که هدف اصلی‌اش در خلال جنبش تاکنونی تشکیل یک حکومت کمابیش فدرال بود؛ این آن چیزی است‌که نمایندگان آن ـچپ در مجلس فرانکفورت و بعدها در پارلمان اشتوتگارت‌ـ برای آن کار می‌کردند، [یعنی:] همان چیزی که خود آن‌ها در کمپین قانون اساسی رایش به دنبالش بودند؛

     3) خرده‌بورژوازی جمهوری‌خواه، که ایده‌آلش یک جمهوری فدرال [در] آلمان ـ‌شبیه سوئیس‌ـ است و هم‌اکنون خودرا «سرخ» و «سوسیال دمکرات» می‌نامد، زیرا که آرزوی مقدس الغای فشارِ سرمایه بزرگ بر سرمایه کوچک، [الغای فشار] بورژوازی بزرگ بر خرده‌بورژوازی را در سر می‌پروراند. نمایندگان این فراکسیون از اعضای کنگره‌ها و کمیته‌های دموکراتیک، رهبران انجمن‌های دموکراتیک و سردبیران روزنامه‌های دموکراتیک بودند.

    اکنون پس از این‌که همه‌ی این فراکسیون‌ها شکست خوردند، ادعا می‌کنند که «جمهوری‌خواه» و «سرخ»اند، درست همان‌طور که هم‌اینک خرده‌بورژواهای جمهوری‌خواه در فرانسه ادعا می‌کنند که «سوسیالیست»اند. این‌ فرقه‌ها هنوز هم در هرجایی ـ‌مثل ورتمبرگ، بایرن و غیره‌ـ که شانس پیگیریِ اهداف خویش از طریق قانون اساسی را به‌دست می‌آورند، به‌این فرصت چنگ می‌‌اندازند تا به‌عبارات قدیمی خود برگردند و با اعمال خویش ثابت کنند که کم‌ترین تغییری نکرده‌اند. بدیهی است که تغییرنام این حزب کوچک‌ترین تغییری در نحوه‌ی رابطه‌اش با کارگران ایجاد نمی‌کند، اما  فقط این را ثابت می‌کند که می‌بایست برعلیه بورژوازی که با استبداد متحد شده است، موضع بگیرد، و [از ین‌رو] باید در جستجوی جلب حمایت پرولتاریا  باشند.

    در آلمان حزب دمکراتیکِ خرده‌بورژوازی بسیار قوی است. این حزب نه تنها اکثریت بزرگی از طبقه‌ی متوسط ​​شهری، بازرگانان کوچک صنعتی و استادکاران را دربرمی‌گیرد؛ هم‌چنین پیروان آن شامل دهقانان و پرولتاریای روستایی نیز ـ‌‌تاآن‌جاکه آن‌ها هنوز حمایت‌کننده‌ای در [میان] پرولتاریای مستقل شهرها نیافته‌اند‌ـ می‌شود.

    رابطه‌ی حزب انقلابی کارگران با حزب دموکراتیکِ خرده‌بورژوازی از این قرار است: حزب انقلابی کارگران برعلیه آن حزبی‌که حزب دموکراتیک خرده‌بورژوازی قصد سرنگونی‌اش را دارد، با این حزب هم‌کاری می‌کند؛ [اما] در هرکجا که حزب دموکراتیک خرده‌بورژوازی بخواهد موقعیت خودرا حفظ ‌و تثبیت کند، حزب انقلابی کارگران در مقابلش موضع‌گیری می‌کند.

    خرده‌بورژواهای دمکرات بسیار دورتر از آن‌که بخواهند کلیت جامعه را براساس منافع پرولتاریای انقلابی تغییر دهند، فقط تا آن‌جایی مشتاق تغییر شرایط اجتماعی هستند ‌که جامعه‌ی کنونی را برای خودشان قابل تحمل‌تر و راحت‌تر می‌سازد. بنابراین، خواسته‌ی آن‌ها قبل از هرچیز دیگری کاهش هزینه‌های دولت از طریق محدود کردن بوروکراسی و انتقال بار عمده‌ی مالیاتی به‌عهده‌ی زمینداران بزرگ و بورژوازی است. علاوه براین، آن‌ها خواهان حذف اِعمال فشار سرمایه‌های بزرگ بر سرمایه‌های کوچک از طریق تأسیس مؤسسات اعتباری عمومی و تصویب قانون برعلیه ربا هستند، که این امکان را برای‌ آن‌ها و دهقانان به‌وجود می‌آورد تا ‌به‌جای دریافت اعتبار از سرمایه‌داران، از دولت و با شرایط مطلوب وام بگیرند؛ آن‌ها هم‌چنین خواهان ایجاد روابط مالکیت سرمایه‌دارانه در مورد زمین از طریق لغو کامل نظام فئودالی هستند. برای دست‌یابی به‌همه‌‌ی این‌ خواست‌هاْ آن‌ها به‌یک حکومت دمکراتیک ـبا یک قانون اساسی مشروطه یا جمهوری‌خواهانه‌ـ نیاز دارند که اکثریت را به‌‌آن‌ها و متحدین دهقانی‌شان اعطا کند؛ آن‌ها هم‌چنین به‌یک نظامنامه‌ی دموکراتیک دولت محلی  Gemeindeverfassungنیاز دارند که کنترل مستقیم دارایی‌های عمومی Gemeindeeigentum  و [نیز] یک سری از مسئولیت‌های اداری را که اینک در دست بوروکرات‌هاست، در اختیار آن‌ها بگذارد.

    علاوه بر این‌ها باید با سیادت سرمایه و سرعت انباشت آن  مقابله شود، بخشی از طریق ایجاد محدودیت در حق وراثت و بخشی هم به‌واسطه‌ی واگذاریِ حتی‌الامکانِ کارها به‌دولت. تاآن‌جاکه به‌کارگران مربوط می‌شود، قبل از همه یک چیز قطعی است: کارگران می‌بایست همانند گذشته مزدبگیر باقی بمانند. خرده‌بورژواهای دموکرات فقط خواهان دستمزد و امنیت بهتر برای کارگران هستند، و امیدوارند که این مطالبه بخشاً از طریق گسترش اشتغال دولتی و بخشاً با اقدامات رفاهی به‌انجام برسد؛ به‌طور خلاصه، آن‌ها به‌این امید بسته‌اند که کارگران را با صدقه‌‌های کمابیش پنهان تطمیع کنند و قدرت انقلابی‌شان را به‌واسطه‌ی اعطای موقت شرایطی قابل تحملْ درهم بشکنند. مطالباتی که در این‌جا خلاصه گردید، خواسته‌های همه‌ی بخش‌های دموکراسی خرده‌بورژوایی را به‌طور هم‌زمان بیان نمی‌کنند و در کلیت خویش فقط برای تعداد محدودی از پیروان آن ـ‌به‌عنوان یک هدف سیاسی مشخص‌ـ روشن هستند. هرچه این افراد و یا فراکسیون‌ها [در طرح این خواست‌ها] جلوتر بروند به‌همان نسبت بخش بیش‌تری از خواست‌های فوق‌الذکر را از آن خود می‌کنند، و آن معدود افرادی که در این خواست‌ها برنامه‌ی خویش را می‌بینند، گمان خواهند کرد که به‌این ترتیب حداکثر مطالباتی را که از انقلاب می‌توان انتظار داشت طرح کرده‌اند. با این وجود، این مطالبات به‌هیچ‌وجه حزب پرولتاریا را خشنود نمی‌کند. در حالی که خرده بورژواهای دمکرات می‌خواهند انقلاب را هرچه زودتر و حداکثر با انجام اهداف مورد اشاره به‌پایان برسانند، این منفعت و وظیفه‌ی ما است‌ که انقلاب را تا هنگامی  تداوم ببخشیم که تمام طبقات کمابیش دارا از سیادت برکنار شده باشند ، تا هنگامی که پرولتاریا قدرت دولتی را فتح کند و تا هنگامی که پیوستگی پرولتاریا ـ‌‌نه تنها در یک کشور، بلکه در همه‌ی کشورهای پیش‌رفته‌ی جهان‌ـ به‌آن اندازه پیش‌رفت کرده باشد که رقابت بین پرولتاریای این کشورها را متوقف کند و لااقل نیروهای عمده‌ی تولید در دست‌های پرولتاریا[ی هم‌بسته] متمرکز شده باشد. امر ما نمی‌تواند ایجاد تغییر در [نحوه‌ی] مالکیت خصوصی باشد، بلکه نابودی آن؛ نه لاپوشانیِ آنتاگونیسم [و شدت‌یابی تضادهای] طبقاتی، بلکه رفع آن؛ نه ایجاد بهبود در جامعه‌ی موجود، بلکه بنای جامعه‌ای نوین. در این‌که دمکراسی خرده‌بورژوایی در جریان انکشاف آتی انقلاب در مدت کوتاهی بیش‌ترین نفوذ را در آلمان به‌دست خواهد آورد، شکی نیست. بنابراین، سؤال این است که موضع پرولتاریا و به‌طور ویژه موضع اتحادیه در مقابل این نفوذ کوتاه مدت چگونه خواهد بود. [این موضع در سه حالت قابل بررسی است]:

    1) تا هنگامی‌که شرایط فعلاً موجود که خرده بورژواهای دمکرات نیز تحت ستم قرار دارند، ادامه داشته باشد؛

    2) در مبارزه‌ی انقلابیِ آتی که  آن‌ها را در ‌وضعیت مسلط قرار خواهد داد؛

    3) پس از این مبارزه، در خلال دوره‌ای که خرده‌بورژوازی دمکرات برطبقات سرنگون شده و بر پرولتاریا [نیز] برتری پیدا می‌کند.

    1ـدر حال حاضر، درحالی‌که خرده‌بورژواهای دموکرات همه‌جا زیر فشار قرار دارند، وحدت و آشتی عمومی را برای پرولتاریا موعظه می‌کنند؛ آن‌ها دست دوستی به‌طرف پرولتاریا دراز می‌کنند و درصدد ایجاد یک حزب اپوزیسیون وسیع هستند تا دربرگیرنده‌ی همه‌گونه عقاید دموکراتیک [با همه‌ی سایه‌روشن‌های آن] باشد؛ بدین‌معنی‌که آن‌ها تلاش می‌کنند کارگران را در [بندهای] تشکیلاتِ حزبی درگیر کنند که تحت تسلط عبارت‌پردازی‌های کلیِ سوسیال دمکراتیکی قرار دارد که منافع ویژه‌شان پشت آن پنهان شده است، و به‌خاطر محافظت از صلح در این حزب، مطالبات خاص پرولتاریا نباید مطرح گردند. چنین اتحادی فقط به‌نفع خرده‌بورژوازی دموکرات و تماماً به‌زیان پرولتاریاست. [بدین‌ترتیب،] پرولتاریا آن جایگاه مستقلی را که به‌سختی به‌دست‌آورده است، تماماً از دست می‌دهد و یک بار دیگر به‌زائده‌ی رسمی دمکراسیِ بورژوایی تقلیل می‌یابد. بنابراین، باید در مقابل این اتحاد به‌قاطع‌ترین شیوه‌ی ممکن مقاومت کرد. به‌جای تقلیل دوباره‌ی خود به‌‌‌دسته‌ی هم‌سرایانی که برای دمکرات‌های بورژوا کف می‌زنند، کارگران ـ‌و مهم‌تر از این‌ اتحادیه‌‌ـ باید به‌موازات دمکرات‌های رسمی برای تشکیل یک سازمان مستقل حزبیِ کارگری کار کند که هردو بخش علنی و مخفی‌‌ را ‌دربربگیرد؛ اتحادیه باید هرشهر و ناحیه‌ای Gemeinde  را به‌مرکز و هسته‌ی انجمن‌های کارگری تبدیل کند که در آن‌ها منافع و جایگاه پرولتاریا ـ‌به‌دور از نفوذ بورژوازی‌ـ مورد بحث و تبادل نظر قرار بگیرد. این‌که اتحاد با پرولتاریایی که از موضع برابر و با حقوقی برابر در مقابل دمکرات‌های بورژوا ظاهر می‌شود، چقدر برای این دمکرات‌ها بی‌ارزش است، به‌طور مثال، از کمپین آتشینی معلوم می‌شود که آن‌ها در ارگان‌شان به‌نام نویه ادر-تسایتونگ (Neue Oder Zeitung) برعلیه کارگران مستقلی راه می‌اندازند که به‌آن‌ها ورچسب سوسیالیست می‌چسبانند. برای مبارزه برعلیه یک دشمن مشترک نیازی به‌یک اتحاد ویژه نیست. به‌محض این‌که قرار باشد با چنین دشمن [مفروضی] مقابله‌ی مستقیم صورت بگیرد، منافع هردو حزب [پرولتاریا و خرده‌بورژوازی دموکرات] در یک لحظه با هم تطابق پیدا می‌کنند؛ و در آینده نیز، هم‌چنان که تاکنون چنین بوده است، این‌گونه ارتباط لحظه‌ای و گذرا به‌طور خودبه‌خود شکل خواهد گرفت. بدیهی است که در درگیری‌های خونین قریب‌الوقوع آینده نیز ـ‌همانند همه‌ی مواردِ گذشته‌ـ این کارگران خواهند بود که با جسارت، عزم و ازخودگذشتگی‌شان بار عمده‌ی دست‌یابی به‌پیروزی را بر دوش خواهند کشید. هم‌چنان‌که در گذشته، در مبارزه‌ی آینده نیز، خرده‌بورژوازی تا آن‌جاکه امکان دارد ـ‌تا آخرین نفر‌ـ درنگ می‌کند، و ترسان و مردد و منفعل برجای می‌ماند تا بعداً هنگامی‌که پیروزی قطعی شد، آن را برای خود مصادره کند، کارگران را به‌آرامش فرابخواند، و از آن‌ها بخواهد که به‌کار بازگردند و دست از به‌اصطلاح زیاده‌روی بردارند، و [سرانجام] پرولتاریا را از میوه‌ی پیروزی محروم کند. این در توان کارگران نیست ‌که دمکرات‌های خرده‌بورژوا را از انجام این‌چنین اَعمالی بازدارند؛ اما این در توان کارگران هست که چنان عرصه را برای خرده‌بورژوازی تنگ کنند که او نتواند از قدرت خود برعلیه پرولتاریای مسلح استفاده کند، و چنان شرایطی را به‌آن‌ها دیکته کنند که حاکمیت بورژوازی دمکرات ـ‌از همان وهله‌ی نخست‌ـ بذر نابودی را در [درون] خود حمل کند و جایگزینیِ آینده‌ی آن با سیادت پرولتاریا به‌طور چشم‌گیری آسان‌تر شود. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، کارگران ـ‌تا آن‌جاکه امکان دارد‌ـ باید در خلال نبرد و پس از آن در مقابل کوشش‌های بورژوازی برای مسالمت‌جویی مقاومت کنند و دموکرات‌ها را زیر فشار بگذارند تا عبارت‌پردازی‌های تروریستی کنونی خود را عملی کنند. آن‌ها باید تلاش کنند که شور و هیجان بی‌واسطه‌ی انقلابی بلافاصله پس از پیروزی دوباره فرونشانده نشود. برعکس، این شور و هیجان باید تا جایی که امکان دارد زنده نگه داشته شود. حزب کارگران به‌هیچ‌وجه نباید به‌این فکر کند که از به‌اصطلاح افراط‌کاری‌ها (‌نمونه‌هایی از قبیل انتقام‌جویی عمومی از افراد نفرت‌انگیز یا حمله به‌ساختمان‌هایی که با خاطرات منفور گره خورده‌اند‌) جلوگیری کند، بلکه علاوه‌بر تحمل این‌گونه واکنش‌ها، باید رهبری آن‌ها را نیز در دست بگیرد. کارگران باید در جریان نبرد و بعد از آن، در هرفرصتی مطالبات خودرا در کنار مطالبات بورژوازی دموکرات پیش بکشند. آن‌ها باید برای کارگران خواهان تضمین برای موقعی باشند که بورژوازی دموکرات به‌حکومت می‌رسد. حزب کارگران باید در صورت لزوم این تضمین‌ها را با زور به‌دست بیاورد، و ترتیبی بدهد که حاکمان جدید خودرا متعهد به‌‌همه امتیازات و قول و قرارها بدانند ـ مطمئن‌ترین وسیله برای پوکاندن  درونی آن‌ها. حزب کارگران باید از سرمستی پیروزی و رضامندی از موقعیت جدیدی که پس از هرنبرد خیابانیِ موفقیت‌آمیز به‌دست می‌آید، به‌هرطریقی ـ‌با آرامش و تحلیل خونسردانه‌ی شرایط و بی‌اعتمادی آشکار نسبت به‌دولت‌ جدیدـ تا جایی که ممکن است، خودداری کند. کارگران باید به‌طور هم‌زمان  و در کنار دولت رسمی جدیدْ دولت انقلابی خودشان را ـ‌چه ‌‌به‌شکل کمیته‌های اجرایی یا شوراهای محلی (Gemeindevorständen, Gemeinderäten)، یا از طریق ایجاد کمیته‌ها و کلوپ‌های کارگری‌ـ برپا کنند، به‌‌گونه‌ای ‌که دولت بورژوا دموکراتیک نه تنها به‌یک‌باره حمایت کارگران را از دست بدهد، بلکه از همان آغازِ ابراز وجودْ خودرا تحت نظارت و تهدید [نهادها و] مأمورانی ببیند که تمام توده‌های کارگر از آن‌ها پشتیبانی می‌کنند. در یک کلام، بی‌اعتمادی کارگران باید از همان نخستین لحظه‌ی پیروزی‌ به‌سوی متحدین قبلی خود ـ‌و نه حزب مرتجع شکست خورده‌‌ـ جهت‌گیری کند، برعلیه آن حزبی‌که می‌خواهد پیروزی مشترک را تماماً برای خود مورد بهره‌برداری قرار دهد.

    2ـ برای مقابله‌ی مؤثر و تهدیدآمیز با این حزب که خیانت برعلیه کارگران را از همان اولین ساعت پیروزی آغاز می‌‌کند، کارگران باید سازمان‌یافته و مسلح باشند. تسلیح همه‌ی پرولتاریا با شمخال، تفنگ، توپ و مهمات باید بلافاصله آغاز شده و با احیای میلیشیا از شهروندان به‌سبک قدیم ـ‌که برعلیه کارگران نشانه می‌رود‌ـ مقابله شود. هرجا که امکان جلوگیری از تشکیل این‌ میلیشیا نباشد، کارگران باید بکوشند تا خودرا به‌طور مستقل و به‌عنوان گارد پرولتاریایی ـ‌با رهبران و ستاد ارتش انتخابی خودشان‌ـ سازمان بدهند؛ آن‌ها باید بکوشند به‌جای این که تحت فرمان و اقتدار دولتی قرار بگیرند، دستورات شوراهای انقلابی‌ای شهری  Gemeinderäte را دنبال کنند که توسط خودشان برپا می‌شود. آن‌جایی که کارگران توسط دولت استخدام می‌شوند، باید سازمان و تسلیح خودرا در رسته‌های مخصوص و با رهبران انتخابی یا به‌عنوان یک بخش از گارد پرولتاریایی تحمیل کنند. تحت هیچ بهانه و دست‌آویزی سلاح‌ و مهمات نباید تسلیم شود؛ هرتلاشی به‌منظور خلع سلاح کارگران باید ـ‌درصورت لزوم‌ با استفاده از زور‌ـ خنثی شود. انهدام نفوذِ بورژوا دمکرات‌ها روی کارگران، سازماندهی و تسلیح فوری کارگران و تحمیل شرایطی که نهایت دشواری و عجز را برای حکومت در حال حاضر اجتناب ناپذیر بورژوا دمکراسی همراه داشته باشد ـ این‌ها نکات عمده‌ای است‌که  پرولتاریا و از همین‌رو اتحادیه [کمونیست‌ها] به‌هنگام و پس از آن قیام آتی باید در نظر داشته باشند.

    3ـ به‌محض این‌که دولت‌های جدید خودرا تا اندازه‌ای تثبیت کنند، نبرد برعلیه کارگران را آغاز می‌کنند. برای این‌که کارگران  بتوانند با استفاده از زور به‌مقابله با خرده‌بورژواهای دمکرات برخیزند، ‌مهم‌تر از هرچیز‌ این امر برای آن‌‌ها ضروری است‌که به‌طور مستقل سازمان بیایند و در کلوپ‌ها متمرکز شوند. پس از سرنگونی دولت‌های کنونی کمیته‌ی مرکزی در سریع‌ترین زمان ممکن به‌آلمان می‌آید و بالافاصله یک کنگره برگزار می‌کند تا پیش‌نهادهای ضروری برای تمرکز کلوپ‌های کارگری زیر نظر یک هیئت مدیره‌ی مستقر در مرکز عملیات ‌جنبش را به‌آن ارائه دهد. سازماندهی سریع حداقل یک رابطه‌ی منطقه‌ای بین کلوپ‌های کارگری یکی از مهم‌ترین الزامات اولیه برای تقویت و توسعه‌ی حزب کارگران است؛ نتیجه‌ی بعدی سرنگونی حکومت‌های موجود انتخاب یک مجلس نمایندگی در سطح ملی خواهد بود. پرولتاریا در این رابطه باید مراقب باشد:

     1) که با هیچ ‌شیوه‌‌ای از اقدامات ایذائی مقامات محلی و کمیساریاهای دولتی و تحت ‌هیچ بهانه‌‌ای بخش‌هایی از کارگران [از انتخابِ نماینده] محروم شوند؛

     2) که کاندیداهای کارگران در همه‌جا در تقابل با کاندیداهای بورژوا دمکراتیک معرفی شوند و حتی‌الامکان از اعضای اتحادیه باشند و انتخاب آن‌ها باید با استفاده از همه‌ی امکانات دنبال گردد. حتی در آن‌جایی‌که هیچ چشم‌اندازی برای انتخاب نماینده‌ی کارگران موجود نیست، آن‌ها باید کاندیداهای خودرا معرفی کنند تا استقلال‌شان حفظ شود، توانایی خودرا بسنجند و موقعیت انقلابی خود و [نیز] نقطه‌نظرات حزبی خود را در معرض توجه عموم قرار بدهند. آن‌ها نباید توسط عبارت‌های توخالی دمکرات‌ها گمراه شوند که مثلاً ادعا می‌کنند به‌این وسیله در حزب دمکراتیک شکاف ایجاد شده و احتمال پیروزیِ مرتجعین افزایش می‌یابد. همه‌ی این‌ حرف‌ها، در تحلیل نهایی، بدین‌معنی است‌که پرولتاریا باید فریب بخورد. پیشرفتی که حزب پرولتاریایی از طریق این‌گونه حضور مستقل به‌دست می‌آورد، به‌مراتب مهم‌تر از زیان‌های ناشی از حضور احتمالی چند نفر مرتجع به‌عنوان نماینده در انتحابات است. اگر نیروهای دموکراسی پیشاپیش قاطع و به‌شیوه‌ای تروریستی برعلیه ارتجاع ظاهر شوند، نفوذ آن‌ها [ارتجاع] در انتخابات ‌از همان آغاز ازبین می‌رود.

    اولین موضوعی‌که اختلاف در مورد آن دمکرات‌های بورژوا را به‌مناقشه با کارگران می‌کشاند، الغای فئودالیسم خواهد بود؛ به‌همان‌گونه‌ای که در اولین انقلاب فرانسه صورت گرفت، خرده‌بورژوازی اعطای زمین‌های فئودالی به‌‌دهقانان را به‌مثابه‌ی اموال رایگان تقاضا خواهد نمود؛ بدین‌معنی‌که خرده‌بورژوازی سعی می‌کند تا پرولتاریای موجودِ روستایی را دست نخورده بگذارد و یک طبقه‌ی خرده‌بورژوایِ کشاورز شکل بدهد که گرفتار همان چرخه‌ی بدهی و فقری خواهد بود که هنوز دهقان فرانسوی را آزار می‌دهد. کارگرانْ هم به‌خاطر منافع پرولتاریای روستایی و هم به‌خاطر منافع خودشان باید با این طرح مخالفت کنند. آن‌ها باید خواهان این باشند که اموال مصادره شده‌ی فئودال‌ها مایملک دولتی باقی بمانند و به‌کلنی‌های کارگری‌ای تبدیل شوند که توسط پرولتاریای مجتمع روستایی و با تمام مزایای کشاورزی در مقیاس بزرگ به‌طور جمعی زیر کشت بروند، و آن‌‌گاه اصلِ مالکیت اشتراکی در قلب لرزان مالکیت بورژوایی مستقیماً به‌یک بنیان مستحکم منجر خواهد شد. درست همان‌طور که دموکرات‌ها خود را با دهقانان متحد می‌کنند، کارگران باید خود را با پرولتاریای روستایی متحد کنند.

    دموکرات‌ها یا مستقیماً برای یک جمهوری فدرال تلاش می‌کنند یا اگر نتوانند از پذیرش یک جمهوری واحد و غیرقابل تفکیک طفره بروند، حداقل می‌کوشند با اعطای بیش‌ترین خودمختاری‌ و استقلال به ‌شهرداری‌ها  Gemeinden  و استان‌ها دولت مرکزی را از تحرک بازبدارند. در مخالفت با این طرح، کارگران نه تنها باید برای یک آلمان جمهوری و غیرقابل تفکیک تلاش کنند، بلکه هم‌چنین باید ـ‌در محدوده‌ی این جمهوری‌ـ برای تمرکز بیش‌ترین قدرت در دست دولت مرکزی بکوشند. آن‌ها نباید اجازه بدهند تا با حرف‌های توخالی درباره‌ی آزادیِ امورِ مربوط به‌شهرداری‌ها Gemeinden، خودـ‌حکومتی و مانند آن به‌گمراهی کشیده شوند. در کشوری همانند آلمان، جایی‌که باقی‌مانده‌های قرون وسطایی بسیار زیادی هنوز باید ازبین بروند، جایی‌که موانع محلی و استانی بسیار فراوانی باید درهم شکسته شوند، تحت هیچ شرایط و وضعیتی نمی‌توان تحمل کرد که هر روستا و شهرستان و استانی موانع جدیدی در مسیر فعالیت‌های انقلابی ایجاد کند، فعالیت‌هایی که فقط با بهره‌برداری از تمرکز کافی در مرکز می‌توانند پیش‌رفت‌ کنند. تجدید حیات وضعیت موجود نباید تحمل شود، [چرا] که آلمانی‌ها را مجبور می‌کند تا برای هر پیشرفت واحدی در هرشهر و استانی به‌مبارزه‌‌ای جداگانه مبادرت کنند. از همه کم‌تر، به‌‌سیستم به‌اصطلاح منفصل از دولت‌های محلی می‌توان اجازه‌ی تداوم داد که شکلی از مالکیت بسیار عقب‌‌مانده‌تری از مالکیت خصوصی مدرن است که همه‌جا و به‌طور اجتناب‌ناپذیری به‌مالکیت خصوصی تغییرشکل خواهد داد؛ منظور مالکیت جماعتی Gemeindeeigentum  با کشمکش‌های متعاقب آنْ بین جوامع فقیر و ثروتمند است. نمی‌توان به‌این سیستم به‌اصطلاح ‌حکومت محلی با قانون شهروندی جماعتی موجودش که جهت‌گیری ضوابط تند و تیز آن برعلیه کارگران است، پهلو به‌پهلویِ قانون شهروندی دولتی اجازه‌‌ داد که تحت عنوان به‌اصطلاح قانون آزاد ایالتی به‌وضعیتی دائمی تبدیل شود. این وظیفه‌ی یک حزب واقعاً انقلابی در آلمان است که همانند فرانسه‌ی 1793 جدی‌ترین تمرکز را به‌اجرا بگذارد. {امروز می‌بایست یادآوری کرد که این نکته براساس یک سوءِ تفاهم شکل گرفته است. در آن زمان [یعنی: مارس 1850] ـ‌‌به‌لطف وجود بناپارتیست‌ها و لیبرال‌های تحریف‌کننده‌ی تاریخ‌ـ این‌طور درنظرگرفته می‌شد که دستگاه اداری متمرکز در فرانسه به‌وساطت «انقلاب کبیر» ایجاد شده بود و به‌ویژه توسط «کنوانسیون» ـ‌به‌عنوان یک سلاح غیرقابل اجتناب و قطعی برای شکستِ ارتجاع سلطنت‌طلبانه، فدرالیستی و دشمن خارجی‌ـ مورد استفاده قرار می‌گرفت. به‌هرروی، اینک این یک واقعیت شناخته شده است‌که در سراسر انقلاب فرانسه تا کودتای هیجدهم برومر تمام دستگاه اداریِ حوزه‌ها، مناطق و کمون‌هاGemeinden توسط رأی دهندگان مربوطه انتخاب می‌شدند و در محدوده‌ی قوانین عمومی دولت آزادانه عمل می‌کردند؛ که دقیقاً این خودحکومتیِ استانی و محلی، همانند موردِ آمریکا، به‌اهرم بسیار نیرومندی برای انقلاب تبدیل گردید، و در واقع این اهرم تا به‌آن حد گسترش داشت که ناپلئون ‌بلافاصله پس از کودتای هیجدهم برومر‌ شتاب داشت تا این خود‌ـ‌حکومتی استانی و محلی را با سیستم اداری هنوز موجود ـ‌به‌همراه فرمانده‌ها و افسرانش‌ـ جایگرین کند، که نتیجتاً از همان آغاز ابزاری برای ارتجاع بود. به‌همان اندازه که خود‌ـ‌حکومتی استانی و محلی به‌هیچ‌وجه در تناقض با تمرکز سیاسی و ملی نیست، به‌همان اندازه نیز ضرورتاً باخودـ‌گراییِ کوته‌بینانه‌ی اشتراکی و کانتونیِ رایج در سوئیس بی‌ربط است که به‌طور شدیداً نفرت‌انگیزی در مقابل ما ظاهر می‌شود و جمهوری‌خواهان فدرال در جنوب آلمانِ سال 1849 قصد تبدیل آن به‌یک قاعده‌ی رایج را داشتند. ـ یادداشت انگلس بر ویرایش سال 1885}.

    دیدیم که قیام انقلابی بعدی چگونه دموکرات‌ها را به‌قدرت می‌رساند و دیدیم که چگونه آن‌ها مجبور می‌شوند ‌اقدامات کمابیش سوسیالیستی را پیش‌نهاد کنند. این سؤال مطرح می‌شود که کارگران برای مقابله با ‌این اقدامات چه پیش‌نهاداتی را به‌میان خواهند کشید. بدیهی است که کارگران نمی‌توانند در آغاز جنبش اقدامات کمونیستی را مستقیماً پیش بکشند. اما آن‌ها می‌توانند:

    1) دموکرات‌ها را وادار کنند تا در بیش‌ترین جوانب نظم اجتماعی موجود دست ببرند، به‌گونه‌ای که عمل‌کرد عادی آن‌ها را مختل شود و خودشان زمینه‌ی اضمحلال خودشان را فراهم کنند؛ ‌علاوه‌ی براین، کارگران می‌توانند فشار بیاورند تا آن‌جاکه امکان دارد ابزارهای تولیدی ـ‌مانند وسائل حمل و نقل، کارخانه‌ها، راه‌آهن و غیره‌ـ در دست دولت متمرکز شود.

    2) کارگران باید طرح‌های پیش‌نهادی دموکرات‌ها را به‌‌سوی نهایت منطقی آن برانند (دموکرات‌ها به‌هرصورت به‌شیوه‌ی رفورمیستی ـ‌ونه انقلابی‌ـ عمل خواهند کرد) و این طرح‌ها را به‌‌حمله‌ی مستقیم به‌مالکیت خصوصی بدل کنند. برای مثال، اگر خرده‌بورژواها پیش‌نهاد خرید راه‌آهن و کارخانجات را طرح کردند، کارگران باید مصادره‌ی دولتی این اموال را بدون پرداخت غرامت به‌مالکین ‌مرتجع آن مطالبه کنند. اگر دموکرات‌ها مالیات تناسبی [مالیاتی‌که هرفرد بدون توجه به‌مقدار اموالش می‌پردازد] را مطرح کردند، آن‌گاه کارگران باید مالیات تصاعدی [متناسب با اموال افراد] را مطالبه کنند؛ اگر دموکرات‌ها خودشان پیش‌نهاد مالیات تصاعدی با یک نرخ ملایم را مطرح کردند، آن‌گاه کارگران باید روی مالیاتی پافشاری کنند که نرخ آن چنان به‌سرعت افزایش یابد که سرمایه‌های بزرگ به‌واسطه‌ی آن روبه‌نابوی می‌گذارند. اگر دمکرات‌ها تنظیم و تعدیل بدهی‌های دولتی را مطالبه کردند، کارگران پس از آن باید ورشکستگی دولتی را طلب کنند. بدین‌سان، مطالبات کارگران الزاماً براساس اقدامات و امتیازات دموکرات‌ها [و در مقابل آن‌ها] تنظیم خواهد شد.

