rss feed

22 ارديبهشت 1393 | بازدید: 3119

پرونده اودسا: فجایع بزرگ جهان را ساده می کنند

نوشته: بابک پایور

فجایع بزرگ ویژگی های ساده ای دارند.

یکی از این ویژگی ها این است که رشتۀ وقایعی را که بعد از آنها اتفاق خواهند افتاد را با سادگی بیشتری می توان پیش بینی کرد. 

وقتی نخستین بمب اتمی در هیروشیما منفجر شد، همه سکوت کردند. بعد از دو روز سکوت مرگبار، وقتی دومین بمب اتمی در ناگازاکی منفجر شد، می شد به سادگی پیش بینی کرد که چهار روز بعدش برای نخستین بار صدای نماینده کیهانی خدا در آسمان ژاپن، یعنی امپراطور شووا هیروهیتو از رادیوها شنیده میشود.  کسی شنیدن صدای او را باور نکرد، زیرا ژاپنی ها باور داشتند که امپراطور صدا ندارد، جسم ندارد، انرژی ای کیهانی است که گویا تاجی از جادو بر سر دارد. نیروی هوائی ژاپن پیام امپراطور برای تسلیم و تحویل اسلحه را باور نکرد (به همین دلیل) و چند روزی به عملیات کامیکازی خود ادامه داد تا اینکه همه هواپیماهایش تمام شدند و خلبانهای زنده مانده همگی و به طور دست جمعی هاراکیری کردند و نیروی هوائی ژاپن با به اتمام رسیدن هواپیماها و خلبان هایش رسما از صفحه روزگار محو شد. این فاجعه بزرگ پیش بینی اتفاقات بعد از آن را بسیار ساده کرد.

فجایع بزرگ جهان را ساده می کنند.

وقتی فاشیست ها 116 نفر را در اودسا زنده زنده در ساختمان خانه اتحادیه های کارگری سوزاندند و وقتی به طور بامزه ای اسمشان واقعا و رسماً «فاشیست» بود، یعنی مثلا استعارۀ «دولت فاشیست» یک کشور فارسی زبان و یا «گروه فاشیستی» یک مذهب عربی زبان نبودند، بلکه اسماً و رسماً خودشان را فاشیست (به معنی اقتدارگرائی خودکامۀ ملی) معرفی و نامه هایشان را امضا میکردند؛ یک خاطره های دوری در ذهن تعداد زیادی از شنوندگان و بینندگان اخبار شکل گرفت. به قول خارجی ها چیزی شبیه به یک دژاوو: چونکه چندهزار سال پیش در تاریخ انسان های اولیه، یعنی همان غارنشینانی که «حقوق شهروندی» را نمیشناختند و نمیدانستند که «منشور حقوق بشر»، شکل هندسی اش در واقع منشور نیست بلکه مستطیل است (توضیح حاشیه ای: اینکه منشورحقوق بشر برای ماتحت «چپ شهروند» جامعۀ جهانی شکل هندسی استوانه را به خودش گرفته، به هیچ وجهموضوع هندسه تحلیلی نیست) و خلاصه یک عده فاشیست ریختند توی اروپا و آدمها را در یکی از شهرهای عصر عتیق که اسمش آشویتس بود، سوزاندند. اما این چه ربطی به امروز دارد؟ یعنی همین امروز که انسانها همگی در پناه حقوق و آزادی های شهروندی و انوار لایزال منشور حقوق بشر، مجلۀ شهروند میخوانند و به مشاغل شریف خود در راستای انباشت ابدی سرمایه مشغولند؟

ببین عزیز، این دیگر قرار شهروندی مان در جامعۀ جهانی نبود! به این میگویند جر زنی در بازی.