    گرچه کارگران آلمانی بدون گذر از یک توسعه‌ی طولانی انقلابی نمی‌توانند به‌قدرت دست یابند و منافع طبقاتی خودرا متحقق کنند، اما اینک حداقل می‌توانند مطمئن باشند که نخستین گام‌های‌شان در راه دست‌یابی به‌قدرت با پیروزی مستقیم طبقه‌‌‌‌ی آن‌ها در فرانسه هم‌زمان خواهد بود و نتیجه این‌که این نخستین ‌گام‌ها تسریع‌کننده‌ی آن پیروزی است.

     اما آن‌ها خود باید بیش‌ترین نقش را در پیروزی نهایی خود از این طریق ایفا کنند: با آگاهی بخشیدن خویش از منافع طبقاتی خود، با ایجاد و ادامه‌ی استقلال موقعیت سیاسی خود در سریع‌ترین زمان ممکن، و با اجازه ندادن به‌این‌که به‌واسطه‌ی عبارت‌پردازی‌‌های ریاکارانه‌ی خرده‌بورژواهای دموکرات گمراه شوند و حتی برای یک دقیقه هم در مورد ضرورت سازمان‌یابی مستقل حزب پرولتاریا شک کنند. شعار آن‌ها در نبرد باید این باشد: انقلاب مداوم.

    *****

     

    (*)دو نکته‌ی توضیحی ضروری:

    انگیزه‌ی ترجمه‌ی این خطابیه به‌ضرورتِ ترویج، تبلیغ و تبادل طبقاتیِ مارکس و مارکسیسمی برمی‌گردد که نه تنها زیر آوار دریافت‌های خرده‌بورژوایی و لیبرالی به‌ضد خود تبدیل نشده، بلکه اِعمال قدرتِ طبقاتی کارگران (یعنی: روند شکل‌گیری قطعی، نهایی و نفی‌شونده‌ی دیکتاتوری پرولتاریا) را راه‌گشای حل معضلات سیاسی و طبقاتی جامعه‌ی سرمایه‌داری می‌داند. این مارکس ـ‌درست برخلاف تصویر رایجی که از «مارکس» ارائه می‌شود‌ـ نه فقط هیچ هم‌سویی و سنخیتی با کاپیتوپارلمانتاریسم ندارد، بلکه توصیه‌اش به‌کارگران مقابله‌ی مستقیم با ‌دموکراسی بورژوایی و افشای عملی عبارت‌پردازی‌های پنهان در پسِ این شیوه‌ی حاکمیت سرمایه‌دارانه است. همین انگیزه بود که من را علی‌رغم توان متوسطم در زبان انگلیسی به‌ترجمه‌ی اثر مارکس واداشت.

    به‌هرروی، من براساس این خطابیه (و در نوشته‌ای جداگانه) روی مارکسی انگشت می‌گذارم که حقیقتاً انقلابی و طبقاتی است و به‌هیج‌وجه نمی‌توان در پشت واژه‌ها دهان پرکن «مردمی» و «انسانی» پنهانش کرد.

    ترجمه‌ی این خطابیه بدین‌ترتیب بود که ابتدا متن انگلیسی مندرج در Marxists.org را به‌فارسی برگردانم و به‌منظور دقت بیش‌تر و وفاداری به‌نگاه مارکس به‌‌‌مبارزه‌ی طبقاتی در جامعه‌ی سرمایه‌داری از بهمن شفیق، رفیق عزیزم، خواستم که آن را با متن آلمانی مقایسه کند. مقایسه‌ی بهمن نشان داد که اولاًـ بین متن انگلیسی و آلمانی تفاوت‌هایی وجود دارد که در موارد متعدد با روح نوشته‌ی مارکس ناهم‌خوان است؛ و دوماً‌ـ من نیز در ترجمه‌ی چندین جمله را اشتباه ترجمه کرده بودم. بنابراین، متن ترجمه شده را (پس از مقایسه با آلمانی) یک‌بار دیگر با متن انگلیسی مندرج در جلد دهم (صفحه‌ی 272) مجموعه‌ی آثار مارکس و انگلس (انتشارات پروگرس) مطابقت کردم. این مقایسه نشان دادکه ضمن این‌که متن انگلیسیِ پروگرس به‌متن آلمانی نزدیک‌تر است؛ اما بدون مقایسه و ویرایش بهمن براساس متن آلمانی مارکسی را به‌تصویر درمی‌آوردم که با مارکس واقعی تفاوت‌های متعددی داشت. به‌هرروی، ضمن تشکر از بهمن شفیق، این توضیح نیز لازم است‌که اگر در این ترجمه اشتباهی وجود داشته باشد، مسؤل آن من هستم و نه هیچ‌کس دیگری. بنابراین، از خواننده‌ی مفروض خواهش می‌کنم که اگر با خطایی مواجه شد، به‌اصلاح آن یاری برساند[عباس فرد].

    در نوشته حاضر مارکس در موارد متعددی واژه Gemeinde را در ترکیبات مختلف به کار برده است. این واژه را شاید بتوان به معادل فارسی «شهر»، «شهرستان»، «ولایت» یا حتی «ناحیه» ترجمه کرد. اما هیچ معادل دقیقی که بتواند معنای واقعی این واژه در ادبیات آلمانی را تداعی کند، در زبان فارسی وجود ندارد و یا شاید هم ما نمی شناسیم. واژۀ Gemeinde در زبان آلمانی معنایی فراتر از یک واحد جغرافیائی و یا حتی شهری دارد. ساختار ملوک الطوایفی جامعۀ آلمان قرن نوزدهم و سنتهای مالکیت جمعی ژرمن ها به شکلگیری واحدهای شهری و یا ناحیه ای منجر شده بود که با واژه Gemeinde توصیف می شدند. در خود این واژه نیز Gemein به معنای "مشترک" بر بار «جماعتی» این واژه دلالت دارد.  Gemeinde اما چیزی متفاوت از شهر یا شهرستان بود و تنها به جنبه جغرافیائی ای که با واژه های شهر و یا شهرستان و یا ناحیه تداعی می شود مربوط نمی شد. Gemeinde حتی بار حقوقی نیز داشت و مالکیت عمومی Gemeinde و حتی حق شهروندی وابسته به Gemeinde آشکارا معنای آن را متفاوت از شهر یا شهرستان و یا هر عبارت مشابه دیگر به زبان فارسی می کند. در آلمان هنوز هم عبارت Gemeinde برای توصیف شهرستان به کار می رود و هنوز هم بقایای نظام مبتنی بر Gemeinde وجود دارد. با این همه از نیمه دوم دهه شصت قرن نوزدهم و در راستای تغییرات سیاسی در جهت ایجاد دولت مرکزی مقتدر، Gemeinde نقش و جایگاه پیشین خود را از دست داد. تنها در سوئیس هنوز کانتونها کم یا بیش همان نقشی را ایفا می کنند که Gemeinde ها داشتند. در ترجمه این واژه و ترکیبات متفاوت آن، بسته به مورد و بار مورد تأکید در هر مورد، ما عبارات متفاوتی را به کار گرفته ایم و در همه جا اصل واژۀ متن آلمانی را نیز قید کرده ایم[بهمن شفیق].

    عباس فرد ـ لاهه ـ نهم سپتامبر (یکشنبه 19 شهریور 1391)

  • تکذیبیه اسانلو و نجوا‌های یک متکبر گوشه‌نشین!

    توضیحی درباره‌ی زمان انتشار این مقاله:

    این مقاله کهنوشته‌ی عباس فرد است، برای اولین‌بار در نیمه‌ی اول مه 2013 در سایت امید منتشر شد. انتشار دوباره‌‌‌‌ی آن در سایت «رفاقت کارگری» ضمن تأیید بر درستی‌اش، درعین‌حال به‌منظور ایجاد امکان دسترسی بیش‌تر و هم‌چنین به‌قصد ایجاد آرشیوی از نوشته‌های نویسنده‌ی این مقاله صورت می‌گیرد.

    *****

     

    پس از این‌که منصور اسانلو در نقش «بزرگان» ظاهر شد و پیام نوروزانه فرستاد و به‌این نیز اشاره کرد که اعلام «رها تی ـ وی» و امیرحسین جهانشاهی در مورد عضویت او در جریان مافیائی موج سبز «سوءِ» تفاهم بوده است، پاره‌ای از ساده‌اندیشان عرصه‌ی سیاست در محکومیت ‌منتقدانی که عضویت اسانلو در جریان موج سبز را بررسی و محکوم کرده بودند، مقاله و یادداشت نوشتند که این منتقدینْ به‌اندازه‌ی کافی «دندان بر جگر نگذاشتند که قبل از هر قیل و قال منتظر اعلام نظر مستقیم» خود اسانلو باشند. از آن‌جاکه من نیز نوشته‌ای در این موردنوشته‌ام و بررسی و برخورد با همه‌ی این‌گونه نوشته‌ها نیز از عهده‌ام خارج است؛ از این‌رو، به‌یکی از آن‌ها که توسط آقای ایرج فرزاد (از حواریون منصور حمکت و از تک‌سلولیان حاشیه‌ای «حزب کمونیست کارگری») نوشته شده است، می‌پردازم تا حقیقت «تکذیبیه» و «کنش‌گری» اسانلو در خارج از کشور در پس ساده‌اندیشی‌ها و نیز کسانی‌که با سیاست‌های بیان نشده‌ی بورژوائی و به‌اصطلاح رادیکال در جلد ساده‌اندیش ظاهر می‌شوند، پنهان نماند.

    گرچه دریافت امیرحسین جهانشاهی از سیاست (همانند همه‌ی دیگر بورژواهایِ فئودال‌مسلک و متمایل به‌برده‌داریِ آشکار) قلدرمنشانه و شعبان بی‌مخی است؛ اما بعید است‌که او تا این اندازه ابله باشد که بدون هماهنگی با اسانلو اعلامیه بدهد که این «رهبر» کارگری به‌آن‌ها پیوسته و «مسؤلیت اداره‌ی ستاد هماهنگی فعالان کارگری را به‌عهده» گرفته است. بنابراین، ‌به‌احتمال بسیار قوی‌ حقیقت چیزی جز «سوءِ‌تفاهم» است‌که اسانلو در نوروزنامه‌اش به‌آن اشاره نمی‌کند.

    از نقطه نظر شناخت‌شناسی و شکل‌گیری مفهوم، هیچ سوءِ‌تفاهمی بدون وجود نوعی از ارتباط یا رابطه نمی‌تواند به‌وجود بیاید. مثلا، چرا بین اسانلو و ریچارد (فورمن محل کار من) سوءِ‌تفاهم به‌وجود نمی‌آید؟ پاسخ روشن است: برای این‌که هیچ نوعی از ارتباط یا رابطه بین اسانلو و ریچارد وجود ندارد. به‌عبارت دیگر، برای به‌وجود آمدن تفاهم و هم‌چنین سوءِ‌تفاهم باید حداقلی از رابطه [چه‌بسا رابطه‌ای با واسطه که می‌توان تحت عنوان ارتباط از آن نام برد] بین حداقل دو نفر یا دو گروه وجود داشته باشد؛ درغیراین‌صورت با دنیائی مملو و متراکم از «سوءِ‌تفاهم» مواجه می‌شدیم‌که مانع هرگونه تفاهم، تفکر و هم‌کاری بود. چرا؟ برای این‌که اگر «سوءِ‌تفاهم» می‌توانست بدون ارتباط یا رابطه‌ی مشخص به‌وجود بیاید، آن‌گاه با کمیتی از سوءِ‌تفاهمات مواجه می‌شدیم که مقدار آن ـ‌دست‌کم‌ـ بالغ بر تعداد جمعیت کره‌ی زمین به‌توان تعداد جمعیت کره‌ی زمین می‌شد که به‌دلیل ثقل سنگین و گرایش بی‌نهایت‌شونده‌اشْ همانند مکانیزمی تخریب‌کننده عمل می‌کرد، و امکان هرگونه‌ای از تفاهم، تفکر و هم‌کاری را از بین می‌برد!؟

    برفرض که احتمال وجود رابطه‌ا‌ی دوسویه و ارگانیک بین اسانلو و جریان موج سبز را کنار بگذاریم؛ در این‌صورت، منطق برخاسته از مبارزه‌ی سیاسی که اسانلو به‌اندازه‌ی کافی [یعنی: بسیار بیش‌تر از آن‌چه افرادی امثال ایرج فرزاد درباره‌ی آن می‌دانند] با آن آشناست، حکم می‌کرد که تکذیبیه به‌عهده داشتن «مسؤلیت اداره‌ی ستاد هماهنگی فعالان کارگری» را حداکثر ظرف دو یا سه روز منتشر می‌کرد. چراکه چنین «ستاد»ی، درصورت شکل‌گیری‌اش، به‌کانونی تبدیل می‌شد که کارگران را ـ‌در راستای بقای نظام سرمایه‌داری‌ـ به‌گوشت دم توپ جنگ جناح‌ها تبدیل می‌کرد. از همه‌ی این‌ها گذشته، در دنیای ملتهب امروز و خصوصاً در جامعه‌ی انفجاری ایرانْ 3 هفته مکث و سکوت می‌تواند از بود تا نبود مدنیت (اعم از اجتماعی و طبقاتی و به‌اصطلاح انسانی‌اش) معنی داشته باشد. گرچه هیچ‌گاه چنین نبوده است؛ اما امروز ـ‌به‌ویژه‌ـ سیاست سرگرمی نیست، و 3 هفته سکوت معنای دیگری جز فرصتی برای چانه‌زنی و «طراحی» ندارد.

    به‌آرزومندی اسانلو، و در واقع به‌برنامه‌ی او برای سال آینده نگاه کنیم: «امیدوارم سالِ پیشِ رو سالی باشد برای سخن گفتن بیشتر پیرامون آینده جنبش کارگران و زحمتکشان ایران و نقش و تاثیرگذاری سندیکاها و دیگر تشکل های کارگری آزاد ، مستقل و دموکراتیک از جمله تشکیل فدراسیون های دموکراتیک سراسری کارگران و سهمی که در تقویت جنبش آزادی و عدالت خواهی مردم ایران دارد»[همه‌ی تأکیدها در این یادداشت از من است]. اسانلو در مصاحبه‌ای که ازYouTubeحذف شد، سخن از انداختن یا سرنگونی قریب‌الوقوع رژیم می‌گفت؛ اما کم‌تر از یک ماه بعد (در پیام نوروزی‌اش»، سال بعد را به‌«سخن گفتن بیشتر پیرامون آینده جنبش کارگران و زحمتکشان ایران» اختصاص می‌دهد!؟ آیا بین این تغییر موضع سیاسی و بسته شدن دکان «رها تی ـ وی» رابطه‌ای وجود دارد؟ این را آینده (شاید هم آینده‌ی نه چندان دور) نشان خواهد داد.

    گذشته از همه‌ی این‌ها، اما در این آینده‌نگری جدید اسانلو یک نکته‌ی مبهم نیز وجود دارد که باید پاسخی برای آن یافت: «دیگر تشکل های کارگری آزاد» چه معنائی دارد و در کجای تاریخ جنبش جهانی طبقه‌ی کارگر ریشه دارد؟ آیا این «دیگر تشکل‌های کارگری آزاد» تداعی‌کننده (یا به‌عبارت دقیق‌تر: لانسه‌کننده‌ی) «اتحادیه آزاد...»، طومار 30 هزار امضا، «سندیکا»ی فلزکارمکانیک و سرانجاممازیار گیلانی‌نژادبه‌عنوان رابطِ ایلنا، روزنامه‌ی کار و کارگر و خانه‌ی کارگر نیست؟

    نتیجه این‌که:

    اولاً‌ـ برای ایجاد هرگونه‌ای از سوءِ‌تفاهمْ وجود گونه‌ای از رابطه یا ارتباط الزامی است.

    دوماً‌ـ بعضی از قرائن و شواهد، به‌همراه بررسی‌های اپیستمولوژیک و تحلیل‌های سیاسی و طبقاتی حاکی از این است که بین اسانلو و جریان مافیائی موج سبز نوعی از رابطه (اعم از با واسطه یا بی‌واسطه) وجود داشته که با تخته شدن دکان «رها تی وی» وزنه‌ی سوءِ تفاهم بر وزنه‌ی تفاهم چربید و اسانلو را وادار به‌صدور تکذیبیه «سوءِ‌تفاهم» نمود.

    سوماًـ یکی از عواملی‌که برداشتن مصاحبه‌ی اسانلو ازYouTubeو سپس بسته شدن «رها تی وی» را به‌دنبال داشت، همین دخالت‌گری روشن‌گرانه‌ی عناصر کمونیستی امثال ما بود.

    چهارماً‌ـ از کجا معلوم که اسانلو به«‌مرگ» نگرفته باشد تا آن بخش از اپوزیسیون غرب‌گرای ظاهراً غیرمسلمان  که خود را کمونیست کارگری یا به‌طورکلی «کمونیست» می‌نامد، به«تب» راضی شود؛ و برای حضور دون‌پایه در قدرت سیاسیِ «آینده» به‌دنبال او و از طریق او، به‌دنبال جناح «خوشگل»‌تر، «تحصیل»کرده‌تر، «مولد»‌تر، «دمکرات»‌تر، «مردمی»تر و طبعاً شریعت‌گراترِ رژیم راه بیفتند.

     

    اسانلو در مصاحبه‌ی ناپدید شده‌اش، در جواب این سؤال که «یعنی مخصوصاً خواستن به‌گوش شما برسد که شما را مجبور به‌خروج از کشور بکنن»، پاسخ می‌دهد که «من دقیقاً نمی‌تونم بگم که کدوم یکی از این دوتا هست...»!

    دنیای غریبی است! از یک طرف اسانلو ادعا می‌کند که وضعیت «امنیتی توی اون کشور برای مردم عادی [هم] درحال بدتر شدن است...»؛ و از طرف دیگر به‌عنوان یک زندانی فوق‌امنیتی رژیم دوستانی دارد که «به‌نوعی از جاهائی می‌توانند برای» او خبر بیاورند که باید تنش را خاراند!؟ آیا این دوستان همان سبزهائی نیستند که هم‌چنان در بدنه‌ی رژیم جا دارند و برای جا و قدرت بیش‌تر در طرفةالیعنی ـ‌همه باهم‌ـ اما در باندهای متفاوت کارگر دوست شده‌اند!؟

    ‌*****

     

    حالا می‌بایست به‌تکبرنامه‌ی آقای ایرج فرزاد از شیفتگان اندیشه‌های منصور حکمت بپردازیم که هم‌چنان در غار خویش نشسته و درساده‌اندیشی فوق‌العاده عقب‌مانده‌اش اژدهابازی می‌کند؛ و به‌مبارزه با نقادان مغازله‌ی اسانلو فراخوان سبز می‌دهد!

    گرچه آقای فرزاد هنوز ارتش سرخ ایران را سازمان‌ نداده‌اند[!؟]؛ اما همانند تروتسکی یادداشت روزانه می‌نویسد؛  و در این آخرین یاداشت‌ روزانه‌‌اش می‌فرمایند: در وضعیتی ‌که «جنبش نان و آزادی» در شمال آفریقا و خاورمیانه طی کم‌تر از 15 روز نقشه‌ی سیاسی جهان را به‌هم ریخت، باید در مقابل یکی از رویدادهای نسبتاً مهم سیاسی و کارگری در کشوری با پتانسیل انفجاری بسیار بالا 3 هفته «دندان بر جگر» گذاشت و «قبل از هر قیل و قال منتظر اعلام نظر مستقیم خود اسانلو» شد. آیا این‌چنین دریافتی از مبارزه‌ی طبقاتی و سیاسی نشان‌دهنده‌ی اوج ساده‌اندیشی یک خرده‌بورژوای غارنشینِ اژدهابازِ مکتبر و عقب‌مانده نیست؟

    فرض کنیم که آقای ایرج فرزاد نه تنها همانند ما اشراف‌زاده و ویلانشین تشریف ندارند، بلکه ریشه‌ی وجودی‌شان  به‌قدمت همه‌ی جامعه‌ی طبقاتی به‌مناسبات فروش‌نیروی‌کار برمی‌گردد[!]؛ در چنین صورت مفروضی بازهم این جناب از این حق برخوردار نیست‌که با تکبرنامه‌اش علاوه‌بر تحقیر اسانلو، به‌جنگ کسانی برود که نه نامی از آن‌ها در میان است و نه به‌موجودیت‌شان اشاره‌ای می‌شود.

    ایرج فرزاد نوشته‌اش را با کمک 3 پرسوناژ خیالی سرهم‌بندی می‌کند. به‌جز خودش و اسانلو [که «"راست" و سازشکار» بودنش «کماکان» مورد سؤال نیست و اصولاً «فعال عرصه "سازشکارانه" و سندیکائی» بوده است]، پرسوناژ سوم که طرف اصلی «جنگ» است، شیطانی ماورای موجودیت است که از «متعارف شدن رژیم اسلام سیاسی» در ایران دفاع کرده، در رابطه با مغازله‌ی اسانلو با مافیائی‌ترین بخش باقی‌مانده از جنبش سبز «دندان برجگر» نگذاشته، «آگاهانه و در جریان دوخرداد، از صف یک طبقه به‌صف طبقه مقابل فرار» کرده و گناهان دیگری مرتکب شده که نگو و نپرس!

    همه‌ی این پارامترهائی که ایرج فرزاد در کنار هم می‌چیند، ضمن این‌که بیان‌کننده‌ی نگاه ساده‌انگارانه‌ و محافظه‌کارانه‌ی او به‌سیاست و سنگر گرفتن پشت نصایح پدربزرگ‌‌منشانه است، در عین‌حال همانند همه‌ی خانواده‌ی مقدس «کمونیسم کارگری» (اعم از «متشکلین» یا منفردین) بیانِ گرایش آنتی‌سندیکائی و ضدکارگریِ او در ‌استقرار یک دولت بورژوائیِ غرب‌گرا و به‌اصطلاح «متعارف» در ایران است.

    این عبارات را که جناب فرزاد در توصیف اسانلو و طبعاً در مورد فراز و نشیب‌های سندیکای واحد و نیز سندیکای هفت‌تپه به‌کار می‌برد، با هم نگاه کنیم تا متوجه شویم که نظر او در مورد آن شکلی از سازمان‌یابی کارگری که با تخیلات  خانواده‌ی مقدس (یعنی: نامتعارف بودن «رژیم اسلام سیاسی» و هم‌زاد به‌اصطلاح کارگری‌اش «جنبش مجامع عمومی») جور درنمی‌آید، چگونه است: الف‌ـ «سوال این نیست که با اینحال آیا کماکان اسانلو "راست" و سازشکار است یا نه»؛ یعنی: اسانلو قبل از مغازله‌اش با جریان مافیائی موج سبز و امیرحسین جهانشاهی نیز سازشکار بود. ب‌ـ «"کارگر" "ناآگاه" فعال عرصه "سازشکارانه" و سندیکائی»؛ یعنی: سازمان‌یابی سندیکائی ناشی از ناآگاهی کارگران و سازش‌کاری آن‌هاست. پ‌ـ «یک فعال حقوق صنفی و امر سندیکائی که ادعائی جز این نداشته است، و هیچگاه نگفته است که در مقابل "همه جناحهای بورژوازی حاکم و اپوزیسیون" ایستاده است»؛ یعنی: هرگاه که کارگران اعلام نکنند که «در مقابل "همه جناحهای بورژوازی حاکم و اپوزیسیون" ایستاده»اند، عملاً سندیکالیست و سازش‌کارند.

    گرچه جناب فرزاد با استفاده از چند گیومه راه فرار خود را نبسته است؛ اما او به‌واسطه‌ی این‌که قدرت درک این حقیقت تاریخی، مارکسیستی و کمونیستی را ندارد که اساس مبارزه‌ی طبقاتی نه ایده‌هائی است‌که «پیامبران» و مصلحانی هم‌چون او به‌عرصه می‌آورند، بلکه آنتاگونیسم مبارزه‌ی طبقاتی بربستر رابطه‌ی انسان و طبیعت است؛ توان درک دیگرحقایق مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی را نیز از دست می‌دهد. به‌این دو نکته توجه کنیم:

    1ـ اندیشه تنها هنگامی انقلابی است‌که به‌واسطه درک قانومندی‌های آنتاگونیسم طبقاتی، به‌طور ارادی و از طریق سازمان‌دهی فرارونده‌ی همان سازوکار موجود (یعنی: امکان خاص و ماهیت لازم) این آنتاگونیسم را برعلیه عوامل بازدارندهو سرکوب‌گر (یعنی: امکان عام و ماهیت افسادی) شتاب بخشد؛ عکس آن روند نیز (اعم از این‌که دولتی باشد یا غیردولتی) صادق است.

    2ـ رزم‌جوئی و میلیتانسی در جنبش کارگری ـ‌در اغلب مواقع‌ـ در مقابل کلیت سرمایه و کلیت سود (یعنی: کلیت نظام سرمایه‌داری) عصیانی عمل می‌کند؛ و نقش عنصر آگاه و کمونیست نه همانند «خانواده‌ی مقدس» تخطئه‌ی این عصیان طبقاتی، که ابداع سازوکارهائی برای تداوم، گسترش و تکامل آن است. بدین‌معنی‌، آن اعتصابی که «تهران را قفل کرد»، به‌طور خودانگیخته «در مقابل "همه جناحهای بورژوازی حاکم و اپوزیسیون" ایستاد» و پارادوکسی که امثال آقای فرزاد و کلیت خانواده‌ی مقدس کمونیسم کارگری تحت عنوان دولت «غیرمتعارف»، جنبش مجامع عمومی و مزخرفاتی از این دست در مقابل آن قرار دادند، یکی از عوامل عدم تداوم آن بود. آری، جناب فرزاد شما و کلیت خانواده‌ی مقدس خواسته یا ناخواسته در صف سرکوب‌کنندگان جنبش کارگری و کمونیستی قرار داشته‌اید و این یادداشت روزانه هم چیزی جز ادامه‌ی همان سرکوب‌گری نخبه‌گرایانه‌ی عشایری نیست.

    باور نمی‌کنید!؟ این عبارات را یک‌بار دیگر بخوانید: «سوال این نیست که با اینحال آیا کماکان اسانلو "راست" و سازشکار است یا نه»؛ «"کارگر" "ناآگاه" فعال عرصه "سازشکارانه" و سندیکائی»؛ «یک فعال حقوق صنفی و امر سندیکائی که ادعائی جز این نداشته است، و هیچگاه نگفته است که در مقابل "همه جناحهای بورژوازی حاکم و اپوزیسیون" ایستاده است». بدین‌ترتیب، جناب فرزاد و امثالهم اعتصابی را که «تهران را قفل کرد» سازش‌کارانه و دفاع از جناح‌های دولت جمهوری اسلامی برآورد می‌کنند. چرا؟ برای این‌که کارگران شرکت واحد دست به‌اسلحه نبردند تا قتل‌عام شوند و خانواده‌ی مقدس بتواند در مقابل بورژوازی غربیْ دولت غیرمتعارفش را علم کند و زمینه‌ی هم‌گامی با مرتج‌ترین گروه‌بندی‌های سرمایه‌داری غرب را برای خویش فراهم آورد.به‌هرروی،این دیدگاه در ملغمه‌ی افواهی و بی‌سوادانه‌‌ی پست‌مدرنیستی‌اش که در بهترین و چپ‌ترین تصویر خود مبارزه‌ی طبقاتی و نیز انباشت سرمایه را ـ‌همواره‌ـ تابعی از کشمکش قدرت در عرصه‌ی جهان  و نیز چگونگی گفتمان‌های رایج در دنیا می‌داند، اساساً ضدکمونیستی و ضدکارگری است.

    یک بار دیگر به‌یادداشت مشعشع آقای فرزاد مراجعه کنیم: «... اینها، نه در لحظات بی‌خبری و فشار روانی و اخلاقی وزارت اطلاعات، که در روز روشن و طی چند سال آزگار از نظر"تئوریک" بانگ برآوردند که دوره، دوره متعارف شدن رژیم اسلام سیاسی و دوره، دوره تن دادن به‌هژمونی دوخرداد است...». اولاً‌ـ این «اینها» چه کسانی هستند که آقای فرزاد جرأت نام بردن از آن‌ها را ندارد؟ دوماً‌ـ چه‌کسانی «بانگبرآوردند که دوره، دوره متعارف شدن رژیم اسلام سیاسی» است؛ و اصولاً «متعارف شدن» از کدام خنزپنز فروشی به‌عاریت گرفته شده است؟

    تا آن‌جا که مسئله‌ی انباشت سرمایه[1] و مبارزه‌ی طبقاتی[2] مطرح است، دولت جمهوری اسلامی از همان آغاز پیدایش خونین خود نماینده‌ی بخش عمده‌ی صاحبان سرمایه‌های ایرانی بوده است. بدین‌معنی‌که مجموع کنش و واکنش‌های طبقاتی (اعم از تشکیلاتی و اندیشگی)، بربستر ویژگی‌های تاریخی و اکولوژیک جامعه‌ی ایران، بخش عمده‌ی بورژوازی ایرانی را پشت خمینی و دارودسته‌اش کشاند و این دارودسته به‌سرعت نشان دادند که «لیاقت» دفاع همه‌جانبه از سرمایه‌داری عقب‌مانده ایرانی را دارند و می‌توانند راه‌کارهائی برای توسعه‌ی آن پیدا کنند.

    آیا باور به‌«نامتعارف» بودن دولتی که طی سی و چند سال بیش از 30 میلیون خانواده‌ی کارگری را مدیریت و سرکوب کرده و زمینه‌ی پیدایش صدها میلیاردر و صنایع جدید و حتی صنایع به‌اصطلاح بومی را فراهم کرده‌ است، ساده‌اندیشی نیست؟ گرچه به‌لحاظ دریافت‌های آکادمیک چنین باوری نسبت به‌دولت جمهوری اسلامی نه تنها ساده‌اندیشی بلکه حاکی از ساده‌لوحی است؛ اما پاسخ من به‌سؤال فوق منفی است. چرا؟ برای این‌که مشکل نظریه‌پردازان خانواده‌ی مقدس کمونیسم کارگری قبل از این‌که شناخت‌شناسانه باشد، عمدتاً به‌هستی طبقاتی غیرمتعارف آن‌ها برمی‌گردد. رهبران و پیامبران این جماعت از طریق مونتاژ نیچه‌ای مقوله‌ی «انبوهه»‌ی آنتونی نگری و مایکل هارت و دیگر پست‌مدرن‌های «چپ» و راست که بیان فقدان پای‌گاه و رابطه‌ی طبقاتی‌شان با جامعه‌ی ایران بود، فرار دسته‌جمعی خود از ایران را توجیه کردند و در رابطه‌ی غیرمتعارف طبقاتی خود تاآن‌جا که می‌توانستند فعالین، رهبران، تشکل‌ها و مبارزات کارگری را تحت عنوان «کارگر کارگری»، «کارگرپناه» و ترهاتی از این دست تحقیر و در واقع سرکوب کردند.

    به‌طور خلاصه و به‌بیان روشن‌تر: مقوله‌ی دولت «غیرمتعارف» بیان فرافکنانه‌ی جاه‌طلبی‌های گروه‌هاو افرادی بوده است‌که از شکست قیام بهمن و سرکوب خونین و جنایت‌کارانه‌ی عوامل دولت جمهوری اسلامی سربرآورده‌اند و سندورم کسب قدرت سیاسی به‌عنصر روانی و اجتماعی بقای‌شان تبدیل شده است. تصور این جماعت از کارگر و طبقه‌کارگر، «انبوهه»‌ای است‌که خویشتن را به‌عنوان «انبوهه» بازشناسی می‌کند؛ و در این «بازشناسی» درخدمت شیفتگان انبوهه‌اندیشِ قدرت سیاسی درمی‌آید. و ازآن‌جا که «انبوهه» با هرتصوری که از خود داشته باشد و درخدمت هرکسی‌که قرار بگیرد، ماهیتی جز همین نظام موجود ندارد؛ از این‌رو، شیفتگان قدرت و انبوهه‌پنداران رنگارنگ چاره‌ای جز دویدن به‌د‌نبال آن بخشی از بورژوازی که به‌واسطه‌ی مناسباتش با دربار و خاصه‌ی بوروکراتیک‌اش مضمحل گردید و اینک به‌عنوان سایه بورژوازی در نقش «اپوزیسیون» ظاهر می‌شود، ندارند. بنابراین، دولت «غیر متعارف» آقایان و خانم‌ها ـ‌ازجمله‌ـ چشمکی به‌بورژوازی بوروکرات سابق است‌که در سرمایه‌داری غربی ادغام شده و می‌تواند به‌عنوان واسطه‌ی بلوک‌بندی بورژوازی غرب کارگزاری کند. اما این تنها یک جنبه از کارکرد دولت «غیرمتعارف» است. کارکرد دیگر دولت «غیرمتعارف»، استفاده از آن به‌مثابه‌ی اسم رمز ورود به‌ائتلاف با راست‌ترین جناح‌های راسیست اروپائی در قالب‌هائی از قبیل «اکس مسلم» و اتحاد با جنگ‌ طلب‌ترین محافل صهیونیستی مبلغ به‌کارگیری بمب اتمی در منازعات منطقه‌ای (از قبیل جماعتStop The Bomb) است.