در خانه اتحادیه های کارگری؟ در روز روشن؟ در روز دوم ماه مه یعنی درست یکروز بعد از اول ماه مه؟ (باور نمیکنی تقویم را نگاه کن، از نظر علمی دوم ماه مه واقعا یکروز بعد از اول ماه مه است!) بنی بشر معترض را همینطور در روز روشن و بدون هیچ خجالتی جزغاله کنند و بعد هلهله هم بکشند؟ مأموران انتظامی هم از صحنه عقب نشینی بکنند و راه را برای گروههای فاشیست باز بکنند و خروجی های ساختمان را ببندند؟ (پس چرا دوباره میپرسی؟ اینها اسمشان واقعاً فاشیست است، باور کن برای توهین نمیگویم، خودشان در روز روشن امضا میکنند «آلکسی فاشیست» یا «آندرئی فاشیست» یا «کاترینا فاشیست» یا «آناستازیا فاشیست»؛ یک علامت بدجور شکسته ای مثل صلیب هم میگذارند زیر امضاهایشان).

سورپرایزهای جامعۀ جهانی به همین جا ختم نشد. واقعه سینما رکس آبادان که نبود. در سینما رکس لااقل آن موقع هیچکس نفهمید که کار کار ساواک بوده یا ساواما. شاید حتی ته سیگار خاموش نشدۀ سیگاری های توی سینما باعث آتش سوزی شده باشد. خلاصه همه خجالت میکشیدند بگویند ما بودیم. هنوز یک حرمت و احترامی برای آدم وجود داشت و حتی «فاشیست» ها خجالت میکشیدند بنی بشر را در روز روشن کباب کنند. اما اینجا نه تنها خجالت نکشیدند بلکه با افتخار تمام اطلاعیه رسمی هم دادند و جشن و پایکوبی هم برقرار کردند و بادکنک هم هوا کردند.

فرمانده کل قوای دهکدۀ جهانی، باراک اوباما، به همراه ملکۀ دهکده، یعنی آنگلا مرکل، مصاحبه مطبوعاتی هم کردند. دولت کودتای اوکراین را برای این عمل تحسین و برای ادامۀ این عملیات تشویق هم کردند. دو سه تا بوسه و یک علامت قلب 3> هم در فیس بوک برای یولیا تیموشنکو فرستادند و کارهای دولت را حسابی «لایک» کردند.

ابعاد این فاجعه از نظر اجتماعی، و بالاخص تاریخی، چندان دست کمی از ترکیدن پلوتون های «مرد چاق» و «پسر کوچولو» در ناگازاکی و هیروشیما ندارد. ابعاد فیزیکی و تعداد تلفات آن البته به مراتب کمتر است، اما ابعاد اجتماعی اش، یعنی قدرت تعیین کنندگی اش در وقایعی که پس از آن اتفاق خواهند افتاد، و ابعاد تاریخی اش در زنده کردن خاطرات ماقبل تاریخ دهکدۀ جهانی، به هیچوجه کوچک و نادیده گرفتنی نیست. یکروزه فاتحه جامعۀ جهانی خوانده شد و رفت پی کارش. «شهروندان» دوباره شدند «طبقات» و جامعۀ به این قشنگی که همه اهالی در آن شهروندان ساده و بی ریا، بی غش و باصفا بودند؛ دوباره به بورژوازی و پرولتاریا و این القاب طبقاتی ماقبل تاریخی، تقسیم شد. آدمسوزی هم که شروع شد. دوباره روز از نو، روزی از نو.