    چرا راه دور برویم؟ همین تمکین و دنباله‌روی از جنبش دست‌راستی و ارتجاعی سبز با بهانه‌های رنگارنگ بیان‌گر همین انبوهه‌پنداری خانواده‌ی مقدس از سازو کارهای مبارزات کارگری است.

    بدین‌ترتیب است‌که آقای فرزاد تحلیل طبقاتی از دولتِ طبقه‌ی سرمایه‌دار در ایران را به‌یکی از جناح‌های دولت جمهوری اسلامی (یعنی: اصلاح‌طلبان) گره می‌زند تا فراتر از گرایش نظری، در عمل زد و بندهای آشکار و پنهان خود و نیز بخش اعظم خانواده‌ی مقدس با بورژوازی غرب و همین اصلاح‌طلبان را ماست‌مالی کند.

     

    آیا از این هم کمیک‌تر می‌شود نقش بازی کرد؟ وقتی در رابطه با اسانلو پای مسائل جنسی و خانوادگی پیش می‌آید، طیف وسیعی از خانواده‌ی مقدس یک‌جا و یک‌سره سینه‌چاک او می‌شوند؛ اما آن‌جا که پای مبارزه‌ و بررسی‌های طبقاتی مطرح می‌شود، مقوله‌ی «"آپارتاید سیاسی" بین یک "کارگر" "ناآگاه" فعال عرصه "سازشکارانه" و سندیکائی؛ با "ارتداد" سیاسی "آگاهانه" "روشنفکر" و دوستان دروغین کارگر پناه» اختراع می‌شود!!

    سخن آخر این‌که تکبر توخالی و بی‌مایه فقط نشان فلاکت است: «به‌عقب راندن "کمونیسم بی‌تاثیر"، یکی از پیش شرطهای دفاع از جنش طبقه کارگر و انواع تشکلهای این طبقه است»!؟

    آیا این نمونه‌ی فلاکت و کاریکاتورمآبی نیست؟ آن چیزی که در تبادلات سیاسی «بی‌تأثیر» است، خود به‌خود «به‌عقب» رانده شده است؛ و «به‌عقب راندن» چیزی که خودبه‌خود «به‌عقب» رانده شده، چه چیزی جز یک وحشت ناشی از فلاکت متکبرانه را بیان می‌کند؟

     

    پانوشت‌ها:

    [1] یعنی: بازتولید نظام سرمایه‌داری براساس تحولاتی‌که در رابطه‌ی انسان و طبیعت شکل می‌گیرد و نیز در رقابت‌های درونی و بیرونی که پیامد ناگزیر این تحولات است.

    [2] یعنی: مبارزه‌ی کارگران برعلیه میزان و قانون دستمزدها و سرکوب سازمان‌یافته‌ و جهت‌دار این مبارزه از طرف ارگان‌های به‌هم پیوسته‌ای ‌که در مجموع در مقابل آنارشی سرمایه نقش خرد اجتماعی‌ـ‌طبقاتی آن را بازی می‌کنند.

  • ائتلاف‌های جدید، از طرفداران مجمع عمومی تا پیروان محجوب{*}

    آقای مازیار گیلانی‌نژاد مصاحبه‌ای با «پیام فلزکار»، نشریه‌‌ای که با عنوان «سندیکای فلزکارمکانیک» از آن یاد می‌شود، دارد که حاوی اطلاعات بعضاً ضمنی و بعضاً صریحی درباره‌ی طومار 30 هزار امضا، رابطه‌ی «تشکل»‌های کارگری باهم، رابطه‌ی این «تشکل»ها با خانه‌ی کارگر[!] و سرانجام چگونگی حضور و نفوذ اندیشه‌های منصور حکمت‌گونه در «جنبش» کارگری ایران است.

    گرچه اطلاعاتی که در بالا به‌آن‌ها اشاره شد، مقولات و مسائل تازه یا ناشناخته‌ای نیستند؛ اما این مسائل و مقولات از زبان یکی از دست‌اندرکاران طومار 30 هزار امضا، این گمانه را به‌ذهن متبادر می‌کند که فعالان این طومار وارد فاز ‌بیان علنی مناسبات و اهداف خود شده‌اند. به‌هرروی، بهتر است‌که برای بررسی درستی یا نادرستی این‌گونه گمانه‌ها نگاهی به‌اطلاعاتی بیندازیم که مازیار گیلانی‌نژاد آشکارا یا به‌طور ضمنی در مصاحبه‌اش با پیام فلزکار در اختیار عموم قرار می‌دهد.

    علاوه بر «اتحادیه آزاد...»، مازیار گیلانی‌نژاد و «سندیکای» فلزکارمکانیک نیز از هماهنگ‌کنندگان طومار 30 هزار امضا هستند. این مسئله تاجائی صحت و قوت دارد که گیلانی‌نژاد می‌گوید: «من فکرمی‌کنم که حتا دوستان اتحادیه کارگران آزاد هم فکر نمی‌کردند که با چنین سرعتی بتوانیم این 30 هزار امضا راجمع‌آوری کنیم». بنابراین، نه تنها گیلانی‌نژاد در گردآوری 30 هزار امضا نقش فعالی داشته، بلکه ادعا ضمنی او این است که این نقش بسیار مؤثر و حتی مدبرانه بوده و برخلاف «دوستان اتحادیه» ظرفیت و درایت پیش‌بینی‌های درست را هم داشته است[همه‌ی تأکیدها در این یادداشت از من است].

    گیلانی‌نژاد به‌اطلاع عموم می‌رساند که گرچه ابتکار گردآوری امضا از آنِ «اتحادیه آزاد...» است؛ اما «به‌جرات می‌توان گفت همه فعالین کارگری با هردیدگاه و تعلق تشکیلاتی در این جمع‌آوری امضا شرکت داشته‌اند». ادامه‌ی مصاحبه این تصویر ضمنی را می‌دهد که خانه‌ی کارگری‌های هم در این امر ـ‌حداقل‌ـ حضور کم‌رنگی داشته‌اند. برای بررسی این مسئله لطفاً به‌قسمت (ب) از نکته‌ی (4) همین یادداشت نگاه کنید.

    تأکید گیلانی‌نژاد بر شرکت «هردیدگاه و تعلق تشکیلاتی» در گردآوری طومار بدین‌معنی است که او نه تنها (براساس نکته‌ی شماره 1) در گرآوری امضا فعالانه و مؤثر شرکت داشته، بلکه در عین‌حال دیدگاه و تعلقات تشکیلاتی‌اش را نیز در پروسه‌ی این کار حفظ کرده است. اما ازآن‌جاکه حضور نظریِ دیدگاه‌ها و تعلق‌های تشکیلاتی یک فرد یا یک «نهاد» در عرصه‌ی مبارزه‌ی کارگری و در جریان یک پروژه‌ی معین نمی‌تواند جنبه‌ی تزئینی داشته باشد و قصد از حضور نظری، اساساً تحقق عملی آن دیدگاه‌ها و تعلقات است؛ بنابراین، می‌توان چنین نیز نتیجه گرفت که دیگر شرکت‌کنندگان در پروژه‌ی گردآوری امضا (و مقدم برهمه: «اتحادیه آزاد...»)، در مورد جنبه‌ی عملی و اجرائی دیدگاه‌ها و تعلقات تشکیلاتی گیلانی‌نژاد توافقات «لازم» و داد و ستدهای مقتضی را داشته‌‌اند. در ادامه به‌این نکته برمی‌گردیم.

    گوشه‌هائی از دیدگاه‌ها و تعلقات تشکیلاتی گیلانی‌نژاد بنا به‌گفته و گزارش خودِ او از این قرار است:

    الف) «سرکوب مطالبات کارگری به‌عناصر نفوذی سرمایه داری انگل تجاری این امکان را می‌دهد که درغیاب سندیکاهای کارگری با تحریک احساسات کارگران آنان را به‌سمت اغتشاش سوق دهد. مسولین [باید] ازاین امراجتناب کرده و حقوق ملت را که در فصل سوم قانون اساسی آمده رعایت کنند». یا «بهرحال یکروز ما باید شروع به تمرین دمکراسی کنیم و از آزادی های مطرح شده در قانون اساسی بهره مند شویم»!!

    بنابراین، به‌باور آقای گیلانی‌نژاد: اولاً‌ـ قانون اساسی جمهوری اسلامی مبین «حقوق ملت» و حاوی «دموکراسی» است و «مسؤلین» به‌واسطه‌ی عدم رعایت آن، «حقوق ملت» و ازجمله حقوق کارگران را رعایت نمی‌کنند؛ و دوماً‌ـ مسئله‌ی «اغتشاش» کارگران هم مطرح است‌که می‌تواند با «تحریک احساسات...آنان» توسط «عناصر نفوذی سرمایه‌داری انگل تجاری» شکل بگیرد!!؟ از کل این عبارت‌بندی می‌توان چنین هم نتیجه گرفت که «اغتشاش» (یا به‌عبارت روشن‌تر: شورش تهی‌دستان) به‌زیان سرمایه‌داری غیرانگلی است و باید جلوی آن را گرفت. برای دریافت درست‌تر این حکم به‌این دو عبارت هم نگاه کنیم: یک) «هرچند مسوولین قائل به مبارزه برضد سرمایه داری هستند...»؛ و دو) «همانطوری که قبلا گفتم، فعلا هماهنگ کنندگان چنین ضرورتی را [یعنی: استفاده از «دیگر شیوه های اعتراضی»] نمی‌بینند و فضای سیاسی هم اجازه چنین کاری را نمی‌دهد. ما از استانداری تهران تقاضای مجوز برای تجمع در مقابل وزارت کار کردیم، ولی اجازه ندادند».

    ب) «البته واکنش به‌این دستمزد چنانکه امروز شما به‌خبرگزاری ایلنا مراجعه کنید بسیار توفانی است امیدوارم که این خشم نمایندگان شوراها و خانه کارگری ها تا روز اول ماه مه با همین شدت باشد تا شاید آنروز با یک حرکت منسجم این مصوبه را بشود لغو کرد». بنابراین، «خبرگزاری ایلنا»، «نمایندگان شوراها و خانه‌ کارگری‌ها» به‌همراه  گیلانی‌نژاد و آن‌چه موسوم به‌سندیکای فلزکار مکانیک است، احتمالاً در اول ماه مه «با یک حرکت منسجم» و هم‌سو با سرمایه‌داری غیرانگلی «مصوبه»‌ی حداقل دستمزد را «لغو» خواهند کرد!!؟ با توجه به‌نکته‌ی الف (در بالا)، آیا این جملات گمانه‌ی یک هم‌کاری پنهان، ضمنی و مداوم بین خانه‌ی کارگر، گیلانی‌نژاد، «سندیکای» فلزکارمکانیک، «اتحادیه آزاد...» و «همه [آن] فعالین کارگری [که] با هردیدگاه و تعلق تشکیلاتی در این جمع‌آوری امضا شرکت داشته‌اند» را به‌ذهن متبادر نمی‌کند؟ اگر چنین فرضی غلط است، پس چگونه «مطبوعات هم» جرآت کردند که طومار امضا را «پوشش» بدهند؟ و اصولاً چرا هیأت اجرائی به‌اصطلاح «اتحادیۀ آزاد کارگران ایران» متشکل از آقای جعفر عظیم‌زاده به‌همراهی خانم پروین محمدی و آقای شاهپور احسانی راد در نمایشگاه کتاب در غرفه‌ی خبرگزاری ایلنا حاضر می‌شود و به‌همراه آن‌ها عکس هم می‌گیرند؟ حتی از این هم مهم‌تر: چرا آقای جعفر عظیم‌زاده در مصاحبه‌ی سال 88 خود با رادیو آلمان موسوی و کروبی را 5 بار با کلمه‌ی «دوستان» مورد خطاب قرار داد؟ اگر همه‌ی این‌ها تصادفی است؛ پس چرا استثمار نیروی‌کار توسط سرمایه تصادفی و غیرقابل نفی و رفع نباشد؟

    گیلانی‌نژاد و «سندیکای» فلزکارمکانیک برخلاف «اتحادیه آزاد...» که با رسانه‌های برون‌مرزی هم مصاحبه می‌کنند، «جزبارسانه‌های داخلی ازجمله ایلنا و روزنامه کار و کارگر، قائل به‌مصاحبه با رسانه‌های غیر نیستند». اگر این فرضیه یا احتمال نه چندان ضعیف را بپذیریم که رابطه‌ی گیلانی‌نژاد، «سندیکای» فلزکارمکانیک و «هردیدگاه و تعلق تشکیلاتی» دیگر به‌همراه «اتحادیه آزاد...» گسترده‌تر از آن چیزی است‌که تا به‌حال قابل دریافت بوده است، ناگزیر به‌پذیرش این نیز هستیم که نوعی تقسیم کار و ارتباط رسانه‌ایِ داخلی‌ـ‌غیرداخلی هم بین این جماعت وجود دارد.

    بدین‌ترتیب است‌که «اتحادیه آزاد...» با پادرمیانی «اتحاد بین‌الملی در حمایت از کارگران ایران» در نشست لیبراستارت [این‌جا و این‌جا] شرکت می‌کند و نیز بخش رسانه‌ای خارج از کشور همه‌ی «دیدگاه[ها] و تعلقات تشکیلاتی» حاضر در پروژه‌ی گردآوری امضا را به‌عهده گرفته می‌گیرد؛ درصورتی‌که گیلانی‌نژاد و یکی‌ـ‌دو نفری که «سندیکا»ی فلزکارمکانیک را «تشکیل» داده‌اند، بیش‌تر ارتباط با اصلاح‌طلبان، خانه‌کارگری‌ها و امثالهم را به‌عهده دارند و با ایلنا و روزنامه‌ی کار و کارگر و مانند آن مصاحبه می‌کنند و در مواردی از آن‌ها  «پوشش» مطبوعاتی هم می‌گیرند.

    بدون این‌که در این‌جا صحبتی از و اشاره‌ای به‌ارتباط مستقیم، رابطه‌ی ارگانیک یا هرگونه‌ای از وابستگی سیاسی و غیره در میان باشد، باید به‌این مسئله اذعان داشت‌که به‌واسطه‌ی فضای مجازی‌ـ‌ماهواره‌ای‌‌ـ‌اینترنتیْ نوعی از تأثیرات «فکر»ی نسبتاً پایدار بین «جنبش» کارگری در داخل کشور و «اپوزیسیون» سیاسی در خارج وجود دارد که گرچه بررسی جزئیات آن در این یادداشت نمی‌گنجد، اما ‌عنوان یکی از عواملی است که در تغییر و تحولات «جنبش»‌ کارگری در ایران غیرقابل چشم‌پوشی است. گرچه آن‌چه در فضای اینترنتی به‌جنبش کارگری شهرت دارد، به‌سختی به‌یک حلقه‌ی چند صد نفره می‌رسد؛ اما گاه این تأثیرات به‌اصطاح اندیشگی حتی شگفتی هم می‌آفرینند. برای مثال، در نامه‌ای که فعالین «هردیدگاه و تعلقات تشکیلاتی» به‌همراه طومار 30 هزار امضا به‌وزیرکار و رفاه وامور اجتماعی نوشته‌اند و رونوشت آن را به‌نمایندگان مجلس و دفتر رئیس جمهوری داده‌اند، به‌جای عبارت تشکل یا سندیکای کارگری که بیان هویت گیلانی‌نژاد، «سندیکای» فلزکارمکانیک، «سندیکای» نقاشان، سندیکای واحد و غیره می‌باشد، این عبارت آمده است: «مصرانه خواهان افزایش حداقل دستمزدها براساس تورم واقعا موجود و تامین شرافتمندانه سبد هزینه یک خانوار چهار نفره با دخالت نماینده‌های منتخب مجامع عمومی کارگران کارخانه‌ها و مراکز تولیدی و خدماتی هستیم».

    هرآدم تازه واردی به‌عرصه‌ی سیاست به‌اصطلاح چپ ایرانی می‌داند که مقوله‌ و عبارت «مجامع عمومی کارگران» هم به‌لحاظ معنائی و هم از جنبه‌ی کلامی در تاریخ مبارزه‌ی کارگری در ایران از هیچ‌گونه سابقه و سنتی برخوردار نیست. بنابراین، پیدا شدن سروکله‌ی این مقوله در نامه‌ای که بنا به‌ادعای نه چندان ضمنیِ گیلانی‌نژاد کل طبقه‌ی کارگر ایران را متحد کرده‌ است[!!؟]، همان‌قدر می‌تواند تصادفی باشد که استثمار نیروی کار توسط سرمایه. از طرف دیگر، برای همه‌ی فعالین حلقه‌ی حداکثر هزار نفره‌ی «جنبش» کارگری ایران و هم‌چنین وزارت اطلاعات رژیم آشکار است‌که عبارت «مجامع عمومی کارگران» از افاضات منصور حکمت و گروهی است‌که تحت عنوان «حزب کمونیست کارگری» از آن نام می‌برند. نتیجه این‌که: حضور عبارت «مجامع عمومی کارگران» در نامه‌ی فعالین «هردیدگاه و تعلقات تشکیلاتی» به‌دستگاه‌های دولتی به‌همراه 30 هزار امضا (که به‌احتمال بسیار قوی و براساس قرائن متعدد با کمک گروه‌های اصلاح‌طلب و بورژوازی غیرانگل نیز انجام شده است)، در واقع حضور حواریون آن فقید در «جنبش» کارگری و در مقابله با بخشی از دستگاه‌های دولتی است‌که «غیرمتعارف»اند!؟

    خرده‌بورژوازی فرانسه در آن هنگام که سرمایه‌داری به‌انحاط مطلق نرسیده بود، بنا به‌محل استقرارش در «کنوانسیون» و غیره که یکی‌ـ‌دو متر از بقیه گروه‌بندهای مرتفع‌تر بود، در عرصه‌ی سیاست «کوهی» را می‌مانست که فقط موش می‌زائید؛ اینک خرده‌بورژوازی ایرانی در وضعیت انحطاط و بحران سرمایه‌داری جهانی فقط می‌تواند سوسک بزاید. استفاده از عنوان «مجامع عمومی کارگران» در نامه‌ی همه‌ی «دیدگاه[ها] و تعلقات تشکیلاتی» به‌دولت و مجلس مبارک باشد!!

    گرچه با احتساب ‌تیترها و عناوین، بین دیدگاه‌ها و تعلقات تشکیلاتی گیلانی‌نژاد‌ـ‌توده‌ایستی و دیدگاه‌ها و تعلقات تشکیلاتی «حزب کمونیست کارگری» از داخل کشور تا خارج از آن فاصله است؛ اما با نگاه به‌تحلیل‌ها و دریافت‌های این دو، تفاوت چندانی بین آن‌ها قابل رؤیت نیست. برای مثال به‌این عبارت به‌اصطلاح تحلیلی گیلانی‌نژاد نگاه کنیم که برگردان دیگری از دولت «غیرمتعارف» در ایران است: «سرکوب مطالبات کارگری مشکلی راحل نمی‌کند بلکه به‌سرمایه داری انگل تجاری فرصت می‌دهد که بیشتر مردم راچپاول کندو اقتصاد کشور را ورشکسته و وابسته به سرمایه‌داری بین المللی کند تا هرزمان که اراده کرد گلوی آزادی را بفشارد. سرکوب مطالبات کارگری به عناصر نفوذی سرمایه‌داری انگل تجاری این امکان رامی دهد که درغیاب سندیکاهای کارگری با تحریک احساسات کارگران آنان رابه سمت اغتشاش سوق دهد. مسولین ازاین امراجتناب کرده وحقوق ملت راکه درفصل سوم قانون اساسی آمده رعایت کنند».

    گرچه این هم‌نظری بین گیلانی‌نژاد و «حزب کمونیست کارگری» می‌تواند هم‌کاری بین همه‌ی «دیدگاه[ها] و تعلقات تشکیلاتی» را زمینه بسازد؛ اما معامله روی عنوان «سندیکای کارگری» به‌جای «مجامع عمومی کارگران» به‌انگیزه‌های ملموس‌تری نیاز دارد. این انگیزه‌ها و محرک‌های ملموس، به‌غیر از رقابت جناح‌‌ـ‌باندهای رژیم برسر دلجوئی لفظی از کارگران، چه هستند و چگونه‌اند؟ پاسخ به‌این سؤال را فعلاً به‌خواننده‌ی احتمالی این نوشته وامی‌گذارم و فقط به‌چند نکته اشاره می‌کنم که مجموعاً دانه‌های یک زنجیر را برای سینه‌زنی کارگری می‌سازند:

    ـ  «بیانیه مشترک سندیکاها، اتحادیه‌ها و دیگر تشکل‌های کارگری پیرامون بی‌توجهی به‌زندگی کارگران و کودکان»[این‌جا].

    ـ تعریف و تمجید اسانلو از «اتحادیه آزاد...» و اعلام هیئت مدیره‌ی سندیکای واحد از طریق رد صلاحیت اکثر اعضای آن.

    ـ اعلام حضور اسانلو در جریان مافیائی «موج سبز» و تکذیب آن پس از آن‌که دکان رسانه‌ی تلویزیونی این جریان مافیائی تخته شد، بدون هرگونه‌ واکنش نسبت به‌این بازی جنایت‌کارانه و تحقیرآمیز.

    ـ حضور صاحب‌منصبان «اتحاد بین‌المللی...» در «رها تی وی» و در خدمت کثافتی مثل جهانشاهی، پس از حضور در لیبراستارت.

    ـ تلاش بهروز خباز و شرکا برای القای این‌که خانم مریم ضیا یکی از بانیان سندیکای واحد و از رهبران اعتصاب شرکت واحد بوده است.

    ـ جانب‌داری حزب کمونیست کارگری از اسانلو و نصایحی که توسط بعضی از آدم‌های این جریان به‌اسانلو تحویل می‌شود.

    ـ روی‌آوری همه‌ی جناح‌ـ‌باندهای رژیم به‌‌«جنبش» کارگری و کارگردوست شدن همه‌ی جنایت‌کاران ریز و درشت دیروز و امروز.

    ***

    کوتاه سخن این که جنبش کارگری ایران می‌رود تا با مصاف تازه‌ای روبرو شود. همۀ آن گروهبندیهایی که مخالفت با استقلال طبقاتی کارگران شاخصۀ فعالیت آنان بوده است، اکنون به‌هم‌گرائی می‌رسند. معلوم می‌شود که اختلافات بین اینان چیزی بیش از اختلافاتی درون خانوادگی نبوده است. در امر مقابله با استقلال طبقاتی کارگران، آن‌ها یک صف واحد را تشکیل می‌دهند. با این صف بندی باید مقابله کرد.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    {*} این مقاله برای اولین‌بار  در تاریخ 21 مارس 2013 (اول فروردین 1392) در سایت امید منتشر شد[عباس فرد]

  • دلم برای اسانلو می‌سوزد!

     

    توضیحی درباره‌ی زمان انتشار این مقاله:

    این مقاله که نوشتهی عباس فرد است، برای اولین‌بار در اوائل مارس 2013 در سایت امید منتشر شد. انتشار دوباره‌‌‌اش در سایت «رفاقت کارگری» ضمن تأیید بر درستی آن، درعین‌حال به‌منظور ایجاد امکان دسترسی بیش‌تر و هم‌چنین به‌قصد ایجاد آرشیوی از نوشته‌های نویسنده‌ی این مقاله صورت می‌گیرد.

    *****

     حقیقتاً دلم برای اسانلو می‌سوزد. ای‌کاش این‌طور نمی‌شد. ای‌کاش به‌جای این شکست مفتضحانه، پیروز می‌شدیم و ده‌ها سندیکای مستقل و رزمنده‌ی کارگری که شباهت‌هائی هم با ماریناله‌دا (این‌جا، این‌جا و این‌جا) داشتند، سازمان می‌دادیم تا حداقل گام کوچکی در مقابل گرسنگی و تن فروشی پسران و دختران طبقه‌ی کارگر برداریم. ای‌کاش اسانلو سکوت می‌کرد و با سرفرازی به‌روزمرگی‌های خصوصی سرگرم می‌شد. اما، افسوس که این‌بار هم شکست خوردیم. نه فقط فعالین کمونیست جنبش کارگری، بلکه همه‌ی فروشندگان نیروی‌کار با چرخش آشکار اسانلو به‌طرف سرمایه یک‌بار دیگر شکست خوردند.

    ولی زندگی ادامه دارد. نه فقط ما (به‌عنوان خط سرخ و خلاف «جریان» جنبش کارگری)، بلکه همه‌ی چند میلیارد آدمی که در دنیای خرید و فروش نیروی‌کار چاره‌ای جز فروش نیروی کار خود ندارند، مبارزه را ادامه خواهند داد؛ و همان‌طورکه ناگزیر نیروی‌کار خود را می‌فروشند، چاره‌ای هم جز این ندارند که از اسانلوها گذر کرده و با سیستمی ‌که آدم‌های ارزشمند و شریفی مثل اسانلو را درهم خرد می‌کند و به‌آن سوی مرز رفاقت و شرافت پرت می‌کند، بیش‌تر و قاطع‌تر مبارزه کنند. «گرچه این ره تا به‌امروز پُر ز غم بود و شکست؛ کار نو با رسم نو، از نواز نو نبا باید نمود»!؟

    بورژوازی حاکم بر ایران و دولت جمهوری اسلامی در بازی جنایت‌کارانه‌ی جناج‌ـ‌باندهای خود (اعم از اصول‌گرا و اصلاح‌طلب) و هم‌چنین در الاکلنگ زندان و تطمیع و شکنجه‌‌ اسانلو را درهم شکستند. برنده‌ی این بازی کثیف و غیرانسانی نه دلقکی مثل امیرحسین جهانشاهی، بلکه سرمایه در کلیت آن است که ده‌ها هزار پاانداز درشت‌تر از امثال جهانشاهی را در خدمت دارد.

    کاش اسانلو به‌دام یکی از ابله‌ترین پااندازان سرمایه نمی‌افتاد. ای‌کاش اسانلو مثل امیرحسین جهانشاهی به‌یکی از خرده‌پااندازان سرمایه تبدیل نشود که خودرا همانند تفاله‌ی باقی‌مانده‌ای از موسولینی تزئین می‌کند. ای‌کاش اسانلو با همان نگاه سندیکالیستی‌اش در کنار کارگران می‌ماند و توسط کثافت‌هائی مثل جهانشاهی شکار نمی‌شد. این ضربه را باید با ده‌ها ضربه‌ متقابل جبران کرد. در مقابل مرگ طبقاتی و کارگری اسانلو که ما به‌وجودش افتخار می‌کردیم، باید چنان ضرباتی به‌بورژوازی و کارگزارانش وارد آورد تا کم‌تر جرأت کنند برای فعالینی که زیر فشار زندان و تهدید رژیم خرد می‌شوند، دام بچینند تا بازهم همان سیستم را روی پای این رژیم یا روی پای دیگری مثل آن برپا نگهدارند.

    *****

     

    گرچه بدون توجه به‌اخراج اسانلو از سندیکای شرکت واحد، و فقط با پحش خبر خروج او از کشور این گمان به‌وجود آمد که تغییرجهت داده و با کارگزاران سرمایه‌داری غربی و «حقوق‌بشری»‌ها ‌معامله کرده است؛ اما این‌که اسانلو خودرا تا این اندازه ارزان و ناچیز بفروشد، قابل پیش‌بینی نبود. اما به‌راستی اسانلو از پسِ کدام فوریت سیاسی یا اجتماعی خودرا دراختیار ‌دلقک‌هائی گذاشته است که متوسط بینندگان ویوئوهای به‌اصطلاح سیاسی‌شان درYouTube فقط در موارد نادری به 100 نفر می‌رسد؟

    فی‌الواقع، کدام فوریت سیاسی یا مثلاً طبقاتی می‌تواند با بُردی این‌چنین حقیر پاسخ مناسب بگیرد؟ جواب روشن است: هیچ.

    بنابراین، همه‌ی گمانه‌ها و برآوردهای مربوط به‌فوریت سیاسی خروج اسانلو از کشور را باید کنار گذاشت؛ و اساساً روی اضطرارهای شخصی و اجتماعی متمرکز شد. اگر اسانلو در اضطرار شخصی قرار نداشت، اصولاً آن‌قدر هوشیاری و تجربه ‌داشت تا با سکوت چندماهه‌ی تاکتیکی‌اش در مقابل رژیم، خودرا از زیر ضرب بیرون بکشد و به‌دنبال خریدارانی بگردد که او را ده‌ها برابر گران‌تر از رجاله‌هائی می‌خریدند که هم اینک از ‌او می‌خواهند که «مسؤلیت اداره‌ی ستاد هماهنگی فعالان کارگری را به‌عهده بگیرد»! موسولینی‌بازی هم برای این‌که به‌یک کاریکاتور مسخره تبدیل نشود، حد و اندازه‌ای دارد: «اداره‌ی ستاد هماهنگی فعالان کارگری»!!؟

    باید بی‌پرده و با گذر از ادب دروغین، ریاکارانه و بازدارنده‌ی بورژواها و بورژوازی به‌حسین جهانشاهی گفت: مَردک تو کی هستی‌ که به‌یک رهبر خودفروخته و ساقط شده‌ی کارگریْ اداره‌ی «ستاد هماهنگی فعالان کارگری» را پیش‌کش می‌کنی؟ اصلاً این «ستاد هماهنگی فعالان کارگری» را از کدام بقالیِ نبش گورستان دزدیده‌اید که باید کارگران ایرانی در قالب آن برای «... اصلاح‌طلبان، روحانیون، اعضای سپاه و ارتش...» ‌فداکاری کنند و دست به‌اعتصاب عمومی بزنند؟

    اگر «هیچ تغییر اساسی در بنای یک کشور بدون مبارزه‌، و هیچ انقلابی بدون فداکاری‌های لازم و سرنوشت‌ساز جنبش کارگری... امکان‌پذیر» نیست؛ پس، «... اصلاح‌طلبان، روحانیون، اعضای سپاه و ارتش...» و به‌ویژه انگل‌هائی مثل «موج سبز» در این میان چه‌کاره‌اند که اسانلو باید با «امکانات» آن‌ها ستاد کذائی «هماهنگی فعالان کارگری» را «اداره» کند؟ اگر منشأ انسانی همه‌ی ثروت و مکنت جهان ـ‌همواره‌ـ کار بوده است که اینک توسط کارگران به‌جامعه اعطا می‌شود، پس روحانیون و اصلاح‌طلبان و مابقی انگل‌های بورژوا در این میان چه‌کاره‌اند که صاحبان حقیقی همه‌ی ثروت‌ها باید برای آن‌ها فداکاری کنند؟

    چرا کارگران برای خودشان (به‌عنوان اکثریت عظیم جامعه) و در خلع‌ید از اقلیت ناچیز (یعنی: «... اصلاح‌طلبان، روحانیون، اعضای سپاه و ارتش...») فداکاری نکنند تا ضمن رهائی خود، بشریت را نیز از شر مالکیت خصوصی، دولت و خانواده‌ی بورژوائی برهانند؟

    باید حقیقت را بی‌پرده گفت. امیرحسین جهانشاهی به‌عنوان یک جوجه‌کلاش که ادای موسولینی را درمی‌آورد، بیش از ظرفیت خود گُه می‌خورد که می‌گوید: «ما این حکومت را بدون جنگ داخلی، بدون هرج و مرج، و بدون کوچک‌ترین وقفه‌ای در انتقال قدرت سرنگون خواهیم کرد»!؟؟

    اگر قرار است‌که «حاکمیت خودبه‌خود ازهم» فرونباشد؛ اگر «تغییر اساسی در بنای یک کشور بدون فداکاری‌های لازم و سرنوشت‌ساز جنبش کارگری... امکان‌پذیر»[1] نبوده و نخواهد بود؛ و اگر «هیچ مبارزه‌ای بدون هزینه... و ازجان گذشتگی» عملی نیست؛ پس، وظیفه‌ی «ستاد هماهنگی فعالان کارگری» که باید با اعتبار ازبین رفته‌ی اسانلو «اداره» شود، چیزی جز تبدیل کارگران به‌گوشت دمِ توپ دعوای جناح‌های رژیم برای کسب قدرت بیش‌تر نخواهد بود. این توطئه‌ای جنایت‌آمیز است که هرچه وسیع‌تر و رادیکال‌تر باید افشا و خنثی شود.