فجایع بزرگ جهان را ساده میکنند. جامعۀ پیشین جهانی خیلی موضوع بغرنج و پیچیده ای بود. کلی بحث های پست مدرنیستی و پساچنین و پساچنان در کانتکست ها و پارادایم ها و آکسیوم هایش بود که عقل و سواد ما به آن قد نمی داد. میلان کوندراها و میشل فوکوها کلی جادو جمبل در آن می کردند که همه هاج و واج مانده بودند. کمونیسم کارگری چنان تردستانه پست مدرنیسم را با منافع حیاتی طبقۀ کارگر گره میزد که داشتیم شاخ درمی آوردیم. برخی ها واقعاً حرفشان را باور کرده بودند که تضاد اصلی در این جامعه، تضاد میان «عشق و مستی» از یک سو و «سه پایۀ هستی» از سوی دیگر است که می توان ریشۀ آنرا در مدیتیشن و ذن پروگرسیو و حقوق شهروندی (یعنی حق آروغ زدن، حق موسیقی کافه دل ماره گوش کردن، حق تن فروشی، حق دوست داشتن بچۀ دایناسورها، حق خانمها برای لایک کردن، حق آقایان برای فوتبال تماشا کردن و غیره) جستجو کرد. یعنی جامعه را با شیوه های «واگینالیستی» یکجوری «انرژی درمانی» اش کرد و از شر تضادهایش خلاص شد. و ما که آخرش هم نفهمیدیم اصلا چه شد. امروز، اما  دیدیم که این فیلم «پایان تاریخ» تمام شد و دوباره چرخ های زنگ زدۀ تاریخ، جیر جیر کنان به حرکت افتاد. و از بخت بد ما، ظاهراً این محور مصیب بارحرکت تاریخ دوباره همان حرکت چرخ های زنگ زدۀ و کهنۀ مبارزۀ طبقاتی است. باور کن میدانستم که ما در زندگیمان شانس دیدن جامعۀ شهروندی را نداریم. این فاشیست های اودسا همه آرزوی های «انرژی درمانی» دهکدۀ جهانی را بر باد دادند.

پیش بینی وقایع بعدی پس از این فاجعه در همه زمینه ها هم ساده اند و هم لازم. مثلاً میتوان پیش بینی کرد که پس از این واقعه در هالیوود چند تا فیلم «جنگ سردی» ساخته میشوند و بازارشان هم داغ میشوند. میتوان تعداد کاریکاتورهائی را که از «ولادیمیر چکمه پوش» در اینترنت پخش میشود پیش بینی کرد. خیر، وضع هوا را هیچوقت نمیشود پیش بینی کرد. اما یکی از چیزهائی را که میشود پیش بینی کرد و برخی آدمها از جمله همکاران سایت امید علاقه زیادی به پیش بینی آن دارند، همین وضع هوای چپ پروغربی است. چرا به این موضوع علاقه دارند؟ چونکه وضع هوای چپ پروغربی رشته های زرینی از مجموعۀ دوز و کلک هائی را که دهکدۀ جهانی برای جنوب دریای خزر در سر میپروراند را به دست میدهد و سناریوهای «رژیم چنجی» را هم مبدل به سناریوهای دست دوم «جنگ سردی» هالیوود میکند. یعنی جذاب و پرماجرا، با قهرمان ها و رهبران سوپر فلان، اما به طرز اسف باری تکراری.

پس در سایه این فاجعۀ اسف بار انسانی، ببینیم که در هفته های آینده، چپ پروغربی، حالا که جبهۀ غرب دیگر گندش در آمد و «لیتل بوی»اش ترکید، چه موضوع گیری هائی خواهد کرد. این موضع گیری ها را به ترتیب الفبا زیر هم بچینیم تا اگر فردا اطلاعیه ای دادند و دقیقا همین موضع گیری ها را کردند، لااقل بحثمان در مورد چپ پروغربی همیشه اینقدر خشک و جدی و به قول قدیمی ها صددرصد ماتریالیست دیالکتیکی نباشد و موضوعی هم برای رفع خستگی کارگران،در سایت امید وجود داشته باشد.

موضوع گیری احتمالی اول:سکوت.....