    اگر چنین توطئه‌ای در میان نبود، مقولات فراطبقاتیِ «زنان»، «جوانان» و «مردان» در بدرقه‌ی نیروهای سرکوب‌گر جنبش کارگری [یعنی: « اصلاح‌طلبان، روحانیون، اعضای سپاه و ارتش و تمام آن‌هائی‌که در داخل و خارج چرخ‌های حکومت به‌فکر آینده‌ای دیگر» هستند] به‌جنبش کارگری و فداکاری‌های آن مونتاژ نمی‌شدند تا کارگران فقط نقش تسمه‌نقاله‌ی قدرت را بازی کنند. «آینده»‌ی کارگران را «آینده»‌ی سرمایه‌داران جا زدن به‌عبارت دقیق کلام بی‌شرفی است. در نهایتِ امر برای کارگران چه فرقی می‌کند که اصول‌گرا، احمدی‌نژادی، اصلاح‌طلب‌ یا  هر معرکه‌گردان دیگری ارگان‌های قدرت را در سرکوب اقتصادی و سیاسی و اجتماعی طبقه‌ی کارگر در دست داشته باشند؟

    فروش نیروی‌کار قوانین عدول ناپذیری دارد که با جابه‌جائی اقشار طبقه‌ی سرمایه‌دار یا جناح‌بندی‌های سیاسی آن هیچ‌گونه تغییری نمی‌کند. به‌بیان روشن‌تر، همه‌ی این نزاع‌ها (چه در میان جناح‌ها و چه با همه‌ی شیطان‌های کوچک و بزرگ جهانی) سهم‌بری بیش‌تر از ارزش‌های اضافی تولید شده توسط طبقه‌ی کارگر است. اگر تشکیل سندیکای کارگری یک ضرورت طبقاتی است، وجه تاریخی این ضرورتْ سازمان‌یابی کمونیستی طبقه‌ی کارگر در راستای سرنگونی سوسیالیستی سرمایه در همه‌ی ابعاد وجودی آن است.

    بدین‌ترتیب است‌که یکی از مهم‌ترین وظایف فعالین کمونیست جنبش کارگری مبارزه برای خنثی کردن توطئه‌ای ‌‌است که متأسفانه منصور اسانلو را نیز همانند عروسک کوکی بالای آن دکور کرده‌اند. جنگ جناح‌ها تا آن‌جا به‌نفع کارگران است‌که به‌هنگام اوج‌گیری از ظرفیت سرکوب کلیت نظام می‌کاهد و برای آن‌ها فرصت سازمان‌یابی گسترده‌تری را فراهم می‌کند. اسانلو یکی از کسانی بود که قوانین این بازی پرمخاطره را می‌شناخت. اما متأسفانه او به‌آگاهی و شخصیت خودش هم خیانت کرد.

    با همه‌ی این احوال، من حقیقتاً دلم برای اسانلو می‌سوزد و آرزو می‌کنم که او بتواند خودرا از این بازی زشت و ضدکارگری بیرون بکشد. در این زمینه و در محدوده‌ی یک کارگر ساده‌ در هلند از هیچ‌گونه کمکی دریغ نخواهم کرد.

    بنابراین، وارد بحث چگونگی و دلیل خروج اسانلو از ایران نمی‌شوم؛ و روی این مکث نمی‌کنم که او در مصاحبه‌اش و در جواب این سؤال که «یعنی مخصوصاً خواستن به‌گوش شما برسد که شما را مجبور به‌خروج از کشور بکنن»، پاسخ می‌دهد که «من دقیقاً نمی‌تونم بگم که کدوم یکی از این دوتا هست...»!

    دنیای غریبی است! از یک طرف ادعا می‌شود که وضعیت «امنیتی توی اون کشور برای مردم عادی [هم] درحال بدتر شدن است...»؛ و از طرف دیگر یک زندانی فوق‌امنیتی رژیم دوستانی دارد که «به‌نوعی از جاهائی می‌توانند برای» او خبر بیاورند که باید تنش را خاراند!؟ آیاد این دوستان همان سبزهائی نیستند که هم‌چنان در بدنه‌ی رژیم جا دارند و برای جا و قدرت بیش‌تر در طرفةالیعنی ـ‌همه باهم‌ـ اما در باندهای متفاوت کارگر دوست شده‌اند!؟

    آیا این دوستان از نوع و جنس همان دوستانی نیستند که جبار مرادی یکی از نمایندگان «اتحادیه کارگران اخراجی و بیکار» [یعنی: سلف «اتحادیه آزاد کارگران ایران» که این روزها با اسانلو دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند] به‌طور رسمی ادعا می‌کند: «اتحادیه كارگران اخراجی و بیكار به پیشنهاد شخص استاندار فعالیت خود را شروع كرد»[2]؟

     

    پانوشت‌ها:

    [1] همه‌ی تأکیدها از من است.

    [2] سند زیر از نوشته‌ای با عنوان «شرکت واحد، نيروی کار، برکناریِ فردِ اسالو» برداشته شده است.

    جلسه شورای شهر سنندج و اتحادیه كارگران بیكار و اخراجی بی نتیجه ماند

    سنندج- خبرگزاری كار ایران

    قرار بود جلسه‌ای باحضور نمایندگان واعضای هیات مدیره اتحادیه كارگران، فرمانده انتظامی كردستان و اعضای شورای شهر سنندج به منظور مذاكره در‌خصوص كمك به آزادی كارگران دستگیر‌شده برگزار شود، كه این جلسه با حضور فرمانده و معاونین انتظامی در محل ساختمان شورا برگزار شد، اما از حضور كارگران جلوگیری به عمل آمد.

    به گزارش ایلنا، بعد از اتمام جلسه شورای شهر و نیروی انتظامی، اعضای شورای شهر با نمایندگان كارگران جلسه‌ای برگزار كردند كه در این جلسه نمایندگان كارگران خواهان كمك به آزادی همكاران خود شدند.

    وفا یونسیان یكی از نمایندگان كارگران گفت: ما كار خلافی انجام نداده و برای آزادی دوستانمان خواهش نمی‌‏كنیم، زیرا شورای شهر نیز مؤظف است پیگیر این قضایا باشد.

    رییس شورای شهر سنندج پیشنهاد كرد كه نماینده‌ای از سوی كارگران به صورت دایمی در كمیته اجتماعی شورای شهر حضور داشته باشد.

    سید‌مهدی تخت‌فیروزه ادامه داد: آسایش و امنیت، خواسته همه ماست و من از طرف خود و همكارانم به خاطر بر هم خوردن آرامش تجمع شما در روز كارگر عذر خواهی می‌كنم.

    وی به نمایندگان كارگران قول پیگیری داد و گفت: قول می‌‏دهم در روز كارگر سال آینده اعضای شورا در كنار كارگران باشند.

    در این جلسه هادی زارعی دیگر نماینده كارگران گفت: ما فقط خواهان كار هستیم و می‌خواهیم روز كارگر نیز مانند روز ارتش، بسیج ، زن و... محترم باشد.

    حسن زارعی یكی دیگر ازنمایندگان كارگران گفت: تا لحظه‌های پایانی روز جهانی كارگر، جو آرام بود، اما در خواندن بند‌های آخر قطعنامه نمی‌دانیم چگونه این تحریكات پیش آمد كه موجب تشنج جو شد.

    جبار خدا‌مرادی دیگر نماینده كارگران گفت: اتحادیه كارگران اخراجی و بیكار به پیشنهاد شخص استاندار فعالیت خود را شروع كرد و اتحادیه این حق را برای خود قائل شد كه روز كارگر را به همكاران تبریك بگوید، اما حضور و شیوه برخورد نیروی انتظامی مناسب نبود.(خط تاکید از ماست)

    جلسه شورای شهر سنندج و نماینده كارگران كه در خصوص آزادی كارگران دستگیر شده برگزار شده بود، بدون نتیجه پایان یافت.

    http://roozshomar-iran.blogspot.ca/2009/02/86_7724.html

    منبع: وبلاگ روز شمار جنبش کارگری

     

     

  • نخبه‌گرایی و آنتی‌کمونیسم در پوشش ترویج مارکسیسم؛ «مانگای کاپیتال» کالایی برای تداوم بازار

     

     

    حدود یک ماه پیش چندین میل پیاپی از ارسال‌کنندگان حرفه‌ای و آماتور ای‌میل‌های سیاسی‌ـ‌هنری‌ـ‌جالب[!] دریافت کردم که نوید از انتشار کاپیتال به‌زبان ساده می‌داد. گرچه این‌گونه‌ میل‌ها را غالباً پس از یک نگاه سطحی  حذف می‌کنم؛ اما اولین ای‌ـمیلی که این خبر را (به‌همراه لینک مربوطه) ارسال کرده بود، با آمیخته از علاقه‌ و کنجکاوی باز کردم و برخلاف معمول سراغ لینک ارسالی رفتم و «کاپیتال به‌زبان ساده» یا «مانگایِ کاپیتال» را تا آخر و با دقت بسیار بالایی خواندم.

    گرچه هیچ‌وقت به‌ساده‌سازی مفاهیم (به‌ویژه مفاهیم مربوط به‌مارکسیسم و دانش مبارزه‌ی طبقاتی) باور نداشته‌ام؛ و گذشته از استدلال عقلی و منطقی، طی سال‌ها تجربه‌ی آموزشِ پایه‌ای مارکسیسم در رابطه با ‌کارگران و مردم زحمت‌کش به‌این نتیجه‌ی عملی رسیده بودم که ساده‌سازی مفاهیم مارکسیستی نه تنها اندیشه‌برانگیز نیست، بلکه به‌نخبه‌گرایی و دُگم‌‌پروری و تعصب نیز راهبر می‌گردد؛ معهذا در رابطه با «مانگایِ کاپیتال» قبل این‌که به‌واسطه‌ی تعمیم نظری‌ـ‌تجربی به‌قضاوت بنشینم، چند روزی به‌آن فکر کردم تا به‌نتیجه‌ای برسم که رنگ و بوی زمانه‌ی حاضر را داشته باشد.

    یکی از دلایلی که من را بیش‌تر ملزم به‌تأمل در رابطه با ارزیابی از «مانگایِ کاپیتال» می‌کرد، تجربه‌ای بود که در نیمه‌ی اول سال 1358 در مورد انتشار 5 جلد کتاب مارکسیستی به‌زبان ساده داشتم. در آن زمان بعضی از دوستان لطف نمودند و برای من شغلی نسبتاً مناسب پیدا کردند تا هم فرصت زندگی و گسترش آن را داشته باشم و هم از پسِ مخارج آن برآیم. از همین‌رو، چند ماهی را به‌عنوان صفحه‌آرا و ناظر فنی چاپ در انتشارات «توکا» کار کردم؛ و نظارت برخطاطی، صفحه‌‌آرایی، چاپ و بعضاً ویرایش 5 جلد کتاب مارکسیستی به‌زبان ساده و مصور را که بیش‌تر جنبه‌ی بیوگرافی داشت و به‌زندگی و ‌عناوین اندیشه‌های مارکس، لنین، چه‌گوارا و... اشاره داشت، به‌عهده گرفتم.

    گرچه لازمه‌ی دسترسی به‌کتاب‌های مذکور ـ‌به‌دلیل جنبه‌ی چاپی‌شان‌ـ داشتن رابطه و پرداخت مقداری پول بود؛ و اصولاً آن‌چه در این کتاب‌ها عرضه می‌شد، نه ساده‌سازی مارکسیسم، که بیش‌تر بیوگرافی و خلاصه‌ی عناوین اندیشه‌‌های افراد مذکور بود؛ معهذا در همان زمان هم به‌واسطه‌‌ی تحقیق میدانی درباره‌ی ترویج مارکسیسم در میان فعالین کارگری و روابطی که آموزش دانش مبارزه طبقاتی را نیز شامل می‌گردید، به‌این نتیجه رسیدیم که ارائه‌ی مارکسیسم به‌زبان ساده و بحث‌های خلاصه شده‌ی مارکسیستی نه تنها ارزش انقلابی و سازمان‌گرانه ندارد، بلکه به‌واسطه‌ی جنبه‌ی شکل‌‌گرایانه و کلامی و فاقد تحرک‌‌شان̊ تصویری عامیانه، خنثی و در موارد بسیار زیادی حتی تعصب‌برانگیز و ضدمارکسیستی از مارکسیسم ارائه می‌کند. ارائه‌ی چنین تصویری از مارکسیسم (آگاهانه یا غیرآگاهانه و درهرزمان مفروضی) نخبه‌گرایانه، بورژوایی و نهایتاً ضدکمونیستی است.

    اما «مانگایِ کاپیتال» نه بیوگرافی خلاصه شده‌ای از زندگی مارکس و لنین و همانند آن‌هاست، نه حاوی عناوین اندیشه‌های این رهبران انقلابی است، و نه اساساً مارکسیسم به‌زبان ساده است‌ که به‌‌بهانه‌ی ترویج مارکسیسم منتشر شده باشد. انتشار و فروش این‌گونه کتاب‌های تصویری که در ژاپن مانگا[1] نامیده می‌شود، اساساً یک سنت ژاپنی در ارائه‌ی نوشتارهای تصویری است که بازتولید امروزه‌ آن بیش‌تر برای سرگرمی و گذران وقت در رفت‌ و آمدهای طولانی در این کشور است. مانگا انواع و اقسام دارد؛ و همه‌ی سنین و گروه‌بندی‌ها نیز متناسب با موقعیت خود از آن استفاده می‌کنند. برای مثال همین انتشارات East Press که «مانگایِ کاپیتال» را منتشر کرده، انتشار «مانگای نبرد من» نوشته‌ی هیتلر هم از کارهای منتشره‌ی آن است. شاید هم این «تنوع» در انتشار مانگا نتیجه‌ی کثرت‌گراییِ دموکراتیک این شرکت انتشاراتی است[2]!؟

    به‌هرروی، انگیزه‌ی انتشار «مانگایِ کاپیتال» به‌لحاظ ذهنی هرچه باشد یا نباشد، حقیقت جاری (در پیوستار تاریخی‌اش) از این قرار است‌که:

    اولاً‌ـ انتشار این کاپیتالِ کاریکاتوریک توهینی به‌مارکس است که کتاب اصلی کاپیتال را به‌گونه‌ای نوشت که «متنی ترس‌ناک و سخت جلوه می‌کند»[3]؛

    دوماً‌ـ توهینی به‌کارگران و زحمت‌کشان است‌که در مقابله‌ و مبارزه‌ی الزامی با صاحبان سرمایه، کتاب کاپیتال را که بیان‌گر همین مبارزه‌ی الزامی و نیز تحلیل نابودی الزامی این نظام است را «متنی ترس‌ناک و سخت» درمی‌بایند؛

    سوماً‌ـ توهین به‌کتاب کاپیتال (نوشته‌ی مارکس) است‌که باید قابل تبدیل به‌‌آش درهم‌جوشی باشد که در دنیای واقعی و طبقاتی «هم برای افرادی که ماه‌ها وقت صرف فصول» آن «کرده‌اند و هم برای افرادی که نتوانسته‌اند  تاکنون آرزوی مطالعه‌ی» این کتاب را «متحقق کنند» و هم برای «جوانانی که خواهانِ آشنایی با مفهوم اساسیِ» آن هستند و هم «برای افرادی که به‌مطالعه‌ی رمان‌های مصور علاقه دارند» مفید باشد؛

    چهارماً‌ـ توهین به‌ذات ‌نوعی انسان است‌که برای رهایی خویش از انشقاق‌‌های طبقاتی (که به‌هرصورت اجتماعی، تاریخی و موقت است)، باید به‌انشقاقی تکیه کند که فروتر از امکانات، تبادلات و اراده‌ی انقلابی‌ـ‌‌طبقاتی‌ـ‌اجتماعی (‌در تقسیم آدم‌ها به‌ساده‌فهم و پیچیده‌فهم، ‌هوشمند و غیرهوشمند‌ یا نخبه و غیرنخبه) بیش‌تر طبیعی می‌نماید تا ریشه‌ی اجتماعی داشته باشد.

    بدین‌ترتیب، مانگای «کاپیتال» قبل از این‌که در ارتباط با کتاب اصلی کاپیتال (که روند نفی الزامی نظام سرمایه‌داری را تحلیل می‌کند و زمینه‌ی دخالت‌گری آگاهانه‌ و متشکل توده‌های کارگر و زحمت‌کش را فراهم می‌کند)، معنی بگیرد؛ در بطن نظام سرمایه‌داری و متناسب با نیازهای بازار معنی دارد. چراکه انگیزه‌ی انتشار آن نه تبلیغ و ترویج دانش مبارزه‌ی طبقاتی یا روی‌کردی آکادمیک و علمی، که اساساً تولید یک کالا برای فروش و کسب سود است. برای شرکت تولیدکننده‌ی «مانگایِ کاپیتال» فرق چندانی نمی‌کند که مانگای سکسی تولید کند یا «مانگایِ کاپیتال». به‌هرروی، آن‌چه در این رابطه (یعنی: تولید و فروش «مانگای کاپیتال») تعیین‌کننده‌ی است، نه اراده‌ی طبقاتی و اجتماعی، که مکانیزم بازار و تلاش در جهت تداوم آن است. به‌همین دلیل «مانگای نبرد من» اثر آدولف هیتلر هم توسط همین انتشاراتی که «مانگای کاپیتال» تولید می‌کند و می‌فروشد، تولید می‌شود و بفروش می‌رسد.

    قبل از این‌که بحث «مانگای کاپیتال» را ادامه دهیم و نگاهی به‌تفاوت‌های اساسی بین این کتابِ تلگرافی و کاپیتالِ مارکس بیندازیم، اشاره به‌این مسئله لازم است‌که این روزها در فضای سیاسی و مبارزاتی جامعه‌ی ایران باور به‌نخبگی و نخبگان ـ‌هم‌ در پوزیسیون و هم در «اپوزیسیون»‌ـ در عمل و نظر به‌یک موجودیت غیرقابل انکار تبدیل شده است. از این‌رو، ضروری است‌که ابتدا بحث نه چندان کوتاهی در رابطه با نخبه‌گی و نخبه‌گرایی، و نیز جوانب مختلف آن داشته باشم؛ و سپس به‌مقایسه کاپیتال و کاریکاتور تقلیل دهنده‌ (یعنی: «مانگای کاپیتال») آن بازگردیم.

    نخبه‌گرایی به‌مثابه‌ی بافتار سرمایه

    گرچه انستیتوی مارکسیسم‌ـ‌لنینسم به‌عنوان مرجعی که رسماً حق تعبیر و تفسیر (و در واقع) تحقیر مارکسیسم را به‌بهانه‌ی دفاع از آن به‌عهده داشت، به‌واسطه‌ی فروپاشی شوروی̊ دیگر موجودیت ندارد؛ اما ‌اینک‌ سنتِ دفاع وارونه از مارکسیسم با گرایش نخبه‌گرایانه، تثبیت‌گرانه، خاستگاه عمدتاً خرده بورژوایی و روی‌کردهای اساساً بنده‌نوازانه‌، تحت عنوان ساده‌سازی و همگانی ‌کردن مارکسیسم یا «دانش مبارزه طبقاتی» ـ‌فراتر از پیامبران منفرد‌ـ در صدها محفل و گروه و فرقه ـ‌هم‌چنان‌ـ به‌‌بقای مخرب و تبخترآمیز خویش ادامه می‌دهد. نخبه‌گرایی̊ که با فعالیت روزافزون نخبه‌گرایان نوظهور ایرانی (یعنی: روشنفکرنماهای سبزاندیش) در عرصه‌ی سیاست̊ به‌حضوری محسوس‌تر و در عین‌حال محتال‌تر دست یافته است، منهای این‌که هویت خودرا با کدام نهاد، ایدئولوژی یا مکتب به‌ثبت برساند و از کجای این دنیای متلاطم و وارونه سردرآورد، از همان نخستین کُنش‌های فردی‌ و ریاست‌مآبانه‌اش̊ جهان را در تمام ابعاد وجودی‌اش به‌دو طبقه‌ی نابرابر تقسیم می‌کند: نخبه‌گان «هوشمند و محترم» در بالا، با ضریب هوشی بالا و بالاتر؛ و «عوام‌الناس ناهوشمند» و ترحم‌برانگیز، در پایین و با ضریب هوشی پایین و پایین‌تر و بازهم پایین‌تر!!

    گرچه نخبه‌گان (‌صرف‌نظر از این‌که ـ‌به‌اقتضای زمانه‌ـ چه قبایی به‌تن داشته باشند و در چه نقشی ظاهر ‌شوند‌) عمدتاً خود را نجات دهنده و پیام‌آور می‌دانند و غالباً صلیبِ آزادی و سعادت بشریت را به‌‌ذهن می‌کشند؛ اما به‌واسطه‌ی نگاه طبقاتی ‌ویژه‌شان به‌جهانِ انسان‌ها که دریافت روابط و مناسبات طبقاتی را با رنگ و لعاب عمدتاً طبیعی برای‌شان به‌ارمغان می‌آورد، از این زمینه‌ و استعداد ویژه برخوردارند که برای «رهایی» بشریت ـ‌حتی‌ـ یک نسل از انسان‌های غیرنخبه را از «قید حیات» رها کنند.

    معمولاً چنین پنداشته می‌شود که لازمه‌ی نخبه‌گی و نخبه‌گرایی̊ گذر از مدارج عالی آکادمیک، ابداعات علمی‌ـ‌هنری یا سطح بسیار بالایی از خودآموختگیِ علمی‌ـ‌هنری‌ـ‌فلسفی است. اما حقیقت این است‌که نقطه‌ی شروع نخبه‌گی که معمولاً به‌آغاز دوران جوانی برمی‌گردد و به‌عنوان یک عکس‌العمل گنگِ احساسی در مقابل تجربیات ناشی از ناملایمات شخصی و فرهنگی‌ـ‌خانوادگی قابل ردیابی است، در اساس چیزی نیست جز درون‌کشیِ جوهره‌ی سودمدارانه و برتری‌طلبانه‌ی سرمایه و پذیرش آرمانی‌ رابطه‌ی برتری‌ـ‌فروتری ‌‌برعلیه ذات نوعی انسان و امکان هم‌راستایی آزادانه‌ و وحدت‌آفرین افراد این نوع با هم.

    گرچه درون‌کشیِ جوهره‌ی سودمدارانه‌ی سرمایه و پذیرش رابطه‌ی برتری‌‌ـ‌فروتریِ افراد در مقابل وحدت آزادانه و نوعی انسان‌ها یک خصلت عامِ بورژوایی برای همه‌ی بورژواهای ریز و درشت است؛ اما تفاوت نخبه‌گرایان با بورژواها و خرده‌بورژواهای غیرنخبه در این است‌که اساس دارایی نخبه‌گان (صرف‌نظر از مدارج تحصیلی و دانسته‌های آکادمیک، و نیز صرف‌نظر از دستگاه مفاهیمی ‌که به‌واسطه‌ی آن خودرا بیان می‌کنند) ذهنی‌ـ‌تعمیمی‌ـ‌آرمانی،  غیرقابل تبادل و نتیجتاً فاقد هرگونه‌ای از ارزش است؛ درصورتی‌که دارایی بورژواها و خرده‌بورژواهایِ غیرنخبه، در اغلب موارد عیناً همان مبلغی است که در بازار بابتِ فروش آن به‌دست می‌آورند. بدین‌ترتیب، نخبه‌‌گان̊ فراتر از میزان و مقدار مالکیت خویش، اساسِ مالکیت را در تملک ذهنی دارند و این تملک را به‌طور آرمان‌گرایانه به‌همه‌ی تاریخ و هستی بی‌کران نیز تعمیم می‌دهند. بنابراین، تحصیلاتِ آکادمیک، میزان دانسته‌ها و خودآموزی‌ها، نسبت‌‌های خانوادگی، رنگ و لعاب‌های نظری‌ـ‌ایدئولوژیک، وضعیت درآمد و اشتغال، و نیز مناسباتی که نخبه‌گی به‌واسطه‌ی آن تحقق می‌یابد؛ پارامترهایی است‌که اگر پس از «احساس» اولیه نخبگی در یک نخبه‌ی مفروض به‌کار نیایند و جای‌گاه او را در سلسله‌مراتب رازآلوده‌ی نخبه‌گان تعیین نکنند، ناگزیر هم‌زمان با این «احساس» و هم‌گام با گسترش آن در روح و روان او به‌کار می‌آیند و همانند عناصر جداگانه‌ی یک ترکیب به‌تدریج به‌آن اضافه می‌شوند تا ساختار اولیه و احساسیِ نخبه‌گی را به‌سوی پله‌های بالاتر سلسه‌مراتب نخبه‌گان به‌حرکت در‌آورند.

    بنابراین، نخبه‌گرا ـ‌برخلاف خرده‌بورژوای معمولی و نیز فراتر از میزان مایملک خویش‌ـ با اساس مالکیت خصوصی سروکار دارد؛ و در چاره‌جویی برای نجات آن ـچه‌بسا‌ـ از بخشی از مایملک خود نیز بگذرد تا ضمن بازسازی احساس نخبه‌گی در خویش، مالکیت خصوصی و برتری فردی را به‌مثابه‌ی آرمانی هرچه مقدس‌تر بازهم بیش‌تر به‌جامعه و قبل از آن به‌خود بقبولاند.

    این‌گونه کنش‌گری‌ها چنان است‌که گویی جوهره‌ی وجودی سرمایه (یا به‌طورکلی جوهره‌ی وجودی جامعه‌ی طبقاتی) شخصیت یافته و در قالب افراد معینی به‌‌‌تثبیت و تبیین خویش نشسته است. از این‌رو، می‌توان چنین نیز اظهار داشت که روی‌کرد نخبه‌گی و نخبه‌گان (به‌طورکلی) و مناسبات نخبه‌گرایانه (به‌طور مشخص) از جنبه‌های بسیاری با کنش‌گری بورژواها و خرده‌بورژواهای غیرنخبه، و نیز با دنائت‌های حاصل از مناسبات کاسبکارانه‌‌ای که به‌آن‌ها هویت می‌بخشد، تطابق و هم‌خوانی چندانی ندارد. نکته‌ی قابل تأکید این است که پوسته و ظاهر این عدم تطابق ـ‌گاه‌ـ از خردمندی و حتی از نقادی و اپوزیسیون خبر می‌دهد؛ اما حقیقت این است‌که مناسبات نخبه‌گرایانه به‌لحاظ عملی به‌مراتب قاهرانه‌تر، موذیانه‌تر و درعین‌حال آراسته‌تر از مناسبات بورژوایی معمولی و غیرنخبه است. چراکه نخبه‌گرایی̊ می‌تواند تا آن‌جا در فریب‌کاری پیش برود که در پاره‌ای از اوقات ـ‌حتی‌ـ به‌توضیح سلاح در بین کارگران وزحمت‌کشان اقدام ‌کند؛ اما غافل از این‌که این سلاح‌‌ها مثل سلاح‌های ائمه‌ی جماعت در ایران یا قلابی است و یا فشنگ ندارد. به‌هرروی، راز برتریِ نخبه‌گان، نخبه‌گی و نخبه‌گرایی بربورژواهای معمولی و غیرنخبه‌ در بسیاری از مواقع به‌«ایثارگر»ی‌هایی برمی‌گردد که در ازای بقای جوهره‌ی سرمایه و جاودانگی رابطه‌ی برتری و فروتری شکل می‌گیرد. در ادامه‌ی نوشته به‌این شکل از نخبه‌گرایی که بعرنج‌ترین شکل آن است، بازمی‌گردیم.

    یک نخبه‌ی به‌اصطلاح نمونه و تیپیک (‌‌صرف‌نظر از این‌که خودرا چگونه بیان‌ می‌کند و می‌نمایاند) چنین می‌پندارد که همه‌ی غیرنخبه‌گان و طبعاً همه‌ی «عوام‌الناسِ ناهوشمند» که بدنه‌ی اصلی‌ آن را کارگران و زحمت‌کشان تشکیل می‌دهند، درعینِ حال‌که اساساً کودن‌اند و بضاعت چندانی برای فراگیری مقولات، فنون و مسائل مخصوصِ نخبه‌گان «فوق هوشمند» را ندارند؛ اما مشروط به‌راهبری، هدایت، نظارت و کنترل از طرف همین نخبه‌گان، در موارد بسیاری می‌توانند مفید واقع شوند و ‌حتی بعضاً  به‌رده‌های پایین‌ سلسله‌مراتب نخبه‌گی نیز دست یابند.

    هم‌چنان که ریشه‌ی طبقاتی اغلب نخبه‌گان̊ به‌«احساس» برتری و نخبه‌گی، به‌‌دریافت استثنایی از خویش، به‌‌جوهره‌ی سرمایه و خصوصاً به‌شبکه‌ی بافتاری آن (به‌مثابه‌ی خرده‌بورژوازی بوروکرات و نیز کارگزارن نظری نظام سرمایه‌داری) برمی‌گردد؛ این نیز طبیعی است‌که نتیجه‌ی عصیان، آزادی‌خواهی و رهایی‌طلبی این خیل وسیع و رنگارنگ ـ‌هم‌ـ به‌سرمایه برگردد؛ و نهایتاً در دفاع از بقای جوهره‌ی سرمایه اجتماعی که با گسترش دائم قابل تصور است، برعلیه بعضی از گروه‌بندی‌ها، افراد یا مقرراتی به‌«طغیان» برخیزند که سرمایه را از توسعه و گسترش اجتماعی‌اش بازمی‌دارند. در اوج‌گیری این‌گونه «نبرد»ها که با شدتی کم‌تر یا بیش‌تر ـ‌اما‌ـ همواره در جریان است، قوی‌ترین و مؤثرترین ابزار برعلیه رقبا̊ استفاده از نیروی دگرگون‌کننده‌ی همین «عوام‌الناسِ ناهوشمند» است که باید بین بیم ناشی از تحقیر و امید برخاسته از بنده‌نوازی سرگردان بمانند. از همین‌روست که یکی از بارزترین خاصه‌‌های نخبه‌گی ـ‌در کلیت خویش‌ـ وجود ارتباط نسبتاً دائم بین «عوام‌الناسِ ناهوشمند»، و آن بخش‌هایی از نخبه‌گان است که آشکارا با کِسوت «روشنفکری» به‌عرصه‌ی تبادل می‌آیند تا زمینه‌ی لازم را برای اِعمال هدایت و کنترل، و نهایتاً گزیده‌تر بُردنِ کالا فراهم می‌کنند.

    بدین‌ترتیب، می‌توان «عوام‌الناسِ ناهوشمند» را در رابطه با نخبه‌گانِ «فوقِ هوشمند»، و نیز برعکس، نخبه‌گانِ «فوقِ هوشمند» را در رابطه با «عوام‌الناسِ ناهوشمند» تعریف و بازتعریف کرد. در دنیای وارونه و کله‌پای سرمایه، «عوام‌الناسِ ناهوشمند» آن انسان‌هایی هستند که پس از این‌که توسط دولت و صاحبان سرمایه به‌اندازه‌ی ‌کافی مورد ستم و استثمار و خودبیگانگی قرار گرفتند، و گرفتار ‌فقر و خصوصاً نابسامانی روبه‌افزایش شدند، به‌واسطه‌ی افراد یا گروه‌هایی از میان خود̊ در «رابطه» با گروه‌بندی‌هایی از جامعه قرار می‌گیرند که از پسِ نگاه ظاهراً مهربان ـ‌اما در واقع‌: بنده‌نوازانه و هدایت‌گرانه‌ـ ‌به‌دیگران (یعنی: به‌«عوام‌الناسِ ناهوشمند»)، خودرا به‌مثابه‌ی نخبه‌گانِ «فوقِ هوشمند» و در کسوت فخرفروشان روشنفکرنما، تولید و بازتولید می‌کنند تا با استفاده از ابزارِ انحلال‌گرانه‌ی تحقیر و تبختر و سَروَری، کارگران و زحمت‌کشان را ـ‌در نظر و عمل‌ـ به‌‌«عوام‌الناسِ ناهوشمند» فروبکاهند و بتوانند فراتر از هرگونه‌ قشربندی ممکن یا متصور، چتر نجات نَفس وجودیِ سرمایه را برای همیشه باز نگهدارند.

    گرچه توده‌های کارگر و زحمت‌کش به‌واسطه‌ی مبارزه‌ی ناگزیر و دائم خود در راستای دستمزد بالاتر و واقعی ـ‌‌و نیز پیامدها و نتایج متشکل‌کننده‌ی آن‌ـ غالباً تسلیم رفتارها، ارتباطات و مسائلی نمی‌شوند که آن‌ها را در ‌وضعیتی قرار می‌‌دهد که نخبه‌گانِ «فوقِ هوشمند» تحت معنای «عوام‌الناسِ ناهوشمند» به‌آن وضعیت نگاه می‌کنند؛ اما تا آن هنگام که کارگران و زحمت‌کشان در ابعاد مختلف (از اتحادیه‌ای گرفته تا حزبی و کمونیستی) سازمان نیافته باشند و در چالش‌ها و برهم‌کنش‌های مبارزاتی خود̊ دانشمندانی را تربیت نکرده باشند که رهبر و دانشمندِ دانشِ نظری‌ـ‌عملیِ مبارزه‌ی طبقاتی باشند، نخبه‌گانِ «فوقِ هوشمند» ـ‌هم‌چنان‌ به‌دلیل اعتقاد ماورایی و فرافکنانه‌ به‌«سرشت ویژه‌‌ی خویش»[!!؟]ـ به‌آن‌ها همانند ‌«عوام‌الناسِ ناهوشمند» نگاه می‌کنند و نیز برخوردی در همین حد با آن‌ها خواهند داشت. با همه‌ی این اوصاف، نباید فراموش کرد که نخبه‌گانِ ِ«فوقِ هوشمند» به‌مثابه‌ی بافت‌های عمدتاً ‌معنوی و برپانگهدارنده‌ی بنیان سرمایه و نیز به‌منزله‌ی مدافعین وارونه‌کار و دانشمندنمای استثمار انسان از انسان تا زمانی‌که احیای سرمایه و روابط و مناسبات استثمارگرانه به‌هرشکلِ متصوری̊ ممکن باشد، هم‌چنان بقا خواهند داشت و هم‌چنان توده‌های کارکن و مولد را با تحقیر و تفرعن نگاه می‌کنند و آن‌ها را همانند «عوام‌الناسِ ناهوشمند» ارزیابی و ارزش‌گذاری می‌نمایند. در یک کلام، نخبه‌‌گی و نخبه‌گرایان ‌‌‌ـ‌به‌مثابه‌ی بافتار برپانگهدارنده‌ی بنیان سرمایه و استثمار انسان از انسان‌‌ـ فراتر از هرقبایی که برای ‌خویش بدوزند و ورای هر وضعیت شغلی‌ای که داشته باشند‌، عمده‌ترین رسالت «تاریخی»‌شان ـ‌حتی اگر در استخدام مستقیم دولت یا صاحبان سرمایه هم نباشندـ بازتولید و (در واقع) بازآفرینی نفس وجودی سرمایه از پسِ آن امکانات و لحظه‌هایی است که در مقابل تهاجم طبقاتیِ کارگران و زحمت‌کشان به‌حالت تشنج درمی‌آید و در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرد.

    از همین‌روست که می‌توان از «رابطه»‌ی متقابل نخبه‌گرایی و «عوام‌الناسِ ناهوشمند» سخن گفت و مدعی شد که نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» بدون ایجاد «عوام‌الناسِ ناهوشمند»، به‌هرشکل و در هرسطح مفروضی̊ لاوجود خواهند بود. به‌هرروی، یکی از مهم‌ترین عوامل تولید و بازتولید «عوام‌الناسِ ناهوشمند» ـ‌از پسِ استثمار و سرکوب صاحبان سرمایه و دولت‌ـ همین نخبه‌گان و مناسبات نخبه‌گرایانه‌ای است‌که بقا و بازتولید نخبه‌گی را تضمین می‌کند. نکته‌ی بسیار ظریف و مهمی که در رابطه با نخبه‌گی، نخبه‌گان و نخبه‌گرایی باید گفت، این است که مناسبات نخبه‌گرایانه که عمدتاً رنگ و آب اجتماعی‌ـ‌‌سیاسی و مفهومی دارد و در رابطه با «عوام‌الناسِ ناهوشمند» هویت معین و نقش ویژه‌ای پیدا می‌کند، چنان با خودِ نخبه‌گرایی در تنفیذ متقابل‌ است‌‌ که می‌توان چنین ادعا کرد که «احساس» نخبه‌گی ـ‌به‌دلیل چهره‌ی عمدتاً مفهومی‌‌ و برتری‌طلبانه‌اش‌ـ در عین‌حال، همان مناسبات نخبه‌گرایانه است. چراکه در دنیای وارونه‌ی سرمایه‌داری، «احساس» نخبه‌گی به‌نخبه‌گرایی و نخبه‌گرایی به‌مناسبات نخبه‌گرایانه و این مناسبات به‌این تصور راهبر می‌گردد که توده‌های مردم کارگر و زحمت‌کش چیزی بیش از «عوام‌الناسِ ناهوشمند» نیستند. این درست همان مقوله‌ای است‌که می‌تواند بقا و بازتولید سرمایه را (به‌مثابه‌ی  نظام سرمایه‌داری) تسهیل کند؛ و سازای نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» نیز باشد. به‌بیان دیگر، میل و اراده‌ی نخبه‌گرایانه‌ در جستجوی سلطه برآن گروه‌هایی که به‌دلیل وضعیت طبقاتی خویش از دانسته‌ها و دست‌آوردهای علمی‌ـ‌هنری‌ـ‌فلسفی محروم ‌مانده‌اند، ضمن این‌که «عوام‌الناسِ ناهوشمند» را در تقابل با خویش و اساساً به‌واسطه‌ی خویش معنی می‌بخشد و شکل می‌دهد، مناسبات نخبه‌گرایانه‌ را نیز ایجاد کرده و گسترش می‌دهد تا نخبه‌گی در تحقق خویش به‌هویت و اعتبار اجتماعی‌ـ‌سیاسی نیز دست یابد.

    از آن‌جاکه در جامعه‌ی طبقاتی و خصوصاً در جامعه‌ی سرمایه‌داری ابعاد سه‌گانه‌ی قدرت (یعنی: قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی)، مستقیماً یا به‌واسطه‌ی برآیندها و زیرمجموعه‌های ‌خود (مثلاً قدرت مالی، قدرت نظامی، قدرت فرهنگی و غیرو) به‌هم تبدیل می‌شوند و اعتبار اجتماعی نیز یکی از بارزترین چهره‌ها‌ی قدرت اجتماعی است؛ از این‌رو، این امکان و احتمال وجود دارد که اعتبارِ اجتماعیِ ناشی از نخبه‌گی و نخبه‌گرایی فراتر از خاصه‌ی بافتاری‌اش در جامعه‌ی سرمایه‌داری، با ایجاد و گسترش مناسبات نخبه‌گرایانه بتواند به‌سهمی از قدرت سیاسی یا اقتصادی نیز دست یابد؛ و بدین‌ترتیب، خودرا به‌مثابه‌ی بافت سرمایه نفی کرده و به‌منزله‌ی بورژوا و صاحب سرمایه به‌اثبات برساند.

    از این نقطه‌ نظر (یعنی: از نظر امکان حضور در قدرت سیاسی و اقتصادی ‌به‌واسطه‌ی اعتبارِ اجتماعی)، علی‌رغم وضعیت متناقضی که نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» با کمونیست‌ها و فعالین صدیق جنبش کارگری دارند، اما شباهت‌های شبهه‌برانگیزی نیز با آن‌ها دارند که می‌تواند زمینه‌ی کسب اضافه اعتبار اجتماعی بیش‌تر را برای‌شان فراهم کند. از همین‌روست که نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» ـ‌برخلاف کمونیست‌‌ها‌ـ ضمن این‌که در بررسی وضعیت موجود فقط در سطح و در حد پدیدارشناسی باقی می‌مانند و نهایتاً تصویری آرمانی از خودبیگانگی انسان می‌پردازند؛ اما در برابر چشمان توده‌های کارگر و زحمت‌کش (یعنی: در مقابل کسانی که باید به‌«عوام‌الناسِ ناهوشمند» فروکاسته شوند)، ضمن حفظ ماهیت تثبیت‌گرا و سلطه‌طلب خویش، در ظاهر ـ‌اما‌ـ از کمونیست‌ها تقلید می‌کنند و خودرا شبیه آن‌ها می‌آرایند.

    در همین‌ خودآرایی و شبیه‌سازی است‌که حقیقت تاریخی و دست‌آوردهای جنبش کارگری و کمونیستی ـ‌اگر به‌طور مستقیم و در ارتباط با دولت‌‌ها یا صاحبان سرمایه مصادره نشودـ توسط نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» از محتوای علمی، انقلابی و طبقاتی‌اش تهی می‌گردد تا توده‌های کارگر و زحمت‌کش نتوانند به‌حقیقت و امکانات تاریخی خویش پی‌ببرند و در تابعیت از جوهره‌ی همین نظام موجود، به‌بازوی جابه‌جاییِ اشکالی از دولت یا جانشینیِ قشر و جناحی از صاحبان سرمایه به‌جای یک قشر و جناح دیگر تبدیل شوند. به‌هرروی، بستگی به‌موقعیت مبارزاتی طبقه‌‌ی کارگر بخش کم‌وبیش قابل توجهی از نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» (یعنی: گروه‌بندی‌هایی که به‌مثابه‌ی بافت و بافتار بنیان سرمایه برپانگهداره‌ی آن و مدافع استثمار انسان از انسان‌‌اند)، خودرا سوسیالیست و کمونیست می‌نامند تا کالای اعتبارِ اجتماعی را گزینده‌تر ببرند و نیروی‌ اجرایی طبقه‌ی کارگر را در اختیار مقاصد خویش بگیرند.

    گرچه هریک از جوامع طبقاتی پیشین (از برده‌داری و آسیایی گرفته تا فئودالی و غیره) نخبه‌گان ویژه‌ی خودرا داشته است، و نخبه‌گی  و نخبه‌گرایی ـ‌اصولاً‌ـ خاصه‌ی لاینفک جامعه‌ی طبقاتی و یکی از ملزومات بازتولید آن است؛ اما بُروز آن شکل از نخبه‌گی که با آمیخته‌ای از طنز تحت عنوان نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» از آن نام بردیم، مخصوص جامعه‌ی سرمایه‌داری است. چراکه برخلاف جامعه‌ی فئودالی که دارای این امکان بود که مناسبات نوین و انقلابی را در قالب تولید (‌یعنی: مناسبات خرده‌بورژوایی در شکل انقلابی‌اش‌) در درون خود بپروراند و زمینه‌ی گذار به‌جامعه‌ی سرمایه‌داری را به‌واسطه‌ی همین مناسبات تولیدی نوین فراهم نماید، جامعه‌ی سرمایه‌داری فاقد این امکان است‌که (در مقایسه با مناسبات نوین خرده‌بورژوایی در جامعه‌ی فئودالی) سازای مناسبات تولید خرده‌سوسیالیستی در درون یا بیرون خود باشد. صرف‌نظر از توضیح چرایی و چگونگی این ویژگی که جای خاص خودرا می‌طلبد، اما آن‌چه قابل ملاحظه و توجه است، این واقعیت است‌که مناسبات نوین در جامعه‌ی سرمایه‌داری عمدتاً با چهره‌ی مناسبات اجتماعی شکل می‌گیرد و اندیشه، سازمان، آگاهی، ارتباطات و برنامه‌ریزی برای اولین‌بار در تاریخ بشری به‌عوامل تعیین‌کننده‌ای برای گذار به‌مرحله‌ی پیچیده‌تر اجتماعی تبدیل می‌شوند. از همین‌روست‌که (صرف‌نظر از بیان چرایی‌ و چگونگی‌اش) می‌توان شکل‌گیری مناسبات اتحادیه‌ای‌‌، ‌سوسیالیستی و حزبی‌ـ‌انقلابی در رابطه با کلیت طبقه‌ی کارگر را پیوستار همان مناسبات تولیدی‌ ویژه‌ای دانست که جامعه‌ی سوسیالیستی را تولید می‌کند.

    حقیقت این است‌که حزب کارگران کمونیست که به‌عنوان محقق، راهبر، هماهنگ‌کننده و نیز آموزش دهنده‌ی چگونگی براندازی نظام سرمایه‌داری و در عین‌حال تولید‌ جامعه‌ی سوسیالیستی توسط شوراهای کارگری و انقلابی عمل می‌کند، پیچیده‌ترین [و درعین‌حال (به‌واسطه‌ی حضور توده‌های وسیع کارگر و زحمت‌کش) ساده‌ترین] نهاد تولیدی‌ای است‌که در طول تاریخ نوع انسان شکل گرفته و کادرهای آن نیز (به‌جز پیوند و عرق طبقاتی و انسانی) می‌بایست در رشته‌ی خویش (یعنی: سازمان‌دهی طبقاتی، سوسیالیستی، انقلابی و نیز سازمان‌دهی آموزش همه‌ی این زمینه‌ها در مقابله با بورژوازی) از تخصص بسیار بالایی برخوردار باشند. به‌هرروی، آن شرایط ویژه‌ای که مناسبات نوینِ اجتماعی را به‌جای مناسبات نوین تولیدی پدید می‌آورد، و در مقابله‌ی انقلابی طبقه‌ی کارگر با بورژوازی ̊ اندیشه و سازمان را به‌‌تعیین‌کنندگی می‌رساند؛ ضمناً  این امکان را برای سرمایه (در وجه جوهری‌اش) نیز فراهم می‌‌کند که بافت‌های برپانگهدارنده‌ی خودرا به‌منظور تدوام بقای خویش با پیرایه‌های «سوسیالیستی» شبیه‌سازی کرده و به‌مقابله‌ با سازمان‌دهندگان مبارزات کارگری و نیز تلاش‌گران پروسه‌ی سازمان‌یابی حزب کارگران کمونیست بفرستد تا موقعیت و اعتبار آن‌ها را بربایند و تشکل‌های طبقاتی و انقلابی کارگران و زحکمت‌کشان را از درون به‌انحلال بکشانند.

    نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» که اساس شکل‌گیری‌ و وجودشان همین کنش و واکنش‌های بورژوایی است، در جلد روشنفکران انقلابی پنهان می‌شوند تا در هیبت نیروهای سوسیالیست (به‌عنوان سوسیالیست‌نماهای «دو آتشه») ابراز وجود کنند و به‌جای تلاش در راستای تشکل طبقه‌ی کارگر و سازمان‌یابی مناسبات خودآگاهانه‌ی طبقاتی‌ـ‌نوعی، با تمرکز بر سیاست‌گرایی محض (که ناگزیر بورژوایی است)، خودبیگانگی و استثمار انسان از انسان را در حالتی شیدا و شوریده بازتولید نموده و تقدس بخشند. بُرنده‌ترین سلاح نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» در این رسالت ضد تاریخی̊ تحقیر و تبختر در قالب برخوردهای ظاهراً مهربان (و در واقع بنده‌نوازانه و هدایت‌گرانه) است. ساده‌سازی، خلاصه کردن مباحث پیچیده‌‌ی مربوط به‌مبارزه‌ی طبقاتی، تمایل به‌کاهش سطح علمی مباحث، ابتذال روبه‌گسترش در گفتار و نوشتار، سیاست‌گرایی محض و نیز ارائه‌ی تصویرِ عامیانه از مارکسیسم یا «دانش مبارزه‌ی طبقاتی» شگردهایی است که نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» در مقابل کارگران و زحمت‌کشان به‌کار می‌برند تا به‌طور غیرمستقیم به‌آن‌ها القا کنند که تنها به‌بازوهای‌شان تکیه کنند و تفکر و رهبری را بگذارند برای نخبه‌گانِ «فوق هوشمند». چرا؟ برای این‌که این‌ها به‌عنوان بافت سرمایه یا افراد و گروه‌هایی که از قِبَل ارزش اضافی کارگران و زحمت‌کشان روزگار می‌گذارند، ادای روشنفکران انقلابی و سوسیالیست را درمی‌آورند تا تحولات اجتماعی را در چارچوب نظام سرمایه و جامعه‌ی طبقاتی محدود نمایند؛ و نیز به‌غایت̊ از خود راضی، چُسی‌فاسیونیست، فخرفروش، توطئه‌گر، موذی و در عین‌حال خرافاتی و بی‌سواد ـ‌نیز‌ـ هستند.

    گرچه اغلب نخبه‌گانِ «فوق هوشمند» به‌طور مستقیم در استخدام دستگاه‌های پلیسی‌ـ‌امنیتی قرار ندارند و نمی‌توان به‌عنوان جیره‌خوارِ مستقیمِ بورژوازی از آن‌ها یاد کرد؛ اما بورژوازی و به‌طورکلی سرمایه در قرنِ 21 پیچیده‌تر و هوشمند‌تر از آن است‌که ارتباط خود با بافت‌هایش را به‌استخدام مستقیم محدود کند. هزاران محفل، سازمان، حزب، مکتب و مانند آن̊ که شب و روز با شعار زندگی بهتر یا وحدت و تشکلِ کارگران، ریشه‌های باور و اعتماد و اندیشه را با سوسیالیست‌نمایی در رابطه با کارگران و زحمت‌کشان به‌‌انجماد می‌‌کشانند و راه‌کارهای ماورایی‌ای را که هم‌جهت با سیاست‌های جهانی سرمایه است، در مقابل توده‌های کارگر و زحمت‌کش قرار می‌دهند، بدون آن‌که نیروی‌کار خود را بفروشند[!؟] یا خدمات علمی‌‌ـ‌تکنولوژیک خاصی را به‌بازار عرضه کنند و نقش تولید‌کننده‌ی بارآوری تولید را به‌عهده داشته باشند، به‌جز هزینه‌ی گذران زندگی شحصی، هزینه‌ی «فعالیت»های‌شان ـ‌نیز‌ـ به‌نحوی از انحاء کارسازی و جبران می‌شود. ماهیت این هزینه‌ها به‌هرطریقی که تأدیه شود، ارزش اضافیِ حاصل از فروش نیروی‌کار کارگران است. حال اساساً چه فرقی می‌کند که به‌واسطه‌ی استخدام رسمی، سرمایه‌گذاری مستقیم، اجاره‌ی کارگاه، بازی با بورس، کمک هزینه از طرف اتحادیه میهنی کردستان، سوبسیدهای آشکار و پنهان یا صدها شکل دیگر تأمین شود؟

    تفاوت کاپیتال مارکس با «مانگای کاپیتال»

    کاپیتال مارکس یک اثر جانب‌دارِ تحقیقی، علمی، اقتصادی و متدولوژیک است و آن‌چه وی در این کتاب با موشکافی،  دقتِ علمی و جانب‌داری از طبقه‌ی کارگر مورد تحقیق و بررسی قرار می‌دهد: «شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و مناسبات تولیدی و مبادله‌‌های منطبق با آن است» که نیروی عمده‌ی آن کارگران (یعنی: فروشندگان نیروی‌کار) می‌باشند. این درصورتی است‌که ساده‌سازی‌هایی که از این اثر تحقیقی ارائه می‌شود و ازجمله همین «مانگای کاپیتال» تنها بعضی از احکامی را به‌طور تلگرافی به‌میان می‌کشند که ربطی به‌کلیت تحقیق ندارند و درنتیجه نه تنها هیچ اثری از روش تحقیق مارکس[4] (که هم ماتریالیستی و هم دیالکتیکی[5] است) در آن پیدا نمی‌شود، بلکه در ارائه‌ی احکام نیمه‌کاره و بی‌ارتباط با هم̊ هدف انقلابی مارکس هم گم می‌شود. به‌هرروی، مهم‌ترین کمبودِ «مانگای کاپیتال» یا هرخلاصه‌ی دیگری از کاپیتال ـ‌در مقایسه با اصل آن‌ـ روش تحقیقی است که مارکس به‌گستردگی و در ابعاد مختلف در تحقیق «شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و مناسبات تولیدی و مبادله‌‌های منطبق با آن» از آن استفاده می‌کند.

    ازآن‌جاکه در هرتحقیق معینی یک پیش‌فرض نهایی وجود دارد که در عین‌حال ارتباط تنگاتنگی با روش تحقیق ویژه‌ی آن تحقیق دارد؛ از این‌رو، حذف روش تحقیق̊ ناگزیر به‌حذف پیش‌فرض نهاییِ تحقیق و تغییرات آن̊ که طی پروسه‌ی تحقق صورت می‌گیرد، می‌شود. بدین‌ترتیب، تحقیق به‌یک تلاش بدون برنامه، هدف و روش تقلیل می‌دهد که نتیجه‌اش هرچه باشد، چیزی جز همان فرضیه‌های اولیه نیست که به‌گونه‌ی دیگری بیان شده‌اند و فاقد پتانسیل پراتیک و دخالت‌گرانه می‌باشند. ازهمین‌روست که می‌توان «مانگای کاپیتال» را به‌وسیله‌ای برای ارضای کنجاوی یا کسب اطلاعاتی عام برآورد کرد که با جانب‌داری محققانه، طبقاتی و علمی نوشته مارکس در تناقض قرار دارد.  بدین‌ترتیب، احکامی‌که از چنین تحقیق ولنگاری نتیجه می‌شود و ارائه می‌گردد، ارزشی بیش از فرضیه‌هایی ندارد که اعتبارشان را از اعتبار گوینده‌اش به‌عاریت می‌گیرند.

    «مانگای کاپیتال» خودرا چنین معرفی می‌کند: {«سرمایه‌ی» مصور، مطالعه‌ای جذاب را به‌خواننده وعده می‌دهد. کتاب برای طیف وسیعی می‌تواند مفید و جالب باشد؛ هم برای افرادی که ماه‌ها وقت صرف فصول کتاب «سرمایه‌» کرده‌اند و هم برای افرادی که نتوانسته‌اند تاکنون آرزوی مطالعه‌ی «سرمایه» را متحقق کنند و هم برای جوانانی که خواهانِ آشنایی با مفهوم اساسیِ «سرمایه» هستند و هم برای افرادی که به‌مطالعه‌ی رمان‌های مصور علاقه دارند}؛ {این کتابِ مُصَور با توجه به‌مباحثِ کتابِ «سرمایه»، نوشته‌ی کارل مارکس تهیه شده است و... کتابِ «سرمایه» را که متنی ترس‌ناک و سخت جلوه می‌کند را به‌شکلی ساده برای مخاطبین بیش‌تری قابل فهم می‌کند}[تأکیدها از من است].

    معرفی بالا تصویری از «مانگای کاپیتال» ارائه می‌کند که هم به‌لحاظ روش تحقیق، هم از نظر هدف تحقیق و هم از جنبه‌ی مابه‌ازای تحقیق با کاپیتال مارکس ناهم‌خوان است. مارکس در اولین مقدمه‌ای که برای چاپ اول جلد نخست کاپیتال می‌نویسد، کار خودرا چنین توضیح می‌دهد: {«هرآغازی دشوار است. این حقیقت درباره‌ی هرعلمی صدق می‌کند و به‌همین جهت فهم فصل اول و به‌ویژه قسمت‌هایی که به‌تحلیل کالا اختصاص داده شده است، بزرگ‌ترین دشواری را ایجاد می‌کند. درخصوص تحلیل ماهیت ارزش و هم‌چنین مقدار ارزش کوشیده‌ام تا حدی که امکان داشت آن را همه فهم بیان نمایم»}. وی چند سطر پایین‌تر چنین ادامه می‌دهد: {«بنابراین به‌استثنای قسمت مربوط به‌شکل ارزش نمی‌توان نسبت به‌دشواری فهم این کتاب شکایت داشت. البته من خوانندگانی را در نظر می‌گیرم که می‌خواهند چیز تازه‌ای بیاموزند و بنابراین میل دارند بیندیشند»}[تأکیدها از من است].

    بنابراین، مارکس براین باور است‌که نوشته‌اش به‌جز {«قسمت‌هایی که به‌تحلیل کالا اختصاص داده شده است»، «تا حدی که امکان داشت... همه‌فهم بیان»} شده؛ و {«به‌استثنای قسمت مربوط به‌شکل ارزش نمی‌توان نسبت به‌دشواری فهم این کتاب شکایت داشت»}. اما این همه‌ی حقیقت را بیان نمی‌کند. چراکه مارکس برآوردش از سادگی یا دشواری کتاب کاپیتال را مشروط به‌شرطی می‌کند که علی‌رغم بداهت ظاهری‌اش، فشرده‌ترین بیان کاپیتال، مارکسیسم و دانش مبارزه‌ی طبقاتی (به‌طور اخص) است: {«البته من خوانندگانی را در نظر می‌گیرم که می‌خواهند چیز تازه‌ای بیاموزند و بنابراین میل دارند بیندیشند»}. بنابراین، بحث برسر آموختن {«چیز تازه‌ای»} برای اندیشیدن است؛ و از آن‌جاکه هدف اندیشیدن نمی‌تواند همان اندیشیدن باشد؛ پس، می‌توان چنین نتیجه گرفت که منظور مارکس از اندیشیدن، آن نوع از اندیشیدنی است که ناگزیر به«دگرگون کردن جهان» راهبر می‌گردد. این درست همانند یازدهمین تز از تزهای یازده‌گانه‌ی مارکس در سال 1845 و برعلیه فئورباخ است: «فیلسوفان تنها جهان را به‌شیوه‌های گوناگون تعبیر کرده‌اند. مسأله امّا بر سر دگرگون کردن جهان است»[تأکیدها از من است].

    اما برپایه داده‌های مارکسیستی و نیز تجارت برخاسته از مبارزه‌ی طبقاتی̊ لازمه‌ی «دگرگون کردن جهانِ» سرمایه‌داری̊ سازمان‌یابی توده‌های کارگر و زحمت‌کش در همه‌ی ابعاد لازم و ضروری است‌ که بدون آموزش، بدون اندیشیدن و بدون دگرگون کردن و نوزایی مناسبات موجود و حاکم غیرممکن است. به‌عبارت دیگر، نوشتجاتی مانند «مانگای کاپیتال» تصویری یهودایی یا تفنن‌طلبانه از چرخه‌ی تکامل‌یابنده‌ی آموزش‌ـ‌اندیشه‌ـ‌عمل ارائه می‌دهند که علی‌رغم شباهت مارکسیستی‌، اما از اساس ضدمارکسیستی‌اند.

    مارکس در توضیح چرایی دشواری فهم «شکل ارزش» به‌روش تحقیق خویش که دیالکتیکی نام‌گذاری‌اش می‌کند، اشاره می‌کند و می‌نویسد: {«شکل ارزش که صورت آماده‌ی آن شکل پول است، بسیار توخالی و ساده است؛ ولی با این‌حال بیش از دو هزار سال است که فکر بشر ـ‌با آن‌که توفیق یافته است لااقل به‌طور تقریب اشکال پرمغزتر و به‌مراتب پیچیده‌تری را تجزیه کندـ برای کشف آن می‌کوشد. چرا؟ برای این‌که مطالعه‌ی اجسام مرکب آسان‌تر از از سلول است و به‌علاوه در تجزیه اشکال اقتصادی استفاده از میکروسکوپ یا معرف‌های شیمیایی میسر نیست. قوه‌ی تجرید و انتزاع باید جبران این دو را بکند»}. ساده‌سازی کاپیتال یا هراثر مارکسیستی دیگری در بهترین و صادقانه‌ترین صورت ممکن̊ همان حذف {«تجرید و انتزاع»} (یعنی: دریافت عقلانی)، و تکیه به‌‌{«اجسام مرکب»} (یعنی: دریافت عمدتاً حسی) و نیز احکام شعارگونه است، ‌از جهتی بدین معناست‌که امکان دست‌یابی به 20 قرن تکامل اندیشه‌ی بشری را از کارگران و زحمت‌کشان گرفته و چرخه‌ی تکامل‌یابنده‌ی آموزش‌ـ‌اندیشه‌ـ‌عمل را به‌عمد به‌روی آن‌ها بسته باشیم. شاید اشخاصی‌که به‌چنین ساده‌سازی‌هایی اقدام می‌کنند، مستقیماً قصد تحقیر کارگران و مردم تحصیل‌نکرده را نداشته باشند، اما ضمن این‌که همه‌ی کنش ‌و برهم‌کنش‌های جهان̊ مادی و قانونمند است، نتیجه‌ی اقدام آن‌ها در ساده‌سازی متون مارکسیستی ـ‌به‌هرصورت‌ـ بستن این دریچه‌ی تکامل دوهزارساله و بازتولید نخبه‌گان «فوق هوشمند» در برابر «عوام‌الناس ناهوشمند» است.

    فراگیری روش تحقیق مارکس که تحت عنوان {«تجرید و انتزاع»} و نیز دریافت عقلانی از آن نام بردیم و در ادامه با یک نقل قول طولانی از مقدمه‌ی چاپ دوم کاپیتال تصویر گسترده‌تری از آن ارائه می‌کنیم، همان ابزار و سلاح قابل فراگیری‌ای است مشروط به‌‌میل به‌اندیشه و عمل می‌تواند به‌سلاح خودسازمان‌یابی کارگران در ابعاد اتحادیه‌ای، حزبی و کمونیستی تبدیل شود و اساس شیوه‌ی نوینی از تبادل را در مناسبات کارگری ماهیت ببخشد و موجبات آفرینش ارزش‌های انسانی و انقلابی را در مقابله با کارفرما و دولت فراهم کند. این روش تحقیق نه تنها جزِء لاینفکی از شکل‌گیری کاپیتال است، بلکه در کلیت ارگانیک آن بیش‌تر به‌خونی می‌ماند که در یک کالبد جاری است، و در عین‌حال که از آن نیرو می‌گیرد، به‌آن جان نیز می‌بخشد. گرچه مطالعه‌ی مستمر کاپیتال انگیزه‌ی طبقاتی و انقلابی می‌خواهد و در عین‌حال وقت و نیرو می‌بَرد؛ اما تجربه‌ی عینی به‌طور مکرر و بررسی نظری به‌طور معقول حاکی از این است‌که صرف‌نظر از انگیزه (که مسئله‌ی جداگانه‌ای است)، آن نیرویی‌که یک کارگر امروز باید برای دریافت کاپیتال صرف کند، چیزی بیش از گرفتن مدرک یک دوره کارآموزی با ارزش متوسط (یعنی: در حد دیپلم دبیرستان) نیست.

    گرچه مطالعه و تبادل مفهومی‌ـ‌آموزشی کاپیتال یا هراثر برجسته و ارزشمند مارکسیستی دیگر نمی‌تواند مستقیماً به‌انگیزه‌ی طبقاتی و انقلابی تبدیل شود، و گرچه رواج کاپیتال‌خوانی در بین کارگران ـ‌در پاره‌ای از موارد‌ـ می‌تواند به‌‌شکل‌گیری ‌نوع دیگری از نخبه‌گان «فوق هوشمند» بینجامد؛ اما قبل از این‌که به‌بررسی راه‌کارهایی بپردازیم که  برون‌رفت از بُروز این احتمالات نه چندان غلط را پیش‌نهاده داشته باشد، باید بگوییم که این راه‌کارها هرچه باشند، قطعاً نه تنها ساده‌سازی کاپیتال یا «مانگای مارکسیستی» نیست، بلکه عدم دست‌یابی کارگران به‌دانش مبارزه‌ی طبقاتی و فقط نقش‌های صرفاً اجرایی را به‌‌عهده‌ی کارگران گذاشتن هم چاره‌ی درد نیست. چراکه هم تجربه‌ی تاریخی و هم بررسی علمی و مارکسیستی نشان می‌دهد که لازمه‌ی سازمان‌یابی طبقاتی کارگران و هم‌چنین لازمه‌ی سازمان‌یابی سوسیالیستی طبقه‌ی کارگر، و انقلابی مداوم تا لغو کارمزدی و نفی هرگونه قدرت دولتی̊ وجود تولید و بازتولید کادرهایی از درون طبقه‌کارگر است‌که ضمن رهبری مبارزات جاری، بتوانند بازتولید جایگزین‌های خودرا نیز سازمان بدهند.

    ساده‌سازی آثار مارکسیستی و نیز ایجاد و توزیع نوشتجاتی امثال «مانگای کاپیتال» ضمن این‌که در هرجامعه‌ی مفروضی مناسبات متناسب با خودرا ایجاد می‌کند و این مناسبات در کنار دولت (یا حتی بعضاً در تقابل با آن) تبدیل به‌اقتدار دیگری در بالای سرِ فعالین و نهادهای کارگری می‌شود، درعین‌حال همانند مخدری‌ ارضا کننده و نشئه‌آفرین عمل می‌کنند که شکل‌گیری اندیشه‌ی استدلالی‌ـ‌انقلابی و کادرهای متفکر و سازمان‌دهنده در میان کارگران و خانواده‌های کارگری را مانع می‌گردند. همین مناسبات شبه‌سوسیالیستی ‌به‌روشنفکرنماهای چسی‌فاسیونیست و نخبه‌گان «فوق هوشمند» میدان می‌دهد تا به‌هنگام «مقتضی» به‌طور متشکل یا منفرد، در مقابل ارتش آمریکا و ناتو زانو بزنند آزادی طلب ‌کنند!!