سکوت یعنی حرف نزدن. یعنی چیزی نگفتن. یعنی زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم، به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم. یعنی لال مونی گرفتن. یعنی اینکه یکنفر صدایش در نمی آید. سکوت یعنی یکنفر جیکش در نمی آید. یعنی اینکه هیچ چیزی نمی گوید. نه کلامی، نه حرفی، نه اطلاعیه محکوم کننده ای نه اطلاعیه تأیید کننده ای. یعنی همان کاری که درویش ها وقتی حوصله شان سر رفت می کنند. یعنی همان کاری که لاماها در تبت در «روزۀ سکوت» می کنند. یعنی همان کاری که پاره سنگ ها همیشه می کنند. یعنی همان کاری که قوطی های خالی می کنند.

موضع گیری احتمالی دوم:محکوم کردن ولادیمیر پوتین برای حمایت از تروریست های شرق اوکراین.

عجبا! اینکه دیگر اصلا موضع گیری چپ نیست. حتی بی بی سی هم دیگر خجالت می کشد چنین موضع گیری ای بکند.

موضع گیری احتمالی سوم:حمایت از ولادیمیر پوتین در حمایت از معترضین شرق.

این آنروی سکۀ همان موضع گیری دوم است. یعنی به طور ضمنی میپذیرد که معترضین شرق اوکراین از روسیه حمایت میشوند. اما در عوض این حمایت را تأیید میکند. ولی بحثی هم در این نیست که در مورد جزئیات این حمایت هنوز یک سند و گزارش به درد بخور در دنیا منتشر نشده است.

موضع گیری احتمالی چهارم:نبرد میان امپریالیست ها

حالا که غرب گندش در آمد و فاشیست هایش دوباره آدمسوزی کردند، مراقب باشید که مبارزه با امپریالیسم روسیه را فراموش نکنیم! اینکه فاشیست ها مردم غیر مسلح را زنده زنده در ساختمان اتحادیه های کارگری می سوزانند، در واقع یک جدال رقابتی میان سرمایه داری شرق و غرب است. دخالت کردن در این بازیهای رقابتی کار چپ نیست. چپ فعلا باید منتظر یک جامعۀ طبقاتی بدون رقابت میان امپریالیست ها بماند و وقتی چنین جامعه ای در دنیا از آسمان افتاد، فردای همانروز، اول وقت ناشتا، تازه باید مبارزۀ طبقاتی را با قدرت و قاطعیت تمام آغاز کرد.

اما جامعه طبقاتی بدون رقابت میان قطب های سرمایه (یعنی دهکدۀ خوش آب و هوای جهانی با شهروندان صلح طلب آن) وجود ندارد. هیچوقت هم وجود نداشت. توهمی بود که با اودسا تمام شد.

فجایع بزرگ جهان را بسیار ساده می کنند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

یادداشت‌ها

خاطرات یک دوست قسمت چهارم

آخرین پاراگراف قسمت سوم:

برادر کوچک‌تر عباس ـ‌اکبر‌ـ همافر شد و با لباس نظامی توی کوچه رفت­وآمد می­کرد. بچه‌ی آخر ـ‌اصغر‌ـ محصل مدرسه پهلوی بود. گُنده‌بَکی بود. بوکس کار می­کرد. نسق می­گرفت و زور می­گفت و چشم چرون همه خونه‌ها بود. کسی هم بهِش پا نمی­داد. به‌جز دخترهای مشداکبرسبزی فروش!

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست قسمت سوم

آخرین پاراگراف قسمت دوم

پدر و مادر من بعد از ازدواج در مشهد به‌تهران آمدند و با عمه بتول (خواهر کوچک پدرم) و شویش و خانواده­ای به‌نام عموحبیب در این خانه ساکن شدند. هریک، یک اتاقِ تقریباً نوساز این بالاخانه را اجاره می‌کنند. دو‌ـ‌­سه سال بعد، من در اتاق میانی به‌دنیا می‌آیم. پدر استادِ بنا بود. حبیب­اله کارگر تأسیسات مکانیکی بود و در کارخانه‌ی چیت‌سازی ری مشغول به‌کار می‌شود. و شوهر عمه که اصلاً مشهدی بود، طلاساز بود که در بازار مشغول کار شده بود. زن‌های این مردان هم در خانه کار می‌کردند و لیدر این کارکنان خانگی عمه بتول خانم بود که برای تاجری در بازار حضرتی تهران باچرخ جوراب‌بافی جوراب می‌بافت. چرخ جوراب‌بافی در قد و اندازه چرخ خیاطی صنعتی بود.