    به‌طورکلی، طبقه‌ی کارگر چاره‌ای جز این ندارد که علاوه برمبارزه با صاحبان سرمایه و دولت، با این شبکه‌ی چسی‌فاسیونیست و سوسیالیست‌نما نیز مبارزه کند. بدین‌ترتیب، طبقه‌ی کارگر برای رهایی خود که پیامد اجتماعی و نوعی دارد، می‌بایست در سه بعد لاینفک از هم مبارزه کند که هرکدام شیوه‌ها و تاکتیک‌‌های ویژه‌ی خودرا دارد: مبارزه‌ی و سازمان‌دهی دموکراتیک و علنی در تقابل با صاحبان سرمایه و قوانینی‌که دستمزد آن‌ها را به‌زیر قیمت واقعی‌ می‌راند؛ مبارزه‌ و سازمان‌دهی ایدئولوژیک و نیمه‌علنی در تقابل با جریان‌های سوسیالیست‌نما، اصلاح‌طلبان بورژوا و نخبه‌گان «فوق هوشمند»؛ و مبارزه‌ی سوسیالیستی و مخفی در مقابل دولت و همه‌ی پارامترها و نهادهای تثبیت‌گرانه‌ی دولتی و غیردولتی. ایجاد شبکه‌های مطالعاتی و آموزشی که آثار مارکسیستی را در توازن با شرایط و پیشینه‌ی شکل‌گیری‌‌شان مطالعه و بررسی می‌کنند، یکی از پروسه‌های شاکله‌ی مبارزه‌ی ایدئولوژیک برعلیه سوسیالیست‌نماها و نخبه‌گان «فوق هوشمند» است.

    به«مانگای کاپیتال» بازگردیم. اما قبل از هرچیز لازم است‌که این نقل قول از مارکس را (از مقدمه‌ی چاپ دوم کاپیتال به‌سال 1873) با هم بخوانیم تا این حقیقت را از مارکس نیز بشنویم که این امکان وجود دارد که کارگران علاوه‌بر فهم و درک کاپیتال، به‌شم نیرومند تئوری مبارزه‌ی طبقاتی نیز مسلح شوند: {«حسن قبولی که کاپیتال با سرعت زیاد در میان محافل وسیع طبقه‌ی کارگر آلمان یافت خود بهترین پاداش کار من است. آقای مایر (Sigmund Mayer) مردی که از نظر اقتصادی نماینده‌ی طرز فکر بورژوایی است و در شهر وین صاحب صنعت است، در ایام جنگ آلمان و فرانسه جزوه‌ای منتشر نمود و در آن به‌خوبی نشان داد که آن شم نیرومند تئوریک که به‌منزله‌ی دارایی ارثی آلمان‌ها معرفی می‌شد از بین طبقات به‌حساب تربیت یافته آلمان رخت بربسته و به‌عکس در میان طبقه‌کارگر از نو زندگی یافته است»}. بنابراین، مارکس در حدود 138 سال پیش این‌طور تجربه کرد که طبقه‌ی کارگر ـ‌در کلیت خویش‌ـ هم قادر به‌درک کاپیتال بدون ساده‌سازیِ مانگویی است و هم دارای این زمینه است‌که در عرصه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی به‌شم تئوریک دست یابد. اگر بازآفرینی این شم تئوریک که به‌درستی از بعد مبارزه‌ی سوسیال دمکراتیک کارگری از آن نام بردیم، توسط گروه‌ها و نهادهای کارگری شکل نگیرد، توسط نخبه‌گان «فوق هوشمند» و سوسیالیست‌نما جعل خواهد شد و تأثیرات بسیار مخربی روی سازمان‌یابی دموکراتیک و سوسیالیستی خواهد گذاشت[تأکیدها از من است].

    گرچه جای این بحث این‌جا نیست؛ اما اشاره به‌آن لازم به‌نظر می‌رسد: منهای عقب‌ماندگی اقتصادی‌ـ‌اجتماعی و منهای سرکوب دولت‌های مستبد بورژوایی (از رضاخان گرفته تا خامنه‌ای)، یکی از عوامل پراکندگی طبقه‌ی کارگر در ایران، از صد سال پیش تاکنون این بوده است‌که کارگران هیچ‌گاه عرصه‌ی نظریِ مستقلِ تئوریک را نیازمودند و همیشه در این زمینه ـ‌نیز‌ـ تابع «متفکران» الگوبرداری بودند که الگوی دست چندم دیگر کشورها و مختصات متفاوتی را به‌کله‌ی فعالین و رهبران کارگری در ایران کوبیده‌اند. اگر چنین امکانی (یعنی: زندگی نوینِ {«شم نیرومند تئوریک»} به‌منزله‌ی دارایی ارثی طبقات به‌حساب تربیت یافته {«در میان طبقه‌کارگر»}) در 138 سال پیش و در آلمان وجود داشت ـ‌صرف‌نظر از سلطه‌ی هژمونیک فوق‌العاده سنگین بورژوازی در شرایط کنونی‌ـ باید در ایران امروز هم قابل بازآفرینی باشد. شاید طبقه‌ی کارگر بتواند با کار خود جای خالی آن مارکسیسمی را پُر کند که از رسایی‌های فرهنگی و تاریخی ایران به‌خوبی بهره گرفته باشد. به‌هرروی، یکی از علل این‌که اندیشه‌ی مارکسیستی در ایران بومی نمی‌شود، همین مارکسیسم صددرصد وارداتی است که با جنبه‌های مثبت فرهنگ ایرانی و ویژگی‌های طبقه‌ی کارگر ایران نیامیخته است.

    در مورد «مانگای کاپیتال» این نکته را نیز باید اضافه کنیم که اصل آن زمانی منتشر شد که بحث بحران اقتصادی در هرگوشه و کناری داغ بود و زمزمه‌ی بازگشت به‌مارکسیسم، حتی از طرف «نازک‌اندیشان» بورژوا نیز علم شده بود. بنابراین، ضمن این‌که بازار مباحث مربوط به‌بحران اقتصادی گرم بود و یک روی‌کرد موقت و بورژوایی نسبت به‌مارکسیسم واقع شده بود، انتشار کتابی که هم سرگرم کننده باشد و هم مارکسیستی و هم حرفی (گرچه آبکی) در مورد بحران داشته باشد؛ و درعین‌حال فاقد هرگونه تحرک‌بخشیِ مبارزاتی و انقلابی باشد، هم ارضاکننده بود و هم سودآور. از همین‌روست که «مانگای کاپیتال» به‌جز اشاراتی سانتی‌مانتال به‌این که کارگران هم آدم هستند، که اساساً این بحث کاپیتال مارکس نیست؛ هیچ حرف و تصویری از مبارزه‌ی طبقاتی، تأثیر آن بر دستمزد کارگران و نیز مجموعه‌ی عواملی که در پایین و بالا رفتن دستمزد نقش دارند، در میان نیست.

    حقیقت این است‌که «مانگای کاپیتال» و کتاب‌هایی از این دست̊ با انتقال اطلاعات فوق‌العاده سطحی و بی‌خاصیت به‌خوانندگان خود، عملاً به‌‌آن‌ها چنین القا می‌کنند که گرچه مارکسیسم خوب است، اما در رابطه با مسائل و معضلات دنیای امروز از هرگونه کارآیی متصوری تهی است. در شرایطی که تبادل تلگرافی و فیس‌بوکی «اندیشه» به‌عنوان یک مُد بورژوایی جاافتاده و زمینه‌ی هرچه گسترده‌تر هژمونی دستگاه‌ی مهندسی افکار بورژوازی را فراهم‌ می‌کنند، تولید و انتشار نوشتجاتی همانند «مانگای کاپیتال» در صادقانه‌ترین احتمال ممکن حرکت حماقت‌آمیزی است که ناخواسته به‌چشم کارگران و زحمت‌کشان ایران خاک می‌پاشد تا نیروی ذخیره‌ی مبارزاتی و انقلابی آن‌ها به‌شکل جنبش سبز تبلور یابد، هرچه بیش‌تر آمریکایی شوند، و بازهم هرچه محتمل‌تر از ناتو طلب «آزادی» کند!؟؟

    عباس فرد ـ لاهه ـ دوم نوامبر 2011 (سه شنبه 11 آبان 1390)

    پانوشت‌ها:

    [1] http://en.wikipedia.org/wiki/Manga :

    Manga is the Japanese word for "comics" and consists of comics and print cartoons (sometimes also calledkomikku コミック). In the West, the term "manga" has been appropriated to refer specifically to comics created in Japan, or by Japanese authors, in the Japanese language and conforming to the style developed in Japan in the late 19th century.[1] In their modern form, manga date from shortly after World War II,[2] but they have a long, complex pre-history in earlier Japanese art.[3]

    [2] http://en.wikipedia.org/wiki/Manga_de_Dokuha :

    Manga de Dokuha (まんがで読破 Manga de Dokuha?, lit. Reading Through with Manga) is a series of mangaversions of classic literature. Published by East Press, the aim of the series is to introduce average manga readers to important literary works they would otherwise not be aware of or willing to read. The series received press coverage for its publication of often controversial political treatises. East Press published best-selling versions of the communist novel Kanikōsen and Karl Marx's Das Kapital, as well as Adolf Hitler's Mein Kampf.

    In Japan, people of all ages read manga. The medium includes works in a broad range of genres: action-adventure, romance, sports and games, historical drama, comedy, science fiction and fantasy, mystery, horror, sexuality, and business/commerce, among others.[4] Since the 1950s, manga has steadily become a major part of the Japanese publishing industry,[5] representing a ¥406 billion market in Japan in 2007 (approximately $3.6 billion).

    [3] جمله‌هایی که در این قسمت در داخل گیومه قرار دارند، نقل قول از مؤخره‌ای است که در پایان جلدهای اول و دوم «مانگای کاپیتال» آمده است.

    [4] مارکس در مقدمه‌ی چاپ دوم جلد اول کاپیتال (ژانویه 1873) روش خودرا از زبان یکی از نقادان‌اش چنین توضیح می‌دهد:

    {«روزنامه‌ی چاپار اروپا (شماره 1872 صفحات 427ـ 436) ضمن مقاله‌ای که منحصراً به‌اسلوب کتاب کاپیتال اختصاص داده شده، معتقد است که اسلوب تحقیقی من دقیقاً رآلیست، ولی بیان آن بدبختانه به‌سبک دیالکتیک آلمانی است. او چنین می‌‌گوید:

    "در نظر اول چنان‌که فقط از لحاظ صورت خارجیِ طرز بیان قضاوت کنیم، مارکس بزرگ‌ترین فیلسوف ایده‌آلیست در مفهوم آلمانی کلمه، یعنی در بدترین مفهوم آن است. ولی در حقیقت به‌مراتب از کلیه پیشینیان خود در زمینه‌ی انتقاد اقتصادی واقع‌بین‌تر است... به‌هیچ‌وجه نمی‌توان وی را یک نفز ایده‌آلیست خواند".

    برای جواب به‌نویسنده از این بهتر نمی‌توانم که قسمتی چند از مقاله‌ی خود او را نقل کنم و درعین‌حال برای عده‌‌ی بی‌شماری از خوانندگان که دسترسی به‌متن روسی آن ندارند، مفید تواند بود.

    آقای نویسنده‌ی مقاله پس از آن‌که قسمتی از کتاب (انتقاد از علم اقتصاد) مرا در آن‌جایی که من پایه مادی اسلوب خویش را بیان کرده‌ام (صفحه 4 تا 7 چاپ برلن 1859) نقل می‌کند، چنین می‌نویسد:

    "برای مارکس یک نکته اهمیت دارد و آن کشف قانون پدیده‌هایی است‌که مطالعه می‌کند. ولی برای وی تنها قانون حاکم براین پدیده‌ها، از آن جهت مهم نیست که صورت انجام یافته دارند و در زمان معینی در ارتباط و هم‌بستگی با یکدیگر واقع می‌شوند. آن‌چه که بیش از همه برای او اهمیت دارد، کشف قانون تغییر و تحول آن‌ها، یعنی قانون گذار از شکلی به‌شکل دیگر است. همین‌که این قانون را پیدا می‌کند نتایجی را که به‌وسیله‌ی قانون مزبور در زندگی اجتماعی ظهور می‌کند با جزئیات مورد مطالعه قرار می‌دهد... بنابراین مارکس فقط یک هدف دارد و آن این است‌که به‌وسیله تجسسات علمی دقیق ضرورت ساخت‌های معینی از مناسبات اجتماعی را اثبات کند و با آن حد از دقت و صحت که مقدور است واقعیاتی را که مبدأ حرکت و نقطه‌ی ‌اتکای وی هستند، مورد تدقیق قرار دهد.

    به‌جهت نیل بدین منظور قطعاً همین برایش کافی است که ضرورت نظم کنونی و هم‌چنین ضرورت نظم جدیدی که باید جبراً جانشین آن شود، یک‌جا اثبات گردد. و نیز به‌این موضوع که آیا مردم معتقد به‌این ضرورت هستند ویا آن را باور دارند، [و] عالِم به‌آن هستند یا نه، وقعی نمی‌گذارد. مارکس حرکت اجتماعی را مانند پروسه‌ی طبیعی تلقی می‌کند که قوانینی برآن حکومت می‌کند، قوانینی‌که نه تنها وابسته به‌اراده و علم انسان‌ها و یا تابع قصد و نیت آن‌ها نیستند، بلکه به‌عکس، خود تعیین‌کننده‌ی اراده، آگاهی و مقاصد انسان هستند.

    وقتی عامل ذیشعور در تاریخ تمدن دارای نقشی چنین فرعی باشد، واضح است‌ انتقادی که موضوع آن خود تمدان است نمی‌تواند برشکل یا نتیجه‌ای از شعور و وجدان متکی باشد. به‌عبارت دیگر مبدأ آن نمی‌تواند فکر باشد، بلکه فقط پدیده‌ی خارجی است. انتقاد به‌این محدود می‌گردد که واقعیتی را نه با فکر بلکه با امر واقع دیگری مقایسه یا مواجهه نماید. آن‌چه برای وی اهمیت دارد، این است که هردو امرِ واقعی با دقت مطلوب مورد مطالعه قرار گرفته و واقعاً هریک از آن‌ها نسبت به‌دیگری مرحله‌ی مختلفی از تحول را تشکیل دهد. و آن‌چه بیش‌تر مورد توجه است، این است‌که سلسله‌ی ساخت‌ها، توالی و پیوستگی آن‌ها که به‌منزله‌ی درجات تحول به‌نظر می‌رسند، با همان دقت مورد تحقیق قرار گیرند.

    ولی ممکن است گفته شود که قوانین زندگی اقتصادی خواه درباره‌ی حال اعمال شود ویا به‌گذشته اطلاق گردند واحد و هماندند. درست همین مطلب است که مارکس نفی می‌کند. به‌عقیده‌ی او چنین قوانین مجردی وجود ندارد... به‌عکس بنا به‌نظر وی هر دوران تاریخی دارای قوانین مخصوص به‌خود است. همین‌که زندگی مرحله‌ی معینی از تحول را پشتِ‌سر گذاشت، از دورانی به‌دوران دیگر می‌رسد و اطاعت از قوانین دیگر آغاز می‌شود. به‌عبارت دیگر زندگی اقتصادی به‌ما پدیده‌ای را نظیر آن‌چه‌که در شعب دیگر بیولوژی اتفاق می‌افتد، عرضه می‌کند... اقتصادیون قدیم هنگامی‌که قوانین اقتصادی را با قوانین فیزیکی یا شیمیایی مقایسه می‌کردند، قوانین طبیعی اقتصاد را نمی‌شناختند... تجزیه و تحلیل عمیق‌تری از پدیده‌ها نشان داده است که ارگانیسم‌های اجتماعی با یکدیگر همان‌قدر تفاوت اساسی دارند که ارگانیسم‌های نباتی و حیوانی... از این بالاتر، [یک] پدیده‌ی واحد̊ درنتیجه‌ی تفاوت در مجموع ساختمان این ارگانیسم‌ها و تغییراتی که در هریک از اعضای مختلفه آن بروز می‌کند و اختلاف در شرایطی که اعضای مزبور تحت آن وظیفه‌ی خودرا ایفا می‌کنند و غیره تابع قوانینی کاملاً متفاوت می‌گردد. مثلاً مارکس منکر این است‌که قانون جمعیت و نفوس در عموم زمان‌ها و مکان‌ها یکی باشد. وی به‌عکس مدعی است‌که  هرمرحله‌ای از تحول دارای قانون جمعیت مخصوص به‌خود است... با تکامل متفاوت نیروی تولید، مناسبات و قوانینی که نظم‌دهنده‌ی آن‌هاست تغییر می‌کند. هنگامی‌که مارکس برمبنای این نظریه هدف خودرا مطالعه و ایضاح نظام اقتصاد سرمایه‌داری قرار می‌دهد با دقت و موشکافی علمی همان هدفی راکه هرتحقیق دقیق درباره‌ی زندگی اقتصادی باید دارای آن باشد، بیان می‌کند. ارزش علمی چنین تحقیقی عبارت از روشن ساختن قوانین خاصی است‌که برپیدایش، هستی، تکامل و مرگ یک ارگانیسم معین اجتماعی و جانشینی آن به‌وسیله‌ی ارگانیسمی عالی‌تر حکومت می کند، و کتاب مارکس در واقع دارای چنین ارزشی هست"»

    «آقای نویسنده‌ی مقاله که به‌این خوبی آن‌چه را اسلوب حقیق من می‌نامد، توضیح می‌دهد و تا آن‌جاکه مربوط به‌استفاه‌ای است‌که من از آن اسلوب کرده‌ام، با نظری مساعد قضاوت می‌کند؛ در واقع چه چیزی را به‌غیر از اسلوب دیالکتیک تشریخ نموده است»}؟

    [5] مارکس در همان منبع فوق هم به‌ماتریالیسم اشاره می‌کند و هم به‌دیالکتیک:

    الف) ماتریالیسم: «این نکته کاملاً بدیهی است‌که سبک تشریح مطالب باید صریحاً از اسلوب تحقیق متفاوت باشد. تحقیق وظیفه دارد موضوع مورد مطالعه را در تمام جزئیات آن به‌دست آورد و اشکال مختلفه‌ی تحول آن را تجزیه کرده، ارتباط درونی آن‌ها را کشف کند. تنها پس از انجام این کار است که حرکت واقعی می‌تواند با سبک بیانی که مقتضی است، تشریح گردد. وقتی در این کار توفیق حاصل شد و زندگی ماده به‌صورت معنوی آن منعکس گردید، ممکن است این‌طور نمود کند که گویا با بافته‌ای غیرتجربی سروکار است»[تأکید از من است].

    ب) دیالکتیک: «... زیرا دیالکتیک درک مثبت آن‌چه وجود دارد، درعین‌حال متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست، زیرا دیالکتیک، هرشکل به‌وجود آمده‌ای را درحال حرکت و بنابراین از جنبه‌ی قابلیت درگذشت آن نیز مورد توجه قرار می‌دهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ‌چیزی را برخود نمی‌پذیرد و داتاً انتقادکن و انقلابی است». [از همین‌رو، دیالکتیک برهیچ‌چیزی هم حکومت نمی‌کند. چراکه شیوه‌ی وجودی هستی است و در هرنسبتی باید دوباره کشف شود تا درستی‌اش دوباره به‌اثبات برسد].

  • هم جان کوپر «می‌فهمد» و هم شما آقای مصداقی!! بررسی ماهیت و علت وجودیِ «ایران تریبونال» (قسمت دوم)

    ـ در عرصه‌ی نبرد یا در زندان؛ کدام جنایت‌کارانه‌تر ‌است!؟

    جنایات و نسل‌کشی‌ای که نیروهای نظامی و پلیسیِ آمریکا در جریان جنگ ویتنام از خود به‌جای گذاشتند، علی‌رغم ابعاد میلیونی‌ و جنبه‌ی امپریالیستی‌ـ‌تجاوزکارانه‌اش ـ‌اما‌ـ درمقایسه با جنایاتی که جمهوری اسلامی در زندان‌ها به‌آن اقدام نمود، رذالت متفاوتی را به‌ذهن متبادر می‌کند. منهای این‌که آمریکایی‌ها متجاوز بودند و شروع‌کننده‌ی جنگ و نیز منهای استفاده‌ی وسیع از همه‌ی ابزارها و تکنیک‌های غیراتمی برای نابودی کامل نیروهایی که با پایگاه وسیع توده‌ای به‌دفاع از هستیِ ساکنین ویتنام و تمامی منطقه‌ی جنوب شرقی آسیا برخاسته بودند؛ اما تفاوت این‌گونه جنایت با جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها در این بود که در آن‌جا ـ‌به‌هرصورت‌ـ جنگی درگیر بود و امکان ضربه‌ی متقابل و بازدارنده وجود داشت؛ در صورتی که زندانیانی‌که در زندان‌های جمهوری اسلامی مورد تجاوز و شکنجه و اعدام قرار می‌گرفتند، نه موقعیتی برای ضربه‌ی متقابل داشتند و نه درصدد وارد کردن چنین ضربه‌ای بودند. آن‌جا نبردی به‌شدت نابرابر و نهایتاً به‌قصد مبارزه با کمونیسمی در جریان بود که بیش از نیمی از جهان را زیر پوشش سیاسی، نظامی و هژمونیکِ خویش قرار داده بود؛ درصورتی که آن‌چه در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌طور گسترده مورد تعرض قرار می‌گرفت، نَفْسِ زندگی و اندیشه به‌گونه‌ای دیگر بود که منهای منافع سیاسی‌ـ‌اقتصادی، عمده‌ترین انگیزه‌اش کینه‌ورزی و انتقام‌جوییِ برخاسته از خرافات مذهبی‌ و قرون وسطایی است.

    بنابراین، افشای این‌گونه از جنایت ـ‌نه همانند جنایات آمریکایی‌ها در جنگ ویتنام فقط در بیان، تصویر و محکومیت سیاسی آن‌ـ که علاوه برهمه‌ی این‌ها، اساساً در تحلیل عوامل تاریخی‌ـ‌اجتماعی‌ـ‌طبقاتی آن است ‌که می‌تواند با بقایای چنین نگاهی در میان بخش‌هایی از جمعیت (حتی آن‌ها که تهی‌دست و استثمارشونده به‌حساب می‌آیند) به‌مبارزه برخیزد و موجبات سازمان‌یابی آگاهانه‌ی آن‌ها را فراهم نماید.

    منطقِ نسل‌کشیِ ارتش و دولت آمریکا در ویتنام پراگماتیستی، توسعه‌طلبانه و سودجویانه بود؛ درصورتی‌که منطق جمهوری اسلامی در شکنجه و قتل‌عام زندانیان سیاسی علاوه‌بر سودجویی و طبعات آن، الهی‌ـ‌اسلامی بود و به‌دنبال اَجر اُخروی نیز می‌گشت. به‌بیان دیگر، کارگزاران جمهوری اسلامی برای گذر از اخلاقیاتی که تحت تأثیر اسلام و انقلاب بهمن سودجویی و سرمایه‌اندوزی کلان را در مقابل خواست الهی مذموم می‌شمرد و در مورد زیاده‌رَوی‌ها پرهیز می‌داد، می‌بایست با توسل به‌ثوابی عظیم، ‌لیاقت دست‌یابی به‌سودهای عظیم را کسب می‌نمودند. همان‌طور که ابراهیم فرزند خود ـ‌اسماعیل‌ـ را در مقابل قدرتِ بازدارنده‌ی الهی به‌قربان‌گاه می‌بَرد تا در اسباب زمینی به‌رستگاری برسد؛ جمهوری اسلامی نیز درست به‌همان‌گونه فرزندان انقلاب بهمن (یعنی: انقلابی را که از آنِ خود می‌دانست) را به‌قربان‌گاه سرمایه بُرد تا در انباشت ناگزیر آن تردیدی وجود نداشته باشد. این نه تنها مقابله‌ای با مقوله‌ی «حقوق بشر» در کشورهای سرمایه‌داری غربی نبود، بلکه تأیید دوفاکتوی نظام مبنی‌بر خرید و فروش نیروی‌کار نیز بود که حرمت آنْ جایگزین اخلاقیات محدود‌کننده‌ای می‌شد که قناعت و میانه‌رَوی را ثواب می‌دانست. به‌هرروی، در همین پروسه‌ی جنایت‌بار بود که جمهوری اسلامی بار دیگر به‌جرگه‌ی کشورهای سرمایه‌داری پذیرفته شد؛ و به‌لحاظ منطقی نیز به‌همان منطقی دست یافت که اساساً آمریکایی به‌حساب می‌آید: پراگماتیسم، سودجویی و توسعه‌طلبی (البته در ابعاد بسیار کوچک‌تری از سرمایه‌داری در اروپا و ‌آمریکا).

    گرچه صاحبان قدرت (از همه‌ی جناح‌ها و دسته‌بندی‌ها) در جمهوری اسلامی با عبور از کنار تل‌های برپا شده از جسد زندانیان سیاسیْ اخلاقاً تحول پیدا کردند و به‌بورژوا و صاحب سرمایه تبدیل شدند و زیر پوسته‌ی موعظه‌ها ‌و توجیهات ایدئولوژیک‌ امروز‌ی‌شان همان منطق پراگماتیستی سود و توسعه‌طلبیِ آمریکایی پنهان است؛ اما بخش‌های نه چندان وسیعی از مردمِ متوسط و حتی تهی‌دست هنوز فریب همین زاهدنمایی‌ها را می‌خورند و به‌جمهوری اسلامی تمکین می‌کنند. بنابراین، افشای جنایات جمهوری اسلامی برای این مردم که احتمالاً در دفاع از جمهوری اسلامی دست به‌مقاومتی بسیار سخت هم خواهند زد، فراتر از گزارش جنایت‌های این رژیم در زندان‌ها و بین‌المللی کردن آن، می‌بایست تحلیلی‌ـ‌روشن‌گرانه باشد و روی مناسبات بورژوایی‌ـ‌پراگماتیستی‌شان نیز متمرکز شود تا ضمن این‌که جمهوری اسلامی ایزوله‌تر می‌شود، در تقابل آشکار طبقاتی نیز قرار بگیرد.

    نتیجه این‌که: اولاً‌ـ جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌های ایران ـ‌ماهیتاً‌ـ با آن جنایاتی‌که آمریکایی در جنگ ویتنام و در ابعاد گسترده و میلیونی به‌آن دست زدند، متفاوت است؛ دوماً‌ـ این تفاوت راه‌کارهای افشاگرانه‌ی متفاوتی از آن‌چه دادگاه راسل در پیش گرفت، پیش‌نهاده دارد؛ سوماً‌ـ جنایات آمریکایی‌ها در ویتنام به‌واسطه‌ی ماهیت نظامی و جنگی‌شان  آشکار بود و برخلاف جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌های ایران، نیاز چندانی به‌تحلیل‌های ایدئولوژیک و سیاسی نداشت؛ چهارماً‌ـ برفرض که زمانه‌ی حاضر همان حال و هوای دهه‌‌های 60 و 70 قرن گدشته‌ی میلادی را داشت، بازهم به‌واسطه تفاوت در چگونگی‌ها و انگیزه‌های ارتکاب جنایتْ تشکیل دادگاهی همانند دادگاه راسل در مورد جنایات دولت جمهوری اسلامی در زندان‌ها راه‌کار مناسبی نبود؛ پنجماً‌ـ اقدام به‌افشای جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها بدون تحلیل مقدماتیِ خاصه‌ی ایدئولوژیک این رژیم بیش از این‌که افشاگرانه باشد، پنهان‌کننده‌ی ماهیت سیاسی آن است؛ ششماً‌ـ بین‌المللی کردن جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها، درآن‌جایی‌که ماهیت این جنایات برای بخش‌های وسیعی از کارگران و زحمت‌کشان در ایران هنوز روشن نیست، معنای دیگری جز امید بستن به‌راه‌حل‌های بیرونی و بین‌المللی در موردِ بود و نبود جمهوری اسلامی ندارد و این به‌ویژه در شرایط کنونی که راست‌ترین جناح‌های بورژوازیِ جهانیْ به‌هژمونی دست یافته‌اند، به‌معنای هم‌سویی با پروژه‌ی رژیم‌چنج بورژوازی اروپا و ‌آمریکاست.

    6ـ اعتبار دولتی در پرده‌ی اعتبار حقیقی‌ـ‌مبارزاتی!؟

    قبل از این‌که به‌مسئله‌ی اعتبار حقیقی و تفاوت و جهتِ عکسِ آن با اعتبار دولتی بپردازم و ثابت کنم که اعتبار دادگاه راسل حقیقی‌ـ‌مبارزاتی و اعتبار «ایران تریبونال» ـ‌اگر‌ـ مستقیماً دولتی نیست، اما برآمده از مناسباتی است‌که  دولت‌ها باهم دارند؛ لازم به‌توضیح است‌که در این نوشته به‌‌سه‌ مقوله‌ی «حقوق بشر»[این‌جا] و تفاوت مفهوم فراطبقاتیِ «مردم» با مفهوم طبقاتی «کارگران» و نیز مفهوم «سرنگونی‌طلبی فراطبقاتی»[اینجا] نمی‌پردازم. چراکه در این هرسه زمینه‌ نوشته‌های فراوانی وجود دارد و تمرکز روی این مقولات بیش از این‌که روشن‌گرانه باشد، به‌حجم این نوشته می‌افزاید و موضوع اصلی را در سایه قرار می‌دهد. پس، نگاهی به‌اعتبار حقیقی‌ـ‌مبارزاتی دادگاه راسل برعلیه جنایات جنگی آمریکا در ویتنام بیندازیم:

    اعتبار و ارزش «تریبونال راسل» که پس از انتشار کتابی با تیراژ بسیار وسیع از برتراند راسل دانشمند و فیلسوف انگلیسی به‌نام «جنایات جنگ در ویتنام» تشکیل گردید، به‌‌سه عامل هم‌ساز و مربوط به‌هم برمی‌گشت که هم مبارزاتی بودند و هم از همه‌ی جنبه‌های متصورْ حقیقی. این سه عامل بدون تقدم و تأخر عبارت‌اند از: الف) اعضای تریبونال راسل. ب) جریان فاجعه‌بار و جاری تهاجم نظامی به‌ویتنام، لائوس و کامبوج در سال 1967 که اخبار آن به‌طور فزاینده‌ای در معرض دید تعداد هرچه بیش‌تری از مردم دنیا قرار می‌گرفت و به‌غیر از گروه‌ها و نهادهای سیاسی و آکتیویست، توده‌ی وسیعی از آحاد مردمِ نامتشکل در نهاهای سیاسی (اعم از کارگر و خرده‌بورژوا و بعضی از بورژواها) را نیز تحت تأثیر و واکنش قرار می‌داد. ت) «روح زمانه» که برابری‌طلبانه و آزادی‌خواهانه بود؛ و به‌شدت از دیدگاه‌های چپ، کمونیستی و سوسیالیستی تأثیر می‌گرفت.

    الف) علاوه براین‌که اغلب قریب به‌اتفاقِ اعضای [حدوداً 30 نفره‌ی(؟)] «تریبونال راسل» از میان روشن‌فکران و دانشمندان و آکادمیسین‌های برجسته، معتبر و مردمی برخاسته بودند؛ هم‌چنین بیش از 50% اعضای این تریبونال خود را مشخصاً کمونیست یا سوسیالیست نیز می‌دانستند. گرچه اعتبار علمی، آکادمیک، فلسفی و مبارزاتی همه‌ی دیگر اعضای این تریبونال دقیقاً و عیناً همانند اعتبارات آکادمیک، فلسفی و مبارزاتی راسل و سارتر نبود؛ اما از جنبه‌ی هم‌ارزیِ روشن‌فکرانه و مبارزاتی هیچ‌یک از آن‌ها از راسل و سارتر چندان هم کم‌ اعتبارتر نبودند. به‌هرروی، آن‌چه اعتبار اعضای «تریبونال راسل» را جنبه‌ی حقیقی می‌بخشد، مقدمتاً ویژگی علمی و ‌فلسفی و ‌مبارزاتی آن‌هاست، که ربطی به‌نهادهای دولتی یا نهادهای برآمده از هم‌گرایی دولت‌ها (مانند سازمان ملل و غیره) ندارد.

    حالا برای این‌که مفهوم «اعتبار» و رابطه‌ی آن با «حقیقت» را در «ایران تریبونال» و در دیدگاه آقای مصداقی دریابیم، مقدمتاً به‌چند نقل‌قول از او مراجعه می‌کنیم و روی احکام نهفته در این نقل‌قول‌ها متمرکز می‌شویم:

    ـ {این برداشت اشتباهی است که به خاطر حضور یک حقوقدان سرشناس بین‌المللی و مشاور دادگاه کیفری بین‌المللی که به اعتبار یک نهاد می‌افزاید «غیردولتی بودن» آن نهاد را نتیجه بگیریم. برای روشن شدن موضوع مجبورم مقایسه‌ای بکنم بین هیئت ژوری ایران تریبونال و دادگاه راسل فلسطین}. بنابراین، اولاً‌ـ  یکی از سرچشمه‌ها و خاستگاه‌های {اعتبارِ} نهادی مثل «ایران تریبونال» حضور {حقوقدان[های] سرشناس بین‌المللی و مشاور[ان] دادگاه کیفری بین‌المللی} در آن است؛ دوماً‌ـ در استخدام نهادهای برآمده از منافع مشترک دولت‌ها بودن [مثل مشاورت در دادگاه کیفری بین‌المللی که برآمده از منافع 111 کشورِ عضو آن است] «غیردولتی» به‌حساب می‌آید؛ و سوماً‌ـ ابزار اثبات احکام ادعایی آقای مصداقیْ حذفِ ویژگی یک نسبت معین (مثل ایران) و مقایسه‌ی احکام مزبور با سازوکار دیگر نهادها و تریبونال‌هایی است‌که موضوعیت و ویژگی دیگری دارند!!

    ـ {از این که بگذریم برای یک حقوق‌دان، شرکت در تیم حقوقی دادگاه لاهه و در محاکمات میلوسوویچ و رواندا افتخار و اعتبار است}. در این مورد لازم به‌توضیح است‌که منهای این‌که میلوسوویچ چه کرد و که بود، و منهای این‌که  صرب‌ها دست به‌چه اقداماتی برعلیه اهالی کوزوو زدند و این اقدامات تا چه اندازه توسط نیروهای خارجی و به‌ویژه دولت آلمان تحریک می‌شد و تا چه اندازه جنایت‌کارانه بود؛ اما حقیقت این است که محاکمه‌ی میلوسوویچ بیش از هرچیز و بیش از هرمسئله‌ای فقط پرده‌ی ساتر و سرپوشی بود بر تهاجم نظامی ناتو به‌یوگسلاوی در سال 1999 که هدف‌اش به‌غیر از رسمیت بخشیدن به‌تجزیه یوگوسلاویِ برآمده از مبارزه‌ی پارتیزانی و ضدفاشیستی، ازجمله این نیز بود که همه‌ی آن تأسیسات و کارخانه‌هایی را که هنوز به‌شیوه‌ی شورایی و ‌خودمدریتی سوخت و ساز داشتند و زیر نظر کارکنان مدیریت می‌شدند را نابود کنند، که کردند. بورژوازی اروپایی‌ـ‌امریکایی با استفاده از اهرم‌های به‌اصطلاح بین‌المللی (که در واقع همان اهرم‌های بین‌الدوَلی و بورژوایی‌اند) عینِ همین نمایش را در مورد رواندا نیز به‌کار بردند تا جنایات دولت بلژیک و دولت آمریکا را در این سرزمین بپوشانند. نتیجه این‌که برخلاف نظر آقای مصداقی {شرکت در تیم حقوقی دادگاه لاهه و در محاکمات میلوسوویچ و رواندا} نه تنها {افتخار و اعتبار}ی برای هیچ نهاد حقیقت‌جویانه و برخاسته از میان مردم کارگر و زحمت‌کش نمی‌آورد، بلکه اساس تحلیل انقلابیِ علل و نیز محاکمه‌ی انقلابی عوامل جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها را نیز بورژوایی و ‌بین‌المللی‌ـ‌ناتویی می‌کند تا در برابر دادگاه و محاکمه‌ی برآمده از مردم و نیروهای مترقی و انقلابی (اعم از داخلی یا بین‌المللی) مانع بتراشد.

    ـ {...قاضی جفری رابرتسون یکی از پنج حقوقدان منتخب در سیستم قضایی داخلی سازمان ملل متحد که ریاست دادگاه ویژه سیرالئون را نیز به عهده داشت به عنوان یک حقوقدان و قاضی مستقل گزارش قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ را با بودجه و تلاش‌های بنیاد برومند تهیه کرد که من و منیره برادران از همکاران او بودیم. گزارش بنیاد برومند به خاطر حضور پررنگ و یگانه‌ی جفری رابرتسون گزارش «دولتی» تلقی نمی‌شود بلکه به منزله‌ی اعتبار آن است. وی هنگام تهیه و انتشار گزارش پست حقوقی خود در سازمان ملل را هم داشت}. در این مورد هم آقای مصداقی ـ‌برخلاف آن‌چه سائق و نیروی محرکه‌ی «تریبونال راسل» در مورد جنایات جنگی آمریکا در ویتنام بود‌ـ «حقیقت» را در آن‌چه رایج است (و نه حرکت در خلاف روند موجود) می‌جوید و {اعتبار} را برآمده از {سیستم قضایی داخلی سازمان ملل متحد} که در واقع همان سازمان دول متحد است، می‌داند.

    نتیجه این‌که آقای مصداقی و نیز «ایران تریبونال» {اعتبار} خود را نه در کنش و واکنش‌های مبارزاتی، حقیقی، ریشه‌دار و جاری بین مردمِ زیرستم و استثمارِ جمهوری اسلامی، که اساساً از نهادهای بین‌الدوَلی‌ای می‌گیرند که مهم‌ترین وظیفه‌ی آن‌ها چانه‌زنی در مورد بازتقسیم بازارها و منابع جهانی و هم‌چنین ماست‌مالی جنایات دولت‌های مسلط برجهان است. همین نهادهای به‌اصطلاح بین‌المللی (و در واقع، بین‌الدوَلی) بودند که بیش از 30 سال در مورد جنایات جمهوری اسلامی سکوت کردند و حالا که به‌هنگام بازتقسیم منابع و بازارهای جهانی به‌این نتیجه رسیده‌اند که دولت جمهوری اسلامی باید جای خودرا به‌دولتی کم‌تر اسلامی (مثل دولت ترکیه) بدهد، با چشم بستن به‌روی جنایت‌های بسیار [و ازجمله نادیده گرفتن دستمزد و حقوق ناچیز توده‌ی بسیار وسیعی از همین مردم که علاوه‌بر دنائت‌پیشگی دولت جمهوری اسلامی و صاحبان سرمایه در ایران، به‌واسطه‌ی فشار ناشی از انواع تحریم اقتصادی ـ‌نیز‌ـ روندی روبه‌هیچ را طی می‌کند]، روی جنبه‌ی فرمالیته (و نه حقیقیِ) جنایاتی انگشت می‌گذارند که از قِبَلِ 30 سال سکوت در مورد آنْ سودهای بسیارکلانی را به‌جیب شرکت‌های چندملیتی (اعم از غربی یا شرقی) سرریز کرده‌اند.

    شاید آقای مصداقی (و پاره‌ای از افرادی ‌که نگاهی هم‌سوبا او به‌جهان دارند)، به‌بعضی از نتیجه‌گیری‌های من، که در واقع بسط همان احکام خودِ آقای مصداقی است،‌ اعتراض کنند؛ اما نمی‌توانند به‌این اعتراض کنند که آرزوی‌شان کشاندن پرونده‌ی جمهوری اسلامی به‌نهادهای بین‌المللی رسمی و زیر چرخ‌دنده‌ی حقوقی‌ـ‌سیاسی‌ای است که امروزه روز جوامع مختلف را ازطریق دخالت «بشر دوستانه» و ایجاد منطقه‌ی «پرواز ممنوع» له می‌کنند تا از تفاله‌ی باقی‌مانده از آن بیش‌تر سود ببرند: {البته ای‌کاش می‌شد در دادگاه کیفری بین‌المللی نقض حقوق بشر در ایران را پی‌گیری می‌کردیم}. یک نگاه ساده به‌دادگاه کیفری بین‌المللی نقض حقوق بشر به‌طورکلی نشان می‌دهد که نتیجه‌ی «تحقق» چنین آرزویی چیست: درهم کوبیدن اقتصادی و سیاسی و نظامی دولت جمهوری اسلامی براساس درهم کوبیدن جامعه‌ی مدنی، درهم کوبیدن زیرساخت‌های عمومی و اقتصادی، و دریک کلام: درهم کوبیدن همه‌ی آن امکاناتی که سازمان‌یابی طبقاتی و سوسیالیستی مردم کارگر و زحمت‌کش را ممکن می‌گرداند. این بلایی است‌که برسر اغلب آن جوامعی آمده که پرونده‌شان به‌نحوی به‌دادگاه کیفری و بین‌المللی نقض حقوق بشر رسیده است!؟

    بنابراین، در پاسخ به‌سؤال آقای مصداقی که می‌پرسد: {فکر می‌کنید حقوقدان بزرگ و با تجربه‌ و مستقلی مثل جان کوپر نمی‌فهمد چه کار می‌کند که آبروی چندین و چند ساله‌ و اعتبار حرفه‌ای‌اش به سادگی توسط ما از بین نرود}؛ باید پاسخ داد که آقای مصداقی هم شما می‌دانید چه می‌کنید و هم جناب جان کوپر! همه‌ی این بازی چیزی بیش از سوءِ استفاده از زخم‌هایی نیست که از جنایت‌کاری‌های جمهوری اسلامی برتن و جان مردم تحت ستم و استثمار ایران به‌جای مانده و روز به‌روز عمیق‌تر و گسترده‌تر هم می‌شود. براساس کدام واقعیت مادی، قابل تحقیق، علمی و غیرشعبده‌بازانهْ دولت‌های آمریکا، فرانسه، انگلیس و دیگر دولت‌های سرمایه‌داری باید دل‌شان برای زخم‌های به‌‌جامانده و عمیق‌تر شونده‌ی جان و روح مردم زیر ستم و استثمار ایران در 24 سال گذشته پیش بسوزد؟ به‌قول قدیمی‌تر‌ها: «کَل اگر طبیب بودی، سرِ خود دوا بِکَردی»! اگر دولت آمریکا بشر دوست شده است، در اولین قدم باید فکری به‌حال آن هفتاد میلیون انسان شریفی بکند که به‌واسطه‌ی حاکمیت جنایت‌کارانه‌ی سرمایه‌داری آمریکایی به‌سرعت فزاینده‌ای درحال تبدیل شدن به‌زباله‌خوارند[اینجا]!؟

    سرانجام این‌که ادعای ضمنی آقای مصداقی که جرآت بیان صریح آن را ندارد، این است‌که اگر اعتبار «تریبونال راسل» در افشا و محکومیت جنایات نظامی آمریکا در ویتنام به‌لحاظ اعضا و بانیان آن به‌افرادی هم‌سنگ راسل و سارتر برمی‌گشت، اعتبار «ایران تریبونال» هم به‌افرادی چون او و پیام اخوان برمی‌گردد. شاید این ادعا در نخستین نگاه خنده‌آور به‌نظر برسد و آدم را به‌یاد جمله‌ی معروف مارکس در «هیجدهم برومر....» در مورد وقوع کاریکاتوریکِ وقایع برای بار دوم بیندازد؛ اما بازهم به‌قول قدیمی‌ترها: «خلایق هرچه لایق»!؟ بنابراین، بدون این‌که در مورد پیام اخوان حرفی بزنم [چراکه او به‌اندازه‌ی کافی برای آدم‌های حقیقت‌جو شناخته شده است]، به‌‌همین بسنده می‌کنم که بگویم: حقیقتاً هرکس به‌اندازه‌ی جنم خود آبشخور دارد؛ راسل و سارتر به‌اندازه‌ی «تریبونال راسل»، و ایرج مصداقی و پیام اخوان به‌اندازه‌ی «ایران تریبونال». در این‌جا فقط یک نقطه‌ی مشترک وجود دارد: کلمه‌ی «تریبونال»!

    ب) منهای لفاظی‌ها و شعبده‌بازی‌های به‌اصطلاح حقوقی، واقعیت این است‌که تهاجم نظامی آمریکا به‌ویتنام و محکومیت اقدامات جنایت‌کارانه‌ی آن دولت در هندوچین حتی قبل از تشکیل «تریبونال راسل» به‌طور خود به‌خود و به‌عنوان یک کنش انترناسیونالیستی، آگاهانه، از پایین و حقیقتاً مردمی امری جهانی و در عین‌حال جاری و زنده بود. این درصورتی است‌که «ایران تریبونال» روی آن جنایاتی در حاکمیت جمهوری اسلامی انگشت می‌گذارد که در حال حاضر بالعینه فعلیت ندارند و به ‌24 سال پیش برمی‌گردند. به‌هرروی، نکته‌ی اصلی این است ‌که بین‌المللی شدن جنایات دولت آمریکا در ویتنام و محکومیت آن امری نبود که از تشکیل «تریبونال راسل» نشأت گرفته باشد. واقعیت، در این رابطه عکس قضیه است. برای اثبات این امر فقط یک فاکت کافی است: مراجعه به‌کتاب «جنایات جنگ در ویتنام» نوشته‌ی برتراند راسل است که تقریباً هم‌زمان با «تریبونال راسل» انتشار یافت.

    راسل در همان اولین فصل کتاب که «مطبوعات و ویتنام» نام دارد و پس از یک پیش‌گفتار طولانی در مورد تاریخ مردم هندوچین و ویتنام آمده است، با سوتیترِ «مارس تا ژوئیه 1963» می‌نویسد: «نقش مطبوعات غرب در جنگ ویتنام و اهمیت آن، اکنون دیگر بقدر کافی شناخته شده است. این بوسیلۀ مطبوعات غربی بود که من برای نخستین بار، اولین تصورات خودرا از دخالت ایالات متحده در جنگ و هم‌چنین پس از آن، از ماهیت ضدبشری آن بدست آوردم». او سپس به‌مقاله‌ای در اکتبر 1962 در نشریه نیویورک تایمز اشاره می‌کند و بحث خودرا ادامه می‌دهد.

    بنابراین، «تریبونال راسل» در شرایطی تشکیل گردید و توسط دولت آمریکا (نه مردم مخالف با جنگ) نیز به‌طور کامل ایگنور شد که اخبار جنایات جنگی آمریکا در هندوچین و خصوصاً در ویتنام به‌طور وسیع و به‌گونه‌ای منتشر شده بود که نادیده گرفتن یا سکوت در مورد آن برای روشن‌فکری مانند راسل که خودرا لیبرال، سوسیالیست و پاسیفیست می‌نامید، غیرممکن بود. این درصورتی است‌که مطبوعات و رسانه‌های امروزِ جهان تا قبل از جنبش پساانتخاباتی، پروغربی و ضدکمونیستی سبز حرفی در مورد جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها نمی‌زنند و بیش از هرچیز روی مسئله‌ی هسته‌ای ایران تمرکز داشتند که موضوع آن قدرت‌نمایی کشورهای غربی در مقابل جمهوری اسلامی و بالعکس است. بدین‌ترتیب، می‌توان نتیجه گرفت که انگیزه‌ها و نیروی‌ محرکه‌ی «تریبونال راسل» در مورد جنایات جنگی آمریکا در ویتنام در زمان خویش جریانی موجود، مردمی، حقیقی و از پایین بود؛ درحالی‌که انگیزه‌ها و نیروی محرکه‌ی «ایران تریبونال» از بالا و صرفاً اعتباری است‌که در حال حاضر نیز موجودیت بالعینه ندارد. بنابراین، «تریبونال راسل» با «ایران تریبونال» منهای اشتراک در استفاده از کلمه‌ی «تریبونال» هیچ وجه مشترک دیگری ندارند؛ مقایسه‌ی این دو باهم مقایسه‌ای ذهنی، غیرواقعی و دروغین است؛ و نمی‌توان اعتبار و ماهیت بورژوایی و به‌طور غیرمستقیم دولتیِ «ایران تریبونال» را در پرده‌ی اعتبار حقیقی‌ـ‌مبارزاتی «تریبونال راسل» پنهان کرد.

    ت) گرچه در قسمت اول این نوشته با استفاده از عنوان «روح زمانه» درباره‌ی شبکه‌ی تبادلات، ارزش‌ها و مدل‌های رایج در جهانِ دهه‌‌های 60 و 70 میلادی قرن بیستم (که مُهر هژمونیِ مبارزاتی‌ـ‌انسانی و سوسیالیستی و چپ را برپیشانی داشت، و «تریبونال راسل» نیز براساس همین هژمونی شکل گرفت) تا اندازه‌ای توضیح دادم؛ اما در این‌جا لازم است‌که یک‌بار دیگر به‌‌جنبه‌ی هژمونیکِ دیدگاه‌های سوسیالیستی و چپ در آن سال‌ها تأکید کنم. به‌نظر من نقلِ اولین پاراگراف از مقدمه‌ی مترجمِ فارسیِ کتاب «جنایات جنگ در ویتنام» که در آذرماه سال 1347 منتشر گردید، گویای آن چیزی که می‌خواهم یک‌بار دیگر برآن تأکید کنم: «نفرت از نبرد ویتنام سراسر بشریت کنونی را فراگرفته است، از آمریکا تا اروپا و از آسیا تا آفریقا همه‌جا از اشراف تا رنجبران برعلیه اینهمه جنایاتی که در عصر ما صورت می‌پذیرد اعتراض می‌کنند. چنین به‌نظر می‌رسد که ماهیت پیشرو آدمی یکبار دیگر فراز مناسبات طبقاتی را درمی‌نوردد و انسانی که شایستگی درپیش گرفته است علی‌رغم همۀ گذشتۀ دیرپای خویش برعلیه شکل مناسبات کنونی بین‌المللی فریاد برگرفته است....».

    خودِ برتراند راسل در فصل 12 کتاب مذکور، آن‌جاکه در باره موضوع دادگاه و افراد شرکت‌کننده در آن گفتگو می‌کند، می‌نویسد: «فکر تشکیل دادگاه از همان آغاز بنحو قابل توجهی مورد پشتیبانی همۀ مردم، خصوصاً بسیاری از مردم ایالات متحده قرار گرفت. بزودی دربریتانیا، فرانسه، کشورهای اسکاندیناوی، آمریکا و ژاپن کمیته‌های حمایت از این فکر تشکیل گردید. مردم سراسر جهان پشتیبانی خود را بوسیلۀ برپاساختن میتینگهای عمومی، تهیه طومارهای بین‌المللیِ امضا، فرستادن اسناد و مدارک مختلف ـ‌از جمله عکس‌های بسیار زنده‌ـ، انتشار مقالات ادبی و ارسال مقادیر معتنابهی پول برای هزینه‌های مختلف دادگاه، اعلام داشتند.

    «معهذا باید اظهار گردد که نه جدی بودن و نه معتبر بودن رسمیت این دادگاه این خصوصیت را که بتواند اشخاصی نظیر پرزیدنت جانسون، دین راسک، روبرت مک‌نامارا، هنری کابوت‌لاج، ژنرال وست‌مورلند، و سایر همداستانان جنایت‌پیشۀ آنان را به‌محاکمه بکشاند، نخواهد داشت. اینان می‌باید در دادگاهی مؤثرتر و با اتهاماتی بسیار وسیعتر از اتهامات تنهای این جنگ، توسط قدرتی که بتواند اعمال‌کنندۀ نیروی نه یک کشور، بلکه سراسر بشریت باشد، محاکمه گردند...».

    بدین‌ترتیب، می‌توان به‌درستی چنین نتیجه گرفت که مفهومِ «بین‌المللی» در زمان «تریبونال راسل» عمدتاً و نزد توده‌های وسیع مردم ـ‌برخلاف معنای کنونی‌اش‌ـ مبارزه با مناسبات و روابط بین دولت‌ها بود و حال و هوای سوسیالیستی و انترناسیونالیستی داشت. این چیزی است‌که امروزه به‌عکس خود تبدیل شده است. بنابراین، مسئله‌ی اساسی این است‌‌که در شرایط کنونی تشکیل هردادگاه یا تریبونالی براساس مناسبات بین‌المللی (و در واقع: بین‌الدوَلی) نهایتاً به‌بازی در بساط آن نیروهایی تمام می‌شود که شبکه‌ی تبادلات و ارزش‌های مسلط برجهان کنونی را تحتِ تأثیر تعیین‌کننده‌ی خویش دارند و شمشیر خود را برعلیه همه‌ی مردم جهان از نیام برکشیده‌اند و شلاق ریاضت اقتصادی و حذف خدمات اجتماعی را به‌صورت مردم «خود»شان هم می‌کوبند. حقیقت این است‌که دوران تشکیل دادگاه‌هایی همانند دادگاه راسل چنان به‌اتمام رسیده است که حتی خودِ راسل و دیگر هم‌کاران‌شان هم دیگر قادر به‌تشکیل دادگاهی با کارکردهای «تریبونال راسل» نیستند. آن‌چه در این شرایط ضروری است، تشکیل دادگاه‌هایی برعلیه کلیت نظام سرمایه‌داری (اعم از اسلامی و آمریکایی و سکولار و چینی و غیره) در میان توده‌های کارگر و زحمت‌کش است. فرار از این ضرورت، دوندگان را به‌بازی در بساط دیگران می‌کشاند.

    7ـ سلطه‌ی بت‌واره‌ی پول برفراز ارزیابی از «ایران تریبونال»!

    بخش قابل توجهی از مقالاتی که در مخالفت با «ایران تریبونال» نوشته شده، روی مقوله‌ی پول و این مسئله تمرکز یافته‌اند که اگر «ایران تریبونال» برای گذران مخارج خود از دولت‌های اروپایی‌ـ‌آمریکایی پول نگرفته باشد، عوامل اجرایی و مؤثر آن (مانند پیام اخوان) به‌نحوی از این دولت‌ها پول گرفته‌اند و به‌واسطه‌ی همین پول ـ‌هم‌ـ مطیع اجرای اوامر این دولت‌ها به‌حساب می‌آیند. آقای مصداقی هم در نوشته‌اش به‌نام «چشم‌ها را باید شست...» متقابلاً دست به‌یک دفاع تعرضی زده و ضمن رد دریافت پول از دولت‌ها و احزاب و مانند آن، متقابلاً مهتم‌کنندگان را به‌دریافت پول و امکانات از نهادهایی‌که به‌دولت‌ها وابسته‌اند، متهم کرده است.

    بدین‌ترتیب، چنین به‌نظر می‌رسد که در این جدل سیاسی و سرنگونی‌طلبانه، پول (در شکل کالایِ کالاها) همان نقشی را بازی می‌کند که در «بازار» بازی می‌کند و در شکل فتیشیستی و مقدس خویش نیز همان جایگاه محصورکننده‌ای را نزد نیروهای چپ و سوسیالیست دارد که در مناسبات، ارزش‌سنجی‌ها و اندیشه‌های بورژوایی داراست. اگر این‌طور باشد (که متأسفانه هست)، پس می‌توان چنین ابراز نظر کرد که همین نگاه پول‌محورانه به‌سیاستِ طبقاتی و انقلابی و سوسیالیستی است‌که در حضور گستره و متنوع‌ خود، زمینه‌ی شکل‌گیری نهادهایی همانند «ایران تریبونال» را فراهم می‌کند؛ و جدل‌هایی را پیش می‌کشد که عیناً همانند خرافات مذهبی نقش یک عامل تخدیرکننده را برای مردم کارگر و زحمت‌کش بازی می‌کنند.

    گرچه جامعه‌ی سرمایه‌داری در ابعاد مختلف زیر سلطه و فرمانروایی پول (به‌مثابه‌ی عام‌ترین شکل سرمایه) قرار دارد و تاآن‌جاکه جامعه هم‌چنان سرمایه‌داری است، گریزی هم از این سلطه نیست. معهذا هیچ‌گاه سلطه‌ی پول و گستره‌ی مناسبات پولی مطلق و غیرقابل منازع نبوده و نمی‌تواند باشد. چراکه دراین‌صورت، ضمن این‌که نظام سرمایه‌داری ابدی و جاودان خواهد بود؛ اما فاجعه‌بارتر از آن، تصویرِ نوعیت و وجودِ نوعی انسان است‌که با بحران‌های نابودکننده‌ در خطر اضمحلال ترسیم می‌شود. چرا؟ برای این‌که سلطه‌ی مطلق پول معنایی جز این ندارد که بدون وساطت پول (چه به‌مثابه‌ی معیار و ارزش‌سنج، چه کالایِ کالاها، و چه به‌عنوان عام‌ترین شکل سرمایه) هیچ‌گونه تبادلی صورت نمی‌گیرد و همه‌ی آن‌هایی که پول یا اعتبار پولی ندارند (برای مثال نوزادان و کودکان) از چرخه‌ی تبادلات اجتماعی خارج می‌شوند و وجود طبیعی خویش را نیز از دست می‌دهند! به‌هرحال، بررسی یک نهاد سیاسی از زاویه میزان و چگونگیِ کمک‌های مالیِ دریافتی‌اش، ضمن این‌که راه را برای انواع پنهان‌کاری‌ها و نیرنگ‌بازی‌ها بازتر می‌کند، درعین‌حال چنان شمایی از سلطه‌ی اجتماعی پول ترسیم می‌کند که خواسته یا ناخواسته بی‌نهایت و مطلق را به‌ذهن تحمیل می‌کند و تداوم همیشگی نظام سرمایه‌داری را القا می‌کند. این تصویر، حتی آن‌جاکه مورد تأکید هم قرار نمی‌گیرد، بازهم تصویری سنگین‌تر از واقعیت سرمایه و سرمایه‌داری است؛ و خواه و ناخواه به‌عنوان یک مکانیزم کندکننده مانعی در مقابل ضرورت سازمان‌یابی طبقاتی و انقلابی کارگران و زحمت‌کشان و مردم عمل می‌کند.

    روی‌کرد کارگری، مارکسیستی، انقلابی و انسانی به‌‌اشیاء و نیز نسبت‌های طبیعی و اجتماعی ـ‌مقدمتاً‌ـ از مختصات درونی و عمده‌ترین عوامل سازنده‌ی آن اشیاء و نسبت‌ها می‌آغازد و نگاه خودرا روی کارکرد‌های اجتماعی و طبعاً طبقاتی‌ آن‌ها متمرکز می‌کند. آن‌چه در این‌گونه بررسی‌ها و ارزش‌سنجی‌ها مهم‌ترین به‌حساب می‌آیند و تعیین‌کننده می‌باشند، نه بررسی براساس اخلاقیات و تقدس‌های ذهنی‌ـ‌اعتباری، که بررسی براساس مناسبات درونی‌ـ‌‌بیرونی و نیز چگونگی وقوع و جهت حرکت یک نسبت معین است‌که در جامعه‌ی سرمایه‌داری ـ‌اگر جهت‌گیری کارگری و  کمونیستی نداشته باشدـ ناگزیر مهر سرمایه را برپیشانی دارد.

    فرض کنیم که فعالین «ایران تریبونال» نه تنها از هیچ‌کسی (حتی از افراد حقیقی شناخته شده و داوطلب نیز) هیچ پولی دریافت نمی‌کردند و همه‌ی هزینه‌های این «دادگاه» را از جیب خودشان و با اضافه‌کاری و بریدن از خرج خورد و خوراکشان پرداخته بودند. دراین‌صورت مفروض، آیا محاکمه‌ی نمادین دستور دهندگان و عوامل اجرایی جنایتِ سال 67 می‌توانست روابط، مناسبات و دستگاه جنایت‌آفرین سرمایه را در ابعاد گوناگونش هدف بگیرد و در راستای سازمان‌یابی طبقاتی، انقلابی و سرنگون‌کننده‌ی کارگران و زحمت‌کشان تأثیرگذار باشد؟ طبیعی است‌که پاسخ به‌‌صدها سؤالِ از  دست منفی است و طرح مقوله‌ی دریافت پول در رابطه با «ایران تریبونال» ـ‌یا هرنهادِ سیاسی و طبقاتیِ دیگر‌ـ به‌افرادی مثل آقای مصداقی این فرصت را می‌دهد که ضمن ستایشِ دریافت پول از نهادهای دولتی و امپریالیستی، درعین‌حال به‌درست یا غلط مظلوم‌نمایی کنند و به‌واسطه‌ی همین مظلوم‌‌نمایی‌ها اسباب فریب و تخدیر توده‌های  کارگر و زحمت‌کش را فراهم نمایند.

    فرض کنیم‌که فعالین «ایران تریبونال» و ازجمله آقای مصداقی نه تنها هیچ پولی از هیچ منبعی دریافت نمی‌کردند و نه تنها تمامی هزینه‌های «ایران تریبونال» را هم از جیب خودشان می‌دادند، بلکه علاوه برهمه‌ی این‌هاْ مبلغی معادل چند برابر هزینه‌های این «دادگاه» نمادین، هزینه‌ی تبلیغ و ترویج آن می‌کردند و بابت این هزینه‌ها بدهکار هم می‌شدند که  باید چند سال اضافه‌کاری می‌کردند و زیر استانداردهای محیط خویش زندگی می‌کردند تا بدهکاری‌های ناشی از این هزینه‌ها را بپردازند. آیا دراین‌صورت، بین‌المللی کردن پرونده‌ی جنایات جمهوری اسلامی در زندان‌ها [بربستر شرایطی که بورژوازی غرب تغییر نقشه‌ی خاورمیانه و جهان را از طریق لیبی‌زیزاسیون کشورهایی‌که با این تغییرنقشه هم‌خوان نیستند، پیش می‌بَرد] امری هم‌سو با سازمان‌یابی طبقاتی و انقلابی و سرنگونی‌طلبانه‌ی مردم کارگر و زحمت‌کش در ایران و در دیگر سرزمین‌ها بود؟ جای تردید نیست که پاسخ این سؤال نیز منفی است.

    آیا عدم دریافت پول یا حتی برعکس، پرداخت پول از سوی «ایران تریبونال» به‌دیگران، این حق را برای این نهادِ سیاسیِ پنهان در لفاظی‌های حقوقی به‌وجود می‌آورد که با زبان دیپلماتیک و از طریق سخن‌گویان خویش (برای مثال از طریق آقای مصداقی در ‌سایت «شخصی»اش) به‌ستایش از تحریم‌های اقتصادی‌ای برخیزند که بیش از هرکس و هرنیرویی حرمت و جان مردم ساده‌ی کوچه و بازار را هدف گرفته است؟ پاسخ این به‌سؤال (منهای مناسبات پرولتری یا کمونیستی که معیار و ارزش‌سنج چیزها و موقعیت‌هایش در موارد بسیاری با پول متناقض واقع می‌شود)، حتی نزد آن بورژواها و نگاه‌های بورژوایی به‌جهان که نوکری سرمایه‌داری غرب را نپذیرفته‌اند، باز هم منفی است.

    همان‌طور که چیستی و چگونگی مناسبات کارگران با تولید اجتماعی و با دیگر آحاد و گروه‌های اجتماعی است‌که جایگاه طبقاتی آن‌ها را شکل می‌دهد و نه میزان پولی‌که به‌عنوان دستمزد دریافت می‌کنند، به‌همان‌گونه نیز چیستی و چگونگیِ مناسباتِ نهادهای سیاسی (برای مثال، همین «تریبونال ایران») با طبقات عمده‌ی کارگر و سرمایه‌دار از طریق نهادها و ارگان‌ها برآمده از این دو طبقه است‌که تعیین‌کننده‌ی ماهیت سیاسی و طبقاتی آن‌هاست و زمینه‌ی حرکت تاریخی‌ یا ضدتاریخی‌شان را نیز فراهم می‌کند. بسیاری از خرده‌بورژواها که با ایمانی راسخ و باوری بسیار سخت و محافظه‌کارانه نظام سرمایه‌داری را مقدس می‌پندارند، علی‌رغم مناسبات‌ خرده‌بورژوایی‌شان با تولید اجتماعی، ‌اما به‌لحاظ درآمدِ پولی از کارگران متخصص‌که معمولاً پیش‌روترین گروه‌بندی طبقه‌ی کارگر را تشکیل می‌دهند، در وضعیت پایین‌تری قرار دارند و در یک کلام پول کم‌تری نسبت به‌آن‌ها از جامعه‌ی سرمایه‌داری دریافت می‌کنند.

    از همه‌ی این‌ها مهم‌تر: مسئله‌ی اختیار و اراده‌مندی انسان است‌که در سلطه‌ی معیارها و ارزش‌سنجی‌های پول‌محورانه در امر سیاستِ طبقاتیْ به‌جبری پیش‌بودی و الهی تعبیر می‌شود. چراکه اراده‌ی انسانی [که برخاسته از شناخت اشیاء، نسبت‌ها و پدیده‌های طبیعی و اجتماعی نیز هست]، به‌افراد و گروه‌های اجتماعی این فرصت، امکان و اختیار را می‌دهد که بتوانند در محدوده‌ی امکانات موجود و به‌واسطه‌ی مواضعی‌ای که در یک مختصات معین اتخاد می‌کنند، گام‌هایی فراتر یا فروتر از مناسبات تولیدی و اجتماعیِ محدودکننده‌ی خویش و وضعیت موجود بردارند، و به‌موقعیت اجتماعی و سیاسی متفاوتی دست یابند که زمینه‌ی گام‌های دیگری را (به‌پیش یا به‌عقب) فراهم ‌می‌کند.