ادامه مطلب...

تقاضای جنایت‌کاران از جنایت‌کاران برای دفاع از اسماعیل بخشی!!؟

حمیت، شرف و آزادگی کارگری به‌همه‌ی فعالین صدیق مبارزات کارگری حکم می‌کند که برعلیه نامه‌ی خانم مینا احدی به‌آنگلا مرکل و تقاضای کمک از او برای دفاع از اسماعیل بخشی عکس‌العملی طبقاتی و انسانی نشان بدهند. اما بیش از دیگران، این وظیفه‌ی طبقاتی اسماعیل بخشی است که برعلیه این نامه به‌روشن‌ترین وجه موضع‌گیری کند تا نیروی مبارزاتی کارگران و زحمت‌کشان در ایران به‌ابزاری برای تخریب زیرساخت‌های لازم برای زندگی و ابقای سرمایه تبدیل نشود.

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست قسمت دوم

محیط میدان شوش مستعد کارهایی مثل دزدی، مواد مخدر (‌تازگی‌ها هروئین هم پیدا شده بود) الکلیسم و خیلی نابهنجاری‌های دیگر بود. اما کتاب‌خوانی مسیر زندگی مرا عوض کرد. مادر بدون آن‌که در حمایتش از کتاب خوانی من خللی پیدا شود تا سال‌ها زندان و دربدری­هایی که به‌روزش آمد، هم‌چنان حامی من ماند. البته همین خصلت حمایت‌گری را با شیوه‌ی وجودی خودش به‌من هم آموخت!

ادامه مطلب...

خاطرات یک دوست- قسمت یکم

 

دوست عزیزم!

تعجب نکن، در این مرحله از زندگی و این کم و کیفی که توانستم از زندگی بیاموزم، و درک روشن و یا حتی نیمه‌روشنی از آن داشته باشم، بی‌تعارف تو عزیز منی!

ادامه مطلب...

* مبارزات کارگری در ایران:

* ترجمه:


* گروندریسه

کالاها همه پول گذرا هستند. پول، کالای ماندنی است. هر چه تقسیم کار بیشتر شود، فراوردۀ بی واسطه، خاصیت میانجی بودن خود را در مبادلات بیشتر از دست می دهد. ضرورت یک وسیلۀ عام برای مبادله، وسیله ای مستقل از تولیدات خاص منفرد، بیشتر احساس میشود. وجود پول مستلزم تصور جدائی ارزش چیزها از جوهر مادی آنهاست.

* دست نوشته های اقتصادی و فلسفی

اگر محصول کار به کارگر تعلق نداشته باشد، اگر این محصول چون نیروئی بیگانه در برابر او قد علم میکند، فقط از آن جهت است که به آدم دیگری غیر از کارگر تعلق دارد. اگر فعالیت کارگر مایه عذاب و شکنجۀ اوست، پس باید برای دیگری منبع لذت و شادمانی زندگی اش باشد. نه خدا، نه طبیعت، بلکه فقط خود آدمی است که میتواند این نیروی بیگانه بر آدمی باشد.

* سرمایه (کاپیتال)

بمحض آنکه ابزار از آلتی در دست انسان مبدل به جزئی از یک دستگاه مکانیکى، مبدل به جزئی از یک ماشین شد، مکانیزم محرک نیز شکل مستقلی یافت که از قید محدودیت‌های نیروی انسانی بکلى آزاد بود. و همین که چنین شد، یک تک ماشین، که تا اینجا مورد بررسى ما بوده است، به مرتبۀ جزئى از اجزای یک سیستم تولید ماشینى سقوط کرد.

top