    براین اساس، گرچه احتمال آن بسیار ناچیز است و امکان وقوع مداوم آن غیرممکن، اما هیچ بعید نیست‌که یک نهاد معینِ طبقاتی و انقلابی با توجه به‌کلیه شرایط حاضر، ضمن این‌که به‌این نتیجه می‌رسد و تصمیم می‌گیرد که برای یکی از گام‌های طراحی شده‌ی خودش، مثلاً باید از فلان نهاد دولتی یا وابسته به‌دولت پول بگیرد، درعین‌حال دارای این توانایی نیز باشد که بتواند منبع پرداخت‌کننده‌ی پول را قانع کند که پرداخت پول به‌نفع اوست! هم‌چنان‌که بسیاری از زندانی‌های سیاسی با بازی در نقشی به‌جز آن‌چه حقیقتاً هستند، پلیس را فریب می‌دهند و پس از آزادی برای ادامه‌ی عملیات انقلابی به‌رفقای خود می‌پیوندند؛ به‌همان شیوه نیز این امکان (گرچه به‌طور بسیار محدود) وجود دارد که یک نهاد انقلابی ضمن دریافت پول از یک نهاد بورژوایی، درعین‌حال ذره‌ای هم از استقلال عمل و اندیشه‌ی خود عقب ننشیند. نمونه‌ی بسیار برجسته‌ی آن گذر لنین و همرانانش از جبهه‌های تحت کنترل آلمان با قطار مهر و موم شده‌ی آلمانی‌هاست. عکس این قضیه هم صادق است. همواره و حتی محتمل‌الوقوع‌تر از موردی که پیش از این مثال زدیم، این امکان وجود دارد که یک نهاد یا ارگان سیاسی علی‌رغم دریافت کمک مالی از اعضا و هوادارانش (و نه از دولت یا نهادهای دولتی) در جهتی حرکت کند که عمدتاً به‌نفع بورژوزی و به‌زیان مردم کارگر و زحمت‌کش باشد. نمونه‌ی آن بسیاری از سندیکاهای آمریکایی و غیرآمریکایی است‌که علی‌رغم نداشتن منبع مالی دیگری جز آن‌چه به‌عنوان حق عضویت از اعضا دریافت می‌کنند؛ اما جهت حرکت‌شان هم در درازمدت و هم بعضاً در کوتاه‌مدت به‌زیان کارگران و اعضای آن‌هاست.

    شاید خانواده‌ی بعضی از بمب‌گذاران انتحاری از دولت‌هایی مثل عربستان، قطر و مانند آن پول یا هدایای دیگری دریافت کنند؛ اما بسیاری از آن‌ها جان و هستی‌شان را صادقانه در راه خدا و احتمالاً در راه رستگاری خلق خدا فدا می‌کنند تا در بهشت مابه‌ازای آن را به‌چندین و چند برابر دریافت کنند!؟ منهای جنبه‌ی ذهنی‌ـ‌توجیهی مسئله‌ی تبادلات بهشتی، اما حقیقت این است‌که بمب‌گذار انتحاری چیزی بسیار فراتر از پول (یعنی: جانش) را به‌داو حرکتی می‌گذارد که از بیخ و بن ارتجاعی و ضدبشری است.

    بنابراین، اگر یک نهاد طبقاتی و انقلابی از منابع غیرمردمی پول دریافت کند، به‌واسطه‌ی همین دریافت پول عملی ضدطبقاتی و ضدانقلابی انجام نداده است؛ هم‌چنان‌که آن نهادهایی که {حتی یک سنت [هم] از جایی به آن کمک} نشده است، به‌واسطه‌ی این عدم دریافت کمک مالیْ انقلابی و طبقاتی و {مردمی} به‌حساب نمی‌آیند. همان‌طور کمی بالاترهم  اشاره کردم، تنها راه بررسی و تحقیق در مورد نهادهایی که ادعای طبقاتی و انقلابی و {مردمی} دارند، مقدمتاً بررسی عمل‌کرد سیاسی و اجتماعی آن‌ها و سپس مراجعه به‌مناسبات درونی‌ـ‌بیرونی‌شان در رابطه با دو طبقه‌ی سرمایه‌دار و کارگر است و بس.

    منهای این‌که سلطه‌ی معیارها و ارزیابی‌های پولی تمرکز توجه کارگران و زحمت‌کشان را در امر مبارزه‌ی طبقاتی از مناسبات شاکله‌ی نسبت‌های اجتماعی به‌سوی پدیده‌های برخاسته از این نسبت‌ها می‌کشاند و بررسی و تحقیق را از همان نخستین گام به‌فرعیات و به‌جنبه‌ی اقتصادگرایانه‌ی محض (که ناگزیر بورژوایی و نهایتاً سوسیال دمکراتیک است) می‌برد؛ اما مهم‌ترین زیان این‌چنین سلطه‌ای (یعنی: سلطه‌ی معیارها و ارزیابی‌های پولی در امر سیاست کارگری و انقلابی) این است‌که هربند و بستی را به‌صِرف این‌که هزینه‌هایش را «مردم» (یعنی: تعدادی داوطلب) پرداخته‌اند، و از دولت‌ها و احزاب و نهادهای وابسته به‌دولت‌ها پولی دریافت نشده است، می‌توان انقلابی و مثبت جا زد. اگر به‌نوشته‌ی آقای مصداقی نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که او نه تنها روی جنبه‌ی «مردمی» تشکلی که سخن‌گوی آن است، تأکید می‌کند، بلکه ـ‌گرچه نه آشکارا، اما به‌هرصورت‌ـ «تریبونال ایران» را به‌گونه‌ای «مردمی»تر از «تریبونال راسل» هم می‌داند. چرا؟ برای این‌که احتمالاً بخشی هزینه‌های «تریبونال راسل» را فرضاً دولت‌های سوئد و دانمارک ـ‌زیر فشار متشکل توده‌های مردم‌ـ پرداخته‌اند و آقای مصداقی ادعا می‌کند که: {برخلاف همه‌ی‌ دادگاه‌های راسل که در سراسر دنیا تشکیل شده‌اند، این اولین دادگاه از نوع راسل است که بودجه و امکانات و تدارکات‌اش توسط خود قربانیان تهیه شده و تاکنون حتی یک سنت از جایی به آن کمک نشده است}. او هم‌چنین مدعی است‌که {کلیه شهود دادگاه با بودجه‌ی شخصی در دادگاه شرکت کرده و هزینه‌‌های سفر، اقامت و خوارک‌شان را شخصاً پرداخت کردند}. بنابراین، اولاً‌ـ «تریبونال ایران» از نوع دادگاه راسل است؛ و دوماًـ از دادگاه راسل هم «مردمی‌»تر است. چرا؟ برای این‌که هزینه‌هایش را خودش پرداخته و {حتی یک سنت از جایی به آن کمک نشده است}. بدین‌ترتیب، فضای عمومی و چپِ جامعه‌ی جهانی آن روزگار، شبکه‌ی وسیع ارتباطات و مناسبات توده‌ای که به‌داداگاه راسل جان بخشید، مناسبات درونی‌ـ‌بیرونی آن که نگاه رادیکال و انترناسیونالیستی به‌فعالین آن می‌بخشید، در مقابل مبلغی پول که آقای مصداقی ادعا می‌کند از جیب خودشان پرداخته‌اند، غیب می‌شود به‌زیر کلاه سیلندری جان کوپر گم می‌شود که می‌گوید{«در حقیقت، این پروژه محصول زحمات خانواده های جان سپردگان و جان بدر بردگان از این کشتارها است. آنها، بدون هیچ گونه حمایت یا کمک دولتی و یا دریافت کمک مالی از دولت‌ها و سایر مؤسسات وابسته به آن‌ها، این پروژه‌ی تاریخی را سازمان‌دهی کرده‌اند.»}.

    حال در مقابل همه‌ی این شامورتی‌بازی‌ها یک‌بار دیگر سخنان برتراند راسل را به‌نقل از کتاب «جنایات جنگ در ویتنام» با هم بخوانیم:

    «فکر تشکیل دادگاه از همان آغاز بنحو قابل توجهی مورد پشتیبانی همۀ مردم، خصوصاً بسیاری از مردم ایالات متحده قرار گرفت. بزودی دربریتانیا، فرانسه، کشورهای اسکاندیناوی، آمریکا و ژاپن کمیته‌های حمایت از این فکر تشکیل گردید. مردم سراسر جهان پشتیبانی خود را بوسیلۀ برپاساختن میتینگهای عمومی، تهیه طومارهای بین‌المللیِ امضا، فرستادن اسناد و مدارک مختلف ـ‌از جمله عکس‌های بسیار زنده‌ـ، انتشار مقالات ادبی و ارسال مقادیر معتنابهی پول برای هزینه‌های مختلف دادگاه، اعلام داشتند.

    «معهذا باید اظهار گردد که نه جدی بودن و نه معتبر بودن رسمیت این دادگاه این خصوصیت را که بتواند اشخاصی نظیر پرزیدنت جانسون، دین راسک، روبرت مک‌نامارا، هنری کابوت‌لاج، ژنرال وست‌مورلند، و سایر همداستانان جنایت‌پیشۀ آنان را به‌محاکمهبکشاند، نخواهد داشت. اینان می‌باید در دادگاهی مؤثرتر و با اتهاماتی بسیار وسیعتر از اتهامات تنهای این جنگ، توسط قدرتی که بتواند اعمال‌کنندۀ نیروی نه یک کشور، بلکه سراسر بشریت باشد، محاکمه گردند...».

    نکته‌ی دیگری که در نوشته‌ی آقای مصداقی تأمل برانگیز است؛ تأکید مکرر او براین است‌که همه‌ی عالم و آدم از دولت‌ها و نهادهای وابسته به‌دولت‌ها پول گرفته‌اند؛ اما «ایران تریبونال» نگرفته‌ است!؟ این همه تأکید برای چیست؟ آیا این تأکیدها زمینه‌ی دریافت کمک مالی و غیره را برای زمانی‌که دخالت‌ها همانند «ارتش آزاد سوریه» نظامی می‌شود، زمینه‌سازی نمی‌کند؟ به‌منظور پرهیز از طولانی‌تر شدن این نوشته در این مورد بحثی نمی‌کنم؛ و پاسخ سؤالم را به‌عهده‌ی خواننده‌ی احتمالی این نوشته می‌گذارم.

    8ـ آیا هرتخالف و تقابلی با جمهوری اسلامی الزاماً مترقی یا انقلابی است!

    همان‌طورکه فقط براساس دریافت یا عدم دریافت کمک مالی از نهادهای به‌اصطلاح غیرمردمی و دولت‌ها نمی‌توان به‌موقعیت ترقی‌خواهانه، انقلابی یا ارتجاعی یک نهاد سیاسیِ مدعی ترقی‌خواهی و طرفداری از مردم پی‌برد؛ به‌همان‌گونه ـ‌نیز‌ـ فقط براساس تخالف و تقابل با یک دولت بورژوایی، ارتجاعی و سرکوب‌گر (همانند دولت جمهوری اسلامی) نمی‌توان به‌موقعیت ترقی‌خواهانه، انقلابی یا ارتجاعی یک نهاد سیاسیِ مدعی ترقی‌خواهی و طرفداری از مردم پی‌برد. دولت‌مردان و دولت‌زنان آمریکایی خیلی دل‌شان برای برقراری دموکراسی در عراق و آزادسازی این مردم از شر دیکتاتور خون‌‌ریزی مانند صدام می‌سوخت و برای یاری رساندن به‌مردم زجرکشیده‌ی عراق سرازپا نمی‌شناختند. اما حاصل این‌همه «دلسوزی» و این‌همه شوق در «یاری رساندن» به‌غیر از تخریب کامل همه‌ی زیرساخت‌های لازم برای زندگی امروز و تلاشیِ همه‌ی ارتباطات و امکانات مدنی‌ـ‌طبقاتی‌ـ‌انقلابی، بیش از 500 هزار کودک ناقص‌العضو و عقب‌افتاده‌ی جسمی و ذهنی نیز بود[این‌جا].

    این‌چنین تخالفات و تقابل‌ها ضمن این‌که ضربه زدن و نهایتاً سرنگونی «قدرت حاکم» بریک جامعه‌ی معین را مد نظر دارند؛ اما به‌دلیل عدم ارتباط، پیوند و هم‌سویی با آن نیروها و آن مردمی که «قدرت حاکم» برگرده‌ی آن‌ها سوار است و از قِبَل آن‌ها ادامه‌ی حیات می‌دهد، به‌جای حمله‌‌ی مستقیم به«‌‌قدرت حاکم»، هدفِ ساده‌تر و کم هزینه‌تری را پیش می‌گیرند: ازبین بردن امکانات، تأسیسات و زیرساخت‌هایی که هم عامل بقای خودِ آن مردم به‌مثابه‌ی ‌استثمارشونده فرارفت‌های تاریخی را برای‌شان فراهم می‌سازد، و هم برای «قدرت حاکم» این امکان را فراهم می‌کند که به‌عنوان استثمارکننده به‌حیات خویش ادامه دهد.

    هم‌چنان‌که در رابطه با منابع مالی گروه‌ها و جریانات سیاسی گفتم، در مورد تخالف و تقابل جریانات سیاسی با دولت جمهوری اسلامی (یا هردولتِ بورژوایی و طبعاً مرتجع و سرکوب‌‌گرِ دیگری) نیز باید گفت که روی‌کرد طبقاتی، کارگری، مارکسیستی، انقلابی و انسانی به‌‌اشیاء و نیز به‌نسبت‌های طبیعی و اجتماعی ـ‌مقدمتاً‌ـ از مختصات درونی و عمده‌ترین عوامل سازنده‌ی آن شیء و نسبت می‌آغازد و نگاه خودرا روی کارکرد‌های اجتماعی و طبعاً طبقاتی آن متمرکز می‌کند. آن‌چه در این‌گونه بررسی‌ها و ارز‌یابی‌ها مهم‌ترین به‌حساب می‌آیند و تعیین‌کننده‌اند، نه تخالف و ستیزِ محض و نهایتاً قهرمان‌گرایانه و شهادت‌طلبانه با یک دولت مفروض (مثلاً جمهوری اسلامی)، که تأثیر فوری و درازمدتِ عمل‌کردهای ناشی از این ستیز و تقابل برسازوکارهای مبارزاتی و سازمان‌یابی طبقاتی و سوسیالیستی توده‌های کارگر و زحمت‌کش در راستای سرنگونی کمونیستی و انقلابی آن نظام و دولت مفروض (مثلاً جمهوری اسلامی) است‌.

    گرچه سازمان‌یابی طبقاتی و سوسیالیستی مردم کارگر و زحمت‌کش مستلزم مبارزه با احکام کلیشه‌ای و خرافی بسیاری است که همانند باقی‌مانده‌های عهد عتیق، جهانِ زنده و جاری را عذاب می‌دهند و مانع انکشاف آن می‌شوند؛ اما مقدم برهمه‌ی این‌گونه کلیشه‌ها و خرافات باید با این حکم و نیز دیگر احکامِ منتج از آن مبارزه کرد که آشکارا یا به‌طور ضمنی براین است که «شهید قلب تاریخ است». تاوان در راهی‌که سعادت نوع انسان و منافع آن مردمی را در نظر داشته باشد که سربارِ کار دیگران نیستند، اگر با داده‌های حاصل از مبارزه‌ی طبقاتی در تناقض نباشد و گروه‌هایی از خودِ این مردم هم بازی‌گران آن باشند، ارزشمند و قابل احترام و قدردانی است. اما کسی‌که ‌خود را در کوچه و بازار منفجر می‌کند تا با مرگ خود، مردم عادی را بکشد و به‌واسطه‌ی این کشتار ـ‌مثلاً‌ـ به‌فلان دولت یا بهمان دسته‌ی مخالف ضربه بزند، هم قربانی است و هم جنایت‌کار. این‌گونه تاوان‌ها به‌جای برانگیختن احترام، فقط ترحم برمی‌انگیزند و باعث تأسف می‌شوند. به‌هرروی، گرچه حقیقت را نهایتاً در گام‌های عملی و در سمت و سوی این گام‌ها می‌توان دریافت و درباره‌ی آن بحث و جدل کرد؛ اما هیچ گامی قابل توصیف به‌صفت عملی نیست، مگر این‌که پروسه‌ای از بحث، تحقیق و استدلال را پشتِ سر گذاشته باشد. بنابراین، حقیقت را ـ‌مقدمتاً‌ـ به‌واسطه‌ی استدلال، مشاهده و آزمون می‌توان دریافت و نسبت به‌آن واکنش داشت.

    حقیقت این است‌که در یک دسته‌بندی تقلیل یافته، دو نوع تخالف و تقابل قابل تصور است. یکی، در مجموعه‌‌های دوگانه‌ی واحد که تقابل و تخالف در آن‌ها مطلق، غیرقابل تبدیل به‌هم، به‌مثابه‌ی تز و آنتی‌تز یکی مسلط بردیگری، و در وحدت نسبیْ مشروط به‌یکدیگراند؛ که همین نسبیتِ وحدت و سلطه‌ی غیرقابل تبدیلِ یکی به‌دیگریْ عنصر تکاملِ دینامیک مجموعه را می‌سازد که در پاره‌ای از مواقع با جهش نیز همراه است. در این نوع از تقابل و تخالفْ به‌‌واسطه‌ی وحدت نسبیِ طرفینِ رابطه که بقای آن‌ها را به‌یکدیگر مشروط می‌کند، علی‌رغم مبارزه‌ای اغلب آرام، گاهاً حاد و در مواردی بسیار شدید ـ‌اما‌ـ طرفین رابطه (مگر در مورد زایش عنصر نو از درون کلیت مجموعه‌ی کهنه) تا حذف یکدیگر پیش نمی‌روند. به‌عبارت دیگر، درست همانند تولد طفل از بطن مادر (به‌مثابه‌ی رَحِم)، تا زمانی‌که عنصری نوین و متکامل‌تر (به‌مثابه‌ی سنتز) در پروسه‌ی مبارزه‌ی ‌طرف تحت تسلط برعلیه طرف مسلط و به‌عنوان جمع رسایی‌ها و حذف نارسایی‌ طرفینِ رابطه و بربستر و در پیوند با طرفِ تحت تسلطْ شکل نگرفته باشد و به‌آن اندازه‌ای رشد نکرده باشد که دیگر نتواند در درون «مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد» به‌رشد و تکامل خود ادامه دهد، «مجموعه» ضمن زیگزاگ‌های ناشی از تکامل و بازگشت‌های گاه‌گاهی، به‌بقای خود ادامه می‌دهد، (و در واقع) هیچ‌یک از طرفین رابطه به‌نابودی و حذف طرف دیگر نمی‌رود. اما هنگامی‌که عنصر نوین به‌آن اندازه‌ای رشد کرده باشد که دیگر نتواند در درون «مجموعه»ی اصطلاحاً کهن به‌بقای خود ادامه دهد، جنبه‌ی «وحدتِ» رابطه زیر فشار افزایش‌یابنده‌ی جنبه‌ی «تضاد» ازبین می‌رود و برخلاف وضعیت معمول، دیگر امکانِ تداوم رابطه‌ بین عنصر مسلط و عنصر تحت تسلط (که در پیوند با عنصر نوین و سنتزی تحول کیفی پیدا کرده است) امکان‌پذیر نخواهد بود؛ و رابطه‌ی متضاد (یعنی: رابطه‌ی دوگانه‌ی واحد) به‌دو عنصر متناقض تبدیل می‌شود که وجودِ یکی ناقض وجودِ دیگری است. بدین‌ترتیب، مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد (مثلاً مجموعه‌ی برده‌ـ‌برده‌دار یا مجموعه‌ی ارباب‌ـ‌رعیت) در زایشی نوین (مثلاً زایش نظام سرمایه‌داری از درون جامعه‌ی فئودالی) ازهم می‌پاشد؛ و تضاد به‌تناقض تبدیل می‌شود که اساساً فاقد وحدت و طبعاً فاقد رشد دینامیک است.

    به‌هرروی، نوع دیگری از تخالف و تقابل، آن تخالف و تقابلی است‌که از اساس فاقد وحدت درونی و نتیجتاً فاقد رابطه‌ی «متضاد» است که عنصر نوین و متکامل‌تر را بربستر عنصر تحت تسلط می‌سازد. پوزیسیون این نوع از تخالف‌ها و تقابل‌ها نسبت به‌یکدیگر (به‌مثابه‌ی دو مجموعه‌ی متفاوت و ‌برخلاف رابطه‌ی دوگانه‌ی واحد‌ که دینامیک، عمدتاٌ درونی و تکامل‌یابنده است‌) مکانیکی، عمدتاً بیرونی و تخریب‌کننده است. همان‌طور که تقابل و تخالف در رابطه‌ی دوگانه‌ی واحد را که در آن وجود یکی مشروط به‌وجود دیگری است، اصطلاحاً «تضاد» می‌نامیم؛ پوزیسیون آن‌گونه از تخالف و تقابل را که در آن وجودِ یکی مشروط به‌عدم دیگری است، «تناقض» می‌نامیم.

    همان‌طور رابطه‌ی طبقه‌ی کارگر، زحمت‌‌کشان و آن توده‌هایی‌ از مردم که سربار کار و زندگی دیگران نیستند، در برابر سرمایه‌های میانه و درشت به‌علاوه‌ی دولت و کلیه‌ دستگاه‌ها و نهادهای دولتی یک «مجموعه‌ی دوگانه‌ی واحد» را می‌سازد؛ تخاصم‌جویی سرمایه‌داری غرب با جمهوری اسلامی یا تخاصم‌جویی جمهوری اسلامی با سرمایه‌داری غربْ یک پوزیسیون «متناقض» را به‌نمایش می‌گذارد.

    به‌هرروی، براساس داده‌های تجربی فراوان و مطابق روش تحقیق ماتریالیستی‌ـ‌دیالکتیکی اگر در جامعه‌ی ایران تکامل و پیش‌رفت در ابعاد گوناگون و طبعاً به‌نفع توده‌های مردم ممکن باشد (که هست)، این پیش‌رفت و تکامل فقط و فقط از بستر مبارزه‌ی توده‌های مردم (اعم از کارگر و زحمت‌کش و نیز نیروهای مترقی و انقلابی) با نظام سرمایه‌داری به‌مثابه یک کلیت ایرانی‌ـ‌جهانی و با دولت جمهوری اسلامی است که می‌تواند تحقق یابد. به‌بیان دیگر،  هرگونه تخالف و تقابل بیرونی و متناقض با دولت جمهوری اسلامی (ازجمله تحریم اقتصادی و حمله‌ی نظامی) عمل‌کردی مکانیکی و تخریب‌کننده برمبارزه‌جویی توده‌های مردم برعلیه این نظام خواهد داشت؛ و امکانات آن پیش‌رفت و تکاملی که از این جامعه می‌توان انتظار داشت را ازبین می‌برد. این قانونمندی عام تنها در صورتی چهره عوض می‌کند که عامل مکانیکی و بیرونی به‌جای دولت‌ها از توده‌های مردم و تشکل‌های توده‌ای متشکل دریک انترناسیونالیسم انقلابی برخاسته باشد. دراین‌صورت مفروض، تأثیر عامل بیرونی تسریع‌کننده‌ی دینامیزم درونی خواهد بود.

    گرچه تاریخ وقوع تخالفات و تقابل‌های غیرمتضاد و مکانیکی و متناقض را در قالب انواع و اقسام محاصره‌های نظامی و غیرنظامی به‌فراوانی در سینه‌‌ی خویش ثبت کرده است؛ اما بدون مراجعه به‌تاریخ ـ‌همْ‌ـ نهادها، افراد و جریانات اپوزیسیون ایرانی (اعم از ترقی‌خواه و انقلابی و ارتجاعی) وقوع چنین تخالفات و تقابل‌هایی را از 13 سال پیش (یعنی: از «آزادسازی» مردم کوزوو تا «آزادی» افغانستان، عراق، لیبی و هم‌اینک سوریه) به‌عنوان یک نُرمِ اقتصادی‌ـ‌سیاسی‌ـ‌نظامی به‌کرات شاهد بوده‌اند. تفاوت تنها در این است‌که این‌بار بیم این می‌رود که قرعه را به‌نام مردم کارگر و زحمت‌کش ایران بیندازند و پروژه‌هایی همانند «ایران تریبونال» قطعه‌ای از پازل سیاسی آن باشد!؟

    به‌هرروی، محتمل و حتی ممکن است‌که بخش‌هایی از «اپوزیسیون» دست‌ِراستیِ بورژوایی یا خرده‌بورژوایی ایران در نقش مُهره‌های ریز و درشتِ این تخالف و تقابلی ظاهر شوند، که احتمال وقوع آن چندان هم ناچیز نیست.

    [این بخش‌های «اپوزسیون» عبارتند از: مجاهدین خلق که توان اطلاعاتی‌شان در مورد مسائل هسته‌ای رژیم جمهوری اسلامی از توان اطلاعاتی مجموع سازمان‌های اطلاعاتی همه‌ی کشورهای جهان بیش‌تر است(!)؛ گروه‌ چپ‌نمایی‌که چهره‌ی زشت سازمان مجاهیدین خلق را با ابزارآلات «مارکسیستی» بزک می‌کند؛ بخش‌هایی از سلطنت‌طلبان رنگارنگ (از ثابتی کثافت گرفته تا علیاحضرتِ «سه»‌کولار و بچه‌شاه و دیگر جانورانی از این دست)؛ دستجات سابقاً چپی ‌که خودرا به‌ملیت‌ها و خلق‌های ایران آویزان کرده‌اند و دالان‌های کاخ سفید را شبانه‌روز لیس می‌زنند؛ خرده‌گروه‌های باقی مانده از جنبش فدایی که دائم روی طبل توخالی سرنگونی‌طلبی فراطبقاتی می‌کوبند و سقوط رژیم را فال می‌‌‌گیرند و دنبال منابع بیش‌تر می‌گردند؛ بخش قابل توجهی از آن گروه‌ها و دستجاتی‌که زیر بیرق پُست‌مدرنیستی و شبه‌فاشیستی «کمونیسمِ کارگری»، مقوله‌ی کارگر‌ـ‌کارگری را به‌اسم رمزی تبدیل کرده‌اند که به‌بهانه‌ی آن سنگ بخشی از بورژوازی وطنی و غربی و نیز فرهنگ لذ‌ت‌طلبانه‌ی رایج در غرب را کون‌برهنه به‌سینه می‌زنند؛ و هم‌چنین دیگر خرده‌ریزهایی از این دست].

    همان‌طورکه هیچ شیء، نسبت و پدیده‌ای خلق‌الساعه شکل نمی‌گیرد و قبل از بروز قطعیِ هستیِ ویژه‌ی خویشْ روندی از تغییرات به‌هم پیوسته یا بعضاً دگردیسی‌های غریزی و پیش‌بودی را پشتِ سر می‌گذارد، سقوط به‌دام‌چاله‌ی تخالفات و تقابلات غیرطبقاتی‌ـ‌غیر‌دینامیک، مکانیکی، تخریب‌گرا و ناگزیر امپریالیستی ‌ـ‌نیز‌ـ بسته به‌پیشینه و پتانسیل هر شخص و گروهی روندی ویژه دارد که با پیدایش و اضمحلال پدیده‌های گوناگون همراه است. «تریبونال ایران» به‌مثابه‌ی کاریکاتورِ «تریبونال راسل» با نگاه و دفاع و توجیهات مجاهدینی، حمایت ضمنی این تشکل مافیایی و ضدکمونیستی و ضدکارگری، در پناه سیاه‌بازی‌های پوشیده‌ی سیاسی‌که زبان خدایی حقوق را برای «توضیح» و توجیه خود بر‌گزیده است، و هم‌چنین به‌واسطه‌ی فشار متحده‌کننده‌ی نامعلومی‌که درصورت موفقیت این دادگاه «مردمی» در موقع مقضی خودرا نشان خواهد داد؛ یکی از همان روندهای فریب‌ناکی است‌که به‌سوی دام‌چاله‌ی تخالفات و تقابلات غیرطبقاتی‌ـ‌غیر‌دینامیک، مکانیکی، تخریب‌گرا و ناگزیر امپریالیستی حرکت می‌کند.

    شاید افرادی‌که با حضور صادقانه‌ی خویش در «تریبونال ایران» قصد مبارزه با جمهوری اسلامی و نه هم‌سویی با سرمایه‌داری غرب را داشته‌اند، قضاوت من را بی‌رحمانه و به‌دور از انصاف برآورد کنند؛ اما با تأسف فراوان باید بگویم که ماهیتِ فاقدِ حقیقت «تریبونال ایران» چنین است. تنها چاره در مقابل این توطئه‌ی رژیم‌چنجی و ضد مردمی ـ‌مقدمتاً‌ـ محکوم کردن محاصره‌ی اقتصادی‌ای است‌که بسیاری از دولتیان را ثروتمندتر و توده‌ی بسیار وسیعی‌تری از مردم را به‌خاکِ سیاه گرسنگی و بی‌حرمتی انسانی نشانده است. اگر کلیت «تریبونال ایران» نمی‌خواهد یا بنا به‌ماهیت خویشْ نمی‌تواند چنین گامی بردارد، وظیفه‌ی انسانی و طبقاتی افراد و اعضای آن است‌که چه به‌عنوان شخص چه در شکل گروه‌های چند نفره، با هویت اعضای «تریبونال ایران» محاصره‌ی اقتصادی و جمله‌ی نظامی به‌ایران یا هرجای دیگری را محکوم کنند.

    در این لحظه، محکوم‌کردن محاصره‌ی اقتصادی و حمله‌ی نظامی به‌ایران کوتاه‌ترین راه برای اعضا و شرکت‌کنندگان در پروژه‌ی «تریبونال ایران» بین خیانت به‌مردم و خدمت به‌آن‌هاست.

    *****

    [1] این مقاله در تاریخ 27 آگوست (دوشنبه ششم شهریور 1391) برای اولین بار در سایت امید منتشر شده است؛ و اینک برای دوباره و بدون تغییر منتشر می‌شود.

یادداشت‌ها

درباره‌ی رابطه‌ی «فرد» و مقوله «ایمرجنس»

در تجربه‌ی انسانی، فرد هرگز در خلأ شکل نمی‌گیرد. هویت، آگاهی، گرایش‌ها و حتی شیوه‌ی احساس‌کردن انسان، همواره در پیوندی زنده با گروه‌ها پدید می‌آید. گروه صرفاً جمع مکانیکیِ افراد نیستند، بلکه کلیتی از افراد است که کیفیتی نو می‌آفریند؛ کیفیتی که به‌تنهایی به‌هیچ‌یک از افراد شاکله‌اش قابل تقلیل نیست. اینجاست که مفهوم ایمرجنس (Emergence) اهمیت مرکزی پیدا می‌کند.

ادامه مطلب...

نامه‌ی سرگشاده‌ی دانشگاهیان هلند به‌رؤسای آموزش عالی

به‌مدیران تمامی مؤسسات آموزش عالی در هلند:

ما کارکنان، پژوهشگران و فارغ‌التحصیلان کالج‌ها، دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی سراسر هلند، این نامه‌ی سرگشاده را برای شما می‌نویسیم تا شما به‌رعایت موارد زیر فرابخوانیم:

الف) به‌رسمیت شناختن نسل‌کشی مداوم مردم فلسطین و پایبندی به‌مسئولیت اخلاقی ناشی از آن، [که چیزی جز] قطع رابطه با همه‌ی مؤسسات، پروژه‌ها و شرکت‌هایی است که به‌نوعی با این نسل‌کشی همکاری می‌کنند.

ب) تلاش برای پایان دادن به‌خشونت پلیس در محوطه‌های دانشگاهی هلند.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت چهل‌وپنجم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت چهل‌وچهارم

وضعیت بیرون آمدن من هم با همین ترتیب بود.  اسمم را که صدا زدند به سمت در رفتم. در که باز شد گویی به مسیلی رانده شده باشم به سمت بالا سوق یافتم و با فاصله کمی بردوش این و آن قرار گرفتم . مردم شعار می دادند و بر زندانی سیاسی درود می فرستادند. و زندانیان نیز شعار می دادیم و به «خلق قهرمان» درود می فرستادیم. فاصله عرض میدان که چند ده قدمی بیش نبود به کندی می گذشت. وقتی از میان جمعیت قدم به قدم می گذشتیم با دست دادن بسیاری در نزدیکی خود مواجه می شدیم. مهر و عطوفتی در که پاداش قهری بود نسبت به دستگاهی که این بند را زاده بود داشتیم و اینک این بند گسسته بود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت چهل‌وچهارم

 

چند پاراگرافِ آخر از قسمت چهل‌وسوم

در یک برنامه تلویزیونی طراحی شده (آنطور که در روزنامه های آن دوران ضبط است 342 نفر) را بطور نشسته در یک سالنی به نمایش گذاشتند. یکنفر بیانیه ای را از روی کاغذی (چنانکه بیاد می آورم منوچهر مقدم سلیمی)خواند و اعلام «برائت» از گذشته و «سپاس از مراحم مولوکانه» در بخشودگی «جرایم» و پیشینه شان را اشاره کرد و در پایان یک صدای ضبط شده ای بروی تصویر می آمد که گویا این عده دارند میگویند «سپاس آریا مهرا».

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست ـ قسمت چهل‌وسوم

چند پاراگرافِ آخر از قسمت چهلم‌ودوم

ساواک برای پائین نگهداشتن آمار زندانی ها ما را به زندان عادی فرستاده بود. صلیب سرخ از طرقی پیگیر شده بود. برای همین دوباره مارا بزندان عمومی (شماره یک) برگرداند. در بار دوم بازدید صلیب سرخ در بند شش زندان شماره یک قصر بودم.

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* کتاب و داستان کوتاه:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top